دانلود پایان نامه
او بیان میکند که بدن به صورت ابژهی دو طرفه ظاهر میشود یک طرفش مربوط به ماست و طرف دیگر مربوط به دیگران است و میتواند به صورت عینی و ذهنی تجربه شود هم طبیعی و هم فرهنگی. دو جنبهای بودن چنین بیان میشود که اگر درباره بدن زندهای حرف میزنیم، در حال تجربهی آن هستیم در حالی که وقتی بدن را به مثابه چیزی بیرون از خودمان ارجاع میدهیم، آن را به عنوان چیزی که خارجی ، عینی و غیر شخصی است درک میکنیم. او میگوید ما به سمت جامعه جسمانی حرکت میکنیم یعنی یک نظام اجتماعی که بدن را در حوزه مرکزی فعالیت سیاسی فرهنگی قرار دادهاست. مسئله اصلی سیاست به قول ترنر این است که چه طور فضای میان بدنها را تنظیم و بر تعاملهای میان بدنها نظارت کند. تحلیل دیگر او از وضع بدن، تمایز بین دیدگاههای بنیادگرا و ضدبنیادگراست: بنیادگراها بدن را وجودی از ذهن میدانند گویی جدا و مقدم بر ماهیت روابط اجتماعی است اما ضد بنیادگراها بدن را به نحوی میبینند که گویی علائم جامعه در آن پیداست. در بررسیهای مصرف، رهیافت ضد بنیادگرا غالب است و چون به منظور فروش کالا مانند لباسهای مد روز یا لوازم آرایش، بدن باید به مثابه چیزی دیده شود که نسبت به موقعیت صاحبش شناور است(ترنر 1992 به نقل از سعیدی 1387، 177-178).
ترنر از بدن انضباط یافته و رژیم میگوید. او معتقد است که رژیمها هم برای حکومت بر بدن و هم حکومت بر جامعه به کار میروند. در واقع رژیم غذایی در جوامع سنتی، به منظور مطیع ساختن بدن و منظم نمودن و تعالی روح گرفته میشود در حالی که در جوامع مدرن افراد بدنها را تحت نظم قرارداده و قانونمند میکند تا لذت خلق کنند و بدن را مورد رژیم قرار میدهند تا سطح بدن به عنوان یک سمبل جنسی بهتر رشد کند. در جوامع مدرن، فرهنگ مصرف پروژه بدن را تبدیل به یک فعالیت در بین همهی افراد جمعیت کرده است. تفکر بدن زیبا این عمل رژیم گیری سنتی را تغییر و در جهت عکس قرار دادهاست (ترنر به نقل از فرزانه 1385،21).
در واقع رژیم غذایی که نوعی حکومت بر بدن تلقی میشود راهبرد جامعهی مدرن و فرهنگ مصرفی در حفظ سلامتی و زیبایی را به عنوان پایهای از زندگی خوب و سالم در نظر گرفته است. یکی دیگر از بحثهایی که ترنر مطرح میکند مسئلهی داشتن بدن است داشتن بدن در حقیقت تفاوت بین بدن و احساسی است که نسبت به خودداریم. بدن در برخی مواقع خارج از کنترل ماست و مقاومت اندکی دارد. این را میتوان در بیماریهایی مانند سرطان مشاهده کرد. در این وضع فعالیت بدن محدود میشود و بدن از ما جدا میشود و در دسترس ما نیست (قاسمی 1384، 31).
او توجه تجاری و مصرفی به بدن را به عنوان نشانهای از زندگی خوب و شاخصی از سرمایه فرهنگی درجوامع مدرن و پسا صنعتی درنظر میگیرد، که این توجه به زیبایی بدن، بر انکار بدن سالخورده، طرد مرگ و براهمیت ورزش و ارزش متناسب بودن بدن درجوامع منجر شده است. ترنر معتقد است که با یاری تکنولوژی پزشکی از طریق جراحیهای پلاستیک و زیبایی ، دندانپزشکی و غیره ایدهی خلق بدنها به وجود آمده است (فرزانه 1385،18).
برایان ترنر بر این باور است که بدن در نظامهای اجتماعی مدرن زمینهی اصلی فعالیت فرهنگی و سیاسی گردیده است. صنعت زیبایی، ضمن ارائهی دانش و مهارت ویژه به کارفرمایان و اشخاص به اهمیت رو به رشد آن دسته از اشکال اجتماعی هویت بدنی که از نظر اجتماعی پذیرفته شده هستند، دامن میزند (ولینگتون 2001، 933).
به عبارت دیگر، تغییراتی چون صنعتی شدن، فرد گرایی و مدرنیته سبب توجه به بدن شده و بدن در این دوران با هویت و با مفهوم “خود” ارتباط یافته است و البته ظهور خود مدرن، کاملاً با توسعهی مصرف گرایی و مصرف مرتبط است (ترنر 1996، 7).
درواقع در پی نظریهی مصرف مدار بودن هویتها در جامعهی کنونی ایده”پروژه بدن” مطرح میگردد که بر اساس آن بدن به مثابه وسیلهای برای تحقق بخشیدن به هویت فردی قلمداد میگردد(شیلینگ 1993، 54).
ترنر علایق علمی معاصر را واکنشی به تغییرات بنیادی در رابطه بین بدن، اقتصاد و فنون شبیهسازی و جامعه میداند. پیشرفتهای علمی به ویژه فنآوریهای بازتولیدی و شبیهسازی درمانی، موضوع بدن را مسئله ساز نموده است. تأکید بر مصرفگرایی، موجب توجه بیشتر به لذت و خوشی در نتیجه دگرگونی در ادراک بدن شده است. وی اضطرابهای معاصر در مورد رژیمهای غذایی و چاقی را به گسترش حسابهای عقلانی بر بدن و به کارگیری دانش در دستگاه کنترل اجتماعی نسبت میدهد(آروسون 1982، 32).
ترنر معتقد است بدن نقش واسطی بین مصرف و هویت فرد ایفا میکند و به مکان اصلی نمایش تفاوتها تبدیل گردیده است. به زعم ترنر فرهنگ مصرفی منابع فرهنگی و نمادین بسیاری را برای مد سازی شخصی در اختیار افراد قرار میدهد که بدن در اختیار آنها قرار دارد(ترنر 1996 به نقل از اینالو، رضایی وفکری ،1386). و بدن انسانی، منبع مهمی از استعارهها درباره سازمان یافتگی و سازمان نیافتگی جامعه است. در واقع بدنهای سازمان نیافته، سازمان نیافتگی جامعه را نشان میدهد(ترنر 1994، 26).
ازمیان این ظواهر، بدن به منزلهی مستقیمترین و در دسترسترین قرارگاهی که میتواند حامل و نمایشگر تقاوتهای شیوه زندگی و شکلهای هویت باشد، اهمیت اساسی مییابد و بدینسان جسم به یک اصل هویتی بدل میشود. آن چه در جامعهی معاصر اهمیت دارد، این واقعیت است که امکان پذیری بدن، خود به مثابه یک پروژه، اکنون به روی مخاطبان انبوه باز شدهاست و دیگر هدف یا آرمان یک گروه نخبه یا فرهنگ بورژوازی ممتاز نیست (ترنر 1994، مقدمه).
2-2-6 میشل فوکو
میشل فوکو (1984-1926) یک از معروفترین صاحب نظرانی است که در نوشتهها و کتابهای خود دربارهی پزشکی، زندان و جنسیت به مقولهی “بدن” توجه نموده است و بدن را به عنوان ابژهی قدرت و دانش مورد تحلیل قرار داده است.
فوکو در دومین کتاب خود با عنوان “تولد کلینیک :دیرینه شناسی ادراک پزشکی” که پس از کتاب “دیوانگی و تمدن” به رشته تحریر در آمد، دورهی کوتاه از تاریخ پزشکی یعنی سالهای (1816-1760) میلادی را مورد توجه قرار میدهد و فردیت یافتن بدن را نتیجهی تولد پزشکی میداند و اینکه با تولد پزشکی بود که فردیت معنا یافت و البته به اعتقاد او تجربه فردیت در فرهنگ مدرن مبتنی بر تجربهی مرگ است(فوکو 1385، 312).
از دیدگاه فوکو، پزشکی نخستین بار گفتمان علمی، دربارهی فرد را مطرح کرده و در تشکیل علوم انسانی نقش مهمی داشته است، زیرا نخستین گفتمان پزشکی بود که فرد به عنوان موضوع معرفت اثباتی ظاهر شد و تصور انسان به عنوان سوژه و ابژه معرفت نخستین بار شکل گرفت. در مراحل اولیه علم پزشکی، مرگ حد نهایی بود و با آن همه چیز پایان میگرفت، مرگ پایان زندگی، پایان مرض و پایان کار پزشک محسوب میشد. اما با تحول در دانش پزشکی و با پیدایش آناتومی که با جسد صامت سرو کار داشت، مرگ خود آغاز معرفت نسبت به جسد و نسبت به مرض شد. بدین سان تغییر عمدهای در نگاه نسبت به مرگ صورت گرفت. به سخن دیگر امکان گفتمان علمی درباره فرد، آغاز با مفهوم مرگ پیوند داشت. از تجربهی ناعقلی، روانشناسی زاده شد و از ادغام مرگ در اندیشهی پزشکی، علم پزشکی معطوف به فرد پدید آمد. به این ترتیب انسان تنها درفضای ایجاد شده به وسیلهی مرگش به عنوان موضوع علم در میآید. روی هم رفته در قرن نوزدهم، رابطهی بیماری و زندگی بر حسب مفهوم مرگ تصور شد و از آن پس بیماری، تفرد یافت. از نگاه فوکو تجربهی عمومی تفرد و فردیت در غرب به نحو جدایی ناپذیری با اندیشهی تباهی و فنا ناپذیری ارتباط دارد. به طور کلی پزشکی با ایجاد مفهوم تفرد و فنا پذیری نقش مهمی در تکامل علوم انسانی مدرن داشته است که فرد را موضوع شناخت اثباتی خود قرار میدهد(دریفوس و رابینو 1382، 16-17).
فوکو معتقد است، پزشکی در این دوران از تخیل خارج شد و به حقیقت عینی دربارهی بدن و بیماریهای آن دست یافت و پزشکان بدن و اندامهای آن را همانطور که بودند شناختند. کالبد شکافی و مطالعهی فیزیولوژی به این معنی بود که آزمایش جای قیاس را گرفت و همچنین این که باید بدنها را تنظیم و حرکات درونی آنها را قابل محاسبه ساخت(لش 1383، 84).
او توجه خود را به تحلیل بدن به عنوان جسمی در پیش چشم پزشک معطوف میکند که جسمانیت شیء گونهی آن جایی برای جستجوی معنایی نهفته باقی نمیگذارد(دریفوس و رابینو 1382، 79). در واقع با ظهور پزشکی، فرد به ابژهای برای دانش تبدیل شده و انسان غربی توانست خودش را در چشمهای خودش به مثابه موضوع علم برسازد(فوکو 1385، 312). بدن انسان به عنوان موضوعی که دستمایهی اعمال کنترل و مداخله پزشکی قرار میگیرد مطرح شد(احمدنیا 1384، 134). چرا که فرد به مثابه ابژه دانش معینی در مکانی تعریف شده جای میگیرد و مطابق با معیار سلامت، نظارت و کنترل میشود و همانگونه که فوکو میگوید، بنابراین پزشکی وضعیتی هنجارگذارانه گرفت که به آن اجازه نمیداد فقط پند و اندرزهایی در مورد زندگی سالم دهد، بلکه از آن میخواست که بر روابط جسمی و اخلاقی فرد و جامعهای که در آن زندگی میکند حکمفرمایی کند (میلر1380، 172).
فوکو که روابط قدرت را در همه جا و حتی در سطح خرد نیز میبیند، معتقد است که خویشتنهای ما و جسمهای ما به علاوه “رژیمهای گفتمانی” که درچارچوب آن تفکر میکنیم و سخن میگوییم، ناشی از چیزی است که او آن را بازی مکرر و بی پایان سلطه مینامد و به عقیدهی او کل تاریخ بشر را تشکیل میدهد(فی 1381، 213).
به طور کلی از نگاهفوکو ، علم و دانش نمیتواند خود را از ریشههای تجربی خویش بگسلد تا به تفکر ناب تبدیل شود بلکه عمیقاً با روابط قدرت در آمیخته و همپای پیشرفت در اعمال قدرت، پیش میرود. هر جا قدرت اعمال شود، دانش نیز تولید میشود(دریفوس و رابینو 1382، 24).
او روشهایی را که کنترل دقیق کنشهای بدن را امکان پذیر میساخت، انقیاد همیشگی نیروهای بدن را تضمین میکرد و رابطهی اطاعت و فایدهمندی را براین نیروها تحمیل میکرد، “انضباطها ” نامید. هرچند بسیاری از روشهای انضباطی از دیرباز در صومعهها، ارتشها و نیز کارگاهها وجود داشت. اما انضباطهای در طول سده هفده و هجده به ضابطههای عمومی تسلط بدل شد(فوکو 1382، 172).
در ادامه میشل فوکو در سال 1980 کتابی را که پیوسته بر روی آن کار میکرد به نام ” تاریخ جنسیت” منتشر کرد این کتاب تلاشی درجهت فهم تجربه جنسیت درفرهنگ مدرن غرب، فهم و رشد رابطهی جنسی و جنسیت به منزلهی موضوع مفروض و تاریخی است(هورکس 1379، 135).
در این کتاب اشاره میکند در خانوادهی بورژوازی یا اشرافی بود که اول بار مسئلهای به نام سکسوالیتهی کودکان یا نوجوانان مطرح شد و در این بین البته سکسوالیته زنان پزشکینه شد و هشدارهایی در خصوص آسیبشناسی سکس داده شد. فوکو در ادامه مینویسد، منظور از این سامانه (سکسوالیته) ریاضت کشی و در هر حال چشم پوشی از لذت و بیاعتبار کردن جسم نیست، بلکه برعکس ، اهمیت دهی به بدن، مسئلهسازی سلامت و شرایط عملکرد آن مد نظر است. منظور از این سامانه تکنیکهای جدید برای بیشترین استفاده از زندگی است(فوکو 1383، 143). و البته فوکو معتقد است، این تأیید بدن و به رسمیت شناختن آن را که یکی از شکلهای اصلی آگاهی طبقاتی به شمار میرود، و این تأیید و قدرت در جهت ادارهی زندگی از سده هفدهم به بعد و با گسترش انواع انضباطها به سرعت توسعه یافتهاند و در جریان سرمایه داری روند سریعتری یافتند چرا که سرمایهداری صرفاً به ازای گنجاندن کنترل شدهی بدنها در دستگاه تولید و با سازگار کردن پدیدههای جمعیتی با فرآیندهای اقتصادی امکان پذیر شد. اما چیزهای بیشتری برای سرمایهداری ضرورت داشت، افزایش بدلها و جمعیتها، تقویت آنها و درهمان حال قابل استفاده بودن و رام بودنشان برای سرمایهداری ضرورت داشت. برای سرمایهداری، روشهایی از قدرت ضرورت داشت که بتوانند نیروها و قابلیتها را در زندگی به حداکثر برساند، بی آنکه به انقیاد درآوردن آنهای را دشوارترکنند(فوکو 1383، 162).