امتحانات ترسناک و وسوسههای فریبنده شود و وظیفۀ اصلی خود که اخلاقی کردن زندگی سیاسی است را انجام دهد.

گفتار چهارم: دموکراسی، ابزار کنترل دولت
در جامعۀ دموکرات، کنترلی که مردم بر دولت دارد حتی اگر دولت به دنبال فرار از آن باشد، در ساختارهای قانونی بدنۀ سیاسی مشخص شده است. مردم از ابزار قانونی برای ممارست این حق برخوردارند. آنها برای زمانی معین نمایندگان خود را مستقیم یا غیر مستقیم انتخاب میکنند، آنها نه تنها میتوانند آنان را پس از پایان دورۀ خدمت با شرکت در رأیگیری تغییر دهند، بلکه در زمان خدمات هم قدرت تغییر آنها را از طریق پیش بینی شده در قانون دارند.   
مردم در صورت داشتن آزادی، همچنین برای بیان نظرات خود از ابزاری از قبیل مطبوعات، رادیو و تلویزیون برخوردارند. البته حکومت میتواند آزادی بیان را به خاطر رفاه عمومی محدود کند. بهعلاوه گروههای فشاری هستند که بر تصمیم حکومتها اثر گذاشته و به نحوی دولتها را کنترل میکنند که ماریتن این نوع از کنترل را تا حدی زیر سؤال میبرد. در خاتمه ماریتن نتیجه میگیرد که در جامعۀ دموکراتیک برنامههایی که برای مردم نوشته میشود نباید از بالا باشد، بلکه باید از درون مردم برخیزد و این بدین معناست که در ورای احزاب سیاسی، در موارد مدنی منافع و امور مردم باید در جوامع محلی و کوچک مورد بررسی قرار گیرد و سپس به مراتب بالاتر تعمیم داده شود.
ماریتن آنگاه از شیوهای دیگر برای کنترل دولتها سخن میگوید که تا اندازه زیادی تمدن غرب با آن بیگانه است و آن یک ابزار معنوی است که به صورت نظام مند در حوزۀ مادی به کار گرفته میشود. بهترین مثال برای این مطلب شیوۀ مبارزۀ گاندی است که ماریتن آن را «وسیله مبارزۀ معنوی»521 مینامد. ساتیا گراها به معنای «قدرت حقیقت»522 است. گاندی بارها ارزش «قدرت عشق» یا «قدرت حقیقت» به عنوان وسیلهای برای عمل سیاسی و اجتماعی اشاره کرده و گفته است که:
«شکیبایی و تحمل مصیبت از روی اختیار و حمایت از حقیقت نه بوسیله تحمیل مصیبت بر دشمنان، بلکه بهوسیلۀ تحمیل آن برخود، قویترین اسلحه قویترین مردمان است».
از دید ماریتن نظریۀ گاندی شبیه نظریه توماس است که میگوید اصل اساسی در شهامت اخلاقی، در حمله و تهاجم نهفته نیست؛ بلکه در تحمل و شکیبایی است. ماریتن میگوید که نظریۀ گاندی در سه حالت کاربرد دارد:
1- در رسیدن به آزادی ملتی که تحت قیادت دیگران قرار گرفتهاند (حالتی که خود گاندی در هند دچار آن بود).
2- در مبارزۀ مردم برای بهدست آوردن کنترل بر روی دولت.
3- در مبارزۀ مسیحیان برای اینکه تمدنی را مسیحی کنند و تمدنی بسازند که ملهم از کتاب مقدس باشد. 523
ماریتن از وسایل و امکانات مردم در جوامع خودکامه524 یعنی جامعهای که تحت حکومت خودکامگان قرار دارد، نیز سخن میگوید. به صورت طبیعی حکومت خودکامه هر وسیلهای را که مردم بخواهند برای کنترل بر حکومت داشته باشند از بین میبرد. نه تنها مردم محروم از هر گونه حقوق اساسی و قانونی برای نظارتند، بلکه حکومت خودکامه یک حکومت پدرسالار است که از دید او مردم همچون اطفالی صغارند که نمیدانند چه چیزی برای آنها خوب است. این وظیفۀ دولت است که آنها را خوشحال کند. همۀ ابزار در اختیار دولت است و حتی ابزار معنوی هم عملا با حذف فیزیکی اشخاص مهذب از بین میروند، لذا شیوۀ گاندی هم خیلی کارساز نخواهد بود (در واقع پیروزی گاندی مرهون مقداری از آزادی بود که سنت لیبرال انگلیس به جامعه هند داده بود).
حال در این گونه جوامع، انسان چه موضعی میتواند بگیرد؟ ماریتن میگوید: مثال خوب آن زندگی در درون «اردوگاه اجباری»525 است که در اینجا انسان دو موضع مختلف میتواند داشته باشد:
1- خودش را محروم از هر گونه فعالیت سیاسی کند؛ چرا که ابزاری که به کار گرفته میشود، از قبیل جاسوسی، خیانت، همکاری با ستمکاران در تعارض با اصول اخلاقیاند.
2- اصول اخلاقی را زیر پا گذاشته و از هر ابزار فاسدی استفاده کند تا بلکه بتواند حداقل جان عدهای را حفظ کرده و مقدار مصیبت را کم کند.
در حالت اول به نظر میرسد که انسان باید زندگی زاهدانهای را انتخاب کرده و بیشتر به خودسازی بپردازد که ماریتن این روش را چندان نمیپسندد. حالت دوم نیز پذیرش اصل «هدف وسیله را توجیه میکند» است که از نظر ماریتن ذاتا درست نیست. به علاوه چه بسا این چنین انسانی در دراز مدت خود نیز فاسد گردد.
اکنون این پرسش پیش میآید که اگر هر دو شیوه مناسب نیست، پس چه کار باید کرد و وظیفۀ انسان در چنین جوامعی چیست؟
ماریتن میگوید که کاربرد قانون اخلاقی در جوامعی که محیط اجتماعی تنزل و سقوط میکند نیز شکل نازلتری به خود میگیرد. قانون اخلاقی هیچوقت نباید به کناری گذاشته شود، اما در این گونه جوامع متعلق اخلاقی یک فعل فیزیکی تغییر میکند، زمانی که موقعیتهایی که آنها به آن متعلقاند چنان متفاوت میشود که ارتباط درونی ارادههایی که باعث انجام امری شده است خودش نوعا متفاوت میشود.

مطلب مرتبط :  

گفتار پنجم: نقد و بررسی دیدگاه ماریتن در بارۀ دموکراسی
همانگونه که ملاحظه شد، ماریتن دارای نظام کاملی از فلسفه سیاسی است که مبانی آن مبتنی بر فلسفه واقعگرای ارسطویی و تومائی و همچنین ملهم از اصول وحیانی مسیحیت است. در این نظام او به وجود ارزشهایی در جوامع آزاد که ملهم از کتاب مقدس هستند اذعان دارد. وی نظام خود را سازگار با دموکراسی موجود در آمریکا میداند و خوشبینانه به آمریکا نگاه میکند. برخلاف نظر تریسی راولند که معتقد است ساختار جدید مسیحیت از دید ماریتن سکولار است و نه مقدس،526 ماریتن به دنبال دموکراسی کاملتری با اعمال ارزشهای مسیحی است.
ماریتن از یک طرف با مشاهده حمایتهای صورت گرفته از دموکراسی و توجیه و تبیین آن به نحوی که مبتنی بر دین و متافیزیک نیست و از طرف دیگر با مشاهده هجوم بیش از اندازه به دین و متافیزیک و انکار وجود امور طبیعی (همچون قانون طبیعی) از ناحیه فیلسوفان تحصلی و نسبیگرایان، این وظیفه را برای خود میدید که به دفاع از دموکراسی با ارجاع آن به متون دینی و الهام از مسیحیت بپردازد.
بهرغم انتقاد صریح اشخاصی همچون سدنی هوک527 که تمامیت خواهی را ویژگی اصلی آئین کاتولیک میدانست528، فلسفۀ سیاسی ماریتن از الهیاتی مسیحی که برداشتی دمکراتیک از دولت را پیشفرض میگیرد، سرچشمه میگیرد. ماریتن میگوید که دموکراسی تنها راهی است که میتواند عقلانی کردن سیاست را بر مبنای اخلاق به ارمغان بیاورد.529 البته باید به این نکته اشاره کرد که جای چنین مفهومی از دموکراسی در سنت مسیحی بویژه آئین کاتولیک خالی است.
ماریتن البته از بیماری دموکراسی جدید نیز آگاهی داشته است. به نظر او فاجعه دموکراسیهای جدید این است که آنها هنوز توفیقی در درک دموکراسی پیدا نکردهاند. او دوای این بیماری را دموکراسی بیشتر اما مبتنی بر مفاهیم مسیحی از جمله کرامت انسانی که از طریق قوانین و الهامهای الهی میداند.530 او اگرچه به صورت کلی راه درازی را برای مسیحیت جهت رسید به این مقصد میبیند، اما جامعه آمریکا را بیش از جوامع دیگر آماده رسیدن به جامعه آرمانی خویش که همان جهان مسیحیت مینامد میبیند.
ماریتن هنگامی که از دموکراسی سخن میگوید به آن فراتر از یک مدل برای زندگی سیاسی انسانها و شکل دولت مینگرد. در واقع برای ماریتن دموکراسی حالتی برای ذهن آدمی و فلسفهای برای انسان و جامعه میباشد.531 لذا شکل حکومت برای او مسئله ثانوی خواهد بود. او میان دو شکل از دموکراسی تفاوت میگذارد یک نوع آن را دموکراسی بورژوا یا ملحدانه و نوع دیگر را دموکراسی واقعی مینامد که مبتنی بر آموزهای مسیحی و الهام الهی است. اجزاء اصلی این چنین دموکراسی عبارتند از کرامت انسانی، آزادی، برابری، عشق، رحمت و عدالت.
از آنجا که عالم معنی بر عالم ماده تفوق دارد، از نظر ماریتن ایمان مسیحی و مسیحیت به هیچ وجه نمیتواند تابعی از دموکراسی و یا هر نظام سیاسی انسانی دیگری باشند. بنابراین، یک نظام سلطنتی هم اگر مبتنی بر فلسفه معنوی زندگی انسان بنا شده باشد، میتواند دمکرات باشد.532
انتقاد از نظریه ماریتن در خصوص دموکراسی
با توجه به انچه گذشت شاید بتوان به اجمال اشکالات زیر را به فلسفه سیاسی ماریتن بویژه نظریه دموکراسی وی وارد کرد:
1- الهیات مسیحی نمیتواند مبنای غایی دموکراسی را توجیه کند و حداکثر میتواند آن را بهعنوان ارزشی نسبی توجیه و از آن دفاع کند.
2- شکافی عمیق میان نظام انتزاعی نظری ماریتن و مشکلات عملی که در زندگی انسانها اتفاق میافتد وجود دارد.
3- رابطه دولت و کلیسا با استناد به مسئله شخص و فرد به صورت کاملی حل نشده است.
4- ماریتن از مسیحیت سکولار صحبت میکند که به نظر در این عبارت تهافت وجود دارد.
5- این نوع برداشت دینی درباره دموکراسی اختصاصی به مسیحیت نخواهد داشت و میتوان از ادیان دیگر نیز به صورت کلی این اصول را استخراج کرد.
6- نسبیگرایان و فیلسوفان تحصلی با ارائۀ دموکراسی همه وجوه مطلقگرایی به هر شکلی را منکر میشوند.
با این حال در پاسخ میتوان گفت که اولا ماریتن تنها به یکی از مبانی مسیحی دموکراسی که مبتنی بر الهیات مسیحی میباشد پرداخته است و حال آن که راههای دیگری هم برای توجیه دموکراسی مسیحی وجود دارد.
بهعلاوه اگر چه ماریتن حکومت مردم بهوسیله مردم برای مردم را بهترین تعریف از دموکراسی میداند اما کیلسن معتقد است که به سختی میتوان این مطلب را از کتاب مقدس استخراج کرد. البته او میگوید: پس از تاسیس دموکراسی مسیحیت به دفاع از آن بر میخیزد.533 با این همه به نظر میرسد که اشکال کیلسن و دیگران که مبنای مسیحی برای دموکراسی وجود ندارد وارد نباشد، چرا که اصولی از قبیل عدالت، آزادی و کرامت انسانی که پایههای اصلی دموکراسی پیشنهادی ماریتن میباشند همگی ریشه در آموزههای مسیحی دارند.
البته اشکال قابل توجه دیگری از ناحیه افرادی همچون ویلیام کاوانوگ وارد شده است مبنی بر اینکه ماریتن اگر چه تلاش کرد در مقابل نظریههای قدیمی و از کار افتادۀ مسیحی، دموکراسی سیاسی ملهم از مسیحیت را مطرح کند، اما از یک نکته غافل بود و متوجه نشد که این دولت جدید غیر مقدس سکولار که مسیحیت نو میخواهد بر اساس آن ساخته شود، محصول طبیعی یک آرمان خالص مسیحی نیست، بلکه محصول نفی صریح مسیحیت توسط عصر روشنگری است و منعکس کنده جاه طلبیهای دولتها برای کسب قدرت است.534
اشکالی که به نظام دو گانه ماریتن مبتنی بر تفکیک میان دو حوزه معنوی و مادی وجود دارد این است که این امر مانع از هرگونه تاثیرگذاری فضیلتهای مافوق طبیعی در تاریخ شده و باعث فاصله گرفتن کتاب مقدس از حوزه هرگونه تاثیرگذاری در گفتمانهای اجنماعی می شود.
باید اذعان کرد که اشکال مبتنی بر وجود شکاف میان نظر و عمل وارد است، اما این اشکالی است که به بسیاری از فلسفه ها وجود دارد و این به طبیعت اختلاف و تفاوت در دو قلمرو انسان بر میگردد.
ژیلسون در بارۀ ماریتن گفته است: «ما هنوز متوجه کاری که ماریتن برای ما انجام داده است نشده ایم».535

مطلب مرتبط :   رسانههای، شبکههای، شبکه‌ها، نوین،، اینترنت، گفتمان

فصل هفتم:
رابطه دین و دولت

مقدمه
پیش از پرداختن به نظریه ماریتن مناسب است که اشارهای به آرای برخی از متفکران پس از عصر روشنگری شود. این به ما کمک میکند دریابیم که اندیشههای ماریتن چه نسبتی با دیگر عقاید و آرای موجود در این باره دارد.
1 – ولتر اعتقاد داشت که باید مسیحیت از جهان فرهنگ عالیتر536 ریشه کن شود و تنها در محدودهای تنگ و گوشهای خصوصی جای گیرد.537
2 – جان استوارت میل مسیحیت را به عنوان یک دین انسانی قبول داشت، اما از دیدگاه حکومتی، آن را یک امر مفید نمیدانست.538
3 – آگوست کنت در مقایسه با میل و ولتر دید خوشبینانهتری در باره مسیحیت داشت. اگرچه منکر اعتبار مابعدالطبیعهای دین بود، اما حاضر بود که حداقل به عنوان یک خیر مدنی، سنتهای اخلاقی و تشریفات مذهبی مسیحیت کاتولیک را بپذیرد.539
4 – دورکیم دین را چندان مثبت نمیدانست. از نظر او وظیفه اصلی دولت آزاد کردن افراد از زیر مجموعههای جامعه، مثل خانواده، جوامع دینی، و گروههای کارگری و حرفهای است. در گذشته از دید دورکیم نهادهای سیاسی و مذهبی بخشی از ساختار اجتماعی بودند که انسانها چارهای جز اطاعت از آن نداشتهاند. اما در عصر جدید است که افراد به دنبال آزادیهای شخصی هستند.540
5 – در قرن بیستم جان دیوئی که در آمریکا منعکس کننده آرای میل و دورکیم بود اعتقاد داشت که هر نقشی که دین در گذشته داشته است در حال حاضر هیچگونه فایدهای ندارد. دین منبع قابل اعتباری برای علم نیست. بسیاری از ارزشهایی که از نظر دینی عزیز و محترم شمرده شدهاند اگرچه نباید به کناری گذشته شوند، اما حتما باید در جستجوی دلایلی عقلی برای آنان رفت. دیوئی نه تنها به دنبال حذف کلیساها از زندگی سیاسی است، بلکه به دنبال کاهش تاثیر آنان در حوزه زندگی خصوصی نیز میباشد. او میگوید که دین وقتی از نظر اجتماع خطرناک میشود که بخواهد به قانون الهی اعتبارعملی ببخشد و تلاش کند که رفتارهای شخصی یا اجتماعی را در راستای قواعدی در نظر بگیرد که ماورای این جامعه این جهانی قرار دارند.541

مبحث اول: رسالت فرهنگی و قدسی دین
گفتار اول: رسالت فرهنگی دین
ماریتن فرهنگ و تمدن را مترادف در نظر میگیرد. فرهنگ یا تمدن تلاشی مادی