دانلود پایان نامه
، برابر با بیست پنجم شوال هزار و سیصد و پنجاه‌وسه هجرى قمرى، در دامان پرمهر خانواده‌ای بسیار متدین و مذهبى در شهر یزد به دنیا آمد.<br /> باوجود همه‌ی سختی‌ها این خانواده‌ی بسیار مذهبى و شیفته‌ی اهل بیت(علیهمالسلام) در آن دوران خفقان رضاخانى، که برپا کردن مراسم عزادارى مطلقاً ممنوع بود، شب‌های محرم در زیرزمین منزل، مجلس توسّل و عزادارى برقرار می‌کردند و شب‌های جمعه دعاى کمیل و ذکر حدیث و صبح هر جمعه نیز دعاى ندبه برگزار می‌گشت؛ به‌طوری‌که پدر دعاى ندبه را حفظ‌شده بود و آن را از بر می‌خواند.
همین علاقه و دل‌بستگی به دین و علاقه‌مندی به خاندان عصمت و طهارت(علیهم‌السلام) سبب شد که اولین فرزند خانواده«محمدتقی» نام گیرد.
– دوران مدرسه:
روزگار کودکى محمدتقی در آغوش خانواده‌ای این‌چنین پاک‌دل و باصفا، با اندوخته‌هایی ارزشمند از تربیت ناب دینى سپرى شد و او براى کسب دانش و معرفت بیشتر راهى دبستان گردید. محمدتقی چنان مشتاق دانستن بود که همه‌ساله در امتحانات پایانى، شاگرد ممتاز مدرسه شناخته می‌شد و همین امر موجب محبوبیت او نزد مدیر و معلمان مدرسه گشته بود و آنان وى را تشویق می‌کردند که با ادامه‌ی این شیوه‌ی درس خواندن، از مخترعان و مکتشفان و دانشمندان برجسته‌ی میهن باشد. امّا محمدتقی آرزویى دیگر داشت. او تنها به تحصیل علوم دینى و کسب معارف الهى می‌اندیشید و بر همین اساس بود که در انشاى کلاس چهارم نوشت می‌خواهد به نجف برود و درس دینى بخواند. این انشاء آموزگار و همشاگردی‌های محمدتقی را شگفت‌زده کرد؛ چه هم‌کلاس‌ها که خود آرزو داشتند روزى خلبان، سرهنگ، وزیر، وکیل یا… شوند، می‌دیدند شاگرد ممتاز مدرسه عجب پیشه‌ای براى آینده‌اش در نظر گرفته است!
این شگفتى در آن دوران بی‌سبب نبود؛ دورانى که جامعه هیچ اقبالى به علوم دینى نداشت. از این گذشته روحانى و عالم دینى به دیده تحقیر نگریسته می‌شد و دستگاه تبلیغات رضاخانى بیشترِ مردم را به روحانیان بدبین ساخته بود. البته پیرمردها و پیرزن‌هایی بودند که به‌طور سنّتى علایقى مذهبى داشتند؛ امّا براى نسل جوان آن روز، از اسلام جز نامى نمانده بود. اغلب روحانیان، به‌زور یا به‌دلخواه، از لباس روحانیت خارج‌شده، به کسب‌وکار مشغول بودند و علماى اسلام در فقر بسیار شدیدى، که تصور آن براى مردم این زمان دشوار است، به سر می‌بردند. حال در چنین روزگارى اگر کسى می‌گفت که می‌خواهد آخوند شود، بسیار شگفت‌انگیز بود.
افزون بر تربیت و آموزش‌های پدر و مادر، آنچه محمدتقی را به این‌سوی می‌کشید جذبه‌ی معنوىِ شیخ احمد آخوندى بود. شیخ احمد، روحانى دل‌سوخته و متعهدِ ساکن نجف بود. او هر از چندى براى سرکشى به موقوفه‌ای که متولى آن بود به یزد می‌آمد و میهمان ‌خانه‌ی آنان می‌شد. حالات عرفانى و عبادى او بسیار زیبا و باشکوه بود. شیخ نیمه‌های شب ‌بیدار می‌شد و وضو می‌ساخت. سپس فانوس کوچکى به دست می‌گرفت و به مسجد می‌رفت و بین الطلوعین به خانه بازمی‌گشت. مشاهده‌ی این حالات، تأثیرى عمیق بر روحیه‌ی محمدتقی گذاشت و این تأثیر آنگاه دوچندان شد که شیخ به او گفت: «بچه‌ای که به این خوبى نماز می‌خواند و به این خوبى درس می‌خواند چه بجا و مناسب است که طلبه و عالم دینى بشود». این‌چنین بود که عشق به فراگیرى علوم و معارف الهى در جان او زبانه کشید و بعدازآن دیگر هیچ ذوق و شوقى نداشت جز هجرت به نجف و تحصیل علوم دینى.
– آغاز طلبگى:
محمدتقی نوجوان در سال تحصیلى 26ـ1325 دوره‌ی ابتدایى را به پایان برد. انتظار به سر آمده بود و شیفتگى به فراگیرى علوم دین موجب شد که او به‌جای گذراندن تعطیلات و تفریحات، از همان ابتداى تابستان وارد حوزه علمیه یزد شود. محمدتقی دریکی از حجره‌های مدرسه شفیعیه – واقع در میدان خان – ساکن شد و بی‌اعتنا به وضع نابسامان حوزه و مخروبه بودن مدارس و حجره‌ها و نیز فقدان استاد و برنامه درسى منظم، چنان به درس و بحث و مطالعه اهتمام ورزید که در مدت چهار سال، تمام مقدمات و سطوح متوسطه را تا رسایل و مکاسب، با تحقیق و جدیت فوق‌العاده‌ای به پایان برد؛ حال‌آنکه گذراندن این مدارج، به‌طور معمول حدود هشت سال زمان می‌طلبید.
البته او این پیشرفت‌ها و موفقیت‌ها را بیشتر مرهون عنایات و زحمات استادان خود، به خصوص مرحوم حاج شیخ محمدعلی نحوى می‌داند؛ چه آن مرحوم براى تعلیم وى وقتِ زیادى صرف می‌کرد و به‌صورت خصوصى درس می‌گفت و هرقدر که او آمادگى داشت، کوتاهى نمی‌کرد. همچنین به‌جای مباحثه، پرسش‌هایی براى او مطرح می‌ساخت، یا از او می‌خواست که خلاصه‌ی درس‌ها را بنویسد و بعد آن خلاصه‌ها را به عربى برگرداند؛ آنگاه این نوشته‌های عربى را می‌گرفت و تصحیح می‌کرد.
استادان دیگرى که او در این دوره از محضرشان بهره برد ازاین‌قرارند: مرحوم حاج محمدعلی نحوى که در همان مدرسه شفیعیه حجره داشت. او ادبیات و بخش چشم‌گیری از سطوح را نزد مرحوم نحوى آموخت؛ مرحوم شیخ عبدالحسین عرب و عجم که استاد شرح نظام او بود؛ مرحوم آقا سید علی رضا مدرسى – شاگرد آقا ضیاء عراقى – مقدارى از شرح لمعه و رسایل را به او تعلیم داد؛ و بالاخره حاج میرزامحمد انوارى، که قسمت‌هایی از قوانین الاصول را در محضر ایشان فراگرفت.
محمدتقی، همچنین در کنار دروس رسمى حوزه، باانگیزه‌ی علم دوستى و حقیقت‌جویی، برخى علوم روز از قبیل فیزیک، شیمى، فیزیولوژى و زبان فرانسه را نزد روحانى فرهیخته‌ای به نام «محققی رشتى» که بعدها از سوى مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردى به آلمان اعزام شد، می‌آموخت.
– هجرت به نجف:
طلبه‌ی جوان، باذوق و شوق فراوان گرم تحصیل بود که بار دیگر شیخ احمد آخوندى که اوّل بار انفاس قدسی‌اش او را دلباخته معارف قرآن و عترت(علیهم‌السلام) ساخته بود، به میهمانی‌شان آمد. شیخ با مشاهده‌ی آن‌همه علاقه و پیشرفت، وى را تشویق کرد که براى ادامه و تکمیل تحصیلات به نجف اشرف هجرت کند و خانواده را نیز ترغیب نمود تا براى حمایت از او به نجف مهاجرت کنند و مقیم آن دیار شوند.
به‌این‌ترتیب پدر و مادر که دل‌بسته‌ی فرزند بودند، تصمیم گرفتند خانه و وسایل کارشان را بفروشند و به نجف هجرت کنند. هرچند پیشنهاد اولیه محمّدتقى این بود که به او اجازه دهند به قم سفر کند و در آن حوزه ادامه تحصیل دهد؛ امّا خانواده اصرار داشتند که از همان ابتدا به نجف بروند. به‌هرحال مجاورت مرقد امیر مؤمنان(علیه‌السلام) و رونق فراوان حوزه نجف سبب شد که آنان در این تصمیم جدی‌تر باشند و سرانجام به نجف هجرت کنند. ازاین‌رو، اواخر سال 1330 بود که همگى راهى نجف شدند.
قرار بود طلبه‌ی جوان با خیال آسوده به درس و تحقیق بپردازد و پدر و مادر کار بافندگى خود را در آنجا از سر گیرند؛ امّا پس از شش ماه که به‌زحمت در آنجا ماندند، وضع کارى خانواده رونقى نگرفت و تلاش‌های فراوانِ پدر براى کسب درآمد کارگر نیفتاد و درنهایت مجبور شدند به ایران مراجعت کنند. محمدتقی اصرار داشت که دست‌کم اجازه دهند او براى مدتى به‌تنهایی در نجف بماند و وقتى وضع مالی‌شان در ایران سامان یافت نزد آنان بازگردد؛ امّا والدین او و به‌خصوص مادر به‌هیچ‌وجه رضایت نمی‌دادند. مرحوم آقا شیخ محمدعلی سرابى و مرحوم آقا سید علی فانى(علّامه فانى) به منزل آنان آمدند و به پدر اصرار کردند که بگذارید فرزندتان اینجا بماند. یکى از آنان گفت: «اگر شما پسرت را با این استعداد سرشار، ازاینجا ببرى و نگذارى به تحصیل ادامه دهد، امام زمان(علیه‌السلام) از شما راضى نخواهند بود». امّا پدر گفت: «من می‌توانم تحمل‌کنم ولى مادرش نمی‌تواند و آن‌قدر به او دل‌بستگی دارد که جانش در فراق او به خطر می‌افتد».
به‌هرروی، تقدیر نبود که محمدتقی در نجف بماند و تقریباً پس از یک سال تحصیلى، اواخر اردیبهشت یا اوایل خرداد سال بعد همراه خانواده به تهران عزیمت کرد و چون هنوز سروسامانی نداشتند و از طرفى پایان سال تحصیلى فرارسیده بود، محمدتقی تابستان آن سال را در تهران و با خانواده سپرى کرد.
اقامت در نجف، هرچند کوتاه بود، خاطرات بسیارى به یادگار گذاشت. گرمى بازار درس و بحث و حضور علماى بزرگى چون مرحوم حکیم، مرحوم شاهرودى، مرحوم سیدعبدالهادى شیرازى، مرحوم میرزا آقا استهبانانی که آن روزها از علماى تراز اوّل بودند و امثال مرحوم خویى که در رتبه بعد قرار داشتند، شکوه و جلال خاصى به حوزه‌ی نجف بخشیده بود.
او از همان آغاز می‌کوشید ضمن احترام به همه‌ی بزرگان حوزه، به هیچ بیتى وابسته نشود. از همین روى، تمام مدتى که در نجف بود به خانه‌ی هیچ‌یک از مراجع رفت‌وآمد نمی‌کرد؛ مگر دریکی از اعیاد که به‌اتفاق استادش، آقاى فانى، براى عرض تبریک، چنددقیقه‌ای به خانه همسایه‌شان مرحوم آقاسیدجمال گلپایگانى رفتند. او این شیوه را در قم نیز ادامه داد و باوجود ارادت و محبتى که از بزرگان حوزه در دل داشت، جز براى درس گرفتن، یا شرکت در مجالس سوگوارى اهل بیت(علیهم‌السلام) که در منزل مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردى برپا می‌شد، به بیوت آنان رفت‌وآمد نمی‌کرد.
– هجرت به قم:
خانواده از نجف بازگشتند و قرار شد براى مدتى در تهران بمانند. امّا محمدتقی تصمیم داشت براى تحصیل به قم عزیمت کند. خانواده ابتدا بناى مخالفت گذاشت که«ما هنوز استقرار پیدا نکرده‌ایم و درآمد قابل‌توجهی نداریم که به تو کمک کنیم تا بتوانى درس بخوانى» و حتّى از بعضى بستگان اهل علم خواستند تا او را قانع کنند که دست‌کم یک سال در تهران بماند تا پس‌اندازی براى خرج تحصیلش فراهم کنند. ولى او به‌هرحال نمی‌پذیرفت؛ زیرا معتقد بود درس خواندن در حوزه یک واجب شرعى است که رضایت والدین در آن دخالتى ندارد؛ هرچند سرانجام توانست با گفت‌وگوهای مؤدبانه و دلایل متین خود، آنان را قانع سازد و رضایتشان را جلب کند. به‌این‌ترتیب، محمدتقی تابستان آن سال را در انتظار آغاز سال تحصیلى همراه خانواده در تهران ماند.
مهدى، برادر کوچک‌تر محمدتقی بود و در یک فروشگاه ظروف آلومینیوم شاگردى می‌کرد. او از پس‌انداز ناچیز خود در طول تابستان، یک چراغ فتیله اى، یک بشقاب، یک قابلمه، یک قاشق و یک قورى فلزى براى برادر خرید تا با خاطرى آسوده‌تر در قم زندگى کند و درس بخواند.
البته محمدتقی نیز در تابستان بی‌کار نبود و با تدریس در کلاس‌های تابستانى توانست شصت تومان به دست آورد. با چهل تومانِ آن‌یک پتو خرید و بیست تومان باقی‌مانده را خرج راه ساخت. او حدود بیست روز مانده به آغاز درس‌ها راهى قم شد تا بلکه بتواند حجره‌ای بگیرد و سامانى بیابد.
یافتن حجره کار آسانى نبود. آن روزها دو – سه مدرسه کوچک در گوشه و کنار قم و دو مدرسه بزرگ در نزدیکى حرم مطهر وجود داشت: یکى مدرسه‌ی فیضیه و دیگرى مدرسه‌ی حجتیه. احتمال اینکه در این دو مدرسه به کسى حجره بدهند، بیشتر بود؛ امّا باوجود این، شرط ورود به مدرسه‌ی تازه‌ساز حجتیه آن بود که طلبه می‌بایست بیست سال تمام داشته باشد و محمدتقی هنوز 19 ساله بود. به این ترتیب تنها مدرسه‌ی فیضیه باقى می‌ماند. پیدا کردن متولى مدرسه بسیار مشکل بود. «می‌بایست هر روز ساعت‌ها کنار حسینیه‌ای که نزدیک منزلش بود مى نشستى که اگر یک وقت از منزلش خارج شد، پیدایش کنى و دست به دامنش شوى و از او حجره بخواهى! او هم اگر سرِحال بود و حوصله داشت، برخورد خوبش این بود که “حالا شما چند روز صبر کنید، شاید حجره‌ی خالى پیدا شود!” و از این جور جواب‌های سربالا».
یکى دو ماه به همین صورت گذشت و او موفق نشد حجره‌ای پیدا کند. در این مدت، هر چند روزى میهمان یکى از دوستان و همشهری‌ها بود و کم‌کم احساس می‌کرد میزبان‌ها از حضورش خسته شده اند. از طرفى درس ها شروع‌شده بود و او هنوز سرگردان بود و از سویى پس‌اندازش نیز تمام‌شده بود.
این گرفتاری‌ها عرصه را بر او تنگ کرده بود تا اینکه سرانجام روزى متولى را در حیاط مدرسه دید و با ناراحتى به او گفت: «آقا! من دو ماه است اینجا سرگردانم و شما هم بااینکه حجره‌ی خالى دارید، مرتب وعده می‌دهید و عمل نمی‌کنید. شاهدش هم این است که شخصى که بعد از من آمده بود، به شما مراجعه کرد و به او حجره دادید و بااینکه من قبل از او آمده بودم، به من حجره ندادید!». متولى مدرسه نیز در پاسخ، جواب تندى داد و کاملاً مأیوسش کرد. بر اثر ناامیدى و احساس غربت، بغضش ترکید و با گریه زمزمه کرد: «اگر به من حجره ندهید، از شما به حضرت معصومه(علیها اسلام) شکایت می‌کنم!» امّا متولى مدرسه هیچ متأثر نشد.
طلبه‌ی جوان با حالت گریان از او دور می‌شد که مشهدى ماشاءالله، خادم مدرسه‌ی فیضیه، صدایش کرد و گفت: «آقاى یزدى! چرا گریه می‌کنی؟! و بعد آهسته گفت: ناراحت نباش، من به شما حجره می‌دهم!»
مشهدى این را گفت و از او دور شد. مدتى گذشت و او همچنان در انتظار آمدن مشهدى ماشاءالله بود. بالاخره خادم مدرسه با طلبه‌ی دیگرى به نام سید علی‌محمد پیدا شد. او نیز جوانى یزدى بود و دنبال حجره می‌گشت و به این ترتیب باهم به حجره مورد نظر رفتند. «حجره که چه عرض شود، یک فضاى باریکه‌ای بود که در واقع انبارى زیر پله هاى واقع در زاویه مدرسه به شمار می‌رفت و اسباب آبپاشى و جارو و از این قبیل را آنجا نگهدارى می‌کردند. تخت شکسته‌ای هم در یک‌گوشه آن افتاده بود. دیوارها تا سقف نم داشت و ابداً آفتاب به آنجا