همیشه و از همه‌سو قابل گسترشند و از هر نقطه که جغرافیای شبکه را بنگریم با یک سطح همگون و هم‌افق روبه‌رو می‌شویم. چنین ساختاری با پی‌شکل اندیشه دینی و حتی روح عقل‌گرایی غربی که تا چند دهه پیش نیز بر ساختار جامعه، دولت و دانشگاه حاکم بود مغایرت دارد. هر چه بود عقل‌گرایی غربی از نظر ساختار ذهنی بی‌شباهت به عقلانیت دینی نبود؛ هر دو سلسله‌مراتبی از ارزش‌ها و مفاهیم را ارائه می‌کردند که هم‌سطح نبودند و برای رسیدن به مفاهیم انتزاعی‌تر و کلان‌تر لازم بود سطح دیگری از مفاهیم را درک کرده باشیم، ولو اینکه این ساختار درختی در نظام اندیشه دینی از بالا به پایین و در نظام عقل‌گرا از پایین به بالا بود، اما در هر حال به صورت عمودی پی ریخته شده بود.
روایت مختصری از تغییرات تاریخی نظام‌های اندیشه از این قرار است:

ریخت‌شناسی مدل قیاسی
اندیشه‌ورزی دینی ــ اعم از ادیان ابراهیمی یا شمنی ــ و نیز فلسفه باستان و ریاضیات، ساختاری قیاسی داشت (دارد). برای فهم جهان یک نقطه عزیمتِ قطعی و معین در آن بالا قرار دارد که خالق یا نقطه عزیمت اندیشه است و همه چیز از او شروع و به او ختم می‌شود. مبدأ و معاد معلوم است و اندیشمند دینی باید بکوشد از عقل برای کشف ارتباط مفاهیم عالم بالا با عوالم پایین استفاده کند و عارف تلاش می‌کند به جای درک عقلانی این سلسله مفاهیم آنها را ببیند و با آنها یگانه شود. در این نظام ادراکی، ذهن قاعده‌ای کلی می‌آفریند و سایر معانی و گزاره‌ها را در نسبت و قیاس با آن قاعده کلی تنظیم می‌کند. به عبارتی، نظام معنایی او از یک سلسله‌مراتب طولیِ عمودی و از بالا به پایین تنظیم می‌شود. اگر نتواند تکلیف خالق یا خدا را تعیین کند، نمی‌تواند برای پدیده‌ها و مشاهدات خود معنایی در نظر بگیرد؛ شهر بدون شهریار برایش قابل تصور نیست؛ خانواده بدون مرد بی‌معنی است؛ قدرت از سلطه فرد قدرتمند شروع می‌شود و اهمیت و قدرت افراد دیگر در نسبت با حاکم تعریف می‌شود و عامه تقریباٌ هیچ‌اند. این نظام معنایی در علم، منطق و ریاضیات را می‌آفریند که اساساً از قضیه‌هایی کلی شروع می‌شوند و مبنای هر نتیجه‌گیری دیگری هستند؛ در سیاست، حکومت خودکامه را به وجود می‌آورد که مردم و سرزمین در حکم مُلک شخصی حاکمند؛ در خانواده مردسالاری را همچون نظامی خودکامه به وجود می‌آورد؛ در سرگذشت بشر قائل به خلقت دفعی است؛ در سرنوشت بشر قضا و قدر را جاری می‌داند؛ در عقاید خود مطلق‌گراست و شک در آن جایی ندارد؛ در درستی و برتری سلسله عقاید خود و هم‌مسلکانش نسبت به دیگران تردید نمی‌کند؛ در فلسفه روایت‌های کلانی از هستی به دست می‌دهد که به خلق ایدئولوژی منجر می‌شود؛ در داستان از دید دانای کل به تعریف ماجراها می‌پردازد؛ در هنر از طبیعت تقلید می‌کند؛ در صنعت، طبیعت را حفظ می‌کند و با آن هماهنگ است؛ در آموزش، مکاتب و مراکز علمی‌ای را ذیل نهادهای دینی و مذهبی تأسیس می‌کند و اساساً به یگانگی و هماهنگی دین و سیاست معتقد است؛ در معرفت، عقاید مسلکی خود را مسلم می‌‌داند و در سلوک خود به دنبال یافتن و دیدن و یکی شدن با آنهاست نه دریافتن و جست‌وجوی بی‌طرفانه حقیقت؛ در امور فوق طبیعت، قائل به معجزه یا جادو و موجودات و عوالم غیرمادی و در یک کلام افسون‌زده است؛ در کیهان‌شناسی قائل به مرکزیت زمین و شرافت بشر یا نژاد خود بر سایر مخلوقات و نمایندگی خدا بر زمین است…
نمودار 1: نظام قیاسی (مثلاً در ساختار مذهب، نظام‌های قبیله‌ای، خانواده مردسالار و گسترده، دولت غیردموکراتیک، ریاضیات، طبقه‌بندی علوم، فلسفه قدیم، عرفان، کلام و به طور کلی آنچه سنت نامیده می‌شود.)

نمودار شماره 1: مدل قیاسی

ریخت‌شناسی مدل استقرایی
عقل‌گرایی، تعیّن مبدأ و معاد را زیر سؤال برد. نگاه بدبینانه عقل به اعجاز و ایمان قلبی، به انکار مبدأ و معاد نینجامیده بود. فرض می‌شد که عالم هم مبدأ دارد و هم معاد، اما کشف و درک آن را باید صرفاً بر دوش عقل گذاشت. در ساختار ذهنی عقل‌گرا جای مبدأ و معاد خالی گذاشته شده بود تا بعدها با تلاش عقلانی و کشف ارتباط مفاهیم عالم طبیعت و انتزاع آنها، به درکی از مبدأ آفرینش یا سرنوشت جهان برسد. این نظام تعمیمی که ساختار اصلی جامعه مدرن و نظام دانشگاهی را بنیاد گذاشت، با کنار زدن نظام اندیشه دینی و تحقیر آن تا قرن‌ها سرمست از دستاوردهای فناورانه و جزئی‌نگری‌های بی‌پایان، این انتظار را به وجود آورده بود که سرانجام می‌تواند تکلیف مبدأ و معاد را روشن کند و او را از سردرگمی در معنای جهان نجات بخشد. ضربه بزرگی که این نظام را سست کرد و آماده فرو ریختن نمود توسط کانت زده شد. ایمانوئل کانت با اعلام اینکه عقل انسانی محدودیت‌هایی دارد که مانع از احاطه او به مفاهیم نامحسوس و غیرتجربی می‌شود، به‌ناگهان نردبان معرفت را از زیر پای انسان غربی لغزاند و به زیر افکند و او را بی مبدأ و معاد رها کرد. نوابغی چون مارکس، نیچه و فروید ضربه‌های بعدی را بر عقلانیت غربی فرود آوردند. آنها با تبیین لایه‌های ناخودآگاه و کلانی که عقل را زیر سلطه می‌گیرند هرگونه خوش‌بینی به عقلانیت برای رهایی از سردرگمی و کفایت آن برای رسیدن به حقیقت را زیر سؤال بردند. مارکس قدرت سرمایه را در سلطه بر اندیشه و شیوه زندگی انسان مورد تأکید قرار داد؛ نیچه میل کلان و بسیار درونی انسان به قدرت را یادآور شد؛ و فروید نقش تمایلات جنسی و جنسیت را در عملکرد ضمیر ناخودآگاه و در نتیجه اندیشه عقلانی برملا کرد. قرن بیستم قرن اندیشمندانی بود که بی‌کفایتی عقل بشری در رسیدن به حقیقت و امر مطلق را یک‌به‌یک و به روش‌های گوناگون اعلام کردند. در این نظام ذهنی، ذهن به روش استقرایی عمل می‌کند. قاعده کلی امر مجهولی است که وجود آن مسلم است اما عقل باید آن را کشف و معلوم کند. در این نظام ذهنی عقل تنها ابزار کشف حقیقت است. اما برای رسیدن و درک حقیقت کلی، لازم است جزئیات بی‌شماری مورد مشاهده قرار گیرند و از میان آنها کلیاتی انتزاع شود تا در نهایت به یک کلی که قانون کلی طبیعت یا زندگی است برسد. چنین گرایشی در دوران مدرن شکل گرفت و ساختار ذهنی سنتی که مبتنی بر قیاس بود را به ساختار ذهنی استقرایی تبدیل کرد و از قِبلِ آن نهادها و ساختارهای سیاسی و اجتماعی جدیدی را به وجود آورد. این نظام معنایی از یک سلسله‌مراتب طولیِ عمودی ولی از پایین به بالا تنظیم می‌شود. قدرت از آنِ عامه شهروندانی است که به نمایندگی از خود یک یا چند نفر را برای اداره امور تعیین می‌کنند؛ نظام‌های تشکیلاتی شورایی است و ریاست و فرماندهی توسط جمع به فرد اعطا می‌شود. این نظام معنایی در علم، علوم تجربی را می‌آفریند که اساساً از مشاهدات جزئی و حسی آغاز می‌شود و با تعمیم نتایج، به قوانین کلی‌تر منتهی می‌گردد؛ در سیاست، مردم‌سالاری را به وجود می‌آورد؛ در سرگذشت بشر قائل به تکامل و تحول تدریجی است؛ در سرنوشت کارهای بشر و پدیده‌ها به آمار و احتمالات متوسل می‌شود؛ در عقاید خود نسبی‌گراست و شک و تردید بنیاد تفکر اوست؛ به برتری برخی نژادها در هوشمندی و تعقل نسبت به سایرین باور دارد و ملی‌گرایی را ترویج می‌کند؛ در فلسفه به دنبال درک چگونگی فهم عقل بشری از هستی است تا فهم خود هستی؛ در داستان، دانای کل را رها کرده و به جریان سیال ذهن روی آورده است؛ در هنر طبیعت را دستکاری می‌کند و اثر ذهن را بر درک هنرمند از طبیعت نشان می‌دهد؛ در صنعت، طبیعت را در اختیار می‌گیرد و آن را به میل و نیاز خود تغییر می‌دهد و تکنولوژی‌ها را به وجود می‌آورد؛ در آموزش به تأسیس مدرسه و دانشگاه با فرض جدایی دین از سیاست می‌پردازد؛ در معرفت، جایگاه حقیقت برایش مجهول است که باید به نیروی عقل و پرهیز از خطاهایی که عقل دچار آن می‌شود بدون پیشفرض در جست‌وجوی آن بود؛ در امور فوق طبیعت، قائل به معجزه یا جادو و موجودات و عوالم غیرمادی نیست و هیچ‌ پدیده‌ای را خارج از شمول درک و تعقل بشر نمی‌داند و در یک کلام افسون‌زدایی شده است؛ در کیهان‌شناسی قائل به مرکزیت خورشید یا نقطه‌ای غیر از زمین است ولی همچنان به اهمیت و یگانگی انسان در میان موجودات معتقد است…
نمودار 2: نظام استقرایی (مثلاً در ساختار دولت دموکراتیک، علوم تجربی، ساختارهای شورایی و به طور کلی آنچه مدرن نامیده می‌شود.)

مطلب مرتبط :   قرآن، اهلکتاب، صحابه، مراجعات، ، ذهبی

نمودار شماره 2: مدل استقرایی

ریخت‌شناسی مدل شبکه‌ای
اکنون عقلانیت غربی کفایت خود را برای رسیدن به حقیقت، برای معنابخشی به جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، برای تعیین تکلیف آدمی در مورد جهان پس از مرگ و بسیاری مفاهیم بنیادین بشری از دست داده است. اما نتایج این عقل‌گرایی که عمدتاً در فناوری جلوه‌گر شده چندان خیره‌کننده و باابهت جلوه‌گری می‌کند که همچنان برای جوامع عقب‌مانده جذاب و فریبنده است و برای انسانِ لحظه‌ای و لذتجوی جامعه پیشرفته هنوز سرگرم‌کننده است. این نظام شبکه‌ای که ما را از دوران مدرن به پسامدرن منتقل کرده است، همان‌طور که گفتم ساختاری افقی دارد؛ معیاری برای حقیقت نیست که بتواند ارزش و اهمیت یک مفهوم را بر مفاهیم دیگر روشن کند. بنابراین مفاهیم همسطح‌اند و اهمیت و اولویت آنها را احساسات و تمایلات آنی معین می‌کنند. در هنر نیز، از آنجا که زیبایی معیاری ندارد، هر فرایند تصادفی می‌تواند به اندازه یک اثر پرکار و ظریف بهره‌ای از زیبایی داشته باشد، بنابراین در معماری و نقاشی و هنرهای دیگر، آثار بی‌نظم و قاعده آفریده می‌شوند. نقاشی آبستره یکی از جلوه‌های چنین نگاهی است. البته جای تعجب نیست که این نگاه افقی در هنر خیلی زودتر از حوزه‌های دیگر شکل گرفته باشد. هنرمندان شاخک‌های حساسی دارند که زودتر از اندیشمندان و نظریه‌پردازان وقوع یک رویداد مفهومی را در لایه‌های زیرین اجتماع احساس می‌کنند و به آن واکنش نشان می‌دهند، اما چون قدرت تبیین کلامی کمی دارند، سال‌ها و دهه‌ها بعد در آثار فیلسوفان و جامعه‌شناسان با این تبیین‌ها روبه‌رو می‌شویم.
اما در نظام‌های ریزومی یا افقی یا شبکه‌ای، ذهن از رسیدن به مبدأ و معادی که بتواند با قیاس با آن یا استقراء به سوی آن به زندگی معنا ببخشد عاجز و نومید شده است. حدود توانایی عقل محدود به حواس و علوم تجربی شده و هیچ راهی برای کشف حقایق متعالی وجود ندارد. نداشتن مبدأ و معاد یا معیاری برای حقیقت، ساختار عمودی ذهن را برای شروع و تداوم تفکر و نظم و ترتیب بخشیدن به امور مهم و غیرمهم‌ از میان برده و آن را به سطحی تخت و افقی تبدیل کرده که انتخاب میان این یا آن ارزش، این یا آن فعل اخلاقی، این یا آن پدیده زیباشناختی… علی‌السویه شده است. «این فلسفه که بنیادگذارانش نیچه و هایدگرند، بر آن است که میان حقیقت و مجاز، جوهر و عرض، عقلایی و غیرعقلایی تمایزی وجود ندارد، زیرا به غیر از زبان و مفاهیمی که به روایات وهمی تبدیل شده‌اند، هیچ حقیقت برتر و متعالی‌ای وجود ندارد که مبنای وجود آنها باشد. حال که نهادی برتر وجود ندارد که به طور عینی پایه‌گذار و مبنای این مفاهیم باشد، ناچاریم به تفسیر بی‌پایان ارزش‌های ذهنی متوسل شویم.» (شایگان 1388: 273)
به این‌گونه، تفسیر و کنار هم گذاردن تفاسیر بی‌پایانی از روایت‌های افراد مختلف به تنها منبعی که ــ احتمالاً ــ ما را به واقعیت نزدیک می‌کند تبدیل می‌شود. خود این تفسیر که در هرمنوتیک مورد بحث قرار می‌گیرد، دارای ساختاری شبکه‌ای است: هیچ تفسیری از دیگری برتر یا فروتر نیست؛ تا بی‌نهایت می‌توان تفاسیر مختلف از افراد مختلف درباره یک موضوع را به یکدیگر متصل کرد و به برداشت کلی از آنها اقدام نمود؛ حذف یا افزودن یک تفسیر، تأثیری در نابودی یا حیات مجموعه تفاسیر ندارد و… در نهایت هیچ‌ چیز شما را به قطعیت نمی‌رساند. به قول شایگان «همه‌جا]ی شبکه[ در حکم مرکز ]آن[ است، اما محیط ندارد.» (شایگان 1388: 275)
شایگان بر آن است که هنگامی که بنیاد و پایه از میان رود، معارفی نیز که موضوع آنها شناخت منشأ و مبدأ است از میان می‌روند. نیچه در این‌باره می‌گوید: «پیشتر، تصور پژوهشگران آن بود که هنگامی که به سوی منشأ و مبدأ چیزها پیش می‌روند، به کشفیاتی جزئی دست می‌یابند که برای هرگونه عمل و داوری اهمیتی فوق‌العاده دارد، و حتی فرض بر آن بود که درک منشأ چیزها ضرورتاً رستگاری بشر را در پی خواهد داشت.» اما امروز «درک منشأ چیزها، از اهمیت آن کاسته است، در حالی که امور بی‌واسطه، آنچه در اطراف و در درون ماست، اندک‌اندک رنگ‌ها، زیبایی‌ها و معماها و معانی بسیاری بر ما عرضه می‌کنند که انسان پیشین حتی جرأت به خواب دیدن آنها را نیز نداشت.» بنابراین مفهوم بنیاد و منشأ بی‌اهمیت می‌شود و در عوض امر بی‌واسطه مورد توجه قرار می‌گیرد. نیچه در تداوم اندیشه خود روزنه امیدی برای تفکر بشر می‌یابد: آنچه امروز برای انسان جالب و تحسین‌برانگیز است، خودجوشی جهان و سیلان مداوم هرروزه آن است که همچون شاخه‌گلی در سپیده‌دمان در کمال زیبایی می‌شکفد. این بینش جدید از چیزها، حاصل ظهور فلسفه‌ای دیگر است؛ فلسفه «صبحگاهی»، فلسفه‌ای که زائر سرگردان جهان، در ضمن مکث‌ها و توقف‌هایش، در مسیر خود کشف می‌کند. اکنون تفکر، دیگر به سوی مبادی تخیلی ره نمی‌پیماید، بلکه به نزدیکترین و حیاتی‌ترین امور می‌پردازد، به پدیده‌هایی که در سحرگاه یک تکرار تازه، مسافرا

مطلب مرتبط :   حفاظت، زیست‌محیطی، سازمان‌های، معدن، می‌توانیم، مردمی،