دانلود پایان نامه
می گرفت.
او که در هنگام اعزام به سربازی هنوز پایان نامه ی پزشکی اش را تحویل نداده بود،پس از پایان دوران سربازی باز هم این مهم را به جد نگرفت.تا اینکه در سال1352 پایان نامه اش را نوشت و مدرک تحصیلی اش را دریافت نمود.عنوان پایان نامه ی او”چشم اندازی نوین در بیماری های ناتوانی جنسی” بود. وی این نوشته را به دکتر فتح الله صادقی از خویشاوندان و دوستان خود و نیز به دکتر محمود جهرمی استاد دانشکده ی پزشکی تهران تقدیم می کند.
بهرام پس از دریافت مدرک دکترا از دانشکده ی پزشکی دانشگاه تهران در وزارت بهداری استخدام شد.محلّ کارش ابتدا منطقه ی رباط کریم بود.پس از چندی به کرج منتقل شد و تا پایان عمر در یک درمانگاه دولتی منطقه ی کرج به کار مشغول بود.
پزشک نویسنده با بیمارانش بسیار مهربان بود و پس از مرگش آن ها تا مدت ها سراغش را می گرفتند. طیّ سال های جنگ ایران و عراق به دلیل تعهدی که پزشکان برای حضور در مناطق جنگی داشتند،دو نوبت در سال های 1361و1362،هربار به مدت یک ماه به منطقه ی جنگی دزفول اعزام شد.دومین باری که از مأموریت برگشت بر اثر شدت صداهای انفجار تا مدتی گوش هایش به شدت درد می کرد.

شکل 1-1 بهرام صادقی در آزمایشگاه زیست گیاهی در حال پژوهش

1-4-4 ازدواج
صادقی در سن 39سالگی،ژیلا پیرمرادی،دانشجوی 19 ساله ی رشته ی پرستاری مدرسه ی عالی اشرافیان،را برای ازدواج برگزید.در اولین دیدار بهرام یک جلد از کتاب سنگر و قمقمه های خالی را امضا کرد و به ژیلا هدیه داد.آن ها در اسفند1355با هم ازدواج کردند.محلّ عروسی شان باشگاه دانشگاه تهران بود.برای ماه عسل هم بعد از عیدنوروز به شیراز رفتند.از آن پس ژیلا با نام مورد علاقه ی بهرام،گلی،نامیده شد.بهرام در زندگی مشترک همچون همیشه صبور و آرام بود.حاصل ازدواج آن ها دو دختر،یکی متولد1356 و دیگری متولد اسفند1360بود.

1-4-5 کسب جایزه ی ادبی فروغ
سال1354کمیته ی انتخاب نفر برتر جایزه ی ادبی فروغ فرّخزاد،بهرام صادقی را به عنوان برنده ی رشته ی قصه نویسی برگزید.در آن مراسم بهرام شعری خواند با نام”وداع کن” و ادّعا کرد این شعر تنها نسخه ی خطی اش نزد اوست از سروده های فروغ فرّخزاد است.آن شعر اینگونه بود:
“وداع مکن”
اگر تو باز به چشمان من نگاه کنی
اگر درنگ کنی،یکدم دگر مانی
وگر که در نگشایی بر این شتاب سمج
من آن ترانه ی خود را که روح آواز است
که جان شعر و اثیر غم است
می خوانم
فقط برای تو می خوانمش
فقط یک بار…
شکل1-2تصویر لوح اهدایی مراسم فروغ فرخزاد به بهرام صادقی

شکل1-3تصویر پشت لوح اهدایی مراسم فروغ فرخزاد به بهرام صادقی

1-4-6داستان گویی شفاهی
از سال1346 به بعد دوران پس از خدمت سربازی(نیمه ی دوم دهه ی چهل و دهه ی پنجاه)گرچه بهرام با روزنامه های آیندگان و کیهان و مجله ی بنیاد به مصاحبه نشست و چند داستان کوتاه را هم به کارنامه ی ادبی اش افزود اما به راستی تصمیم نداشت نوشتن را همچون گذشته جدّی بگیرد.در این دوران رکود که بهرام نوشتن را وداع گفته بود و دیگر قلم را به طنّازی بر صفحه ی کاغذ نمی چرخانداما روح ناآرامش تحمّل دوری از داستان را نداشت، پس به داستان شفاهی روی آورد . سر هر چهاراه و کوچه ای اگر به دوستی برخورد می کرد سلامی می کرد و بلافاصله شروع می کرد.داستان که تمام می شد خداحافظی می کرد و دنبال کارش می رفت. داستان نویس مدرن اکنون داستان گویی مدرن شده بود.
هوشنگ گلشیری همواره مقام داستان نویسی بهرام را می ستود.او در سخنرانی مجلس ترحیم بهرام نتوانست از داستان های شفاهی این مرد یادی نکند.پس گفت:
“راه می رفت و یک بند می گفت:”وقتی آقای کامبوزیا را خاک کردند خاک گور انداختش بالا”.می بافت:”جسد می افتد روی خاک و کفن،تکّه تکّه باز می شود.مثل زورق هایی که از دور و بر یک شکلات باز می کنند،لخت و عور،خوب می برند و در رودخانه می اندازندش.موج های آب انداختندش بیرون”.همه چیز را با ذکر جزئیات می گفت و با وقفه هایی در کلام و با حرکات دست و سکنات چشم و گونه و ابرو مؤکّد می کرد:”و آن بدن سرد و لخت را انداختند پشت اسب و بردند یک جایی و وقتی آتش درست و حسابی گر کشید مرده را اداختند وسط آتش .آتش هم نپذیرفته بود” . می گفت : “تفش کرد بیرون”.کی بود؟کجایی بود؟این آدمی که می توانست حتی در شفاهیات و در حضور چند لحظه ای اش چنان چهره ای از زندگی آن روزگار ترسیم کند که وقتی مخاطب به خانه می رسید بایست کاری می کرد،انصراف خاطری می جست تا مبادا به دیدن طنابی یا دری نیمه باز به مهتابی مشرف به خیابان کاری دست خودش بدهد!اگر هم خسته بود می گفت:”امشب حالش را ندارم،اگرنه کاری می کردم خودکشی کنی”.”
1-4-7 بدرور مادر و خاموشی بهرام
عشق مادر و فرزند امری بدیهی است اما همه بر این مطلب اذعان دارند که عشق بین بهرام و جهان سلطان چیزی فراتر از حدّتصور بود به طوری که وقتی شخصیت های داستانی او را تحلیل می کنیم می بینیم مادر تنها کسی است که در طیف گسترده ی حمله های طنزش نمی گنجد.در مصاحبه ای خسرو گلسرخی از بهرام پرسید:
“بیشتر آدم های داستانی شما،روشنفکرانی دلزده و تسلیم شده و شکست خورده اندوآن ها تسلیم امور جاری زندگی شده اند و مبارزه و تلاششان محکوم به شکست بوده است که با تازیانه ی طنز تو کوبیده می شوند.تنها کسی که از ضربه های این تازیانه مصون است مادر است.چرا؟”
بهرام پاسخ می دهد:
“بله درست است که مادر جای بخصوصی در کار من دارد.به دلیل اینکه من همیشه فکر می کردم که میان نسل گذشته و نسل بعدی بین آنچه به پدران و پسران معروف شده است،تضادی هست…اما مادر که یک موجود سخت عاطفی است و بچه اش را در هر شرایطی دوست می دارد و او را در هر طرز فکری و موقعیتی قبول دارد،آخرین پناهگاه فرزند است…بنابراین قهرمانان من که اغلب آن ها آدم های بی پناهی هستند و در جای دیگر درک نشده و پناه داده نشده اند،این آخرین امید را برای خودشان نگه داشته اند”(روزنامه ی آیندگان،5شنبه مورّخ 28/3/1349 :ص8)
وقتی جهان سلطان در 15 خرداد 1362 زندگی را وداع گفت،بهرام نیز به تعبیر خود”آخرین پناه”زندگی اش را از دست داد.پس از مرگ مادر ساعت عمر او هم شمارش معکوس را آغاز کرد و به واقع یک سال و چند ماه بیشتر نتوانست طاقت بیاورد.
شامگاه دوازدهم آذر1363حدود ساعت نه و نیم شب بهرام به منزل آمد.دخترها خواب بودند و خواهر بهرام،دکتر ایران صادقی،تازه به بستر رفته بود.بهرام برای صرف شام به آشپزخانه رفت.حین صرف شام با همسرش مشغول صحبت بود که ناگهان کلامش قطع شد.دستی که قاشق در آن بود،در فاصله ی زمین و دهان،در هوا خشک شد و در همان حال خود گویی به خواب رفت.همسرش چند لحظه ای هاج و واج نگاهش کرد و وقتی به او دست زد مانند کودکی بر زمین افتاد.با ماشین همسایه ی روبرواو را به بیمارستان بردند.در بیمارستان معلوم شد بهرام به دلیل ایست قلبی در منزل تمام کرده بود.
و بدین ترتیب دفتر زندگی بهرام صادقی بسته شد.وی در خانه ای معمولی حوالی خیابان جیحون سر بر زمین گذاشت،خانه ای که متعلق به خودش نبود.
زمانی بسیاری از صاحب نظران ادبیات این مملکت چشم امیدشان به سوی این جوان محجوب نجف آبادی بود،بلکه شاید او این طلسم را بشکند و صدای ادبیات داستانی ایران را به گوش جهان برساند.به راستی که بهرام اگر خود می خواست با بهترین های جهان فاصله ای نداشت.به هر حال او در ادبیات داستانی ایران چهره ای جاودانه است.او با همان تعداد اندک داستان هایش نشان داد برای ماندگار بودن به یک ویترین کتاب های رنگارنگ احتیاجی نیست.
1-4-8اندوهیاد بهرام صادقی
“در آسمان گنبد هشتم34 “
ما ماه”ماهتابی”هم
در کنار هم
الیاس و خضر آمده بر پشت موجباد
در ساحل شبانه ی گهگاه من،همیشه او
-او
که خسته بود
بهرام گور گنبد هشتم
“صهبا”ی بی فروغ
بی چشم های رندی و بی گوشه های طنز
بی شعر،بی سخن
بی قصّه های شفاهی هرروزه،
بی دروغ.
ما در میان آینه بودیم
از سال های خاطره
یک عمر می گذشت
او در کنار تیشه ی کلک شکسته بود
می دیدمش که داشت مرا می دید
می شنید سکوت مرا
که آمده بودم،
از روزهای مدرسه تا سال های باد.
در سال های مدرسه
از روستا به شهر که آمد
آفاق روستایی خو را داشت.
انشانویس مدرسه،
هرروز
پای پنجره ای بسته می نشست که هرگز نمی شناخت،
-نمی دانست،در پشت آن چه می گذرد،چیست
-هرچه بود،
در چشم او به طنز نمی مانست.
ما در میان آینه بودیم،
من شعرهای حاضر خود بودم
او قصه های غایب خود بود.
انشانویس مدرسه،
از شهر ما که رفت،
سالی نرفته بود،
که گفتند:
رفته است از پلّه های”سخن”بالا
“کوتوله”
“پاشویه”
حالا
“بهرام”قصه های پس از”بیست و هشت”،
می زد و می گشت.
“صهبا”ی شعرهای پس از”سی”
بر پشت اسب و باد
با یال های رنگی نامرئی
با بال های جادوئی زرد
-یا سپید
-که امواج گیسوان هوا بود؛
شب نقره بود
روز،طلا بود.
یکریز می سرود
سخن می گفت
یک بند می نوشت،
“سخن”می رفت.
آن روزها سوار سراسیمه
بر سمندِرها بود
روز و شبی سه بار
در قاب نقره،قاب طلا
می نشست تا…
روزی که بازگشت
با من دگر…نخورد
عرق ریخت
تا”دم”خنکایش دوباره برد
بر اسب سپید از در تابستان.
آن سال در سراسر تابستان
با قاب نقره،قاب طلا بود
دیگر سوار خسته نمی دانست
کی می زد اسب را
هی می زد اسب را
شب و روز…
آن گاه، آن پگاه:
صبح سکوت از”ملکوت”روح
“میم-لام”
با هودج شکسته
از آغاز مومیایی عصر”سوار و اسب”
کز پای زنده رودهمراه روز
سایه ی ما می رفت
درشبسرای “مرشد”ایّام
تا صبح های خسته
از آغاز مومیایی عصر”سوار و اسب”
ما در میان آینه بودیم
از سال های خاطره
یک عمر می گذشت.
با ترکِ اسب
در شب پایان
من از میان آینه می رفتم
او در میان آینه می ماند.
در آسمان گنبد هشتم
“بهرام”
در مجسمه ی خود نشسته بود
با قصه های”قمقمه های تهی”ش
تا:
آن روز،آن خبر
“صهبا”ی ریخته
“بهرام”از مجسمه ی خود گریخته
آن جمعه ی فسرده ی آذر
که آمدیم
نشستیم
گم شویم
تا باز جمعه،روز
بیایند گم شوند
بیاییم گم شویم. قیطریه- زمستان1363

مطلب مرتبط :   مقاله رابطه بین تلاش و عملکرد، نظریه دوگلاس مک گریگور

1-4-9 سال شمار زندگی و آثار بهرام صادقی
1315(18دی) تولد در نجف آباد اصفهان
1322(مهر) ورود به دبستان دهقان نجف آباد اصفهان
1329(مهر) ادامه ی تحصیل در دبیرستان ادب اصفهان
1334 اخذ دیپلم از دبیرستان ادب اصفهان
1334 شرکت در کنکور پزشکی و قبولی در دانشگاه های اصفهان و تهران به طور همزمان
1335(دی) انتشار”فردا در راه است”در مجلّه ی سخن
1336(نوروز) انتشار”وسواس”در مجلّه ی سخن
1336(فروردین) انتشار”کلاف سر در گم”در مجلّه ی سخن
1336(آبان) انتشار”داستان برای کودکان”در مجلّه ی سخن
1336(بهمن) انتشار”نمایش در دو پرده”در مجلّه ی سخن
1337(خرداد) انتشار”سنگر و قمقمه های خالی”در مجلّه ی سخن
1337(مرداد) انتشار اقدام میهن پرستانه”در مجلّه ی صدف
1337(مهر) انتشار”با کمال تأسف”در مجلّه ی صدف
1337(دی) انتشار”غیرمنتظر”در مجلّه ی سخن
1337 عضویت در هیئت نویسندگان مجلّه ی صدف
1338(اردیبهشت) انتشار”سراسر حادثه”در مجلّه ی سخن
1338(شهریور) انتشار”در این شماره”در مجلّه ی سخن
1338(آذر) انتشار”قریب الوقوع”در مجلّه ی سخن
1339(خرداد) انتشار”هفت گیسوی خونین”در مجلّه ی سخن
1339(آبان) انتشار”اذان غروب”در مجلّه ی سخن
1339(آبان) خودکشی منوچهر فاتحی از دوستان نزدیک بهرام صادقی
1340(خرداد) انتشار”چاپ دوم”در جگن
1340(آبان) انتشار”تأثیرات متقابل”در مجلّه ی سخن
1340(سوم دی) انتشار داستان بلند”ملکوت”در کیهان هفته
1341(نوروز) انتشار”یک روز صبح اتفاق افتاد”در مجلّه ی سخن
1341(28مرداد) انتشار”آقای نویسنده تازه کار است”در کیهان هفته
1341(27آبان) انتشار”صراحت و قاطعیت”در کیهان هفته
1341(14بهمن) انتشار”زنجیر”در کیهان هفته
1341(28اسفند) انتشار”تدریس در بهار دل انگیز”در کیهان هفته
1342(12فروردین) انتشار”آوازی غمناک برای یک شب بی مهتاب”در کیهان هفته
1342(اردیبهشت) انتشار نمایشنامه ی”جاده ی رنگ باخته”در کیهان هفته
1342(آبان و آذر) انتشار”مهمان ناخوانده در شهر بزرگ”در مجلّه ی سخن
1344(زمستان) انتشار”خواب خون”در جنگ اصفهان
1345(اردیبهشت) انتشار”سفر به آب ها…!”در مجلّه

مطلب مرتبط :