دانلود پایان نامه
مفهوم هوش هیجانی که در آغاز توسط سالووی و مایر مطرح شد تفاوتهای فردی را در چگونگی استدلال درباره احساسات خویش روشن می سازد و هوش هیجانی بعنوان توانایی، عبارت است از ظرفیت درک، ابراز، فهم، کاربرد، و مدیریت(مهار) هیجانها در خود و دیگران. هوش هیجانی را شامل توانایی تشخیص درست هیجانها و عواطف دیگران و پاسخ متناسب به آنها و همچنین برانگیـختن،آگاهی و نظم بخشیدن وکنترل پاسخهای هیـجانی خویشتن می دانند.
بر خلاف گلمن، بار–آن، سالووی و همکارانش “هوش هیجانی”را صرفا مجموعه ای از تواناییهای غیرشناختی و مجموعه ای از رگه های شخصیتی نمی دانند بلکه به عقیده آنها توانایی افراد در مقابل سازگاری با رویدادهای زندگی به همکاری در هم تنیده ظرفیت های عقلانی و هیجانی وابسته است(سالووی، مایر، کارسو 2000).
سالووی (2002، به نقل از رجایی،1389). عنوان کرد هوش انسان متشکل از مجموعه محدودی از قابلیت های شناختی نیست بلکه جنبه ای هیجانی نیز می تواند در آن مطرح باشدهوش هیجانی را شامل توانایی برای تشخیص درست هیجانها و عواطف دیگران و پاسخ مناسب به آنها همچنین برانگیختن آگاهی و نظم بخشیدن و کنترل پاسخهای هیجانی خویشتن میداند نظریه هوش هیجانی مایر و سالووی جزء نظریه پردازی توانایی می باشد این نظریه پیشنهاد می کند هوش هیجانی می تواند به چهار شاخه تقسیم کرد: اولین شاخه، احساس و بیان هیجان است که بازشناسی و طرح نمودن اطلاعات کلامی و غیرکلامی از سیستم هیجانی می باشد(به معنای توانایی مواجهه سازگاری با هیجانات مخالف یامنفی با استفاده از شیوه های خود تنظیمی که شدت یا طول مدت حالات جنین هیجاناتی را بهبود بخشیده و نیز قابلیت ایجاد شرایط لذت بخش برای سایر افراد و پنهان کردن هیجانات منفی خود به منظور اجتناب از آسیب رساندن به احساسات شخصی دیگران را دربر می گیرد
شاخه دوم، تسهیل تفکر، بوسیله هیجان می باشد و عبارت از بکارگیری هیجانها بعنوان قسمتی از جریان شناختی مانند خلاقیت و حل مسئله می باشد.
شاخه سوم، فهم، ادراک هیجانی می باشد که شامل پردازش شناختی هیجان است که عبارتست از: بصیرت و معلومات بدست آمده در مورد احساسات(به مفهوم توانایی تشخیص و فهم هیجانات خویشتن و سایر افراد بر اساس سرنخ های موقعیتی و بیانی که معنای هیجانی آنها با توافق فرهنگی همراه است..
شاخه چهارم، اداره یا تنظیم هیجانها، در موردتنظیم هیجانها در خود و افراد دیگر می باشد(مایر و همکاران،2000) معتقدند که توجه به هیجانها و کاربرد مناسب آنها در روابط انسانی، درک احوال خود و دیگران، خویشتن داری و تسلط بر خواسته های لحظه ای، همدلی به دیگران و استفاده مثبت از هیجان ها در اندیشه شناخت، موضوع هوش هیجانی است که می تواند با آگاهی و هوش معنوی ارتباط داشته باشد.(که شامل: توانایی استفاده از اطلاعات هیجانی در تفکر عمل و مسئله گشایی است..
نظریه لازاروس و فولکمن: در قالب مدل سه وجهی بیان کرد که افرادیکه هوش هیجانی بالاتری دارند, خود آگاهی بیشتری بر مسائل دارند و می توانند شناختهاو هیجانات خود را به گونه ای درک, تنظیم , کنترل و مدیریت کنند که به سازگاری بهتر آنها در موقعیت های زندگی, مانند موقعیت های تحصیلی و روابط بین فردی کمک می کند. هوش هیجانی بالاتر باعث می شود که دانشجویان تکالیف را بصورت غیر ضروری به تاخیر نیندازند و عقب انداختن کار به ویژه به علت اجتناب از هیجانات ناخوشایند کاهش یابد.در نهایت, بسیاری از پژوهشگران بر این باورند که فرای سبب شناسی تعلل ورزی, به این دلیل تعلل ورزی رفتاری ناسازگارانه است که پیامدهای شناختی و هیجانی منفی را در پی دارد)ولترز,2007). لذا با بالارفتن هوش هیجانی و توانایی فرد برای ادراک, تنظیم و مدیریت هیجانات, بعنوان یکی از عوامل تاثیر گذار, تعلل ورزی, که خود ناشی از نوعی مقابله ناسازگارانه با هیجانات منفی است نیز کاهش می یابد.
برخی از نظریه پردازان, مولفه های شناختی چون ارزیابی را بعنوان متغیری تعدیل کننده در ایجاد و ادراک هیجانات ناخوشایند در ارتباط با یک تکلیف می دانند. لازاروس و فولکمن در نظریه سه بخشی خود در زمینه استرس و سبک های مقابله های مولفه ارزیابی موقعیت روی می آورد. این نظریه گرچه در زمینه استرس وسبک های مقابله ای تدوین شده است, اما به خوبی قادر به تبیین روابط هیجانات منفی و تعلل ورزی است. بر همین مبنا، زمانی که فرد در موقعیت انجام یک تکلیف آزاردهنده قرار می گیرد, برای رهایی از هیجانات منفی آن دست به اجتناب از این تکلیف می زند. در واقع، فرد تقویت های کوچک و کوتاه مدت, رهایی از اضطراب, را به تقویتهای بزرگتر مانند به چاپ رساندن یک مقاله ترجیح می دهد. بعبارت دیگر, فرد با انجام ندادن تکلیف درصدد به تعویق انداختن هیجانات ناخوشایند است. در چنین شرایطی فرد تکایف را به تعویق می اندازد و دچار تعلل ورزی می شود. بعضی از پژوهشهای تجربی, مانند پژوهش بامستر و همکاران1994)،به نقل از: هاشمی. و همکاران ,1392)نیز موید این امر است.
3-3) خودتنظیمی:
در رویکردهای شناختی- رفتاری، تاکید بر ترغیب دانش آموزان به وارسی، اداره و تنظیم کردن رفتار خود است. تا اینکه به آنان اجازه دهند تا به وسیله عوامل بیرونی کنترل شوند. در بعضی از مجامع، این روش “اصلاح شناختی رفتار” نامیده شده است. رویکرد شناختی رفتار هم از روانشناسی شناختی(با تاکیدش بر اثرات تفکر بر رفتار) و هم از رفتارگرایی(با تاکیدش بر فنون تغییر رفتار) نشأت می گیرد. رویکردهای شناختی رفتار سعی می کند تا بدفهمی های دانش آموزان را تغییر دهند، مهارتهای کنار آمدن وی را تقویت نمایند، خود- کنترلی شان را افزایش دهند و خود انعکاسی سازنده را تشویق کنند(دوم ژان،2002، ترجمه بیابانگرد،1384).
مفهوم خودسازماندهی یا یادگیری خودتنظیمی، یکی از مفاهیم مورد تاکید نظریه شناختی-اجتماعی بندورا است. یادگیری خودتنظیمی یک سازه مهم در تعلیم و تربیت است که دورنمای جدیدی را در یادگیری ارائه می نماید. اولین بار، اصطلاح خودتنظیمی توسط بندورا در دهه1960مطرح گردید( به نقل ازکدیور،1380). اصطلاح خودتنظیمی در یادگیری از سال 1980معمول شده است، چون از آن زمان به بعد شکل گیری خودتنظیمی دریادگیری و مسئولیت و تعهد نسبت به یادگیری در دانش آموزان تاکید شده است(به نقل از ارجی، 1385).
3-3-1) خود تنظیمی رفتار:
نظریه های خودتنظیمی رفتار ریشه در نظریه های اجتماعی- شناختی رفتار دارند. خودتنظیمی رفتار شامل سه فرایند است(بندورا، 1991):
1- خودنگری یاخود بازنگری
2- خودسنجی یا خود داوری
3- خود واکنشی یا خود مشوقی
خودنگری(خودبازنگری): قبل از این که بتوانیم رفتاری را تغییر دهیم باید نسبت به آن آگاهی داشته باشیم. هر چه بتوان رفتار خود را منظم تر بازنگری کرده، سریع تر می توان خودآگاهی به دست آورد. اگر در عملکرد خود دقیق شدیم، اهدافی را انتخاب می کنیم که منجر به پیشرفت تدریجی می شوند.
خودسنجی(خودداوری): در این مرحله تصمیم می گیریم که آیا بیـن آنچه هستیم یا آنچه میخواهیم باشیم و ملاکهای شخصی همخوانی وجود دارد یا نه؟ منشأ ملاکهای شخصی را می توان در اطلاعاتی جستجو کرد که در مورد افراد دیگر کسب می کنیم. بر اساس نظریه شناختی- اجتماعی، بیشتر افراد دانش قابل ملاحظه ای درباره بهترین شیوه کار برای بدست آوردن نتیجه ای خاص دارند؛ اما، درباره نتیجه کاری که مشغول آن هستند،آگاهی ندارند و افراد وقتی از نتـایج کار خود آگاه می شوند، می توانند درباره تغییر رفتار خود تصمیم بگیرند.
2-3-2) خود واکنشی (خود مشوقی):
خودواکنشی معمولا با واکنشهای عاطفی همراه است. وقتی کاری خوب پیش می رود یا هدفی در دسترس قرار می گیرد، معمولا انسان احساس شادمانی و رضایمندی می کند. اماوقتی شکست می خورد یا عملکرد ضعیفی نشان می دهد، معمولا خلق منفی یا نارضایتی را تجربه می کند. کسانی که موفق به خودنظم بخشی رفتاری شوند، با سلسله اعمال از پیش تعیین، مانند آنچه برای هدفشان مورد نیاز است، به صورت مؤثری از خود مشوقی استـفاده می کنند.
یادگیری خودتنظیمی:
خودتنظیمی،”تولید و هدایت اندیشه، هیجان ها و رفتارها توسط خود فرد به منظور رسیدن به هدف است”(سانتروک، 2004، ترجمه سیف، 1389). گرین و آزودو(2007، ترجمه سیـف، 1389) میگویند: ” اگرچه بر سر تعریف خودتنظیمی در میان صاحب نظران اختلاف نظر وجود دارد، اما همه آنها بر این باورند که یادگیرندگان خودتنظیم جو فعال هستنند و به کمک نظارت و راهبرد، یادگیری خود را بطور مؤثر تنظیم می کنند.”
یادگیری خودتنظیمی، عبارتست از خود ارزیابی و خود وارسی افکار، احساسات و رفتارها به منظور رسیدن به هدف. که این اهداف می توانند تحصیلی باشند، مانند: تصحیح و بهبود میزان درک و فهم خواندن، سازمان یافته تر کردن نوشته ها، یادگیری چگونگی انجام عمل ضرب و پرسیدن سؤالات مرتبط(به نقل از بیابانگرد، 1384).منظور از یادگیری خودتنظیمی این است که دانش آموزان مهارتهایی را برای طراحی، کنترل و هدایت یادگیری خود دارند و تمایل دارند تا کل فرایند یادگیری را ارزیابی نمایند و به آن بیاندیشند(کجباف، مولوی و شیرازی، 1382).
پینتریچ,(2004). تعریف نسبتا جامعی از یادگیری خودتنظیمی دارد.او این نوع یادگیری را فرایند فعال و سازمان یافته ای می داند که طی آن فراگیران اهدافی را برای یادگیری خود اتنخاب و سپس سعی می کنند تا شناخت، انگیزش و رفتار خود را تنظیم، کنترل و بر آن نظارت نمایند. فرایند خودتنظیمی یادگیری، شامل شناخت و عملی است که از سوی یادگیرنده اعمال می شود.
به طور کلی، خودتنظیمی سه ویژگی اساسی دارد: