دانلود پایان نامه
خ داده است، بر اساس آن دانش قبلیاش داشته باشد. مبناگرا میتواند بگوید که معقول است بگوییم این اطلاعات پیش زمینهای سبب اختلاف توجیه در دو مورد مذکور هستند در مورد اول شناسای معمولی موجه هست؛ چرا که اطلاعاتی در باب ویژگیهایی که تداعی با این گونه تجربه خاص میشود دارد اما در دیگری این چنین اطلاعاتی ندارد، پس موجه نیست. (Feldman & Conee, 2008, 417)
13-1-4-4-5. اشکال نگارنده به پاسخهای فلدمن و کونی
به نظر نگارنده هر دو پاسخ ایشان ناتمام است؛ چراکه :
پاسخ اول، هرچند پاسخ دقیقی است. اما اشکال را حل نمیکند. اشکال اصلی سوسا در این بود که چرا برخی از تجارب موجِّه برخی از باورها هستند و برخی نیستند. معیار موجِّه بودن تجارب چیست؟ ایشان در پاسخ اول، به این اشکال جواب ندادند بلکه در حقیقت علت اختلاف توجیهای این افراد را بر اساس درون گرایی مورد نظر خویش تبیین کردند.333 دست کم دو اشکال به این پاسخ ایشان میتوان گرفت:
اولاً ایشان در پاسخ به این اشکال پیش فرض گرفتهاند که کیفیت تجربه در این موارد مختلف است. اما خود این پیش فرض ایشان محل مناقشه است؛ چرا که میتوانیم بگوییم که کیفیت تجربه در این موارد دقیقاً مشابه هم هست. مثلاً در مثال گنجشک، دقیقاً همان چیزی که یک غیر متخصص با دیدن این گنجشک تجربه میکند، یک غیر متخصص نیز دقیقاً همان را تجربه میکند و تجربه دیداری هر دو نظیر هم است. حتی اگر هم احتمال این فرض را بدهیم، جواب ایشان حجیت خویش را از دست میدهد و به فرض که کیفیت تجربه اینجا متفاوت باشد، اما میتوان مورد نقضی را فرض کرد که در آن کیفیت تجربه یکسان باشد اما یکی از دو شناسا موجه در باور خاصی مبتنی بر آن تجربه باشد و دیگری نباشد. با توجه به سخنان خود ایشان به راحتی میتوان این اشکال را کرد؛ چرا که میگوییم هرچند کیفیت تجربه واحد است، اما به دلیل توانایی مختلف ذهنی افراد در بهره برداری از آن تجربه، توجیه ایشان در تشکیل باور خاصی با استفاده از آن تجربه متفاوت است.
ثانیاً به فرض که کیفیت تجربه متفاوت باشد، اما اشکال سوسا بر سر این بود که چگونه و به چه دلیلی یک تجربه خاص موجِّه یک باور خاص است ولی تجربه دیگری نیست، وی از ما معیار میخواست، اما توانایی تشخیص یک کیفیت خاص، امری روان شناسانه و وابسته به توانایی مختلف افراد است، هیچ وقت نمیتوانیم یک حکم کلی استنباط کنیم که بگوییم در این شرایط این تجربه موجِّه فلان باور است و فلان تجربه موجِّه فلان باور نیست؛ چرا که نمیتوان تواناییهای مختلف افراد را که متفاوت اند، در پرتوی یک قاعده در آورد و یا حتی احصاء کرد. حتی اگر به فرض محال تواناییهای مختلف افراد را در پرتوی یک چنین معیاری نسبت به باورهای متناسب با آن تجارب، درآوردیم، با افراد مفروض و افراد در زمانهای آینده و نیز تجاربی که اصلاً سنخ آنها با تجارب ما آدمیان متفاوت است، نظیر تجاربی که برای موجودات فضایی مفروض میتوان تصور کرد، چه میکنیم؟
به نظرنگارنده به پاسخ دوم ایشان نیز دو اشکال وارد هست:
اولاً ایشان در این پاسخ صورت اشکال را عوض کردند؛ چرا که اشکال سوسا این بود که چرا برخی تجارب موجِّه برخی باورها هستند و برخی دیگر نیستند یعنی چه فرقی در نفس تجارب وجود دارد که برخی از این تجارب باور پایه برای توجیه برخی باورها با صرف نظر از هر چیز دیگر هستند و برخی دیگر نیستند. پاسخی که ایشان میدهند باید بر اساس اختلافِ خود تجارب باشد، نظیر آن پاسخی که در اشکال اول دادند. ایشان با توسل به اموری غیر از نفس تجارب، اختلاف توجیهها را در باور حاصل از تجربه را تبیین کردند درحالی که بحث در خود ملاک توجیهای این تجارب بود.
شاید کسی به نگارنده اشکال کند که به هر حال با توجه به پاسخی که ایشان میدهند، میتوان از این تجارب استفاده کرد و دلیل انسجام گرا برای عدم به کارگیری این تجارب در توجیه ناتمام میماند؛ نگارنده این سخن را قبول دارد اما متذکر میشود که مبناگرا از این حیث که مبناگرا است نمیتواند به عنوان باور پایه این تجارب را قبول کند و بگوید که این باورها صرفاً به خاطر ابتناء بر این حالات ذهنی غیر شناختی موجه هستند، بلکه باید برای توجیه آنها به امور دیگری غیر از نفس تجارب نیز توسل بجوید. در تحلیل خویش از این استدلال به تفصیل به این مطلب باز خواهم گشت.
ثانیاً به فرض اشکال قبلی نگارنده بر ایشان وارد نباشد. اما باز هم پاسخ ایشان ناتمام است. برای نشان دادن اشکال خویش این مثال نقض را طراحی کردم. فرض کنید شناسا توانایی تشخیص شکل هزار ضلعی را داشته باشد اما تا به حال تجربه دیداری شکل هزار ضلعی را نداشته باشد و برای اولین بار چنین تجربهای برای وی رخ میدهد. بنا بر آنچه فلدمن و کونی در پاسخ دوم خویش بیان نمودند، شناسا الان در باور به اینکه چنین شکلی را میبیند نباید موجه باشد؛ چرا که اطلاعات پیش زمینهای مربوط به تجربهای این چنینی نداشته است که ایشان بگویند چون این تجربه اش با چنین اطلاعات پیش زمینهای که دارد، منطبق است، پس وی در باورش موجه است. در حالی که ما شهوداً وی را در این باورش موجه میدانیم اگرچه تا کنون اطلاعات پیش زمینهای از این سنخ تجربه بصری نداشته است. پس لب اشکال نگارنده بر ایشان این شد که بنا بر پاسخی که ایشان فرمودند شناسا در فرض مذکور نباید در باورش موجه باشد، اما شناسا در باورش موجه است، پس راه حل ایشان راه حل درستی نیست؛ چرا که جامع افراد نیست.
14-1-4-4-5. تحلیل نهایی نگارنده در ارزیابی نقش حالات ذهنی غیر شناختی در توجیه و پاسخ به اشکال چهارم براساس آن
به نظر نگارنده این استدلال، دقیق ترین استدلالی است که میتوان بر علیه مبناگرا در باب استفاده از حالات ذهنی غیر شناختی در توجیه اقامه کرد. به نظر نگارنده، مبناگرا از این حیث که مبناگرا است، جواب قانع کنندهای به این اشکال نمیتواند بدهد. در ذیل پاسخ خویش را به این اشکال بیان میکنیم.
شاید کسی در پاسخ به این استدلال بگوید مقدمهی دوم استدلال ایشان مخدوش است و از این رو این استدلال عقیم است. ایشان میتوانند برای رد مقدمهی دوم استدلال سوسا بگویند که اینگونه نیست که برخی از تجارب موجِّه باورها نباشند بلکه هر تجربهای میتواند موجِّه باور حاصل از خویش باشد. ایشان میتوانند بگویند که شخصی که تجربه شکل هزار ضلعی را دارد، میتواند باور کند که به نظرم میرسد که تجربه شکلی هزار ضلعی دارم و وی در این باورش موجه است و مشکلی هم نیست. در مثال گنجشک نیز شخص میتواند براساس این تجربه، باوری تشکیل دهد مبنی بر اینکه گنجشکی را میبیند و در این باورش موجه است. اما این پاسخ درست نیست؛ چرا که در اشکال به وی میگوییم شما صورت مسأله را عوض کردید. اشکال سوسا این نبود که تجارب امکان توجیه باوری را ندارند. فرض این اشکال این است که در مورد یک باور خاص، باور یک فرد نسبت به آن گزاره موجه است و باور فرد دیگر نسبت به همان گزاره موجه نیست در حالی که هر دو یک تجربه واحد دارند. در مثال گنجشک هر دو فرد متخصص و غیر متخصص یک تجربه واحد دارند اما یکی از این تجارب موجه باور شناسا به جنسیت خاص آن گنجشک است ولی تجربه دیگر موجه باور شناسا به جنسیت آن نیست. در اینجا مبناگرا نمیتواند تبیین کند که چرا یکی از تجارب موجه باور یک شناسا است ولی برای دیگری نیست.
1-14-1-4-4-5. پاسخ به اشکال چهارم بر اساس نظریه پولاک
به نظر نگارنده شاید بتوان بر اساس نظریهای که مبناگرایانی همچون پولاک در توجیه باورهای تجربی دارند، به این اشکال پاسخ گفت. بنابر نظر پولاک – که ما در فصل پیش آنرا تبیین کردیم- در باورهای تجربی ، نفس همین تجارب موجِّه باورهای حاصل از آن هستند، اما به شرطی که باور الغا کنندهای- برخلاف آن باوری که بر اساس آن تجربه شناسا تشکیل داده است، وجود نداشته باشد. حال به نظر نگارنده میرسد که در اشکال مورد بحث، باید چهار فرض را تفکیک کنیم. هر فرضی چون با فروض دیگر مختلف است، توجیه باور شناسا در فروض مختلف نیز مختلف است. لذا ما بر اساس اختلاف در فروض میتوانیم بگوییم که چرا شناسا در برخی موارد موجه است و در برخی موارد موجه نیست. در ضمن مثال مثلث و شکل هزار ضلعی، تکلیف این فروض را روشن خواهم کرد:
1. اگر شناسا توانایی تمییز شکل هزار ضلعی را داشته باشد334 و باور به عدم توانایی تمییز و محدودیت قوای بصری خویش نداشته باشد، در این فرض با تجربه چنین شکلی، موجه است که باور کند، شکلی هزار ضلعی پیشاروی وی وجود دارد.335 در پاسخ دوم فلدمن و کونی به ایشان در ضمن مثالی که در همین سنخ میگنجد، به ایشان اشکال کردیم که در این فرض بنابر پاسخ شما شناسا موجه در تشکیل چنین باوری نیست و این امر درست نیست. اما در تحلیل ما این مشکل حل میشود.
2. اگر شناسا توانایی تمییز شکل هزار ضلعی را داشته باشد اما باور به عدم توانایی تمییز و محدودیت قوای بصری خویش داشته باشد، در این فرض با تجربه چنین شکلی، اگر باور کند که شکلی هزار ضلعی پیشاروی وی وجود دارد، باور وی موجه نخواهد بود؛ چراکه هرچند باور وی امکان دارد در این فرض صادق باشد، اما چون وی باور الغا کننده بر تشکیل این باور دارد، در ایجاد چنین باوری براساس این تجربه موجه نیست.
3. اگر شناسا توانایی تمییز شکل هزار ضلعی را نداشته باشد اما باور داشته باشد که توانایی تمییز و قوت بصری دارد که یک چنین شکلی را تشخیص بدهد.336 در این فرض اگر با تجربه چنین شکلی، باور کند که شکلی هزار ضلعی پیشاروی وی وجود دارد، باور وی موجه خواهد بود؛ چرا که هرچند در این فرض امکان دارد باور وی کاذب باشد اما چون وی تکالیف معرفتی خویش را نقض نکرده است و بر اساس دلیلی ( ادراک حسی) که به نظر وی قابل اعتماد برای رسیدن به هدف صدق است، به این باور دست پیدا کرده است، باور وی موجه است.
4. اگر شناسا توانایی تمییز شکل هزار ضلعی را نداشته باشد و باور هم به این عدم توانایی تمییز و محدودیت قوای بصری خویش داشته باشد. در این فرض، اگر وی براساس چنین تجربهای، باور کند که شکلی هزار ضلعی پیشاروی وی وجود دارد، باور وی موجه نخواهد بود؛ چرا که وی در این فرض با داشتن چنین باور الغا کنندهای ، دیگر دلیلی که از حیث معرفتی حجیت داشته باشد برای توجیه این باور خویش ندارد.
به نظر نگارنده میتوان مثالهایی که از سنخ اشکال سوسا، طراحی شده است، این گونه حل کرد. راهکار بررسی در موارد مختلف فرق میکند ولی اصل مطلب نظیر آن چیزی است که در فوق بیان نمودم. مثلاً در مثال گنجشک چیزی نظیر این میشود که بگوییم شناسا یا قدرت تشخیص جنسیت گنجشک را براساس این تجربه دارد یا ندارد و در هر دو فرض یا باور به توانایی تشخیص جنسیت گنجشک بر اساس این تجربه دارد یا ندارد. فرد متخصص چون باور به تواناییاش به تشخیص جنسیت گنجشک بر اساس این تجربه دارد، دو فرض از این چهار فرض برایش متصور است و در هر دوی این دو فرض باور وی موجه است. بر اساس تحلیلی که در مثال قبل ارائه نمودم روشن است که چرا باور وی موجه است. فرد غیر متخصص نیز چون باور دارد که براساس این تجربه نمیتواند چنین باوری را تشکیل دهد، در دو هر دو فرضی که در این صورت شامل حالش میشود، باور وی ناموجه است.337 پس بر اساس تحلیلی که ارائه نمودم میتوانیم به این اشکال پاسخ دهیم. پس میتوانیم بگوییم که شرایط مختلف توجیهای شناساها، منجر به اختلاف توجیهای ایشان میگردد.
ما در این تحلیل خویش نشان دادیم که چرا در مثالهای مستشکل، باور یک شناسا بر اساس تجربه، موجه است اما باور شناساهای دیگر موجه نیست. ما براساس تحلیل فوق علت این اختلاف را نشان دادیم. این تحلیل ما هم مثال نقضی که به پاسخ فلدمن و کونی دادیم را حل میکند و هم علت اختلاف توجیه بر اساس این تجربه را به امور درونی شناسا پیوند نمیزند و مبتنی بر امور روان شناسانه نمیکند. در این تحلیل ما براساس باور شناسا مسأله را حل کردیم که در توجیه باورها مدخلیت میتوانند داشته باشند و اشکال ما به پاسخ دوم فلدمن و کونی با این تحلیل حل میگردد.
2-14-1-4-4-5. تحلیل مسأله و اشکال نگارنده به پولاک و مبناگرایان
اما تحلیل پیش گفته سخن نهایی مقبول نگارنده نیست؛ چرا که اولاً حکم کلی ارائه داده نشده است ثانیاً اینکه خود نگارنده از جهتی با نظر پولاک و مبناگرایان مخالف است. ثالثاً نگارنده از جهتی با انسجام گرایان نیز در این مسئله مخالف است. به ترتیب از آخر به اول به این سه نکته میپردازیم.
در مورد نکته اخیر باید بگوییم که نگارنده با مبناگرایان موافق هست که حتماً باید این تجارب در توجیه نقش ایفا کنند و فی نفسه در توجیه مدخلیت دارند، به گونهای که میتوان فرض کرد که اگر شناسا این تجارب را در توجیه خویش داشته باشد، وی از درجهی توجیهای بالاتری برخوردار است نسبت به زمانی که برخوردار از این تجارب نیست. به نظر میتوان گفت که این تجارب، از قدرت توجیهای مستقلی فارغ از دیگر باورهای شناسا برخوردار هستند. استدلالهای انسجام گرایان را در رد بکارگیری این تجارب در توجیه را نیز رد کردیم و اگر بتوانیم این مشکل اخیر را حل کنیم، دیگر استفاده از تجارب در توجیه مانعی نخواهد داشت و ما توجیه چنین مثالهایی را هم با تکیه بر باورهای شناسا و هم با تکیه بر تجارب شناسا حل میکنیم که این امر مقبول انسجام گرایان نیست. البته به نظر نگارنده با صرف توسل به خود تجارب این مشکل قابل حل