دانلود پایان نامه

مسأله تبیینی آگاهی
مسائل مختلفی درباره آگاهی وجود دارد: (الف) مسئلهی توصیفی که به مفهوم آگاهی مربوط است (ب) مسئله کارکردی یعنی اینکه چرا آگاهی وجود دارد و چه نقشی در سایر حالات ذهنی یا رفتارهای ما ایفا می کند،(ج) مسئله تبیینی آگاهی: آگاهی چه جایگاهی در طبیعت دارد؟ آیا آگاهی یک ویژگی بنیادین است که مستقل از هر چیز دیگر و در عرض سایر امور طبیعی وجود دارد یا وابسته به سایر امور ناآگاه (فیزیکی، زیستی، عصبی یا محاسباتی) است؟ در صورت دوم، یک امر ناآگاه چگونه می تواند آگاهی را به وجود آورد؟ گزینه اول دوگانه انگاری است که بیشتر فیلسوفان از آن اجتناب می کنند، هرچند تقریر حداقلی آن (یعنی دوگانگی ویژگی ها نه دوگانه انگاری جوهری) در حال حاضر طرفدارانی دارد.
موضع اسلام در آگاهی بخشی
در اسلام و بخصوص در حوزه مسائل خانواده، ضمن تاکید بر حقوق اعضا، حق و تکلیف به واسطه اخلاق و آموزه های اخلاقی تلطیف شده است تا کانون خانواده تعادل خود را حفظ نماید. بعنوان مثال اگرچه از نظر حقوقی در اسلام انجام کار و فعالیتهای منزل وظیفه زن نیست اما یک فضیلت اخلاقی محسوب می شود. پرداختن به مسائل حقوقی و صرفنظر کردن از مسائل اخلاقی خانواده بنیانهای آن را متزلزل می کند.
آنچه یک خانواده را به پایه های استوار، مستحکم می نماید نه تنها حقوق متقابل ایشان، بلکه آمیخته شدن این حقوق با اخلاق است. در سالهای اخیر آشنایی هر یک از زوجین و به خصوص زنان از طریق رسانه های مختلف از جمله اینترنت با حقوق خود باعث شده تا هر یک ضمن نادیده گرفتن تکالیف خود مدام در حال مطالبه حقوق خود از یکدیگر باشند. این در حالیست که الگوی آموزش حق و تکلیف در اسلام، در تمام زمینه ها و بالاخص در زمینه آموزش حقوق اعضای خانواده بر الگوی رساله الحقوق امام سجاد (ع) منطبق است. در این کتاب امام سجاد (ع) حق زن را به شوهر، حق شوهر را به زن، حق شاگرد را به استاد، حق استاد را به شاگرد و… آموزش می دهند؛ به گونه ای که افراد نسبت به هم احساس بدهکاری داشنه باشند نه احساس طلبکاری. طی این آموزش اعضای خانواده مدام در پی ادای تکالیف خود نسبت به یکدیگر می باشند.بنابراین لازم است در کنار آموزشهای حقوقی اعضای خانواده، اخلاق نیز مد نظر قرار گیرد. آموزه های حقوقی معمولاً در زمان جدایی و فروپاشی روابط خانوادگی مورد استفاده قرار می گیرد در حالیکه آموزه های اخلاقی در راستای انسجام و استحکام بنیان خانواده قدم برمی دارد. بنابراین باید بر آموزه های اخلاقی تاکید بیشتری گردد.
مشکلات آسان و دشوار
دیوید چالمرز برای نخستین بار میان مشکلات آسان و دشوار آگاهی تفکیک قایل شد او در مقاله «رویارویی با مسئله آگاهی» چالمرث،1955) درصدد است تا دشوارترین بخش از مسئله آگاهی را بیابد؛ برخی از مسائل آگاهی یا با پیشرفت های اخیر علمی حل شده اند یا دست کم در مقام نظر مانعی برای حل شان وجود ندارد. معیار کلی برای تشخیص مسائل آسان و دشوار این است: مسائل آسان مسائلی هستند که به راحتی با روش های رایج علوم شناختی (مانند تبیین محاسباتی یا عصب شناختی) قابل حل اند، اما مسئلهی دشوار مسئله ای است که ظاهراً در برابر این روش های مرسوم مقاومت می کند. چالمرز پدیده های زیر را در زمرهی مسائل آسان آگاهی به حساب می آورد:
توانایی تشخیص، طبقه بندی و واکنش به محرک های محیطی
دسترسی یک دستگاه شناختی به اطلاعات
گزارش پذیری حالات ذهنی
توانایی یک دستگاه برای دسترسی به حالات درونی خودش
متمرکز کردن توجه
کنترل هشیارانه رفتار
تفاوت میان خواب و بیداری
همه این پدیده ها با مفهوم آگاهی مرتبط اند؛ گاهی یک حالت ذهنی را به این خاطر آگاه می نامیم که دسترسی درونی به آن ممکن است یا می توانیم از آن گزارش دهیم. گاهی به این دلیل که یک دستگاه می تواند بر اطلاعات دریافتی از محیط واکنشی از خود نشان دهد یا به آن اطلاعات توجه کند یا از آن اطلاعات برای کنترل رفتار استفاده کند، آن دستگاه را آگاه می دانیم و گاهی یک موجود را در حال بیداری آگاه می نامیم. پس آگاهی با همه این مفاهیم مرتبط است.
با وجود این، درباره تبیین علمی این پدیده ها مشکلی وجود ندارد؛ همه آنها را می توان به صورت محاسباتی یا عصب شناختی تبیین کرد؛ برای مثال، برای تبیین گزارش پذیری حالات ذهنی همین اندازه کافی است که سازوکار دریافت اطلاعات مربوط به حالات درونی و عرضه آن برای گزارش زبانی را مشخص کنیم یا برای تبیین خواب و بیداری، تبیین عصب ـ فیزیولوژیک از فرایندی که منشأ رفتارهای متقابل اندام واره در این دو حالت است، کفایت می کند.
اگر آگاهی فقط همین پدیده ها بود، هیچ مشکلی در تبیین آن نداشتیم؛ درست است که در حال حاضر تبیین کاملی از این پدیده ها نداریم و شاید تبیین تفصیلی برخی از آنها یکی دو قرن طول بکشد، اما می دانیم که چگونه باید آنها را تبیین کنیم. به همین خاطر این مسائل را «مسائل آسان» می نامیم.
چالمرز مشکل واقعاً دشوار آگاهی را مشکل «تجربه» می نامد. به نظر او، وقتی فکر یا ادراک می کنیم، اطلاعاتی در ما پردازش می شوند، اما فکر یا ادراک به همین مقدار محدود نیست، بلکه علاوه بر آن، از یک جنبه سابجکتیو هم برخوردار است؛ به تعبیر نیگ(نگل ،1977) کیفیت خاصی برای آگاه بودن وجود دارد. این جنبه سابجکتیو یا کیفی همان تجربه است؛ همان چیزی که احساس می شود مانند رنگی که از شیء در تجربه بصری احساس می کنیم، بویی که از شیء در تجربه بویایی احساس می کنیم و همین طور. این احساسات بسیار متفاوت اند؛ برخی از آنها کاملاً ذهنی اند مانند صورت های خیالی و برخی بدنی اند مانند درد و لذت های جسمانی. جهت اشتراک همه این حالات این است که قرار داشتن در هر یک از این حالات، کیفیت یا احساس خاصی به همراه دارد.
مسئله دشوار آگاهی این است: اگر تجربه پایه های فیزیکی داشته باشد، چگونه و چرا از این امور فیزیکی که به کلی ناآگاهانه اند به وجود می آید؟ چرا فرایندهای فیزیکی موجب پیدایش یک حیات درونی کاملاً پیچیده و غنی می شوند؟ ارتباط مفهومی میان فرایندهای عصبی و آگاهی پدیداری چیست؟ این همان مسئله ای است که در متون فلسفهی ذهن «شکاف تبیینی» نامیده می شود که در این جمله معروف هلوکسی به آن اشاره شده است: «چگونگی ظهور چیز چشمگیری مثل حالت آگاهی در نتیجه انگیزش بافت های عصبی درست به اندازه ظهور غول از مالش چراغ علاءالدین تبیین ناپذیر است(هلوکسی،1888).
شکاف تبیینی
مشکل شکاف تبینی یا مسأله دشوار آگاهی از طریق چند استدلال بیان شده است که در ذیل به برخی از آنها اشاره می کنیم.
استدلال معرفت: در این استدلال، ابتدا فرض می کنیم که شخصی به نام ماری در اتاقی سیاه و سفید محبوس است و از طریق تلویزیون و کتاب های سیاه و سفید همه معلومات فیزیکی و فیزیولوژیک را درباره ادراک رنگ ها می آموزد. او می داند که هنگام تجربه رنگ قرمز چه رویدادهای فیزیکی ای رخ می دهند امّا خودش هنوز تجربه ای از رنگ قرمز ندارد. حال فرض کنیم که او از آن اتاق آزاد می شود و برای نخستین بار رنگ قرمز را تجربه می کند. آیا ماری پس از این تجربه «معرفت جدیدی» را به دست می آورد؟ پاسخ ما به این پرسش مثبت است. حال از یک طرف فرض بر این است که ماری به همه امور فیزیکی مربوط به ادراک رنگ ها معرفت دارد و از سوی دیگر، به کیفیت ذهنیِ قرمز (تجربه کیفی رنگ قرمز) معرفت ندارد و از آنجا که متعلّق معرفت و عدم معرفت نمی توانند یکی باشند، نتیجه می گیریم که «کیفیت ذهنی» از جمله «امور فیزیکی» نیست(جکسون،1999) بر اساس این استدلال، تبیین فیزیکیِ کیفیات ذهنی ممکن نیست.