دانلود پایان نامه
اعتماد به نفس حاصل از شناخت معینی که فرد از ارزش خویش، خصوصاً ارزش بدن یا گفتار خویش به دست میآورد، در واقع پیوند تنگاتنگی با مقام و موقعیت او در فضای اجتماعی (همچنین، قطعاً با خط سیر او) دارد (بوردیو 1390، 281). بخت و اقبال تجربه کردن بدن خویش به مثابه جلوهگاه موهبت زیبایی، و معجرهای مستدام، هنگامی به مراتب بیشتر میشود که ویژگیهای بالقوه جسمانی با میزان تصدیق و به رسمیت شناختن آنها متناسب باشد، و برعکس، احتمال تجربه کردن بدن با ناراحتی و پریشانی ، شرم و کمرویی هنگامی افزایش مییابد که بدن آرمانی و بدن واقعی، بدن رویایی و “ضمیر آینهواری ” که در واکنشهای دیگران منعکس میشود، اختلاف داشته باشند.(بوردیو 1390، 281-284).
صرف اینکه این واقعیت که همه پسندترین ویژگیهای جسمانی (باریک میانی، زیبایی و غیره) به صورت تصادفی بین طبقهها توزیع نمیشود، کافی است تا این امکان را منتفی بدانیم که رابطهی عاملان با بازنمود اجتماعی بدنشان ناشی از نوعی بیگانگی عام است که “بدن برای دیگران” را میسازد. ” بدن بیگانه شده”ای که سارتر توصیف میکند، بدنی عام و کلی است، همچنین “بیگانگی”ای که با درک شدن و نامیده شدن بدن بر آن آوار میشود، و بنابراین با چشم دوختن و سخن گفتن دیگران صورت عینی پیدا میکند، بیگانگی عام وکلی است(سارتر به نقل از بوردیو 1390، 284). “بدن برای دیگران ” که پدیدارشناسها از آن سخن میگویند از دو جهت محصولی اجتماعی است: نخست آنکه، صفات و ویژگیهای خود را از شرایط تولید اجتماعیاش اخذ میکند و دوم، نگاه خیره اجتماعی قدرت عام و انتزاعی و عینیت بخشی مانند نگاه خیره سارتری نیست، بلکه قدرتی اجتماعی است که کفایت و کارآیی آن همیشه تا حدی نتیجهی این واقعیت است که دریافتکنندهی این نگاه، مقولههای ادراک و ارزیابی آن را، که اورا نیز ادراک و ارزیابی میکنند، به رسمیت میشناسد(بوردیو 1390، 284).
2-2-4 آنتونیگیدنز
آنتونی گیدنز به چگونگی تجربهی مردم در دورهی مدرن علاقهمند بوده و لذا به رابطهی میان تأثیرات جهانی و مفهوم “خود” و “هویت” در عصرمدرن توجه داشته و معتقد است که “خود” و “بدن” نیز تحت تأثیر این عصر قرارگرفته است. او دورهی مدرن را دورهای میداند که با بازاندیشی مشخص میشود. بازاندیشی یعنی اندیشیدن مردم دربارهی نظام اجتماعی، شرایط زندگیشان، آینده و خود. این بازاندیشیدن و بررسی مداوم کنشها و باورها، سبب تغییر دادن و دگرگون نمودن جهان پیش روی افراد میشود، چرا که انسان مدرن با فوج عظیمی از اطلاعات و یافتهها روبروست و لذا میتواند تصمیمات، کنشها، باورها و اعمال گذشته خود را به طور پیوسته بررسی واصلاح نماید(فرزانه 1385، 37).
گیدنز “بدن” را نیز درگیر سازمان بازاندیشانه زندگی اجتماعی میداند و معتقد است که ما نه تنها مسئول طراحی خودهایمان هستیم، بلکه همچنین باید (در ارتباط با خود) بدنهایمان را نیز طراحی کنیم. ظاهر بدن و وضعیت جسمانی شایسته در موقعیتها و جاهای مختلف، برای ایجاد و حفظ بازاندیشانهی خود، بسیار اهمیت دارد. بدن همچنین در معرض انواع “رژیمها” (مانند رژیم غذایی) و برنامههای ورزشی است که نه تنها افراد درقالب ریزی بدنهایشان کمک میکنند، بلکه در بازاندیشی خود و نیز بازاندیشی نوگرایی به معنای عام آن، نقش دارند. نتیجهی این قضیه، وسواسی است که در جهان نوین در مورد بدنها و خودهایمان داریم (ریتزر 1384، 771).
به اعتقاد گیدنز ، در عصر مدرن ” خود” به طرحی تبدیل میشود که باید ایجاد کرد و چیزی که سنت با عادت به طور قطعی تعیین کرده است. این طرح امکان تردید قابل ملاحظه و تهدید احساس پوچی را با خود به همراه میآورد، اما چنین امکان برنامه ریزی زندگی” انتخاب شیوه زندگی” را به افراد میدهد(کیویستیو 1385، 207).
با فرارسیدن عصر جدید بعضی از انواع نماهای ظاهری وکردارهای بدنی اهمیتی خاص مییابند. در بسیاری از عرصههای فرهنگی ماقبل جدید، نمای ظاهری بدن تابع استاندارهای مبتنی بر معیارهای سنتی بوده است. نمای ظاهری افراد بیش از آن که نشان دهندهی هویت شخصی او باشد، نشان دهندهی هویت اجتماعی او بود لباس و هویت اجتماعی حتی امروز هم هنوز به کلی از یکدیگر جدا نشدهاند و پوشش افراد همچنان به صورت نشانهای از نوع و موضع طبقاتی یا پایگاه حرفهای آنها باقی مانده است. مدهای لباس در روزگار ما تحت تأثیر گروههای فشار، آگهیهای تجاری، امکانات اجتماعی- اقتصادی و دیگر عواملی است که بیشتر مروج استانداردهای اجباری هستند تا تفاوتهای فردی(گیدنز 1388، 145).
از نظر گیدنز خودآرایی و تزیین خویش با پویایی شخصیت مرتبط است. در این معنا پوشاک علاوه بر آن که وسیلهی مهمی برای پنهان سازی یا آشکار سازی وجوه مختلف زندگی شخصی است نوعی وسیله خود نمایی نیز محسوب میشود چرا که لباس و آداب و رسوم رایج را به هویت شخصی پیوند میزند(گیدنز 1388، 95).
به اعتقاد گیدنز ، حالات چهره و دیگر حرکات بدن فراهم آورنده قرائن و نشانههایی است که ارتباطات روزمره ما مشروط به آنهاست. به عبارت دیگر، برای اینکه بتوانیم به طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم، باید قادر باشیم نظارتی مداوم و موفقیتآمیز بر چهره و بدن خویش اعمال کنیم (گیدنز 1388، 87-86).
رژیمهای ویژهی بدنسازی و توجه به آراستگی و نظافت جسم در طی دورهی اخیر تجدد بدن را در برابر گرایشهای بازتابی مداوم در شرایطی که در کثرت انتخاب وجود داشته باشد، تأثیر پذیر ساخته است، هم برنامهریزی و تنظیم زندگی و هم پدیدآمدن گزینههایی برای انتخاب شیوه زندگی با رژیمهای غذایی در هم آمیختهاند. کاملاً کوتهبینانه خواهد بود اگر این پدیده را فقط به عنوان تغییر الگوهایی آرمانی ظواهر جسمانی (مثلاً رواج باریک اندامی یا جوان نمایی) یا فقط به عنوان تأثیرات بازتابی تبلیغات تجاری مورد تفسیر و تحلیل قرار دهیم. واقعیت این است که ما بیش از پیش مسئول طراحی بدنهای خویش میشویم و هرچه محیط فعالیتهای اجتماعی از جامعهی سنتی بیشتر فاصله گرفته باشد، فشار این مسئولیت را بیشتر احساس میکنیم (گیدنز 1388، 149).
پدیدهی بیاشتهایی عصبی در واقع با پدیدهی ” دختران روزه دار” شروع میشود که در اواخر قرن نوزدهم بر سر زبانها افتاد. در آن زمان غیر دینی شدن امور سیاسی و اجتماعی به سرعت گسترش مییافت. ولی پدیدهی بیاشتهایی عصبی، به معنای واقعی کلمه، در حقیقت با ظهور نخستین ” برنامهی غذایی” و ” خوراک طبی” از حدود سالهای دههی 1920 آغاز شد و تا امروز ادامه پیدا کرده است. این واقعیت که پدیدهی بی اشتهایی عصبی رابطهی نزدیکی با تقسیم جنسیت دارد بدون تردید ناشی از نوعی آمیختگی بین رژیم گرفتن و تغییر ارزشهای مربوط به نمای ظاهری بدن است(گیدنز 1388،152).
یکی از مؤلفههای اساسی فعالیت روزمره انتخابهایی است که افراد به طور عادی به عمل میآورند. تفاوت جهان سنتی و جهان متجدد در این است که سنت یا عادات و رسوم جا افتادهی زندگی را در محدوده کانالهایی تقریباً از پیش تعیین شده به جریان میاندازد. حال آنکه تجدد فاقد چنین کانالهایی است و در گزینش به افراد یاری نمیرساند. به زبان دیگر آنچه با نام شیوهی زندگی و یا سبک زندگی میشناسیم در فرهنگ سنتی مفهومی ندارد چرا که زمانی شیوه زندگی معنا مییابد که فرد امکان انتخاب از میان کثیری امکانها را دارا باشد. هرچند که در انتخاب شیوه زندگی نمیتوان نفوذ فشارهای گروه و مدلهای رفتاری آنها، اوضاع و احوال اقتصادی و اجتماعی، تأثیر روز افزون رسانهی جمعی و غیره را انکار کرد. شاید بتوان یکی از مهمترین عوامل مؤثر در سبک زندگی افراد امروزی را رسانههای جمعی مخصوصاً تلویزیون دانست.(گیدنز 1388، 119-120). تأثیر رسانههای جمعی فقط در جهت کثرت گرایی وتنوع نیست. رسانههای جمعی ما را به موقعیتهایی هدایت میکنند که شخصاً هرگز امکان تماس یا آشنایی مستقیم با آنها را نداشتیم (گیدنز 1388، 124).
در محیطهای اجتماعی دوران ما بعد سنتی، نه نمای ظاهری افراد را میتوان از پیش تعیین کرد نه کردارهای آن را، بدن افراد نیز به طور مستقیم در این اصل اساسی که “خود” فرد باید ساخته و پرداخته شود مشارکت دارد. رژیمهای مخصوص بدنسازی، که مستقیماً بر اساس الگوهای ملهم از هوسناکی جسم معین میگردد، مهمترین وسایلی هستند که به کمک آنها بازتابهای زندگی اجتماعی مدرن بر کانون پرورش یا شاید بتوان گفت، “آفرینش” بدن متمرکز میشود (گیدنز 1388، 146)
به اعتقاد گیدنز حالات چهره و دیگر حرکات بدن فراهم آورنده قرائن و نشانههایی است که ارتباطات روزمره ما مشروط به آن است به عبارت دیگر برای اینکه بتوانیم به طور مساوی با دیگران در تولید و بازتولید روابط اجتماعی شریک شویم باید قادر باشیم نظارتی مداوم و موفقیتآمیز بر چهره و بدن خویش اعمال کنیم (گیدنز 1388، 86 -87).
سرمایهداری مبتنی بر مصرف، با تلاشهایی که برای یکنواخت کردن مصرف و شکل دادن به ذوق و سلیقه افراد از طریق آگهیهای تجاری انجام میدهد، نقشی اساسی در پیشبرد خودشیفتگی ایفا میکند. اندیشهی ایجاد جامعهای تعلیم دیده و اهل تمیز از مدتها پیش در برابر امواج فراگیر مصرفگرایی از پای در آمدهاست. در مصرف گرایی “جامعه تحت تسلط ظواهر” است. مصرف، با مطرح ساختن کمبودهای کیفی زندگی اجتماعی در عصر جدید، مدعی بر طرف کردن آنها میشود، و در حقیقت همان چیزهایی را وعده میدهد که شخص خودشیفته آرزوی برخوردار بودن آن را در سر میپروراند: جذابیت ، زیبایی و محبوبیت شخصی. چنین است که مصرف گرایی در تبلیغات خود همواره “مناسبترین” نوع کالاها و خدمات را عرضه میدارد. گویی اطراف ما پوشیده از آینه است، و در میان این آینهها کوشش ما همواره بر آن است که ظاهرمان نمایشگر شخصیتی سرزنش ناپذیر و متناسب با ارزشهای اجتماعی باب روز باشد(گیدنز 1388، 243).
با جهانی شدن فزایندهی رسانههای ارتباط جمعی، وجود و عملکرد محافل و سازمانهای متعدد و گوناگونی در هر زمینه به گوش و چشم هر کس که خواهان شنیدن و نگریستن باشد میرسد و همین اطلاعات طبعاً راههای تازهای برای انتخاب در برابر شخص میگشاید. تأثیر چسابانهای تلویزیون و روزنامهها از طریق کنار هم قرار دادن موقعیتها و حالتهای گوناگون، شکلها و نماهای ویژهای به وجود میآورد که شیوههای زندگی بیسابقه و بنابراین انتخابهای تازهای را القا میکند(گیدنز 1388، 124).
گیدنز معتقد است از نخستین مراحل توسعه عصر جدید تا امروز، پویایی نهادهای جدید محرک اندیشههای مرتبط با رهایی آدمی بوده است و تا حدی از همین اندیشهها نیز الهام گرفته است. این رهایی در وهله نخست به معنای آزاد شدن از امرو نهی های جزم آلود سنتهای کهن بود. به زعم این اندیشهها، با کاربرد روشهای عقلانی در ادراک جهان وجود، نه فقط در زمینه علم و تکنولوژی، بلکه در عرصههای زندگی اجتماعی نیز میشد، فعالیت آدمی را از قید و بندهای برجا مانده از اعصار کهن رهایی بخشید(گیدنز 1388، 294).
همچنان که در مورد “خود ” گفته شد، بدن را نیز دیگر نمیتوان صرفاً به عنوان نوعی موجودیت فیزیولوژی ثابت در نظر گرفت، زیرا بدن ما هم عمیقاً تحت تأثیر بازتابندگی عصر تجدد قرار گرفته است. بدن را به طور معمول یکی از وجوه طبیعت میدانیم که اساسا به وسیلهی فرایندهای طبیعی، با حداقل مداخلهی انسانی، اداره میشود. بدن را تاکنون جایگاهی “معین” برای “خود” میدانستهایم جایگاه معینی که اغلب نامناسب و نامربوط به نظر میرسد. اما با هجوم فزاینده نظامهای مجرد به بدن همه این مفروضات دگرگون میشود. بدن نیز، همانند “خود” جایگاهی میشود برای کنشهای متقابل، اختصاصها، و تجدید اختصاصهایی که فرایندهای بازتابی را به دانشهای تخصصی منظم ومرتب پیوند میدهند. بدن در ذات خود رهایی یافته است، و همین رهایی شرط تجدید ساختار بازتابی آن است. بدن که زمانی جایگاه روح شمرده میشد و زمانی مرکز نیازهای ناپسند و گمراه کننده، اینک از هر لحاظ در اختیار تأثیرات بازتابی جامعهی امروزین قرار گرفته است. در نتیجهی این فرایندها، مرزهای سنتی بدن دگرگون شده است. اکنون بدن دارای “لایهی مرزی” کاملاً نفوذ ناپذیری است که از خلال آن طرح بازتابی “خود” و نظامهای مجردی که در خارج از بدن شکل گرفتهاند. به طور جاری به قلمرو آن وارد میشوند. در فضای مفهومی بین بدن و محیط خارج بیش از پیش با انواع کتابها و جزوههای راهنما سروکار داریم که به مباحثی چون بهداشت، رژیمهای غذایی، حفظ ظواهر بدن، ورزش، بدنسازی، زناشویی و بسیاری مطالب دیگ نظیر اینها میپردازند. اختصاصی کردن بازتابی توسعه بدن یکی از عناصر اساسی بحثها و کشمکشهای مربوط به سیاست زندگی است. تأکید بر این نکته از آن جهت اهمیت مییابد که نشان میدهد بدن به صورت آلت بیارادهای در نیامده است که در اسارت موج کالاپرستی یا در اسارت “انضباط” به مفهومی که فوکو میگوید، باقی بماند. اگر چنین چیزی واقعیت میداشت، بدن قبل از هر چیز به صورت جایگاهی برای سیاستهای رهایی بخش در میآمد. آنوقت، مسألهی عمده این میشد که بدن را از ظلم و جبری که بر او تحمیل شده است برهانند. در جریان دورهی اخیر تجدد بدن، در قیاس با “خود” بسی کمتر از هر زمان دیگر “فرمانبردار” بوده است، زیرا هردوی آنها “بدن و خود” در طرح بازتابی “هویت شخصی” صمیمانه با یکدیگر هماهنگ شدهاند. بدن، در جریان تحرکیابیهای عملی خود، بیش از پیش با هویت شخصی ویژهای که فرد انتخاب میکند و در اعتلای آن میکوشد، همساز و متناسب میشود. چنانکه میلوکی (Mellucci) میگوید، بازگشت به بدن سرآغاز جستوجوی تازهای برای هویتیابی است. بدن قلمرو محرمانهای به نظر میرسد که کلید آن فقط در اختیار فرد است، فردی که میتواند ضمن بازگشت به این قلمرو به جست و جوی تعریف معینی برای شخص خود بپردازد که لزوما با عادات و انتظارات جامعه همساز نباشد. در این روزها، استنادهای اجتماعی هویت، همهی عرصههایی را که به طور سنتی تحت حمایت حصارهای “فضای خصوصی” بودهاند مورد تهاجم قرار داده است. میتوان پذیرفت که مسألهی “مالکیت بدن” به صورت موضوع متمایزی درآمده است که، به سبب درگیری مضاعف آن با نظامهای مجرد و با طرح بازتابی “خود”، قابل طرح به نظر میرسد. چنان که پیشتر هم گفتیم، “مالکیت” در اینجا مفهوم پیچیدهای است همهی مسائل مربوط به تعریف “شخصی” را به میان میکشد. در حوزه سیاست زندگی، مساله مورد بحث در برگیرنده این نکته هم هست که فرد چگونه باید انتخابهای مربوط به استراتژی توسعهی بدنی خود را در برنامهریزی زندگی خویش بگنجاند، علاوه بر این، چه کسی باید “اختیار” تولیدات بدن و اجزای بدن را در دست داشته باشد (گیدنز 1388، 305- 306).
2-2-5 برایانترنر
عمدتاً رشد جامعه شناسی بدن یعنی حوزهای از جامعه شناسی که بدن انسان را همانند یک پدیدهی اجتماعی و فرهنگی، ماده نمادین و یک شیء مجسم و مظهر حیات اجتماعی در نظر میگیرد، به زمان انتشار کتاب معروف “برایان ترنر” با عنوان بدن و جامعه در سال 1984 نسبت میدهند (محسنی 1382، 23). ترنر در کتاب “بدن و جامعه” مباحث گوناگونی همانند رابطه جامعه شناسی و بدن، بدن و مذهب، نظم مبتنی بر بدن، بیماری و اختلال و هستی شناسی اختلاف و نیز جنسیت و بدن، مصرف و بدن، کم اشتهایی و چند مبحث دیگر را مورد بحث و بررسی قرار داده است. به اعتقاد برایان ترنر، جامعه شناسی بدن که یکی از بنیادهای اصلی جامعه شناسی پزشکی است مورد غفلت قرار گرفته است و صرفاً در سالهای اخیر و در فرهنگ و جوامع مدرن به آن توجه شده است و این از پیامدهای اساسی و تغییرات جوامع صنعتی غرب به شمار میرود. او معتقد است که با یاری تکنولوژی پزشکی، از طریق جراحیهای پلاستیک وزیبایی، دندانپزشکی و غیره ایدهی خلق بدن به وجود آمده است. به عبارت دیگر تغییراتی چون صنعتی شدن، فردگرایی و مدرنیته سبب توجه به بدن شده و بدن در این دوران به هویت و مفهوم خود ارتباط یافته است و البته ظهور “خود” مدرن کاملاً با مصرفگرایی و مصرف مرتبط است(ترنر 1996، به نقل از فرزانه 1385).
افزایش رو به رشد جمعیت سالخوردگان در جوامع غربی و پیامدهای آن در حوزههای سیاستگذاری اجتماعی، بازنشستگی، پیشگیری پزشکی و مسکن که تبعات اقتصادی آن شکل جهانی به خود گرفته است، از عوامل مؤثر در توجه به بدن میباشند(ترنر 1991، 23).