از توانایی بزرگ‌ترها در کار استفاده شود. و بچه ها هم همیشه به بزرگ‌ترها احترام می‌گذاشتند و همه اینها اخلاقی است ولی غیرمستقیم است. مثلا وقتی نوه می‌خواست مسابقه را شروع کند حتما با بزرگترهای خود مشورت می‌کرد و بعد مسابقه را شروع می‌کرد. و علاوه بر حفظ شأن بزرگترها،‌ آنها تبدیل به یک نوجوان نیز می‌شدند و توپ پرتاب می‌کردند و شاد می‌شدند. مسابقه دیگری بود تحت عنوان “دو دوتا” که همه شرکت‌کنندگان دوقلو بودند و “شهرام حقیقت‌جو” مجری این برنامه بود. که هم بازی داشت و حرکتی بود و هم سؤال داشت و تئوری بود. که بازی‌هایی که ما داشتیم خیلی پروژه عظیمی بود و حس همکاری را برای بچه‌ها ایجاد کرده بودیم. و فرم لباسی را که شاد بود طراحی کرده بودیم که یک لباس زرد رنگ بود که با نارنجی روی آن نوشته شده بود “دو دوتا”. و یکی دیگر از ویژگی‌های این مسابقه این بود که افرادی که دستیار برنامه بودند و توپ‌ها و بادکنک‌ها را جابه جا می‌کردند هم دوقلو بودند. مسابقه دیگری بود تحت عنوان “سین جیم” که ویژه برنامه ماه مبارک رمضان بود و در زمانی تولید شده بود که کامپیوتر آمده بود و مجری نداشت و مجری فقط صدا بود. قالب این کار هم بدون مجری پیش بینی شده بود. آقای “مؤیدی” که خودش مجری رادیو بود صداپیشه این برنامه بود. سه تا شرکت‌کننده داشتیم که میزهایی داشتند که شماره‌های دیجیتالی روی میزها حک میشد. و هر کس زودتر زنگ می‌زد به سؤال جواب می‌داد و امتیاز می‌گرفت و بعد برنده می‌شد. و بعد نفر اول کامپیوتر و نفر دوم تلویزیون برنده می شد و همه جایزه می‌گرفتند بدون استثنا و برنده و بازنده نداشت. مثلا هرکس اول حذف می‌شد ده‌هزار تومان می‌گرفت و همینطور افراد بعدی تا برندگان نهایی که عرض کردم. یکی از چیزهایی که اگر باشد کار بهتر می‌شود بودجه مناسب برای دادن جایزه است. و همه اینها در زمان مدیریت آقای “اعلایی” بود و باید این را حتما تأکید کنم که اگر مدیری پشتیبان تهیه‌کننده‌اش باشد برنامه‌های خوب ساخته می‌شود. و ایشان پشتیبان همه تهیه‌کنندگان کودک بودند. و آن زمان،‌ اوج شکوفایی برنامه‌های کودک بود و باید همان زمان شبکه کودک تأسیس می‌شد. و خیلی حیف شد و افسوس که نشد. در این برنامه مسابقه که اجرا می‌کردیم هر شب ناظر مالی برنامه با پول حاضر می‌شد. و چون این برنامه بحث مالی زیادی داشت من هم به آنها گفتم که من نمی‌خواهم درگیر امور مالی بشوم و آنها هم یک نفر را به عنوان امور مالی سر برنامه قرار دادند و همان لحظه که بچه‌ها از مسابقه خارج می‌شدند پول جایزه خودشان را دریافت می‌کردند. ما در برنامه “توپ طلایی” و “سی” نیز خیلی جایزه دادیم که به همین صورت پرداخت شد. آخرین مسابقه‌ای که داشتم “شاپرک زنبورک” بود البته تو دل اینها یک مسابقه “پرپرک” برای خردسالان نیز داشتم. و فرق این مسابقه “پرپرک” که برای خردسالان بود با مسابقه‌های دیگر این بود که برای کودکان و نوجوانان بودند این بود که در این مسابقه ما یک میز بزرگ داشتیم و از بچه‌ها هرکس دوست داشت که در مسابقه شرکت کند می‌آمد و پای آن میز قرار می‌گرفت و در مسابقه شرکت می‌کرد. مثلا ما اصوات را می‌گفتیم و یاچندتا چیز مختلف را درون قوطی‌هایی قرار داده بودیم و قوطی را تکان می‌دادیم و از صدایی که از قوطی خارج می‌شد از کودک درباره محتوای درون قوطی سؤال می‌کردیم. مثلا بوها را می‌گفتیم یا حواس لامسه را امتحان می‌کردیم. و تمام حواس پنجگانه کودک را در معرض امتحان قرار می‌دادیم. و به علاوه اینکه مسابقات حرکتی داشتیم مثل آویزان کردن رخت، لباس پوشیدن، بند کفش بستن. که آموزش مهارت‌های زندگی به خردسال بود. البته در این بین یک قالب مسابقه برای بچه‌هایی که از خانه برنامه را تماشا می‌کردند را هم داشتیم که بچه‌ها سؤالات ما را با نامه جواب می‌دادند و بعد ما هفته بعد برندگان را انتخاب می‌کردیم و جوایز را برای آنان ارسال می‌کردیم. مسابقه آخر که خدمتتان عرض کردم مسابقه “شاپرک زنبورک” بود که یک مسابقه حرکتی بود و بچه‌ها حرکات پرشی انجام می‌دادند. من : فکر می‌کنید عامل جذابیتش چه چیزی بود؟ در نظر گرفتن گروه سنی خاص خودش و مسابقاتی که برای آن گروه سنی پیش بینی می‌کردیم. دیگری دکور برنامه بود که خیلی به جذب کودکان کمک می‌کند و این دکور نیز باید متناسب با فرم و حال و هوای مسابقه طراحی شود. مثلا اگر ما برای مسابقه “سی” که یک مسابقه درسی بود دکوری طراحی می‌کردیم که پر از درخت و گل بود شاید آن جذابیتی که با ساخت یک کره زمین و نورپردازی زیبای آن به وجود آوردیم ایجاد نمی‌شد. در برنامه “شاپرک زنبورک” هم دکور برنامه پر از گل و درخت بود و پروانه‌هایی که در حال حرکت بودند و متناسب با سن مخاطب مسابقه طراحی شده بود. و عامل دیگر موسیقی است که ریتم ایجاد کند و شادی برای بچه‌ها بیاورد و باعث تلاششان بشود. و همه تیتراژ‌ها هم با توجه به موضوع برنامه است و باید تیتراژ پایانی و ابتدایی برنامه خاص خود مسابقه و با توجه به مسابقه باشد. ببخشید یک مسابقه هم داشتم به اسم “مجموعه‌ها” که مسابقه جمع‌آوری کلکسیون بود. دکور برنامه‌مان خیلی جالب بود. یادش بخیر! آن زمان همه دکوراتورهای برنامه‌ها داخل سازمانی بودند و اینطور نبود که خارج از سازمان بیایند بلکه حقوقشان را می‌گرفتند و وظیفه‌شان ساخت دکور برای برنامه‌ها بود.
شماره یازده : موسیقی‌های بزن و برقصی باعث شده است برنامه‌های کودک لطمه ببینند. موسیقی را باید با سازهای اورف و سازهایی که مربوط به سن کودک است تولید کنیم. که اگر چنین عمل کردیم موفق خواهیم شد. ما به موسیقی‌های آرام و رنگ‌های آرام نیاز داریم تا مفاهیم منتقل شوند. از موانع برنامه‌سازی برای برنامه‌های کودک مسائل مادی است و هرجا که بحث کودک پیش می‌آید بودجه‌ها بسیار تقلیل می‌یابد و با اینکه اگر شما به پیرامون خودمان نگاه کنید می‌بینید قضیه برعکس است. و مثلا اگر شما بخواهید یک کفش برای کودک بخرید باید دوبرابر قیمت کفش خودتان پول بدهید. ولی تا مخاطب برنامه کودک می‌شود می‌‌گویند کودک است. و تا وقتی که ما کودک را کوچک می‌بینیم اوضاع کودک همین می‌شود که می‌بینیم.
شماره دوازده : ببینید گاهی شما با یک دوربین کاری را انجام می‌دهید که دیگران با سه دوربین انجام می‌دهند. و اگر شما یک فرد وارد و کارکرده باشید بدون نیاز به سه دوربین با همان یک دوربین یک کار فاخر تولید می‌کنید. البته زحمت بیشتری می‌خواهد. ما در برنامه ترکیبی “جمعه به جمعه خونه به خونه” هر هفته یک تغییر کوچک و هر ماه دو یا چند تغییر بزرگ در برنامه‌ای جاد می‌کنیم. و هر کدام از عوامل تولید برنامه که پنجاه و چند نفر هستند بسیار پر تلاش و جدی هستند.
شماره سیزده : یکی از عوامل موفقیت برنامه شهر بستنی‌ها رویه طراحی و پیش تولید این برنامه بود. تشکیل تیم‌های کارشناس بسیار مهم است و در کارگاه‌های آموزشی که برای برنامه‌سازی کودک برگزار شد و از کشورهای دیگر نیز حضور داشتند بر این نکته هم تأکید داشتند. تشکیل یک تیم متخصص از روانشناسان و علوم تربیتی که حتی در موقع نوشتن برنامه همراه نویسنده حضور داشته باشند. درباره نواقصی که ما در این برنامه داشتیم که اگر نمی‌بود کار بهتر می‌شد باید گفت این نواقص در محتوای برنامه نبود چون تمام تلاش‌هایمان را انجام دادیم بلکه اگر در مواد بهتری در اختیار داشتیم کار بسیار موفق‌تر می‌شد. من یادم هست که در آن زمان ما طراحی یک شهرک سینمایی کودک را انجام دادیم. خوب این برای من حسرت بود که با طراح برنامه نشستیم و روی این مسئله فکر کردیم و آنجا را یک شهر خیلی وسیعی می‌دیدیم ولی در اختیارمان قرار نگرفت و همه آن فضا را در یک فضای سیصد و شصت درجه و محدود آوردیم.
شماره چهارده : اولین موضوعی که باعث شده است برنامه “نیم‌رخ” تأثیرگذار باشد این بود که سعی‌ کردیم حرفی برای گفتن داشته باشیم. تلاش برنامه برای دادن اطلاعات و پیام‌های مفید به مخاطب نوجوان خودش بود و این مهم‌ترین عامل موفقیت برنامه “نیم‌رخ” بود. کار خیلی فشرده بود و با اینکه درگیری‌های اجرایی داشتم مجبور بودم پژوهشش را انجام دهم. و یکی از دلایلی که این برنامه را تولید کردم این بود که خواستیم برای اولین بار با نوجوان حرف جدی بزنیم و خیلی‌‌ها نیز می‌گفتند که موفق نخواهید شد. و همین امر باعث شد که ما به دنبال این برویم که با نوجوان حرف جدی بزنیم و یک هفته با بچه‌ها درباره هویت حرف می‌زدیم و یا در مورد ارزش تفکر در زندگی ما یک هفته صحبت می‌کردیم. و بسیاری از این موضوعات را از کتاب تعلیم و تربیت شهید مطهری (ره) استخراج کردیم و در برنامه مطرح کردیم. و بعد از دو ماه که کارمان شل شد هنوز صدای آن دختر خانم در گوشم هست که تلفن زده بود و گفته بود :‌ “نیم‌رخ! حرفت تموم شد دیگه. چیزی نداری بگی.” یعنی یک توقعی در مخاطب ایجاد شده بود که از برنامه حرف تازه ،‌نو و عمیق می‌خواستند. و اینکه ما این حرف‌ها را چگونه بزنیم نیز مسئله دیگرمان شده بود. و از روش‌های مختلفی برای حرف زدن راجع به موضوعات استفاده می‌کردیم. مثلا ما می‌خواستیم راجع به هویت صحبت بکنیم به همین دلیل به دنبال مصادیق عینی هویت در زندگی مردم گشتیم. و ما نمی‌آمدیم بگوییم که ما می‌خواهیم درباره هویت صحبت کنیم. بلکه درباره شناسنامه صحبت می‌کردیم و یک هفته موضوع برنامه ما شناسنامه بود و خود به خود به صورت غیرمستقیم تمام مواردی که درباره هویت مدنظر داشتیم از این طریق به مخاطب نوجوان منتقل می‌کردیم. یا از وسایل کمک آموزشی و یا عبارات خاصی استفاده می‌کردیم. یکی از عباراتی که بنده یادم هست که نویسنده بر روی آن خوب مانور داد این عبارت “نحن ابناء الدلیل” بود. و از این شیوه‌های نو در انتقال مفاهیم استفاده می‌کردیم. سومین مسئله‌ای که خدمتتون میخواهم عرض کنم این است که ما با نوجوانان تعامل داشتیم و ارتباطمون رو دو طرفه کرده بودیم و طوری بود که با آنها همدردی می‌کردیم. چون نوجوانان در این دوره احساس می‌کنند کسی آنها را تحویل نمی‌گیرد و احساس می‌کنند تنها هستند و نیاز به یک سنگ صبوری دارند که حتی سرشان را بر زانوی او قرار دهند و گریه‌ای بکنند. و ما سعی‌مان بر این بود که با این عواطف و احساسات همدلی بکنیم. و از چیزهای خیلی ساده هم استفاده می‌کردیم. یادم هست که گفته بودیم این برنامه دو هفته پخش نخواهد شد که دختر خانمی زنگ زده بودند و شروع کردند به گریه کردن که “چرا پخش نمیشه من به تو دل بستم”. درسته ما کار ژورنالیستی می‌کنیم ولی هدفمان از پخش گریه این دختر خانم جمع کردن مخاطب نبود بلکه عده زیادی را که با این خانم همدرد بودند اینگونه با خودمان همراه کردیم یعنی با آنها همدلی کردیم. یعنی خود این تقویت ارتباط دو طرفه و تعامل با مخاطب نوجوان و از همه مهم‌تر اعتبار دادن به شخصیت او بود که سبب جذب آنها می‌شد. و این مطلب را به آنها القاء می‌کرد که یک جایی هست که تو هر حرفی که می‌خواهی می‌توانی بزنی و هرچه می‌خواهی می‌توانی درد دل بکنی و این حس رو حداقل منتقل کرده بودیم. با علائم و نشانه‌هایی که می‌دادیم باعث همراهی نوجوان با خودمان شده بودیم. گاهی یادم هست که آقایی که معاون سیما بود به من می‌گفت:”این برنامه چه چیزی دارد که این همه شیفته دارد؟” بعضی از مخاطبین واقعا شیفته بودند. البته نقطه مقابل این مخاطبین هم افرادی بودند که به ما فحش می‌دادند و هر دو برای ما اهمیت داشت. و آن مخاطب هم چون از بعضی محتواها خوشش نمی‌آمد اینگونه برخورد می‌کرد. مثلا موضوعی مثل پوشش داشتیم و او یک نوع زندگی و پوشش دیگری داشت و سلیقه‌اش جور دیگری بود و با ما همراه نبود. و یا اصلا آن مخاطب دوست داشت برنامه ورزشی ببیند ولی ما اینجا درمورد فرهنگ و اخلاق صحبت می‌کردیم. ولی درگیر می‌شد و دلیلش هم همدلی کردن با نوجوان‌ها بود. گفته شده است که “بچه‌های خردسال به خانواده نزدیک‌ترند و در دوره کودکی به نظام آموزشی نزدیک‌ترند و تحت تأثیر مدرسه قرار دارند و نوجوان‌ها نیز بیشتر تحت تأثیر جامعه و همسالانشان قرار دارند” و ما سعی می‌کردیم به نوعی جز همسالان نوجوان‌ها باشیم و این عامل موفقیت برنامه بود. و در نویسندگی از تکنیک‌هایی استفاده می‌شد که مستقیم گویی را به نوعی غیر مستقیم می‌کردیم مثلا نویسنده شخصیتی را خلق کرده بود که از طریق آن حرف‌های خود را میزدیم. کاراکتری به نام “نه‌نه جان” بود که در یک قسمت از برنامه رفته بود قصابی و گوشت خریده بود و آورده بود خانه. و در ذهن بچه‌ها یک جهانی خلق می‌شد با اینکه هیچ شخصیت خارجی وجود نداشت. حالا این “نه‌نه جان” که یک خروار گوشت خریده بود و آورده بود با خود گفت من باید این‌ها را چیکار بکنم و گفت باید اینها را ریز کنم و دسته‌بندی کنم. خوب موضوع برنامه ما چی بود؟ برنامه‌ریزی بود. و اینطور می‌گفتیم که اگر شما قصد دارید یک موضوع بزرگ را حل بکنید اول باید به موضوعات کوچکتر تقسیم بکنید و از این شیوه که استفاده می‌کردیم برای طرح موضوع هم به نوعی روایت گویی نزدیک به قصه بود و جذاب بود برای بچه‌ها داشت و هم موضوع مطرح شده بود. یا یادم هست که جریانی را شروع می‌کردیم و دو هفته طول می‌کشید که فکر کنم متن این بخش از برنامه را بنده نوشته بودم که ما از قرن بیستم داشتیم وارد قرن بیست و یکم می‌شدیم و سوار یک

مطلب مرتبط :   کلمات کلیدی این مبحث:درباره :کلمات کلیدی این مطلب: