دانلود پایان نامه
ایشان میگوییم تنها چیزی که این استدلال و سخن بونجور دال بر آن است، این است که این تجارب شرط کافی توجیه باورهای مبتنی بر خویش نیستند، اما از کجای این استدلال در میآید که این تجارب شرط لازم توجیه این باورها نیز نمیتوانند باشند؛ به عبارت دیگر ایشان برای اینکه نشان دهند از تجارب نمیتوان در توجیه استفاده کرد، باید استدلالی بیاورند که امکان استفاده از این تجارب در توجیه گرفته شود؛ نظیر همان استدلال اول که خود ایشان اقامه کرد. اما میتوان به ایشان اشکال کرد که ما سخن شما را قبول میکنیم اما با این وجود از نقش این تجارب برای توجیه این باورها دست نمیکشیم و نظریه شما به خاطر دست برداشتن از این تجارب در توجیه ناقص است. میتوان بر ضد این استدلال گفت که فرض کنید شناسا باور دارد به اینکه سردرد دارد و این باور همهی آن شروطی که انسجام گرا برای توجیه آن، شرط میکند را برآورده کرده است و لذا این باور موجه است. فرض کنید که در این حال خود شناسا تجربهی این درد کشیدن را هم پیدا میکند، آیا این تجربه به درجهی توجیه شناسا نمی افزاید؟ شهوداً می افزاید ، پس استدلال شما ناتوان در دفاع از انسجام گرایی است. پس این استدلال ایشان به فرض صحتش، اخص از مدعا است.
10-1-4-4-5. پاسخ مبناگرایان به استدلال سوم
مبناگرایان به این اشکال بونجور به طرق متفاوتی پاسخ گفتهاند که در ذیل به آنها اشاره خواهیم کرد. این پاسخ ها مقبول نگارنده نیز است. اولاً ایشان میگویند که لازمهی سخن ایشان مبنی بر اینکه هر باور تجربی باید توسط فرا باوری موجه حمایت شود، منجر به تسلسل و شکاکیت در توجیه باورهای تجربی میگردد. البته اگر فرض کنیم که مراد ایشان، این است که همه باورهای تجربی نیاز به چنین حمایتی دارند. برای متوجه شدن این اشکال فرض کنید که ما باور به B داریم، برای اینکه B موجه برای من باشد، از منظر بونجور، من باید در دو گزارهی دیگر نیز موجه باشم:
1. B یک باور ادراکی خود انگیخته شناختی است.
2. باورهای ادراکی خود انگیخته شناختی، به احتمال زیاد صادق اند.
اگر هر باوری نیاز به چنین فرا باور موجهای داشته باشد، باید برای اینکه من در باور به «1» و « 2» موجه باشم، نیاز به باور موجه دیگری برای باور «1» دارم . شاید آن فرا باور این چنین باشد:
3. باور من به اینکه B یک باور ادراکی خود انگیخته شناختی است، یک باور درون گرایانه خود انگیخته شناختی است.
4. باورهای درون گرایانه خود انگیخته شناختی، به احتمال زیاد صادق اند.
و از آنجا که خود « 3» و « 4» هر دو باور تجربی هستند، نیاز به باورهای تجربی دیگری برای هرکدام از آنها داریم، در مورد این دو شاید باور باید کنیم به :
5. باور من به اینکه « باور من به اینکه B یک باور ادراکی خود انگیخته شناختی است یک باور درون گرایانه خود انگیخته شناختی است»، یک باور درون گرایانه خود انگیخته شناختی است.
خود این مورد « 5» هم یک باور تجربی است، پس بنابر نظر بونجور، باید توسط باورهای تجربی موجه دیگر حمایت شود و این سیر به تسلسل میانجامد. روشن است که ما نیاز به چنین فراباورهای موجهای نداریم و اگر بخواهیم داشته باشیم به تسلسل در این فرا باورها دچار میگردیم و هیچ گاه این شرطی که بونجور گذاشته است، محقق نخواهد شد. پس اگر این پیش فرض بونجور درست بود، ما دیگر هیچ باور تجربی موجهای نداشتیم؛ چرا که به تسلسل دچار میشدیم و این لازمه را حتی خود ایشان هم قبول ندارد. پس قیاس استثنایی شد، تالی باطل است، پس مقدم نیز باطل است.
پاسخ دیگری که مبناگرایان به این اشکال میدهند، این است که اصلاً دلیل معقولی نیست برای اینکه چنین فرا باوی برای توجیه باورهای تجربی نیاز است. برای این مدعا ایشان نوعاً سه شاهد میآورند.
شاهد اول: ایشان به مواردی مثال میزنند که فرد موجه در چنین باورهایی است، اما فرض چنین فرا باوری در مورد چنین باورهایی برای وی نامعقول است. فرض کنید فردی دستش میسوزد و او همان لحظه باور به اینکه دچار درد است میکند، بسیار بعید است که وی درآن حال چنین فرا باوری بسازد، در حالی که ما شهوداً وی را در این باورش در این حال موجه میدانیم. شاید اشکال شود که هرچند شناسا در آن حال چنین فراباوری را تشکیل نمیدهد، اما با تأمل میتواند آن را تشکیل بدهد، در پاسخ میگوییم بحث بر سر این است که آیا در زمانی که اصلاً چنین فرا باوری ندارد باورش موجه است یا نیست؟ شما میگویید هست، پس پیش فرض شما باطل است؛ چرا که مثال نقض دارد.
دوم: ایشان میگویند که کودکان و برخی حیوانات باور موجه و معرفت دارند. آنها باورهای ادراکی زیادی براساس حافظه و ادراک حسی دارند، اما به نظر ایشان آن چنان به ورزیدگی عقلانی نرسیدهاند که چنین فرا باورهایی تشکیل بدهند. با توجه به باورهای موجه شهودی ایشان، میفهمیم که وجود چنین فرا باورهایی شرط لازم توجیه باورهای تجربی نیست.321
شاهد سوم: ایشان میگویند که خود بونجور چنین فرا باورهایی را برای توجیه باورهایی پیشینی شرط نمیداند، مثلاً برای موجه بودن شناسا برای باور به اینکه هیچ مربعی مستطیل نیست، ایشان شرط نمیکند شناسا باور موجهای مبتنی بر این داشته باشد که این باورش یک شهود عقلانی خود انگیخته شناختی است که به احتمال زیاد صادق است. مبناگرایان میگویند دلیل ایشان برای اینکه چنین فرا باورهایی را در مورد باورهای تجربی شرط میکند، چیست؟ ایشان میگویند، انسجام گرایان دلیل معقولی برای فرق گذاری میان این دو گونه باور ندارند، پس به همان دلیلی که این فرا باورها در توجیه باورهای پیشینی نیاز نیست، در باورهای تجربی نیز نباید نیاز باشد. (lemos, 2007, 76- 79)322
11-1-4-4-5. استدلال چهارم
این اشکال بسیار دقیق توسط سوسا پایه ریزی شده است. در ادبیات معرفت شناسی این اشکال به « مشکل تفرّق323» معروف است. این اشکال را با توجه به تقریری که لموس از آن نموده است، بیان میکنیم.324
هدف این اشکال این است که نشان دهد که این حالات غیر شناختی نمیتوانند منبع توجیه قرار گیرند و باورها از ناحیه آنها موجه شوند.325 برای فهم این اشکال مقدمتاً فرض کنید که انواع مختلف تجارب را ما منبع توجیه میدانیم و میگوییم:
1. اگر شناسا تجربه بصری از یک مثلث در پیشاروی خویش داشت، آنگاه وی در بادی امر موجه به باور به اینکه مثلثی پیشاروی وی قرار دارد، هست.
2. اگر شناسا تجربه بصری از چیز قرمز رنگی پیشاروی خویش داشت، آنگاه وی در بادی امر موجه در باور به اینکه چیزی قرمز پیشا روی وی قرار دارد، هست.
حال مستشکل میگوید، چرا این تجارب سبب توجیه باورهای مربوط به خود هستند؟ این تجارب از چه ویژگی برخوردار هستند که سبب شده است، منبع توجیه تلقی شوند؟ این دو پرسش را شاید با توسل با اصل کلیتری حل کنید و بگویید:
اگر شناسا تجربهی X را پیشا روی خویش داشت، آنگاه وی در بادی امر موجه به باور به اینکه X پیشا روی وی قرار دارد، هست.
اما مستشکل میگوید این اصل غلط است؛ چرا که میتوان فرض کرد که شناسا تجربه بصری یک یک شکل هزار ضلعی را پیشا روی خویش دارد، اما این تجربه شهوداً دلیلی برای باور به اینکه یک شکل هزار ضلعی پیشا روی وی قرار دارد نیست. چنین تجربهای باور من به اینکه چنین شکلی پیشا روی من است را موجه نمیکند. مستشکل میگوید؛ چرا اینگونه است؟ تفاوت این دو در چیست؟
با توجه به مقدمات فوق، مستشکل میگوید که چرا برخی از تجارب موجه و دلیل برای برخی از باورها هستند، اما برخی تجارب دیگر این طور نیستند؟ بدون چنین تبیینی که چرا این گونه است، نمیتوان تجارب را منبع توجیه قرار داد.
ممکن است این اشکال را چنین پاسخ دهند که تجربه بصری شکل هزار ضلعی از سنخ تجربی بصری مثلث نیست، لذا نمیتواند منبع توجیه شمرده شود؛ چرا که تجربه بصری مثلث در حیطهی تجارب شناسا میتواند باشد، پس باور حاصل از آن موجه است اما دیگری نمیتواند باشد، پس موجه نیست. اما به نظر این پاسخ غلط است؛ چرا که این تجربه نیز میتواند دلیل چنین باوری باشد، میتوان موجودی فضایی یا انسانی با قدرت تشخیص بسیار بالا فرض کرد که قدرت تمیز شکل هزار ضلعی را داشته باشد، آن وقت اگر آن موجود تجربه چنین شکلی را کرد، ما شهوداً تجربه اش را دلیل بر باور به اینکه چنین شکلی فرا روی وی قرار دارد میدانیم. حتی ممکن است که این موجودات تجاربی مخصوص به خود مانند احساس میدان مغناطیسی یا اَشکالی از اشعه داشته باشند که سبب توجیه باورهای مربوط به این احساسهای خاص ایشان شود و نقش حیاتی در حیات معرفتی ایشان نیز داشته باشد. مشکل مبناگرا اینجا است که میپرسیم که وجه اشتراک این تجارب مختلف چیست که سبب شده است، موجه باورهای مربوط به خود و منبع توجیه باشند.326 گونهای دیگر اشکال این گونه است که میپرسیم چرا برخی از این تجارب موجه کننده باورها هستند و برخی دیگر نیستند؟ ( Lemos, 2007, pp 64-65)
میتوان این استدلال فوق را به نحو ذیل تقریر کرد:327
1. بنابر مبناگرایی، گونهای از تجارب موجِه باورهای مربوط به خویش هستند.
2. بنابر مبناگرایی، گونهای از تجارب موجِه باورهای مربوط به خویش نیستند.
3. اگر برخی از تجارب موجِه باورهای مربوط به خود هستند و برخی دیگر نیستند، باید دلیل328 بر اینکه چرا یک نوع تجربه خاص موجِه باورهای مربوط به خود هست و دیگری نیست، ارائه شود.
4. مبناگرا نمیتواند دلیلی برای اینکه چرا برخی از تجارب موجِه باورهای مربوط به خود هستند و برخی دیگر نیستند، بیاورد.
5. مبناگرا دلیلی بر اینکه چرا برخی تجارب خاص موجه هستند، ندارد. ( از 4)
6. پس مبناگرا نمیتواند از این تجارب برای توجیه باورهای مربوط به خودشان بهره گیرد.( از 3 و 5)329
12-1-4-4-5. پاسخ فلدمن و کونی به استدلال چهارم
فلدمن و کونی330 که از بزرگترین مدافعان شاهد گرایی331 معاصر هستند، در آخر مقالهی مشترک332 خودشان به این اشکال پاسخ دادهاند. پاسخ ایشان را با تقریر و تدقیق خویش در ذیل بیان میکنم. فلدمن و کونی بیان میکنند که ما میتوانیم به دو گونه به این اشکال پاسخ بگوییم: یکی این که بگوییم نفس این دو تجربه متفاوت است و از این طریق، این اشکال را حل کنیم یا برای حل این مشکل به اطلاعات پیش زمینهای که در پس ذهن شناسا قرار دارد متوسل شویم. در ذیل این دو راه را تبیین میکنم.
ایشان در راه اول میگویند که با توسل به خود تجارب میتوانیم این مشکل را حل کنیم. نفس هر تجربهای موجِه باور شناسا به هر باوری که شهوداً موجَه درآن باور است، هست. اما اینکه چرا یک تجربه برای یک شناسا موجه باور خاصی است و برای شناسای دیگر موجه آن باور نیست، به دلیل تشخیص کیفیت مختلفِ تجربه مذکور است. تجربه کیفیتهای مختلفی دارد که شناساها بر اساس تواناییهای مختلفی که دارند، قادر بر تشخیص آن کیفیتهای مختلف هستند و به مقدار تشخیص آن کیفیت، شناسا حق دارد باور تشکیل بدهد. پس دلیل ما بر اختلاف توجیهای تجارب، به اختلاف در تشخیص کیفیتهای مختلف آن تجربه از منظر شناساها بر میگردد. برای تبیین راه اول فرض کنید که فردی توانایی تشخیص شکل هزار ضلعی را دارد و از این رو شهوداً این تجربه وی موجِّه باورش به اینکه یک شکل هزار ضلعی در پیشاروی وی قرار دارد، هست. اما اگر فرد توانایی این تشخیص را نداشت، این تجربه برای وی موجِّه باور به یک چنین گزارهای نیست. ما میتوانیم علت اختلاف در توجیه این دو شخص را اینگونه تبیین کنیم که بگوییم در مورد باور شخصی که توانایی تشخیص شکل هزار ضلعی را دارد، نفس خودِ این تجربه این فرد از حیث کیفی با تجربه فردی که فاقد این توانایی برای تشخیص است، متفاوت است. فردی که این توانایی خاص را دارد، این کیفیت متفاوت را تشخیص میدهد و همین سبب توجیه باور وی میگردد. پس ما میگوییم که این تشخیص کیفیت مختلف تجربه که بر اساس توانایی افراد، مختلف است، سبب اختلاف در توجیه و عدم توجیه باورهای آنها گردیده است. پس ما دلیل اختلاف توجیه ایشان را بیان کردیم و پاسخ به مقدمه 4 استدلال دادیم. برای روشن شدن این سخن ایشان این مثال معرفت شناسان را دراین باب توجه کنید: فرض کنید فردی که متخصص در پرنده شناسی است، صرفاً با دیدن گنجشک در دستان شما، تشخیص میدهد که این نر است یا ماده و باور وی به جنسیت پرنده شهوداً موجه نیز است. اما ما اصلاً چنین تشخیصی نمیتوانیم بدهیم لذا حتی اگر باور به یک نوع جنسیت برای آن کنیم باورمان به آن موجه نیست. در این مثال فرد متخصص حتی قادر نیست که تبیین کند که چگونه از این تجربه چنین چیزی را استنتاج کرده است، اما با این وجود باور وی موجه است. علت اختلاف در توجیه ما و متخصص پرنده شناس در این است که در حقیقت کیفیت تجربه وی با ما متفاوت است و ایشان بر اساس توانایی که دارند، قدرت تشخیص این کیفیت را در این تجربه دارند.
پاسخ دومی که ایشان بیان میکنند، توسل به اطلاعات پیش زمینهی افراد است. ایشان میگویند که مردم معمولی یاد گرفتهاند که ویژگی تصویر سه ضلعی بودن با تجربه بصری خاصی تداعی میشود، لذا بر این اساس هر وقت چنین شکلی را ببینند، با توجه به اطلاعات پیش زمینهای خویش در باور بر اینکه چنین مثلثی پیشاروی آنها است، موجه هستند. اما آنها یاد نگرفتهاند که کدام گونه تجربه بصری تداعی با شکل هزار ضلعی میشود و ما میگوییم صرفاً شناسا وقتی در باور تجربی خویش بر اساس تجربه موجه هست که تداعی مربوط به تجربهای که برایش ر