ه پستمدرنیسم تجسم آن است

چرخه بیمصرف و انگلوار آموزشی در “علوم انسانی” در آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و شرق اروپا، یک قرن است که ادامه دارد
غربزدگانِ آگاه و ناآگاه ما بر سفره ایدئولوژیهای سکولار قرن 18 و 19 میلادی که عمدتاً در چهار کشور انگلیس، فرانسه، آلمان و آمریکا نشستهاند و تهمانده کهنه آنها را از یکدیگر میقاپند و به هم فضل میفروشند و یک نظام اعتقادی و عینیِ مغشوش برایمان شاختهاند
حال آن که نویسندگان نسخه اصل در غرب اعتراف میکنند که تا قرن 17، مسیحی بودیم، در قرن 18 بیدین شدیم، در قرن 19 و 20 تا آخر خط رفتیم و به بحران رسیدیم
امروز میگویند پس از سه قرن زیگزاگ به فکر افتادهایم که به راستی ما به چه چیزی دست یافتهایم؟ قرن 18 و 19، قرن انکارهای بزرگ و لجوجانه بود و بشر غربی و مستعمراههای فکریِ او، روح خود را به قتل رساندند
امروزه نیز همان بشر غربی دریافته است که اضطراراً به “اعتقاد داشتن” نیازمند است و البته مهم نیست که اعتقاد به چه؟! به نوعی امر غیر مادی، چه از طریق نوعی “مسیحیتِ بازسازی شده”، چه ایدئالیسم آلمانی، چه بودیسم شرقی، چه پستمدرنیسمِ فرهنگی یا هر مُهملِ پوزیتیویستی و معرفتستیزِ دیگری که پیامد نگرش کمّی و ماتریالیستی به جهان و معرفت بشری110 و “جوهرانگاریِ کمیّت”111 است

متفکر پسااستعماری در “پارادایمِ”112 آگاهی، آزادی، رهاییبخشی و ترقی میاندیشد
او اگرچه منتقد مدرنیته است اما به اهداف روشنگری دلبسته است
وی عصیانگری آزادیخواه است؛ این عصیان علیه هر دستگاه معرفتی خودمحوری است که جهان خارج را موضوع شناخت قرار میدهد و فهم و شناخت او را نه در ارتباط با او، بلکه بر اساس ذهن خود ترسیم میکند
البته باید توجه داشت اگرچه اندیشه پسااستعماری از درون ذهن و تفکر حاشیه و تحت سلطه به وجود آمده، اما بیش از آن که مقوّم بر مبانی معرفتی، انسانشناسی و نظامهای ارزشی حوزه تمدنی تحت سلطه باشد، در ارتباط با رد سویهی سلطهگرایانه مدرنیته و در پی قرار دادن آرمانهای انسانی روشنگری بر مبنایی رهاییبخش و غیرسلطهگرایانه برای بشریت تدوین شده است

رویکرد انتقادی گفتار پسااستعماری به علومی که در خدمت “قدرت مسلط” هستند، و همچنین توجه به “رهایی” از سرکوب و تنشهای اجتماعی، فرهنگی و روانیِ بهوجودآمده توسط آن، جایگاه منحصر به فردی به این گفتار در دانش جرمشناسی و علم سیاست جنایی بخشیده است
گفتار پسااستعماری در مورد چگونگی سامان سیاسی و اجتماعی مبتنی بر اندیشه سیاسی هنجاری در مورد “امر مطلوب” است
این ویژگی با توجه به سویه بیناذهنیتی، تفهمی و زبانی بودن گفتار پسااستعماری که مبتنی بر اندیشهای رهاییبخش در مورد توافق بینافرهنگی است، نتایج قابل توجهی در خصوص ترسیم و ارائه مدلی برای توسعه پارادایمهای انتقادی در دو حوزهی جرمشناسی سیاست جنایی فراهم آورده است

جرم شناسی پسااستعماری، گفتمانی است برآمده از همین نگرش انتقادی به علوم انسانی غربی
میدانیم جرم، رفتاری نیست که به طور کلّی در تاریخ و طبیعتِ انسانی مفروض بوده باشد بلکه مفهومی اخلاقی – سیاسی است که از نظر فرهنگی و تاریخی شکل و درون مایه مختلفی دارد113
استعمارگری و پسااستعمارگری رویدادهای تاریخی نیستند بلکه فرآیندهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را تداوم می بخشند
پسااستعمارگری به منزله یکی از پیامدهای استعمارباوری وجود دارد و خود را در رسته ای از پهنه ها ــ از فرهنگ های قدرت های امپریالیستیِ پیشین، تا روح و روان و ساختارهای کنترل اجتماعی و حقوقیِ استعمارشدگان ــ نمآیان می سازد114
نظریه پردازانِ حقوقی دیدگاه های پسااستعماری را برای شناخت نقش قانون در فرایند استعماری، و نیز برای پی بردن به این مسأله که چگونه اثرات ایدئولوژیکیِ قانون های استعماری امروزه تداوم می یابند، و ممکن است برای داشتن پیامدهای استثماری همچنان به خوبی هم تداوم پیدا کنند، به کار گرفته اند
آنان کوشیدهاند اثرهای قانون های غربیِ انتقال پذیر بر استعمارشدگان را به عنوان بخشی از فرایند ایجاد امپراتوری در پهنه ای از قلمروها ــ از حقوق مالکیت فکری و حقوق سرزمینی، تا حقوق بین المللی و مسائل حاکمیت ــ نشان دهند
به طور بنیادی تر، پژوهشگران ادعاهای مربوط به همه گیریِ حقوق و فلسفه حقوق غربی را مورد پرسش قرار دادهاند
با وجود این، به جز در پاره ای موارد استثنائی115 این اندیشه ها تا اندازه بسیاری یا به عنوان یک رهیافت نظام مند در جرم شناسی پذیرفته نشده یا به بحث گذاشته نشدهاند

مطلب مرتبط :   سیاست، جنایی، حقوق، کیفری، مجازات، قصاص

در مجموع، باید مرور کرد که هم جنبش مطالعات انتقادی حقوق و هم جنبش علوم انسانی پسااستعماری – یکی در غرب و دیگری در شرق – چیرگی مدرنیته با همه مصائبش بر اندیشه حقوقی غربی معاصر لیبرال را به طور کلی و بر سیاست جنایی غربی به طور خاص، به شدت نقد کردهاند و هر دو یک محور اساسی را دنبال کردهاند که عبارت است از نقد نظام حقوقی لیبرال به عنوان نظام حقوقیای که مولّد یک نظام سیاست جنایی متناقض، نامعین، ایدئولوژیک و صورتگرا است، و ادعای مدعیان سیاست جنایی غربی – و از جمله دلماس مارتی – بر این که سیاست جنایی غربی (خصوصاً اروپایی) ویژگی عقلانی و منطقی و اصولی و طبیعی دارد ادعای نادرستی به نظر میرسد

گفتیم هر کوششی برای بازشناسی مدرنیته محکوم به شکست است، مگر این که تبارشناسی آشفتهی مدرنیته مورد اذعان قرار گیرد، نقّادی شود و به محل نزاع تبدیل گردد116
ناتوانی جان لاک در ترکیب اصول متضاد اثباتگرایی و حقوق طبیعی، ضعف مکتب حقوق طبیعی در انگلستان را موجب شد و بدینسان اثباتگرایی بر فلسفه حقوق انگلیس سیطره یافت
آثار جرمی بنتام و جان آستین رویه قضایی اثباتگرا تازهای را شکل داد
در واقع، بنتام و آستین حقوق پوزیتیویستی و حقوق اخلاقی را از هم تفکیک نمودند و با توسعه چیرگی اثباتگرایی بر فلسفه حقوق و اخلاق اروپا، در قرن هجده و نوزده هگل و کانت و مارکس کوشیدند از این چیرگی به نفع حقوق طبیعی بکاهند117
مارکس، بعداً کوشید تا بین مفاهیم متناقض متافیزیک هگل و معرفتشناسی اثباتگرا پیوند زند، اما کوشش وی دیری نپایید
پس از مارکس است که “جنبش مطالعات انتقادی حقوق” پرچم جبهه ستیز با بنیادهای حقوقی لیبرال را به دست گرفت
بر پایه آموزههای تئودور آدورنو، ماکس هورکهایمر و هربرت مارکوزه – فلاسفه نسل اول نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت – هابرماس نظریه انتقادی مکتب متبوع خود را به گونهای صیغل داد که در شرایط ناچاری که امکان تغییر جامعه و رهایی افراد از زیر یوغ سلطه و اقتدار وجود ندارد118 بتوان با گفتگو و عقلانیت ارتباطی فضای لازم را برای احیای حقوق همه کسانی که در جامعه از تصمیمی متأثر میگردند فراهم نمود

مدرنیته که خود همچون دلیلی بر گزینش شیوهای از زندگی جلوه میکند، نیازمند دلیل است
فرهنگی که به نیازهآیاینجهانی پاسخ میدهد، ارزشهایی میآفریند همخوان با این پاسخگویی، اما ناهمخوان با نیازهایی که نمیشناسدشان
نیازهایی که وجود دارند، اما دیده نمیشوند؛ نیازهایی که کار میکنند، اما نه آنسان که حتی شناخته شوند
این نیازها، متافیزیکی هستند این درست همان خلأ مدرنیته است
مشکل، نه در “خطای خردباوری” که در “گونهای خطا” در خردباوری است
الهیات مدرنیستی همواره “عقل” را به عنوان تنها مرجع مشروع پرستیده است
با این همه، خود این عقل هیچ مبنای عقلگرایانهای ندارد119
روشنگری، در تلاش خود برای آزادسازی انسانها از اسطوره، جادو و خرافات، علمی را تدوین کرد که آگاهانه “معنا” را رد میکرد و معرفت را همان “محاسبهپذیری جهان” میدانست120
در فضای فکری روشنگری، کنش انتخابی شاید مهمترین ویژگی مدرنیته باشد، از آنجا که سنت، نیروی هنجاری مقاومتپذیری دارد، در جامعه سنتی عمل اختیاری به حداقل میرسد
سنت بر هر چیز و هر کسی حاکم است و منزلت و وظایف همه افراد را تعیین میکند
تقدم کنش انتخابی بر کنش تجویزی، جامعه مدرن را پویا و همواره درگیر آشوب و دگرگونی مدام میسازد
مردمی که در جوامع سنتی زندگی میکنند چون تحت انقیاد الزامات سنت قرار دارند، اندک یا هیچ اختیاری برای اصلاح ساختارهای هنجاری موجود ندارند

مدرنیته دارای دو وجه اصلی است؛ “عقل ابزاری” که با موضوعاتی چون استفاده از علم و تکنولوژی برای کنترل اجتماعی به روش غیراخلاقی و غیردموکراتیک مرتبط است؛ و “عقل انتقادی/ ارتباطی” که دربرگیرنده هنر و فلسفه و علوم اجتماعیِ پساپوزیتیویستی است و به طور کلی هر معرفتی که زیر چتر “اندیشه انتقادی” حضور دارد
اما “حکومت عقل” همان آزادیای نبود که مدرنیته وعدهاش را میداد
مدرنیته با سویهی عقلانیِ ابزار خود را معرفی کرد، نه با جنبههای عقلانی ارزشها که اخلاق و تعهد و مسئولیت را پیش میآورد121
ناقدان روشنگری به عینیگرایی، علممحوری و ایمان روشنگران به خرد همانا بسیار تاختهاند، اما نکته اینجاست که تمامی این ناقدان، خود از روشنگری، گوهری را به ارث بردهاند: باور به اندیشه نقّادانه
با این وجود، به تعبیر یکی از منتقدان مدرنیته، امروزه بدنه اصلی جوامع فراصنعتی غرب، امکانات مرگ روشنفکرِ مدلِ قرن بیستمی را پدید آورده است
تجربه تئوری های تمامیتخواه و شکست نظامهای فکری ایدئولوژیک، این زمینه را بیش از پیش به دست داده است
در دنیای امروز، دیگر مدل روشنفکران قرن بیستمی جایی ندارد
ایده انقلابات قرن گذشته سپری شده است
نه رهبری بلامنازعه، نه حزب اقتدارگرا، و نه آیندههای دست نیافتی دیگر دورنمای روشنفکر را برنمی سازد122

مطلب مرتبط :   آرایش، مدیریت، رسانه،، «مدیریت، رسانه¬ای»، ارتباطات

مدرنیته، دو چیز را همپای یکدیگر به پیش برد: ایمان به سوژه (ذهن فاعل شناسا)، باور به خرد
هر دو ناتوانی خویش را نشان دادهاند؛ نه عظمت انسانی باقی ماند و نه آن معجزات که به عقلش نسبت میدادند
به همین خاطر همه منتقدان مدرنیته از جمله نیچه، فوکو، هابرماس و پسامدرنها، درصدد انکار سوژهباوری برآمدند و به نبرد با خردباوریِ مدرن پرداختند123
تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر – دو فیلسوف شهیر مکتب انتقادی فرانکفورت – در کتاب مشهور خود “دیالکتیک روشنگری” معتقدند این نکته نهفته است که خردباوری، “سرچشمه بحرانهای حاضر” است
این خردباوری که از رنسانس تا روشنگری شکل گرفت، نتایجی پیشبینی نشده به بار آورد که به جنبه ابزاری انجامید و سلامت تعامل بشر عقلانی را به محاق برد
به همین جهت بود که هربرت مارکوزه، مفهوم عقلانیت مورد نظر ماکس وِبِر را مفهومی صوری دانست که به عقلانیت صوری منجر شده است
هربرت مارکوزه در کتاب خود – “صنعت فرهنگ” – نابودی فرهنگ در پی حاکمیت مدرنیته بر این عرصه معرفتی را آشکار کرد
وی توضیح داد در نظام مدرنیته منطق تولید اثر فرهنگی، چون کالا، سرانجام به شکلگیری فرهنگی پست و نازل منجر میشود که کارکردی ایدئولوژیک دارد؛ یعنی تصوری ناراست از مناسبات اجتماعی و شکل سلطه در سر تودههای مردم میآفریند و مدرنیته چیزی جز توجیه مناسبات دروغین نیست124
وی تبیین کرد که تولیدات فکری مدرن همچون پیوست قوانین بازار آفریده میشوند، اما ادعای استقلال از مناسبات تولیدی دارند و آنها عموماً خود محصول همان فرهنگی هستند که نقدش میکنند و نقدشان اتفاقاً موجب تحکیم دموکراسی غربی است

گفتار سوم: چیرگی اثباتگرایی بر “نظریه اجتماعی” و “حوزه عمومی” در غرب
برای فهم بهترِ بحث در این گفتار، بد نیست ابتدا با نقد به روش “تحلیل گفتمان” آشنا شویم

دانستن فلسفه علم برای دانشمندان علوم اجتماعی و رفتاری که در پارادایمهای رایج مشغول فعالیت هستند، ممکن است چندان ضروری به نظر نرسد
اما بی شک، آن دسته از دانشمندان که درصدد برپایی پارادایمهای جدید برای علوم اجتماعی و رفتاری هستند نیازمند مطالعه دقیق فلسفه علم میباشند125
نظریهها هستارهای پیچیدهای هستند که؛ چرا که زبان و مدلها دوشادوش هم در بازنمایی جهان مورد استفاده قرار میگیرند
اما نظریهها، حتی از این هم پیچیدهتر هستند؛ چرا که علاوه بر گزارهها و مدلها، هستارهای دیگری نیز میتوانند در بازنمایی نظری نقش بازی کنند
این ایده که “نظریهها کنسرسیومی از رسانههای بازنمودگر هستند”126 جامعترین پنداری است که در باب ماهیت پیچیده نظریهها میتوان گفت
نظریهها هستومندهایی پیچیده و در حال تکامل هستند که شامل فرضیههای پایه (که معمولاً در قالب معادلات بیان میشوند)، اجزای زبانی که مشحون از روابط تمثیلی هستند، روایتهای علّی برای چگونگی به وجود آمدن پدیدارها، فرضیههای کمکی و “اصول پلمانند”، مدلهای انتزاعی و انضمامی و نمودارها هستند127
نظریهها، گونهای از محصولات معرفتِ تولیدیِ ذهن بشر هستند که در مقایسه با مدلها بسیار پیچیدهتر هستند

“گفتمان” به تلازم گفته با کارکرد اجتماعی یا معنایی آن تعبیر شده است
از این رو، “تحلیل گفتمان” عبارت است از تعبیه ساز و کار مناسب و اعمال آن در کشف و تبیین ارتباط گفته (?یا متن?) کارکردهای فکری اجتماعی
در عمل، تحلیل گفتمان، درصدد کشف و تبیین ارتباط بین ساختار دیدگاه های فکری اجتماعی و ساختارهای گفتمانی است128
تحلیل گفتمان همچنین یک فن و روش جدید در مطالعه متون، رسانه ها و فرهنگ هاست
در این روش، محقق بر آن است که رابطه بین مؤلف، متن و خواننده را نشان دهد و مشخص کند چه زمینه ها و عوامل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و

در تولید گفتمان تأثیر دارند
از این رو، تحلیلگر از بافت متن (شکل و ساختار) فراتر