ی را به وجود آورد. این نظام معنایی از یک سلسله‌مراتب طولیِ عمودی ولی از پایین به بالا تنظیم می‌شود. قدرت از آنِ عامه شهروندانی است که به نمایندگی از خود یک یا چند نفر را برای اداره امور تعیین می‌کنند؛ نظام‌های تشکیلاتی شورایی است و ریاست و فرماندهی توسط جمع به فرد اعطا می‌شود. این نظام معنایی در علم، علوم تجربی را می‌آفریند که اساساً از مشاهدات جزئی و حسی آغاز می‌شود و با تعمیم نتایج، به قوانین کلی‌تر منتهی می‌گردد؛ در سیاست، مردم‌سالاری را به وجود می‌آورد؛ در سرگذشت بشر قائل به تکامل و تحول تدریجی است؛ در سرنوشت کارهای بشر و پدیده‌ها به آمار و احتمالات متوسل می‌شود؛ در عقاید خود نسبی‌گراست و شک و تردید بنیاد تفکر اوست؛ به برتری برخی نژادها در هوشمندی و تعقل نسبت به سایرین باور دارد و ملی‌گرایی را ترویج می‌کند؛ در فلسفه به دنبال درک چگونگی فهم عقل بشری از هستی است تا فهم خود هستی؛ در داستان، دانای کل را رها کرده و به جریان سیال ذهن روی آورده است؛ در هنر طبیعت را دستکاری می‌کند و اثر ذهن را بر درک هنرمند از طبیعت نشان می‌دهد؛ در صنعت، طبیعت را در اختیار می‌گیرد و آن را به میل و نیاز خود تغییر می‌دهد و تکنولوژی‌ها را به وجود می‌آورد؛ در آموزش به تأسیس مدرسه و دانشگاه با فرض جدایی دین از سیاست می‌پردازد؛ در معرفت، جایگاه حقیقت برایش مجهول است که باید به نیروی عقل و پرهیز از خطاهایی که عقل دچار آن می‌شود بدون پیشفرض در جست‌وجوی آن بود؛ در امور فوق طبیعت، قائل به معجزه یا جادو و موجودات و عوالم غیرمادی نیست و هیچ‌ پدیده‌ای را خارج از شمول درک و تعقل بشر نمی‌داند و در یک کلام افسون‌زدایی شده است؛ در کیهان‌شناسی قائل به مرکزیت خورشید یا نقطه‌ای غیر از زمین است ولی همچنان به اهمیت و یگانگی انسان در میان موجودات معتقد است…<br/” title=”br”>br />اما در نظام‌های ریزومی یا افقی یا شبکه‌ای، ذهن از رسیدن به مبدأ و معادی که بتواند با قیاس با آن یا استقراء به سوی آن به زندگی معنا ببخشد عاجز و نومید شده است. حدود توانایی عقل محدود به حواس و علوم تجربی شده و هیچ راهی برای کشف حقایق متعالی وجود ندارد. نداشتن مبدأ و معاد یا معیاری برای حقیقت، ساختار عمودی ذهن را برای شروع و تداوم تفکر و نظم و ترتیب بخشیدن به امور مهم و غیرمهم‌ از میان برده و آن را به سطحی تخت و افقی تبدیل کرده که انتخاب میان این یا آن ارزش، این یا آن فعل اخلاقی، این یا آن پدیده زیباشناختی… علی‌السویه شده است. «این فلسفه که بنیادگذارانش نیچه و هایدگرند، بر آن است که میان حقیقت و مجاز، جوهر و عرض، عقلایی و غیرعقلایی تمایزی وجود ندارد، زیرا به غیر از زبان و مفاهیمی که به روایات وهمی تبدیل شده‌اند، هیچ حقیقت برتر و متعالی‌ای وجود ندارد که مبنای وجود آنها باشد. حال که نهادی برتر وجود ندارد که به طور عینی پایه‌گذار و مبنای این مفاهیم باشد، ناچاریم به تفسیر بی‌پایان ارزش‌های ذهنی متوسل شویم.» (شایگان 1388: 273)
به این‌گونه، تفسیر و کنار هم گذاردن تفاسیر بی‌پایانی از روایت‌های افراد مختلف به تنها منبعی که ــ احتمالاً ــ ما را به واقعیت نزدیک می‌کند تبدیل می‌شود. خود این تفسیر که در هرمنوتیک مورد بحث قرار می‌گیرد، دارای ساختاری شبکه‌ای است: هیچ تفسیری از دیگری برتر یا فروتر نیست؛ تا بی‌نهایت می‌توان تفاسیر مختلف از افراد مختلف درباره یک موضوع را به یکدیگر متصل کرد و به برداشت کلی از آنها اقدام نمود؛ حذف یا افزودن یک تفسیر، تأثیری در نابودی یا حیات مجموعه تفاسیر ندارد و… در نهایت هیچ‌ چیز شما را به قطعیت نمی‌رساند. به قول شایگان «همه‌جا]ی شبکه[ در حکم مرکز ]آن[ است، اما محیط ندارد.» (شایگان 1388: 343)
شایگان بر آن است که هنگامی که بنیاد و پایه از میان رود، معارفی نیز که موضوع آنها شناخت منشأ و مبدأ است از میان می‌روند. نیچه در این‌باره می‌گوید: «پیشتر، تصور پژوهشگران آن بود که هنگامی که به سوی منشأ و مبدأ چیزها پیش می‌روند، به کشفیاتی جزئی دست می‌یابند که برای هرگونه عمل و داوری اهمیتی فوق‌العاده دارد، و حتی فرض بر آن بود که درک منشأ چیزها ضرورتاً رستگاری بشر را در پی خواهد داشت.» اما امروز «درک منشأ چیزها، از اهمیت آن کاسته است، در حالی که امور بی‌واسطه، آنچه در اطراف و در درون ماست، اندک‌اندک رنگ‌ها، زیبایی‌ها و معماها و معانی بسیاری بر ما عرضه می‌کنند که انسان پیشین حتی جرأت به خواب دیدن آنها را نیز نداشت.» بنابراین مفهوم بنیاد و منشأ بی‌اهمیت می‌شود و در عوض امر بی‌واسطه مورد توجه قرار می‌گیرد. نیچه در تداوم اندیشه خود روزنه امیدی برای تفکر بشر می‌یابد: آنچه امروز برای انسان جالب و تحسین‌برانگیز است، خودجوشی جهان و سیلان مداوم هرروزه آن است که همچون شاخه‌گلی در سپیده‌دمان در کمال زیبایی می‌شکفد. این بینش جدید از چیزها، حاصل ظهور فلسفه‌ای دیگر است؛ فلسفه «صبحگاهی»، فلسفه‌ای که زائر سرگردان جهان، در ضمن مکث‌ها و توقف‌هایش، در مسیر خود کشف می‌کند. اکنون تفکر، دیگر به سوی مبادی تخیلی ره نمی‌پیماید، بلکه به نزدیکترین و حیاتی‌ترین امور می‌پردازد، به پدیده‌هایی که در سحرگاه یک تکرار تازه، مسافران از‌پای‌افتاده را غافلگیر می‌کنند. (شایگان 1388: 279)
درهم‌پاشی ساختارهای پایدار واقعیت و تفسیر آنها به صورت رخداد، به معنای آن است که حقیقت، دیگر شناختی عقلایی تلقی نمی‌شود، بلکه واقعه‌ای است که به هنگام تفسیر روی می‌دهد. زمانی که دیگر هیچ ارزش برتری وجود نداشته باشد که مبنا و پایه نهایی همه ارزش‌های دیگر، با هر درجه از عظمت، باشد، همه ارزش‌ها به طور عام همپایه خواهند بود. نظام ارزش‌ها که از سلسله‌مراتب خود بی‌بهره گشته، در فرایند بی‌پایان تغییر و تکامل به سیلانی از ارزش‌های «قابل تعویض با یکدیگر» تبدیل می‌شود که متافیزیک هستی به قعر آن فرو می‌رود و هرگونه برجستگی و تمایز کیفی را از دست می‌دهد. جان ر. اسنایدر، مترجم کتاب جیووانی واتیمو به زبان انگلیسی، به‌درستی می‌گوید: «این تجربه را می‌توان به طور کلی به قابلیت بی‌پایان واقعیت برای تفسیر تعریف کرد.» (شایگان 1388: 280 و 281)
با ظهور نیهیلیسم و تجربه وهمی هستی، انسان بیشتر با انتخاب‌های تفسیری سروکار دارد تا با ارزش‌های ثابت و لایتغیر. در نتیجه، مقوله‌های محکم و ثابت متافیزیک همچون حقیقت، هستی و منطق، بی‌رمق و تضعیف‌ شده و به وهم و افسانه تبدیل گشته‌اند. دولوز در این‌باره می‌گوید: «هنگامی که زندگی را نفی کنیم و بی‌ارزش شمریم، آن را به نیستی تبدیل کرده‌ایم. بی‌ارزش‌شماری همواره مستلزم تخیل و وهم است. از طریق وهم است که می‌توان چیزی را خلاف واقعیتش نشان داد و بی‌ارزش کرد، از طریق وهم است که چیزی را در تقابل با زندگی قرار می‌دهیم. بنابراین، از این طریق، کل زندگی غیر واقعی می‌شود و ظاهرِ صرف پنداشته خواهد شد.» با توسل به استعاره «هستی‌شناسی سست» واتیمو می‌توان فلسفه پست‌مدرنیته را تجربه وهمی و شیوه تفسیری آن را هستی‌شناسی تأویلی (هرمنوتیک) توصیف کرد. (شایگان 1388: 281)

مطلب مرتبط :  

2.3.4. مجازی‌سازی
همان‌طور که گفته شد، به نظر کی‌یرکگور مطبوعات نقشی اساسی در هم‌سطحی اندیشه انسان در قرن نوزدهم داشته است. مک‌لوهان نیز بر نقش قالب و شکل رسانه‌ها بر ذهن مخاطبان تأکید کرده است. با توجه به شبکه‌ای شدن رسانه‌ها و ابزار ارتباطی (که در ریخت‌شناسی کاستلز از شبکه ویژگی‌های آن بررسی شد) می‌توان اثر آن را بر ساختار ذهنی کسانی که در این دنیای شبکه‌ای زندگی می‌کنند تا حدودی سنجید. در این صورت، لازم است ابتدا مانند دو نظام ذهنی قیاسی و استقرایی ویژگی‌های ذهن شبکه‌ای را هم در حد امکان بررسی کنیم.
یکی از ویژگی‌های اصلی رسانه‌های شبکه‌ای که از حدود یک قرن پیش پا به عرصه وجود و اثرگذاری بر ذهن مخاطبان خود گذاشته‌اند و با توسعه فناوری‌های دیجیتالی به اوج رسیده است، مجازی‌سازی است. مجازی‌سازی دنیایی را به موازات دنیای ملموس و واقعی ما به وجود می‌آورد که در شکل‌گیری ذهن شبکه‌ای نقشی اساسی بازی می‌کند.
پی‌یرلوی در کتاب مجازی چیست؟ مجازی‌سازی را چنین تعریف می‌کند: «امروزه مجازی‌سازی حرکتی فراگیر است که علاوه بر اطلاعات و ارتباطات، جسم، چرخش اقتصادی، حساسیت‌های جمعی و کاربرد هوش را نیز در بر می‌گیرد. مجازی‌سازی حتی به شیوه‌های باهم بودن ما نیز دست‌درازی کرده است. اکنون شاهد پیدایش اجتماع مجازی، مؤسسه مجازی، دموکراسی مجازی و نظایر آنها هستیم. هرچند دیجیتال کردن پیام‌ها و گسترش سپهر اطلاعات (سایبر اسپیس) در جهشِ در حال انجام، تأثیری حیاتی دارند، موج مجازی‌سازی از حیطه اطلاعات بسی فراتر می‌رود.»… مایکل هایم، اندیشمند آمریکایی در کتاب متافیزیک واقعیت مجازی پا را از محدوده لوی فراتر می‌گذارد. به زعم او، مجازی‌سازی چیزی بیش از تغییر شیوه زندگی است، مجازی‌سازی در اصل گونه‌ای جابه‌جایی هستی‌شناختی85 است. تغییر حاصل از این جابه‌جایی، به مراتب بنیادی‌تر از دگرگونی عادی در حیطه‌های معرفت‌شناختی است. به عبارت دیگر، مجازی‌سازی، ما را به سوی اقلیمی دیگر از هستی می‌برد، گویی زمین زیر پای ما دهان باز می‌کند، گویی زمینه‌ای که شیوه‌های مأنوس شناخت و هستی ما در آن ریشه دارند، زیر و زبر می‌شود و ما را به سوی قاره‌ای ناشناخته پرتاب می‌کند. هایم ضمن مقایسه آرای هایدگر و مک‌لوهان، چنین نتیجه می‌گیرد که نزدیکی بینش‌های آن دو (هایدگر و مک‌لوهان) ناشی از نقش حیاتی تکنولوژی در تعریف واقعیت و آشکار شدن پس‌زمینه‌ای نامشهود است که محتوا و موجودات عالم در آن پدیدار می‌گردند. به اعتقاد مک‌لوهان در ورای پدیده‌های مشهود جهان، پس‌زمینه‌ای پنهان وجود دارد. او محیط زیست را امری مصنوع می‌پندارد. هایدگر نیز جوهره تکنولوژی را نه در موجود می‌بیند، نه در کثرت مصنوعات و اشیاء و نه در حاکمیت ماشین. به اعتقاد او اصل آن است که جوهر تکنیک چگونه به مثابه تکنیک‌زدگی عیان می‌شود. (شایگان 1388: 337 و 338)

مطلب مرتبط :   فرهنگ، فرمانروایان، نخبگان، سیاسیِ، مصلحت، تکوین

ویژگی‌های مجازی‌سازی
شایگان هفت ویژگی اصلی و برجسته برای مجازی‌سازی برشمرده است:
مجازی‌سازی پیش از هر چیز، فرایند تبدیل یک شیوه هستی به شیوه‌ای دیگر است. هر فعلیت فلسفی، از ابتدا اساساً بر گذر از قوه به فعل مبتنی بوده است، در حالی که آنچه در روزگار ما در حال وقوع است، «تبدیلی معکوس» است، یعنی اکنون فعل است که به قوه تبدیل می‌شود. بنابراین مجازی‌سازی را می‌توان خیلی ساده حرکتی معکوسِ فعلیت دادن تعریف کرد.
پیامد مستقیم و فوری مجازی‌سازی، از جا برکنده شدن است. مثلاً ابرمتن86 مجازی، در عین آنکه همه‌جا حاضر و ساکن سپهر اطلاعات است، اما در همه فرافکنی‌ها و جلوه‌های گوناگون خود نیز واقعاً حضور دارد. ابرمتن به این نحو در فعلیت یافتن متون سهیم می‌گردد، در حالی که خود فی‌نفسه در هیچ جا نیست و بر هیچ نقشه‌ای جای آن را نمی‌توان یافت. به زعم هایم، ابرمتن، متنِ متن‌هاست، همه‌چیز در آن در ارتباط متقابل است، دستگاه مختصات پویایی است که در آن همه متن‌ها به هم پیوسته‌اند. همان‌طور که در فیزیک ریاضی، ابرفضا، فضایی دارای بیش از سه بعد است، ابرمتن نیز حاکی از تعدد ابعاد است. حروف و عبارات در آن همچون بلورهایی با وجوه گوناگون‌اند. در ابرمتن می‌توان از یک بُعدِ مبنا به مبنایی دیگر جهش کرد. رمان مشهور جیمز جویس، بیداری فینگان‌ها87، نمونه تمام‌عیار یک ابرمتن است. به گفته هایم، این رمان حدّ اعلای سبک غیرخطی و متداعی است، معجون درهم و برهمی از پیوندهای پنهانی است، کلاف سردرگمی از انگیزه‌های تکراری است. نه آغاز دارد، نه میانه و نه پایان؛ با این حال تار و پود آن به‌خوبی درهم تنیده و همه عناصر آن چون «امواج ساختاری درهم‌شکسته» به خود باز می‌خورد.
جای این جهان را نیز همچون حافظه، نمی‌توان معلوم کرد. به قول میشل‌سر، این جهان در «دگرجا» جای دارد، در لامکان. میشل‌سر در توضیح این دگرجا، به هورلا، مجموعه داستان‌های کوتاه گی دومو پاسان، اشاره می‌کند. هورلا پدیده‌ای شگفت است، هم هستی است و هم نیستی، هم حضور است و هم غیبت، هم اینجاست و هم دگرجا. در واقع مجازی‌سازی گونه‌ای دگرجایی را متحقق می‌کند که در هیچ نقشه جغرافیایی جای ندارد و پیشترها آن را در رؤیا و شهود می‌دیدیم. «ویژگی قرن ما آن است که شبکه‌های ارتباطات، وجود فضاهایی مجازی را ممکن می‌کنند که سابقاً تنها در رؤیاها و تصورات وجود داشتند، این شبکه‌ها دنیاهایی در حال بنا را تحقق می‌بخشند که در آنها، ما بی‌آنکه جای مشخصی داشته باشیم، خود را باز می‌یابیم و جابه‌جا می‌شویم، فضاهایی که از قلمرو پیشین کمتر زمینی و واقعی نیستند، زیرا مردمان گذشته با وجودی که پایشان روی زمین بود، به حد ما، منتها بدون تکنولوژی‌های کنونی، در جهانی مجازی می‌زیستند.» بر خلاف وجود حضوری (دازاین) هایدگر، «دگرجا» به وجود دلالت ندارد، بلکه معرف فضایی دست‌نایافتنی است، همان که دولوز «ازجابرکنده» یا «فضای صاف» می‌نامد.
ازجابرکندگی یا فضای صاف، سیار بودن و خانه‌به‌دوشی و چادرنشینی را در ذهن تداعی می‌کند. لوی در این‌باره می‌گوید: «مجازی‌سازی فرهنگ ایلیاتی یا چادرنشینی را از نو ابداع می‌کند، اما این چادرنشینی به معنای بازگشت به عصر حجر یا تمدن‌های شبانی باستانی نیست، بلکه ایجاد زمینه‌ای از کنش‌های اجتماعی متقابل