، دولت472 و بدنه سیاسی473 تفاوت وجود دارد. در ادامه این مفاهیم و تفاوت های آن ها را مطالعه می کنیم.
در بارۀ دو مفهوم جامعه و جماعت ماریتن معتقد است که اگرچه جماعت و جامعه به صورت مترادف استفاده میشوند، اما جماعت بیشتر محصول کار طبیعت است و بیشتر مرتبط با امر زیست محیطی است؛ حال آن که جامعه محصول کار عقل و بیشتر مرتبط به بخش عقلانی و معنوی انسانها است. از نظر وی سرچشمۀ جماعت، طبیعت است و سرچشمۀ جامعه، آزادی انسانی است. به عنوان مثال احزاب و اتحادیهها جزء جامعه به شمار میآیند.
در خصوص معنای ملت ماریتن معتقد است که مفهوم ملت متعلق به جماعت است، نه متعلق به جامعه. وی ملت را این گونه تعریف میکند:
«گروهی از مردم که تاریخ، آنان را نسبت به خود، آگاه و آشنا ساخته است، مردمی که گذشتۀ خویش را گرامی داشته و خود را دوست میدارند. با این همه ملت یک جامعه نیست، بلکه شبکهای از احساسات مشترک در طبیعت انسانی است که به همراه شماری از امور مادی، تاریخی و اجتماعی، انسانها را به گرد خود جمع کرده است».474
از نظر وی ملت مهمترین و کاملترین نوع جماعت است که محصول تمدن به شمار میآید. لغت Nation برگرفته از لغت لاتینی Nasci است که از مفهوم تولد اخذ شده است. بر این اساس از نظر وی ملت، مفهومی زیست محیطی مانند نژاد نیست، بلکه امری اخلاقی- اجتماعی است که به جماعت تعلق دارد.
او مفهوم بدنۀ سیاسی را هم به کار می برد. ماریتن بر خلاف ملت، بدنۀ سیاسی را مرتبط با جامعه به شمار میآورد. وی تمایز نهادن میان دولت و بدنۀ سیاسی را امری ضروری میداند که همانند تمایز میان جزء و کل است. از نظر وی، بدنۀ سیاسی یک کل است، در حالی که دولت جزیی از این کل است. بدنۀ سیاسی کاملترین جوامع این جهانی است و امری دنیوی و واقعیتی کاملا انسانی است که تمایل به خیر مشترک دارد که محصول تلاشهای غامض عقل رها شده از غریزه است. از نظر وی عدالت نیز شرط اساسی برای وجود بدنه سیاسی است. وی همچنین در مورد بدنۀ سیاسی دوستی را نیز حیات بخش معرفی میکند. وی مینویسد:
«مردم جوهر اصلی و آزاد بدنه سیاسی هستند. آنها بالاتر از دولت قرار دارند و دولت برای آنها است، نه آنها برای دولت».
همچنین معتقد است که:
«انسان به عنوان فرد برای بدنه سیاسی است و بدنه سیاسی برای انسان به عنوان شخص است».475
از نظر ماریتن اگر انسان به عنوان شخص خواستار غایات معنوی است، پس غایت بدنۀ سیاسی نیز امری معنوی خواهد بود.
ماریتن دولت را مهمترین بخش بدنۀ سیاسی میداند، اما معتقد است که دولت فی حد ذاته دارای ارزش نیست، بلکه ابزاری برای رسیدن به رفاه عمومی است. وی این نگرش خود را نظریه «ابزارانگاری»476 نامیده است. البته نگرش دیگری نیز نسبت به دولت وجود دارد که مخالف نظر ماریتن است و میتوان آن را نظریه «مطلق انگاری»477 نامید. در این نگرش، دولت فی حد ذاته دارای حق است و به طور طبیعی از قدرت فوقالعادهای برخوردار است و بدنۀ سیاسی تحت امر آن است.
به هر حال از نظر ماریتن مهمترین دلیل برای نیاز به تشکیل یک دولت در جوامع جدید، نیاز به اجرای عدالت اجتماعی است که باید توسط حکومت صورت گیرد. بدین جهت دولت فی حد ذاته دارای حقی نیست و باید خود را وقف بدنۀ سیاسی و رفاه عمومی مردم کند. به همین دلیل است که در نظر وی، نمیتوان اختیارات فوق العادهای همچون حق حاکمیت را برای دولت درنظر گرفت. از دید یک فلسفۀ سیاسی دقیق و مستدل، هیچگونه حق طبیعی برای تعالی بخشیدن به قدرت فوق العاده دولت در یک جامعه سیاسی وجود ندارد. وی مینویسد که نه پادشاه و نه شاهزاده و نه امپراطور و نه هیچ دولتی و حتی خود مردم نیز حق حاکمیت ندارند و تنها خداوند است که حاکم و مسلط بر انسانها است.478 در نتیجه مردم یا بدنۀ سیاسی این حق طبیعی را دارند که کاملا مستقل باشند و یا از حق حکومت بر خود برخوردار باشند؛ یا چنانکه لینکلن گفته است: «حکومت مردم، توسط مردم بر مردم». بدین معنا که مردم توسط انسانهایی که منتخب خود آنها هستند، حکومت را تشکیل میدهند و بر خود متناسب با شرایطی که برای آنها مقرر کردهاند، حکومت میکنند؛ بنابر این مردم، سازندۀ بدنه سیاسی هستند و از جایگاهی بالاتر از دولت برخوردارند و دولت برای آنها است و نه آنها برای دولت.479
چنانکه گفته شد، مردم نیازمند به دولت هستند، چرا که تخصص دولت، رسیدگی به امور جامعه برای رسیدن به عدالت اجتماعی است. اما چنانکه شاهد هستیم، این تلاش طبیعی توسط برخی از دولتهای تمامیتخواه و دیکتاتور به فساد کشیده شده است. برای حل این مشکل، ماریتن معتقد است که برای آنکه بتوان هم حرکت به سوی عدالت اجتماعی را سودمندتر کرد و هم این گونه دولتها را به وظیفۀ طبیعی خود برگرداند، لازم است تا بسیاری از کارهایی که در حال حاضر توسط دولتها انجام میشود در میان جماعتهای مستقلی که توسط بدنۀ سیاسی کثرت گرا شکل گرفتهاند توزیع شود، همچنین ضروری است که مردم، اراده و بازار لازم برای کنترل دولتها را در دست داشته باشند. 480

مطلب مرتبط :   ، ، اطلاعات، اتصال، می¬کنیم، زمینه¬های

جماعت (مجتمع)

جامعه



ملت

دولت
بدنه سیاسی

ماریتن در شرح سه مفهوم دولت، ملت، بدنۀ سیاسی به تمایز میان جماعت و جامعه میپردازد و بیان میکند که جامعه بر محور عقل و روان انسانها شکل میگیرد و همواره در جامعه واقعیتی مانند اتحاد کارگری، بنگاه اقتصادی و یا حزب و… در زندگی اجتماعی انسانها وجود دارد. اما جماعت حقیقتی است که مستقل از عقل و اختیار آدمی وجود دارد. مانند جماعتهای زبانی و طبقات اجتماعی.
از دید ماریتن ملت از اقسام جماعتها به شمار میآید و نه از اقسام جامعه، در صورتی که دولت و بدنۀ سیاسی از اقسام جامعهاند. همچنین وی متذکر میشود که اگر چه واژۀ دولت و بدنۀ سیاسی به صورت مترادف مورد استعمال واقع میشوند، اما از یکدیگر متمایزند. چنانکه ذکر گردید تفاوت میان این دو، از نوع تفاوت جزء و کل است؛ بدین معنی که دولت جزئی از بدنۀ سیاسی است که البته مهمترین جزء آن نیز به شمار میآید. بدنۀ سیاسی از شروط اولیهای همچون عدالت و دوستی نیز برخوردار است.

گفتار سوم: اقتدار481 و حق حاکمیت482
از نظر ماریتن این مفاهیم در خصوص دولتی دموکراتیک از اهمیت ویژهای برخوردار است. ماریتن اقتدار دولت را میپذیرد که در حقیقت مفهومی نزدیک و مرتبط با ایدۀ وی در مورد قانون طبیعی و حقوق انسان است. اما در مقابل برای دولت قائل به حق حاکمیت نیست. بنابر این از نظر ماریتن میان اقتدار و حق حاکمیت تفاوت وجود دارد.
وی به این دلیل مخالف حق حاکمیت است که از نظر وی، این مفهوم چه در گذشته و چه در حال گمراه کننده است. دولتهای خودکامه همواره از این حق حاکمیت استفاده کردهاند و مراد آنها نیز «قدرت بدون پاسخگویی» و «داشتن جامعهای مطیع» بوده است که در این صورت نظر آنها دقیقا مساوق با «مطلق گرایی»483 است. بر این اساس ماریتن مینویسد:
«استفادۀ مشروع از مفهوم حق حاکمیت وجود ندارد».484
با این همه او از دو عنصر «حق طبیعی و عقلانی برای قدرت مطلق و استقلال مطلق» و دیگری «وجود شاخص فوق العاده متعال و مطلق» که آنها را حق حاکمیت خالص485 و واقعی مینامد، که ایجادگر قدرت و استقلال میباشند، نام میبرد، اما هیچ یک از این دو نیز نمیتوانند مورد استناد دولت قرار بگیرند، چرا که دولت یک حاکمیت اصیل نیست که بتواند آن دو عنصر را داشته باشد.486 بدین دلیل است که وی معتقد است که فلسفۀ سیاسی باید خود را از شر اصطلاح حق حاکمیت خلاص نماید. ماریتن پس از رد مفهوم حق حاکمیت از نیاز دولت به اقتدار سخن میگوید:
«جامعۀ سیاسی به عنوان یک کل که دارای واقعیت وحدت و حیات است بر اجزای خود تفوق داشته و نیاز به توزیع سلسلهوار بخشهای خود دارد. لذا مستلزم آن است که بخشی از اجزای این جامعۀ سیاسی به حفاظت از وحدت این کل پرداخته و هدایت کار مشترک و زندگی مشترک را در دست بگیرند و در نتیجه باید دارای اقتدار و قدرتی نسبت به دیگران باشند».487
این اختیار و تصدی که برخاسته از طبیعت جامعۀ سیاسی است، تنها زمانی مشروع است که در خدمت منافع خیر مشترک جامعه قرار گیرد. ماریتن معتقد است که اقتدار حقی برای هدایت کردن و دستور دادن است که بر اساس آن دیگران از دولت اطاعت میکنند و به سخنان وی گوش میدهند. اقتدار نیازمند قدرت است اما نباید این قدرت به دیکتاتوری منجر گردد. چرا که از نظر ماریتن حق حاکمیت تنها از آن خداوند است و دولت از چنین حقی برخوردار نیست. در نظر وی، خداوند بر همۀ مخلوقات سلطه دارد و پاپ به عنوان جانشین مسیح، حق سلطه بر کلیسا را دارد. حتی وی میپذیرد که در حوزۀ صرفا اخلاقی، یک فرد معنوی حکیم، دارای نوعی از حق سلطه بر دیگران است، اما در حوزۀ سیاسی که حاکم موظف است تا مردم را به سمت نیازهای این جهانی آنها هدایت نماید، دیگر حق سلطه امری معتبر نیست و شخص حاکم یا دولت نمیتواند جانشین خداوند تلقی گردد. به تعبیر دیگر، رهبران سیاسی نمایندگان خداوند نیستند که حق سلطه بر مردم را داشته باشند، بلکه نمایندگان مردماند و نمیتوانند با داشتن هرگونه ویژگی، خود را فراتر از مردم قرار دهند. 488
ماریتن در فلسفۀ سیاسی خود به تفصیل به آراء جان بودین489، توماس هابز490 و ژان ژاک روسو491 در مورد «حق سلطه» پرداخته و میگوید که اگر بخواهیم از این مفهوم در فلسفه سیاسی استفاده کنیم، نباید آن را به معنای مطلقگرایی بکار ببریم.

مطلب مرتبط :   زنان، دختران، خیابانی، فراری، ازدواج، جنسی

گفتار چهارم: کثرتگرایی
کثرت گرائی(پلورالیسم) بخش جدا ناشدنی از دموکراسی نویی است که ماریتن مطرح میکند. از نظر او دولت نباید به صورت رسمی دین یا فلسفۀ خاصی را تائید و یا تبلیغ کند. زیربنای این تصمیم در جهان امروز، اجماعی است که اعضای یک جامعه، علیرغم اختلافات دینی و فلسفی، به صورت عملی (و نه نظری) دارند و به آنها اجازه خواهد داد تا در کنار هم به صورت مدنی و مسالمتآمیز زندگی کنند. البته در میان اصولی که بر آن توافق خواهند کرد حقوق اساسی بشر نیز قرار خواهد داشت. ماریتن میگوید:
«بنابراین از آنجا که انسانها دارای برداشتهایی متفاوت و یا بعضا متضاد دینی و فلسفی هستند، میتوانند نه با اشتراک در برداشت، بلکه با اتکا به شباهتهای ظاهری در اصول عملی، مشروط به احترام به حقیقت، کرامت انسانی، آزادی، محبت برادرانه و ارزشهای مطلق و اخلاق نیک، برای رسیدن به نتایج یکسان با هم همگرایی داشته باشند».492
بنابر این ماریتن معتقد است که اعضای یک جامعۀ کثرتگرا میتوانند اختلافهای مذهبی و فکری خویش را به یک سوی نهاده است و حول محور بعضی از اصول و حقایقی که حاکم بر رفتار انسان هستند گرد هم آیند. وی میگوید که از نظر یک انسان مؤمن و معتقد به خداوند اختلاف در آئینها و وجود مذاهب و مسلکهای گوناگون امری منفی است، اما این امر واقعیتی تاریخی و انکار ناپذیر است. در جوامع جدید امروزی که انسانهای مؤمن و غیرمؤمن همگی به صورتی برابر زیر لوای حکومتها زندگی میکنند، باید با این مسئله تحت عنوان آزادی و حقوق برابر مدنی روبرو شد. به عبارتی دیگر، در دنیای معاصر بویژه در غرب (مثلا آمریکا) متدینین یا ملحدین هر یک نمیتوانند جامعهای مستقل و منفک از یکدیگر داشته باشند. برای همین، اولین مسئلهای که باید به آن پرداخته شود مسئله مدارا و تسامح با یکدیگر است. گروهی از مردم فکر میکنند که شرط لازم و اصلی برای داشتن تسامح نسبت به دیگران کنارنهادن هرگونه اعتقادی به هر گونه دین و حقیقت است تا بتوان در صلح زندگی کرد. ماریتن معتقد است که این افراد در واقع کمتر از همه اهل مدارا میباشند و میخواهند که این عقیدۀ خود را بر همه تحمیل نمایند. در واقع این اشخاص با این کارشان دست به خود کشی زدهاند و موجب مرگ دموکراسی خواهند شد. چرا که هیچ جامعۀ آزادی نمیتواند بدون پایبندی به قانون، آزادی و عدالت به زندگی خود را ادامه دهد و نگرش شکاکانه، جامعه را به نابودی خواهد کشاند.493

مبحث دوم: دموکراسی
گفتار اول: سیاست به مثابۀ زمینهساز اخلاق و معنویت
ماریتن نیز همچون توماس این قاعده ارسطوئی را که انسان طبیعتا حیوانی سیاسی است میپذیرد. او مینویسد:
«هیچ حیوانی برهنهتر و محدودتر از انسان آفریده نشده است، و تلاش برای بهدست آوردن آزادی در زندگی اجتماعی، در واقع هدفی جز جبران این نقیصه ندارد».494
اگر چه به نظر میرسد که دیگر حیوانات مانند زنبور عسل یا مورچه در کنار هم زندگی کرده و نشانههایی از داشتن یک زندگی اجتماعی دارند، اما «اطلاق جامعه یا شهر به این چنین زندگی اشتباه است»495، چرا که با مطالعۀ زندگی آنها متوجه میشویم که ساختار گروهی آنان در طول تاریخ یکنواخت و ثابت باقی مانده است، اما در انسانها اینگونه نیست و زندگی آنها دستخوش تحول و دگرگونی و پیچیدگی بوده است. انسان از طریق زندگی با دیگران است که میتواند به خوشبختی، آزادی، امنیت و عرضه وجود خویش دست یابد. در واقع بقای انسان مرتبط به زندگی جمعی است، اما بقا را نباید فقط به نیازهای مادی از قبیل مواد خوراکی و سرپناه … خلاصه کرد، بلکه نیاز به کمک در زمینه عقل و فضیلت که بخش عظیمی از نیاز انسان است نیز باید مورد توجه قرار گیرد.496 ماریتن مینویسد:
«انسان نیاز به آموزش و تعلیم از ناحیۀ دیگران دارد تا بتواند