مثال انسان باشند، در آن صورت ذات انسان فقط در صورتی در فرد انسان خواهد بود که کیفیات ذاتی حاضر باشند. حضور ذات، صرفاً حضور نمودهای مثال است. اما اگر ذات، سقراط را مشخص نکند، در آن صورت سقراط بیشتر از آنکه ذاتاً هر کیفیت دیگری که ممکن است داشته باشد هست، ذاتاً انسان نیست. فلوطین این مطلب را انکار نمیکند. اما فرد ذات گرا، معنای هویت بخش خاصی برای کیفیات ذاتی نیاز دارد. و تا آنجا که سقراط با این کیفیات یکی نیست، او بیش از آنکه ذاتاً در زمان خاصی نشسته باشد یا ذاتاً ریش داشته باشد، ذاتاً یک انسان نیست. لذا باید بگوییم اگر انسانیت در سقراط باشد او انسان است، اما ذاتاً یک انسان نیست.<br /> آیا در این صورت باید جایز بدانیم که سقراط بتواند مثلاً گنجشک بشود؟ ممکن است کسی با برداشت از سخن فلوطین درباره تناسخ ارواح گمان کند که پاسخ این سؤال مثبت است. من فکر میکنم نباید به این سرعت پاسخ داد. اکنون در این بحث، سقراط مرکب محسوس است و این که مرکب محسوس در هر چیزی مجدداً حلول کند، نادرست است. این روح سقراط است که ممکن است به جسم حیوان دیگری وارد شود. این امر دال بر این است که هویت سقراط هویت آن مرکب محسوس نیست، بلکه هویت روحی است که مستقل از جسم، موجود است. همانطور که قبلاً دیدیم این چیزی است که ارسطو انکار میکند. هویت مرکب محسوس جزئی، جدا از ذات، به صورت غیر دلخواهانه قابل تعیین نیست.
اِعراض از جوهر محسوس مشائی، با پذیرش آنچه ارسطو آن را مهمل میداند یعنی اینکه جواهر را از غیر جواهر بسازیم توسط فلوطین، کامل میشود. البته اینجا مقصود فلوطین جواهر محسوس مشهور در عرف است. آنها از کیفیات و ماده ساخته شدهاند. آشکارا معنایش این است که ما «امتزاجهای» گوناگون را به عنوان جوهر معین میکنیم و عناصر این امتزاجها، ماده و کیفیات هستند. طبیعتاً این سؤال پیش میآید که آیا پس از آن ماده تبدیل به جوهر میشود، همان نتیجهای که ارسطو اظهار میکند که ناممکن است(Metaphysics 7.3.1029a26-7). برای فلوطین هم بیش از ارسطو اینگونه نخواهد بود؛ زیرا ماده یک «این شیء» نیست (رک:II.6.2.14; VI.1.2.11-12). هویت هر جزء از ماده توسط ذات تعیین نمیشود.
به این سبب که کیفیات یا نمودهای مُثل به نحو مشترک معنوی حامل طبایع مُثلند، طبقهبندیهای واقع بینانه از امور مرکب محسوس ممکن است.
اما چه انواعی از آن (جوهر محسوس) را باید پذیرفت و چگونه باید آنها را تقسیم کرد؟ اکنون همه را باید به عنوان جسم تقسیم کنیم و در میان اجسام، برخی دارای ساختار مادی و برخی ساختمانی زنده هستند. آنها که جنبه مادی دارند آتش، خاک، آب و هوا هستند. آنها که ساختمانی زندهاند گیاهان و حیواناتند که بر اساس اشکالشان (μορφά) با هم متفاوتند. آنگاه باید انواع خاک و عناصر دیگر اخذ شوند و در مورد اجسام زنده، باید گیاهان و اجسامِ حیوانات را با توجه به اشکالشان یا با توجه به اینکه برخی رو و برخی درون زمینند تقسیم کرد و عنصر به عنصر (باید به صورت مجزا طبقهبندی کرد) در هر کدام اجسام را باید تقسیم کرد. و (آنهایی را که روی زمینند باید اینگونه تقسیم کرد) برخی سبک و برخی سنگین و برخی متوسطند، برخی در میان کیهان و برخی از بالا آن را احاطه میکنند و برخی در وسط هستند. و در هر کدام از این انواع، اجسام از طریق اشکالشان هم از هم جدا میشوند، به گونهای که برخی از آنها اجسام موجودات زنده علوی و بقیه به عناصر دیگر متعلقند. یا باید چهار قسم را بر اساس انواعشان تقسیم کرد و سپس باید به شیوهای دیگر دنبال کرد و آنها را را با مخلوط کردن تفاوتهایشان بر اساس امکنه و اشکال و اختلاطشان به هم آمیخت، درحالیکه آنها را به عنوان آتشی و خاکی تقسیم میکنیم و آنها را بر اساس عنصر بیشتر و غالبشان (در اختلاط)، با این نامها میخوانیم(VI.3.9.2-18 رک:VI.3.17.4; VI.3.18.9-11).
مهم است که آنچه اینجا پیشنهاد شده و نشده را بشناسیم. فلوطین میخواهد ادعا کند که مثلاً مثال انسانیت یا به صورت دقیقتر طبیعتی که نام مثال انسانیت بر آن نام مینهد، در مرکب محسوسی که سقراط خوانده میشود، حاضر است. مثال انسانیت به نحو ازلی دارای هویت شخصی و جدا از مثال اسب است. اما از آنجا که جواهر محسوس مصطلح، با طبایع مُثل یکی نیستند، طبقه بندی این امور مرکب باید از طریق ادراک اتفاق بیفتد (VI.3.8.2-3 رک:VI.3.10.10-12 ). دانستن اینکه مثال انسانیت چیست، معیاری برای طبقهبندی امتزاج کیفیات و ماده فراهم نمیکند. ما میتوانیم یک مرکب زنده و دارای اعضاء را بر اساس شکلش (یک کیفیت به اضافه تودهای از ماده گسترده) یک انسان و دیگری را اسب بنامیم، اما این بر اینکه اشیاء با این اشکالشان ضرورتاً انسان یا اسب هستند، دلالت ندارد.
در این بحث مناسب است که استدلال افلاطون را، مبنی بر اینکه مُثُل از طریق ماده که میتواند نمود مثالهای متضاد نیز باشد، در نمودهای محسوس ظاهر میشوند، یادآوری کنیم. لذا در کتاب اول جمهوری بازگرداندن دارایی یک فرد میتواند نمود عدالت باشد، اما این میتواند نمود ظلم نیز باشد. و در مهمانی زیبایی میتواند در یک جسم ظاهر شود اما کیفیات جسمانی برای ظهور زیبایی ضروری نیستند؛ زیرا زیبایی در ارواح بدون جسم هم میتواند نمایان شود.
طبقه بندی امتزاجها، طبقهبندی تصاویر دارای اشتراک لفظی است. نقاشی یک شکل مخروطی را در نظر بگیرید. آیا یک خیمه است یا یک قیف بستنی؟ پاسخ کاملاً وابسته به قراین یا واقعیت است؛ زیرا شکل، متضمن این که نقاشی مربوط به چیست، نیست. با این حال، شکل مخروطی، تصویری مشترک معنوی از یک مثال است یا آن را در بردارد. طبقه بندی تصاویر مشترک لفظی، مانند امور مرکب محسوس، بر حسب تصاویر مشترک معنوی، مانند نمودهای مثل، منع شده است؛ زیرا امور مرکب محسوس اجسامی هستند که دربردارنده مادهاند. بیش از آنکه بین نسبتهای یک نقاشی و واسطهای که نقاشی در آن ارائه میشود ارتباطی ضروری وجود دارد، بین این دو نوع از تصاویر چنین رابطه ضروریای وجود ندارد.
از دیدگاه ارسطو یک امر مصنوع جوهر نیست. بالطبع107 وجود ندارد. لذا رابطه بین صورت و ماده در یک امر مصنوع نسبت به یک جوهر، کمتر نزدیک است. برای مثال یک امر مصنوع نظیر یک توپ که تا حدودی با شکلش تعریف میشود، میتواند بدون اینکه طبیعت مادهاش تغییر کند، شکلش را از دست بدهد. یک دست بیجان ممکن است یک دست نباشد، اما یک توپ صاف باز هم میتواند توپ باشد. همانطور که من در بخش آخر پیشنهاد دادم، شاید این ممکن باشد که تبیین فلوطین از اشیاء محسوس غیر جوهری را به گونهای تفسیر کنیم که گویا با مصنوعات مشائی یکسانند. در نهایت، این که ما جهان محسوس یا طبیعت مادی را صرفاً به عنوان تصویری از طبیعت حقیقی، یعنی عالم مُثل، بدانیم شگفت انگیز نخواهد بود.

مطلب مرتبط :   اهلکتاب، ، حدیث، احکام، قرآن، پیامبر(

2- ماده
عموماً گمان میشود که فلوطین به دیدگاهی بسیار تیره و تار درباره جهان مادی، اعتقاد دارد. رابطه تبیین او از ماده با آموزههای اخلاقیاش را در بخشهای بعد بررسی خواهیم کرد. در حال حاضر بحثم را به تلاش فلوطین برای ایجاد تبیینی از ماده بر مبنای فهمش از متون افلاطونی و ارسطویی، محدود خواهم کرد. چنین تبیینی طبیعتاً در معرض این گمان که تلفیقی مغشوش است، قرار میگیرد؛ زیرا منصفانه گفته میشود که آنچه افلاطون از لغت ύλη در اندک دفعاتی که آن را استفاده کرده، قصد داشته، آن چیزی نیست که ارسطو مقصودش بوده است. در حقیقت درباره ماده، مانند موارد بسیار دیگر، فلوطین، افلاطون را از طریق تفسیر خودِ ارسطو میفهمد. او عملاً تفسیر ارسطو از ظرفِ شدن در تیمائوس را به عنوان ماده میپذیرد (رک:II.4.1.1-2; III.6.13.12-18; III.6.14.29-32; III.6.19.15-18). بر طبق نظر ارسطو، افلاطون صریحاً ماده و مکان (χώρα) را یکی میداند؛ زیرا افلاطون گفته است که امر بهرهمند (μεταληπτικόν) و مکان یکی هستند (Physics 4.2.209b11-13). افلاطون پیشنهاد میدهد که ظرف (ύποδοχή) به نوعی امر بهرهمند است و میگوید که ظرف، مکان است (رک:Timaeus 51a8-b1, 52a8-b5 ).