دانلود پایان نامه
در بررسی انجام شده دیگری با عنوان (پروژه بدن غایب) جراحی پلاستیک، پاسخی به چهرههای بدمنظر تلقی گردیده است. نتایج تحقیق به دست آمده از بررسی مذکور حاکی از آن است که توسل به جراحیهای زیبایی از چندین مرتبه تلاش در به کارگیری رویکردهای گوناگون به منظور از بین بردن تجربیات بدنی مشکل ساز اتفاق افتاده است، بدین معنا که پس از ناامید شدن از برخی اصلاحات مورد نظر در صورت و اندام تصمیم به عمل جراحی زیبایی گرفتهاند.
بسیاری از توصیفات صورت گرفته از سوی مصاحبه شوندگان منعکس کنندهی مفهوم (قیافهی ناجور اجتماعی) میباشد که در نتیجهی بین “خود” و “بدن” فاصله ایجاد میگردد. مصاحبه شوندگان در بررسی یاد شده بر این باورند که در نتیجه نوع نگاههای صورت گرفته به آنها و قضاوتهای اعمال شده نسبت به آن احساس تألم و ناراحتی نمودهاند. افراد یاد شده احساس ناراحتی موجود در خود را “آگاهی از خود” تلقی نمودهاند. پژوهشگران در نهایت با جمع بندی نظرات مصاحبه شوندگان بیان میدارند بدنی که دارای ظاهری ناجور است به صورت “دیگری” تجربه میشود و هرتلاشی برای از بین بردن ناسازگاری در قیافه را میتوان به عنوان کوششی در راستای اتحاد “بدن” و “خود” تفسیر نمود.
لوینسون و همکارانش نشان دادند که جنسیت و نژاد در تصویر بدن در میان نوجوانان نقشی معنادار دارد، اما آنها بر این باورند که ارزیابی والدین نقشی مهمتر درتصویر بدن در بین فرزندان و به ویژه در میان فرزندان دختر دارد. به گونهی کلی، موقعیت اجتماعی و دیگران مهم در زندگی نوجوانان در دیدگاه نوجوانان نسبت به خودشان اثری مهم دارند(لوینسون، پاول و استیلمن 1992، 49).
یافتههای گیلمین در مورد 20 زن که عمل جراحی زیبایی داشتهاند نشان داد که عمل جراحی زیبایی نارضایتی بدن را کاهش میدهد. این مقاله افزون بر این مدعی است که بدن در مدرنیته متعالی در نقطهی کانونی هویت در نظر گرفته میشود(گیملین 2006، 40).
نتایج پژوهش سوامی و همکارانش نشان دهندهی تفاوت معناداری بین ایدهآلهای زیبایی ونارضایتی بدنی در بین مناطق گوناگون بودند. سن، شاخص تودهی بدنی و رسانههای غربی ایدهآل وزن بدنی را پیش بینی کردند. به گونهی کلی، نارضایتی و تمایل برای لاغر شدن در بین مناطقی با پایگاههای اقتصادی بالا بسیار معمول است که به صورت مسئله در آمده است (سوامی2010، 76).
همچنین “میلر و پوماریگا ” (2001) اشاره به باورها و نگرشهای فرهنگی به عنوان فاکتورهای کمک کننده کردهاند که در رشد اختلالات تغذیهای اهمیت دارند و لذا، نقش فرهنگ را به عنوان فاکتور رشد اختلالات غذایی بررسی میکنند. آنها معتقدند که ایدهآل نشان دادن نوع بدن لاغر درون جوامع غربی به عنوان فاکتوری ممکن شناخته شده که منجر به توسعه کم خوری عصبی میشود و فاکتورهای اجتماعی- فرهنگی به عنوان توضیحات قابل قبول برای افزایش اختلالات تغذیهای برای زنان غربی وآمریکایی شناخته میشود. آنها با تأکید بر تجارب تاریخی و مقایسهای نشان میدهند که دورههایی از تاریخ نیز کم خوری و خود گرسنگی دادن عمدی وجود داشته است، لیکن کم خوری به علل روحی وعصبی به عنوان یک بی نظمی و اختلال پزشکی در طی قرن نوزدهم شناخته شده است. باید در نظر داشت گرایشهای غربی درخصوص بدن ایدهآل درحال گسترش است. آنها همچنین، به نقش تغییر فرهنگی در اختلالات تغذیهای اشاره مینمایند و معتقدند که مهاجران و تغییر دهندگان فرهنگ، به طور خاص نسبت به بینظمیهای رژیمی و اختلالات تغذیهای آسیب پذیرترند. و نیز معتقدند که تغییر نقش زنان در سالهای اخیر، میتواند منجر به تقویت اختلالات تغذیهای شده باشد. چرا که مرور تاریخی نشان میدهد که اختلالات تغذیهای در دورههایی که فرصتهای مساواتطلبانه برای زنان وجود داشته رشد بیشتری داشته است. لذا آنان از تقویت اعمال و باورهای فرهنگی سنتی و هویت قومی و نیز تقویت هویت زنانه از طریق برنامههای آموزشی برای دختران الگوهای نقشی و کوششهای آگاهانه برای بالا بردن آگاهی، از نیاز به سلامتی و ایدهآلهای واقع گرایانه از زیبایی سخن به میان میآورند (میلر و پوماریگا2001، 52).
مطالعات نشاندهندهی آن است که در جوامع غربی، نارضایتی از بدن و تصور ذهنی نامطلوب از بدن حتی در همان کودکی نیز دیده میشود و این به عنوان نمونهی تحقیقی که “گروگن و وین رایت “(1966) به انجام رساندهاند، نیز تأیید شده است. آنها از نارضایتی دختران نوجوان نسبت به بدن خویش و فشارهای اجتماعی بر آنها سخن میگویند. این دو محقق که با دوگروه از دختران 8 تا 13 ساله دبستانی و دبیرستانی اهل شفلید مصاحبه کردهاند، مینویسند که این دو گروه از دختران جوان از بدنهایشان ناراضیاند. در واقع آنهایی که احساس کردهاند لاغرند، خشنود بودند و آنهایی که احساس چاقی میکردند، ناراضی بودند.
این دو گروه از افراد همان ویژگیهای ایدهآلی که هماهنگ با ایدهآل بزرگسالان لاغر است را مد نظر داشتند و به این منظور از غذاهای چاق کننده اجتناب ورزیده وعلاقمند بودند تا نیمی از یک استون (معادل 6.356 گرم) از وزنشان را کاهش دهند. این نوجوانان مشوق والدین خود برای رژیم گرفتن بودند و با وجود این که خود رژیم نمیگرفتند، لیکن به شدت نگران افزایش وزن خود بودند.
به اعتقاد “گروگن و وین رایت” میان بیان نارضایتی این گروه کودکان و نوجوانان نسبت به بدن خود و زنان بزرگسال مشابهت وجود دارد. به عبارتی فشارهای اجتماع برای ایدهآل بودن ازهمان کودکی ازجانب افراد پذیرفته میشود.
در مطالعهای مالسون (1999) “بدنهای بیاشتها” را درمتن شرایط اجتماعی فرهنگی پسامدرن مطالعه کردهاست و این گزاره را مطرح میکند که بیاشتهایی بیش از آن که نوعی آسیب شناسی روانی فردی باشد، میبایست به مثابه مجموعهای چندگانه از ذهنیتها، تجارب و شیوههای مدیریت بدن درونی شده تلقی شود که در متن گفتگوها و شیوههای گفتاری فرهنگ پسامدرن اواخر قرن بیستم قرار دارد و در این متن شکل میگیرد. همچنین به نظر پژوهشگران مناسبات جنسیتی و روابط قدرتی که مرزهای این متن اجتماعی را در هم مینوردد را میبایست در شکل گیری این پدیده مؤثر دانست. با استفاده از شیوهی تحلیل گفتمان و مصاحبه با زنان بیاشتها، مالسون ساخته شدن ذهنیت درونی شده “بی اشتهایی” را درمتن پسامدرن فرهنگی میبیند که در آن بدن برای مصرف جای خود را به بدن به مثابه یک تصویر میدهد و در این متن هویت دختران رمزگشایی میشود. رویکرد پساسختارگرایانه مالسون بیاشتهایی را نشانهای ازتمایز و تفاوت برای کسانی میداند که این برچسبها را به آنها میزنند یا خود آن را به خود الصاق میکنند.
پژوهشهای انجام شده حاکی از این هستند که مصرف رسانهای، پایگاه اقتصادی- اجتماعی، کسب ویژگیهای منزلتی، کسب اعتماد به نفس و تأثیر فشارهای فرهنگی در سطح بینالملل از طریق رسانههای جمعی ارزشهای خاص مرتبط با اشکال و اندازههای بدن ایدهآل و مطلوب را نشان میدهند، بر رفتارهای افراد تأثیر گذارند. نقش رسانهها در القا کردن تصویر ایدهآل از بدن و تمایل برای اصلاح و دستکاری در بدن در مناطقی که از پایگاه اقتصادی- اجتماعی بالاتری برخوردار هستند بیشتر است. همین طور نگرشهای فرهنگی و ارتباط آن با کم خوری عصبی و اختلالات تغذیهای و فشارهای اجتماعی در تمایل افراد به رسیدن به استانداردهای مشخص شده مؤثر است.
2-2- مباحث نظری
جامعهشناسی بدن یکی از حوزههای جامعهشناسی است که به نحوهی شکلگیری بدن به عنوان جایگاه سلامت، تندرستی، ظاهر فیزیکی و شیوه رفتار متناسب با الزامات قدرت میپردازد (البرو 1380،164). کانون توجه جامعهشناسی بدن این است که بدنهای ما و از جمله سلامت و رفتار جنسیمان، چگونه تحت تأثیر عوامل اجتماعی قرار دارد(گیدنز 2003). توجه به مقوله “بدن” همزمان با توجه به مفهوم “خود” در جامعهشناسی بوده است. چرا که “بدن” بخشی از “خود” یا قرارگاه و حامل خود است(چاوشیان 1381،133). برپایه مباحث ارائه شده در بخش نظری، میتوان خطوط چارچوب نظری این پژوهش را در چند دسته به صورت ذیل ارائه داد:
نظریات کنش متقابل نمادین (گافمن)
نظریات مدرنیستها (ترنر، الیاس)
نظریات ساختارگراها (بوردیو، گیدنز)
نظریات پساساختارگراها (فوکو)
نظریات فمنیستی
2-2-1 اروینگ گافمن
از مکاتب جامعه شناسی که بدن را به عنوان موضوع مباحث خود قرار دادهاند، میتوان از مکتب کنش متقابل نمادین و آثار جامعه شناس کانادایی تبار اروین گافمن یاد کرد. گافمن براین نکته تأکید میکند که بین “خود اجتماعی” و یا هویت اجتماعی با “خود واقعی” فاصله وجود دارد. وی برداشت از “خود” را با رهیافت “نمایش” تشریح میکند گافمن با رویکرد نمایشی خود نقشهای اجتماعی و موقعیتهای اجتماعی را تنها نمایشهایی میبیند که در زندگی روزمره اجرا میشوند به عقیده او “خود” افراد به وسیله نقشهایی که در این موقعیتها اجرا میکنند شکل میگیرد و معنا مییابد. گافمن ضمن استفاده از مفهوم “خود” تا اندازه زیادی به بدن فرد اشاره دارد. از دید او عاملان بدنی یا جسمانی نیز رأی جمعکنهایی هستند که با توسل به همهی روشهای علامت دهی اجتماعی سعی دارند نظر دیگران را به خود جلب کنند. این عاملان بدنی “معرفهای تجسد یافته منش و منزلتند” که میتوانند توسط دیگر کنشگران مورد تفسیر قرار بگیرند (لوپز و اسکات 1385، 155).
گافمن در قیاس صحنهی نمایش با کنش متقابل اجتماعی تا آن جایی که میتواند پیش میرود. به نظر او در هر کنش متقابلی یک جلوی صحنهای وجود دارد که با پیش صحنه جلوی تئاتری قرینه است. بازیگران صحنه تئاتر و نیز زندگی اجتماعی هر دو به حفظ ظاهر، لباس مناسب پوشیدن و وسایل آرایشی علاقمندند. وانگهی در هر دو اجرا یک نوع عقب صحنه وجود دارد که بازیگران میتوانند به آن جا برگردند و خودشان را برای اجرا آماده سازند. در عقب صحنه، یا پشت صحنه به اصطلاح تئاتری، بازیگران میتوانند نقشهایشان را وانهند و خودشان بشوند(ریتزر 1384، 93- 94).