دانلود پایان نامه

است که مدل متافیزیکی کانت به‌عنوان متافیزیک و روش معرفتی علوم تجربی در فلسفه علم برای خود جا باز کرد و در چهره‌های مختلف چون علم‌شناسی با مدل پوزیتیویسم منطقی اعضای حلقه وین همچون کارناب و ایر و نظریه‌های علم شناختی خاص دیگر چون نظریه توماس کوهن، آرتوربرت، پویر و لاکاتوش آشکار گردید. با این تفاوت که پوزیتیویست های منطقی گزاره‌های غیرتجربی و حسی را بی‌معنا و پوچ تلقی کردند ولی کانت گزاره‌های متافیزیکی هستی شناختی را غیرقابل شناخت قلمداد می‌کرد و بر آن‌ها در مقام ساماندهی معرفت تجربی ارزش قائل بود و برای دوازده مقوله و اصول تحلیلی آن‌ها به‌عنوان قالب‌های ذاتی ذهن در مقام شکل‌گیری معرفت تجربی در سطح فاهمه یا تفکر اهمیت می‌داد.(حقی،1381، 24- 60)
پوزیتیویستهای منطقی خود را دنبال گیران یک سنت اصالت بخش تجربۀ قرن نوزدهم که پیوند نزدیکی با اصالت تجربه بریتانیایی داشته و اوجش را در تعالیم ضد متافیزیک و علم گرایانه ارنست ماخ پیموده است می‌داند. ماخ خود را فیلسوف نمی‌شمرد سعی او به گفته خودش معطوف به یگانه کردن علوم، و در طی این روند، پیراستن آن از عناصر متافیزیک بود، نه تأسیس یک مکتب فلسفی. پوزیتیویستهای منطقی با اتکا و استناد به رساله منطقی– فلسفی (تراکتاتوس) ویتگنشتاین، متافیزیک را مهمل و فاقد معنا می‌شمردند؛ و بر آن بودند که گزاره‌های متافیزیک نه صادق است و نه کاذب بلکه یکسره تهی از دلالت‌اند. (خرمشاهی، 1378 ، 4).
6- ابطال‌گرایی15
ابطال‌گرایی کارل پوپر(1902-1994) در نقد مکتب اثبات‌گرایی ارائه شد. پوپر اصل ابطال‌پذیری را برای فرمول‌بندی گزاره‌ها، برهان‌ها و قضایای علمی پیشنهاد کرد. به عقیده این مکتب راهی که معرفت و شناخت و مخصوصاً شناخت علمی ما از آن راه می‌تواند پیشرفت کند، پیشنهادی ثابت نشده و اثبات‌ناپذیر و حدس‌ها و راه‌حل‌های آزمایشی برای مسائل و حدس‌ها است. که با ردها و ابطال‌های عمدی که ازجملۀ آن‌ها پرداختن به آزمون‌های نقد جدی است و آن حدس‌ها ممکن است در برابر این ردها و ابطال‌ها مقاومت نشان دهند و باقی بمانند ولی هرگز نه می‌توانند به‌صورت مثبت ثابت و مدلل شوند و نه به‌صورت قطعی می‌توانند با عنوان صحیح و حق استقرار پیدا کند و نه حتی به‌صورت محتمل. (پوپر،1363، 11)
7- تجربه‌گرایی16
این مکتب اصول اولیه عقلی را حاصل تجربه و نتیجه قوای حسی می‏داند؛ به‌بیان‌دیگر، تجربه‏گرایی به معنای کلی و وسیع به نظریه‏ای اطلاق می‌شود که کل معرفت ما نسبت به جهان خارج را مأخوذ از تجربه می‏داند. بر این اساس، علم ما به این اصول عقلی به نحو اولی و ماتقدم نیست بلکه به نحو ماتأخر است. بر اساس این مکتب، پس از اینکه حواسی برای ذهن، احساسات یا تصورات را فراهم کرد، ذهن شروع به فعالیت می‌کند، قبل از آن مثل کاغذ سفیدی است که هیچ‌چیز بر روی آن نوشته نیست، تمام مصالح را تجربه فراهم می‏نماید، عقل روی این مصالح کار می‌کند.
روش‌شناسی که بر مبنای این مکتب توسط دانشمندانی چون بیکن،‌ لاک و هیوم بنیان یافت اهمیت به سزایی در تاریخ علم دارد، بر اساس این مکتب ادراک انسانی سرچشمه و معیار نهایی تمامی دانش است. از طریق ادراک به‌وسیله حواس پنج‌گانه می‌توان به دانش دست‌یافت. بر اساس اندیشه فرانسیس بیکن شناخت واقعی شناخت ناب است بدون پیش‌داوری‌ها و تفکراتی که ما مایلیم آن‌ها را با تجربه خالص مخلوط کنیم. تجربه‌گرایان هیچ واقعیت فراحسی را نمی‌پذیرند. (ساروخانی،1388،‌‌34)
8- فلسفه پویشی17
فلسفی پویشی در معنای عام و وسیع به تمام این جریان و به معنای خاص به مکتبی گفته می‌شود که با وایتهد(۱۸۶۱- ۱۹۴۷) شروع و با کسانی چون هارتشورن دنبال شد، اطلاق می‌شود. محور اصلی این مکتب این دیدگاه است که جهان عبارت است از فرآیندی خلاق که هرلحظه در حال نو شدن است و به شکلی کاملاً تازه در می‌آید. خلاق بودن این فرآیند به معنای خودجوشی و علیت درونی است؛ یعنی فرآیند تحول را عاملی خارجی ایجاد نکرده است بلکه جهان ذاتاً این فرآیند را دنبال می‌کند. از پیشگامان این تفکر می‌توان ساموئل الکساندر، هنری برگسون، جان دیوئی، ویلیام جیمز و لوئید مورگان را نام برد.
می‌توان ویژگی‌ها یا نظریات محوری فلسفه پویشی را به‌طور ذیل خلاصه نمود:
وظیفه فلسفه عبارت است از ارائه جهان‌بینی همه‌شمول که تمام طرق کسب معرفت را در خود بگنجاند؛
اعتقاد به وحدت و تعامل نفس و بدن؛
دخالت دادن شهود در معرفت به‌عنوان مطمئن‌ترین روش کسب معرف؛
تلاش برای سازگاری مجدد میان علم و دین یا به‌عبارت‌دیگر پر کردن شکافی که در طی دوران مدرن میان علم و دین به وجود آمده بود.
در عرصه متافیزیک او متافیزیک را با جهان فیزیک متحد می‌داند که از لوازم آن پیوستگی عمیق میان فلسفه وجودشناختی با علوم تجربی است از همین روی وایتهد، تحقیق در علوم تجربی را بدون شناخت مبانی متافیزیکی آن‌ها عقیم می‌داند.
ب- مکاتب فکری با رویکرد افتراق کامل روش‌شناختی علوم انسانی با علوم تجربی
9- هرمنوتیک18
لفظ هرمنوتیک در اصل یونانی است، این لفظ از فعل «هرمنوئین» به معنا تفسیر کردن می‌باشد. (تفسیر در معنای عام خود) این لفظ از هرمس خدای ابنا در اساطیر یونان اخذ شده است.
این اندیشه در قرن نوزدهم در برابر بن بستهای اثبات‌گرایان، مکانیک گرایان، ‌اصحاب مکتب تجربی و… شکوفا شد. بزرگان این بینش را باید در وهله اول ویلهلم دیلتای (۱۸۳۳ – ۱۹۱۱) و سپس شلایر ماخر (1768-1834) دانست. خطوط اصلی این اندیشه بر ابعاد کیفی و ذهنی پدیده‌های انسانی و درون فهمی و در نظر گرفتن بعد زمان توجه می‌نماید. بر این اساس در شناخت و استفاده از پدیده‌های فیزیکی چندان نیازی به شناخت گذشت آنان نیست؛ و حال‌آنکه شناخت در دانش انسان، بدون توجه به زمان میسّر نیست. (همان،47)
هرمنوتیک نه به معنای تفسیر و بلکه به معنای تفسیرشناسی است. هرمنوتیک عبارت است از آگاهی و آگاهی جویی در زمینۀ قاعده‌های تفسیر. البته به نظر برخی اندیشمندان کاربرد تأویل بهتر از تفسیر است؛ چون هرمنوتیک راه‌یابی به معنای باطنی را نیز در بر دارد.
هرمنوتیک دو کلیدواژه اصلی دارد. معنا و تفسیر، ما باید به دنبال معنا در پس موضوع و تفسیر آن باشیم.
هرمنوتیک را می‌توان به لحاظ‌های مختلف و گاه متداخل تقسیم کرد؛ اما همۀ صور هرمنوتیک را می‌توان به اعتباری به دو صورت بازگرداند:
در یکی، مدار همۀ مباحث روش‌شناسی و مناط اعتبار عینی علم، حاصل از تفسیر است. تفکر شلایر ماخر و دیلتای در ذیل این صورت هرمنوتیک قرار می‌گیرد. صورت دیگر هرمنوتیک متوجه به حقیقت هستی است. هایدگر و گادامر در این طریق هستند. تقابل میان این دو طریق تفسیری، در تقابل میان «روش» و «هستی‌شناسی» متمثّل شده است. (حقیقت، 1387، 337).
10- تاریخ گرایان19
تاریخ‌گرایی را نیچه (۱۸۴۴ -۱۹۰۰) فیلسوف آلمانی و ویلهلم دیلتای، بسیار مورد تأکید قرار دارند. صاحبان این مکتب، تاریخ‌گرایی را کوششی می‌دانند در جهت به‌حساب آوردن تمامی تجربیات انسان‌ها و همه مقولات حیات اجتماعی در قلمرو تاریخ بر پایۀ دو استدلال:
به‌منظور شناخت امور جاری باید گذشته آنان را شناخت و هر دانش رنگ تاریخی دارد.
این گذشته را بهتر از همه از طریق تاریخ علمی که توسط ویکو، ولتر و رنک تشریح شده است می‌توان مورد مطالعه و بررسی قرار داد. پس در این معنی اندیشه‌ای است که بر پایۀ آن شناخت تاریخی در پیش‌بینی سرنوشت آینده انسان اهمیت بسزایی دارد. (ساروخانی، 88، 49).
به‌طور خلاصه، تاریخ‌گرایی بر این باور است که فهم و شناخت صحیح ماهیت هر چیز و ارزیابی درستی آن، از راه بررسی جایگاه آن و نقشی که در فرآیند پیشرفت و تکامل ایفا کرده امکان‌پذیر است. بر اساس تاریخ‌گرایی تبیین هر چیز مساوی با شناخت تاریخ آن است.
11- پدیدار شناسان20
«پدیده» واژه‌ای است یونانی که در اصل به معنای چیزی است که ظاهر می‌شود و قابل‌رؤیت است. پدیدارشناسی از نظر لغوی به معنای شناخت، تشریح و تبیین پدیده‌هاست، بدون قضاوت ارزشی از جانب محقق. (همان، 50).
پدیدارشناسی عبارت است از تأمل در باب شناخت و شناخت مجدد از شناخت. پدیدارشناسی عبارت است از مطالعه کیفیت تقدم جهان در ذهن. (حقیقت، 1387، 318) از دیدگاه اصحاب این مکتب، رسوخ محقق به دنیای ارزش‌ها کلید کار تحقیق است. پدیدارشناسی همان‌طور که از نامش برمی‌آید. مفهوم پدیده را مدنظر دارد. (ساروخانی، 1388، 50).
این متدولوژی ابتدا توسط هوسرل(1938-1859)، در برابر مکتب اثباتی عنوان گردید. در مکتب اثباتی، عینیت و مادیت وقایع مورد تأکید قرار میگیرد. در حالیکه در نظر هوسرل شناخت درستِ واقع ممکن نیست، مگر زمانی که به کنه آن پی ببریم. (همان، 50).
البته پیش از آن لامبرت نظریۀ توهم (ادراک توهمی) را در سال 1764 به کاربرد. سپس کانت بین پدیدارها و ذوات نامعلوم تفاوت قائل شد. پدیدار چیزی است که برای ما ظاهر است، هگل برخلاف کانت معتقد بود ما به ذوات هم علم پیدا می‌کنیم. «به‌سوی شی‌ء» یعنی در نظر نگرفتن پیش‌فرض‌ها، پدیدارشناسی متفکران مهمی ازجمله هوسرل (پدیدارشناسی متعالی)، سارتر و مرلوپونتی(پدیدارشناسی وجودی) و گادامر و ریکور (پدیدارشناسی تأویلی) دارد.
هوسرل اصالت پدیدارشناسی و در پرانتز قرار دادن وجود را از کانت گرفت. به عقیده هوسرل، اولین کسی که پدیدارشناسی را درک کرد کانت بود، فلسفه اروپای قرن بیستم با هوسرل آغاز شد، از این دیدگاه شکاکیت و نسبی‌گرایی نیچه و تاریخ انگاری دیلتای عین شکست است. (حقیقت ، 1387، 318).
هوسرل کوشید تا بر اساس پدیدارشناسی، نظام فلسفی مستقل از علوم تجربی بنا کند. او به کانت خرده گرفت که فلسفه را اسیر علوم تجربی و به‌ویژه فیزیک نیوتن کرده است. که به معنی نفی استقلال از فلسفه و حذف آن است. او در روش پدیدار شناختی خود با تعریض به روش کانت بر این اصل اصرار نمود که ما نباید فلسفه را به معرفت‌شناسی علوم تجربی یا فیزیک نیوتن تأویل کنیم؛ همان‌گونه که کانت دین را نیز به اخلاق تأویل می‌کرد. روش پدیدارشناسی هوسرل بر این نکته تأکید می‌کند که ما باید بکوشیم موانع پدیدار شدن اشیاء و موضوعات را برای ذهن از میان برداریم و به جای تأویل و خلط شیء به‌سوی اشیاء حرکت کنیم. (ایزدپناه، بیتا، 194)
12- اصحاب مکتب تفهمی
در معنای دقیق، تبیین به دست دادن علل عام حادثه‌ای از حوادث است. درحالی‌که تفهّم، کشف معنای حادثه‌ای یا فعلی است. در زمینۀ خاص روش تفهمی در مقابل روش‌های تبیینی قرار می‌گیرد. چراکه این پیش‌فرض مسلم گرفته شده که رفتار و متن به شکلی هستند که باید مورد تفهم قرار گیرند. (حقیقت، 1387، 311- 315)
ریشه این تکنیک به دیلتای برمی‌گردد که روش‌شناسی علوم طبیعی را از روش‌شناسی علوم انسانی جدا نمود. ماکس وبر(1864-1920) به‌شدت تحت تأثیر این ایده دیلتای است که علوم انسانی چون به کنش‌های معنادار انسان‌ها می‌پردازد و برخلاف پدیده‌های مادی، نمی‌توان آن را با مشاهده، آزمایش و فرموله کردن شناخت، بنابراین علوم انسانی از اساس با علوم طبیعی متفاوت خواهد بود.(همان) او علوم را به دو گونه تقسیم می‌نمود علوم روانی و علوم طبیعی. به نظر وی علوم روانی که در آن انسان مورد پژوهش قرار می‌گیرد ماهیتی بسیار خاص و متمایز از علوم طبیعی دارند. درواقع، ابعاد ذهنی، پیچیدگی و آزادی‌جویی انسان در برابر قوانین، مانع اعمال شیوه‌های تبیینی علوم طبیعی در مورد این خانواده علوم است، پس باید به فهم انسان و معنای رفتارش پرداخت. این اندیشه‌ها که خود متأثر از ریکرت فیلسوف آلمانی بود، اندیشمند شهیر این آیین فکری یعنی وبر را برانگیخت تا در همه آثارش به گسترش مبانی آن بپردازد. (ساروخانی، 1388، 51)
13- اگزیستانسیالیسم21
متافیزیک هستی شناختی با ظهور فلسفه‌های اصالت وجودی به‌ویژه مکتب وجودگرایی مارتین هیدگر (۱۹۷۶-۱۸۸۹) شاهد تحول دیگری شد و آن احیای متافیزیک هستی در چهره‌ای که موضوع و محور آن «وجود انسان» است.
طرح هیدگر مقابله‌ای است با رهیافت نظری- دکارتی، در این رهیافت دو مرحله اصلی را می‌توان بازشناخت: نخست اینکه انسان جوهری است ذاتاً متمایز از جهان، این تفکیک، معرفتی است مبتنی بر اصل ثنویت سوژه – ابژه. دوم آنکه از طرق علم جدید و تکنولوژی می‌توان به جهان دست‌یافت و مضمون آن را کشف کرد. طرح هیدگر به تحدی و مقابله با هر دو مرحله فوق پرداخته است: نخست آنکه فرض انسان بدون جهان نامعقول است. انسان ذاتاً جهان مند است جهان‌ که ساختارش را اگزیستانس، زبان و زمان‌بر می‌سازد، ملازم حضور انسان است و ممیز انسان از سایر هستومندها. هستی همه هستومند ها ازجمله انسان درگرو جهان مندی انسان است. دوم اینکه اگر جهان بدین معنا باشد و مضمون آن نه مجموعه‌ای بی‌روح از اشیاء بلکه خود هستی باشد، علم جدید و تکنولوژی از کشف مضمون آن قاصرند، و جز نقشی و تصویری از جهان بدست نمی‌آورند. حال سؤال این است که این مضمون از چه طریقی به دست می‌آید؟ هیدگر جهان را برحسب محتوا و مضمون آن- یعنی هستی- تبیین می‌کند. (خاتمی، 1379 ،323-324)
هیدگر از دو جهت با علوم طبیعی و تجربی پیوند می‌خورد: یکی از جنبه معنی‌شناسی زندگی و دیگر از بعد ساختار فلسفی، از