پیوسته میان دو دستگاه دینی آشنا و بیگانه در آمد و شد باشند و به هر دو وفادار بمانند. نیز همان‌گونه که فرایند ترجمه می‌تواند به غنای زبان مبدأ یاری رساند، گفت‌وگو با «دیگریِ دینی» نیز بر هویّت دینی شخص تأثیر گذار است.

2ـ مبانی نظری پژوهش
در این بخش، ضمن بررسی واژگانی موضوع کوشیده‌ایم تا از رهگذر بیان نظریات و دسته‌بندی‌های گوناگونی که درباره‌ی مفاهیم اصلی پژوهش وجود دارد، نظریاتی را که ارتباط بیشتری با پژوهش پیش رو برقرار می‌کند، برجسته کرده و اقسامی را که در دسته‌بندی‌های ناظر به مفاهیم اصلی، مبنای کار قرار گرفته است، مشخص نماییم.
2ـ1ـ تحول مفهوم هویت
هویّت به عنوان مفهوم و پدیده‌ای چندوجهی توجه صاحب‌نظران بسیاری را طی سالیان اخیر به خود جلب کرده است. با این‌حال، سخن گفتن در باب هویّت از مباحث سهل و ممتنع به شمار می‌رود؛ سهل است به این معنا که برای همگان محسوس و معلوم می‌نماید، ممتنع است زیرا که به تعبیر اریک اریکسون، هر چه بیشتر در باب آن سخن گفته شود؛ نامفهوم‌تر و دست‌نایافتنی‌تر می‌شود. همین پدیداری متکثّر و وجوه متمایز مقوله‌ی هویّت است که صاحب‌نظران را در ارائه‌ی معنایی جامع و همه‌پذیر ناکام گذاشته است.
ریچارد جنکینز درباره‌ی‌ تبار شناسی لغوی این مفهوم می‌گوید: با رجوع به فرهنگ لغات انگلیسی آکسفورد در می‌یابیم که واژه‌ی هویّت یا identity ریشه در زبان لاتین دارد و واجد دو معنای اصلی است. اولین معنای آن بیانگر مفهوم تشابه مطلق است. معنای دوم آن بیانگر تمایز است که با مرور سازگاری و تداوم را فرض می‌گیرد. مفهوم هویّت به‌طور همزمان میان افراد یا اشیا دو نسبت محتمل بر قرار می‌سازد: از یک طرف شباهت و از طرف دیگر تفاوت. دو معنای نام برده در ظاهر متناقض و متضاد به نظر می‌آیند، ولی در اصل به دو جنبه‌ی اصلی و مکمل هویّت معطوف‌اند.
گرچه اکثریت قریب به اتفاق نظریه پردازان هویّت بر سر دو معنای نام برده از هویّت اتفاق نظر دارند، ولی هنوز به توافقی درباره‌ی‌ کاربرد آن معانی نرسیده‌اند. بیشتر روان‌شناسان و نظریه پردازان شخصیت، هویّت را در درجه‌ی نخست امری فردی و شخصی می‌دانند و معتقدند که دو معنا و جنبه‌ی اصلی هویّت به ویژگی‌های شخصیتی و احساس فرد معطوف هستند. از این دیدگاه، هویّت عبارت است از احساس تمایز شخصی، احساس تداوم شخصی و احساس استقلال شخصی. در سوی دیگر، روان شناسان اجتماعی و جامعه شناسان می‌خواهند بر این واقعیت تأکید کنند که احساس هویّت به واسطه دیالکتیک میان فرد و جامعه شکل می‌گیرد. آن‌ها کم و بیش می‌پذیرند که هویّت معمولاً در نگرش‌ها و احساسات افراد نمود می‌یابد، ولی بستر شکل‌گیری آن را زندگی جمعی می‌دانند. از این منظر، هویّت جدا از دنیای اجتماعی دیگر افراد معنایی ندارد. فردها بی‌همتا و متغیر هستند، ولی شخصیت کاملاً به صورت اجتماعی و به واسطه مراحل مختلف اجتماعی شدن و اندرکنش اجتماعی ساخته می‌شود.
از دیدگاه جنکینز، هویّت را نه می‌توان با برجسته کردن جامعه، به هویّت‌های جمعی فروکاست و نه می‌توان میان هویّت شخصی و هویّت اجتماعی تفاوت قائل شده و مرز روشنی ترسیم کرد. هویّت فردی و هویّت جمعی را نمی‌توان از هم متمایز کرد چرا که تمایز فرد و جامعه را نمی‌توان بدیهی انگاشت. به اعتقاد او هویّت، نه امری ثابت و تمام شده و دارای انسجام و نه امری کاملاً سیال و چندپاره است.
هویّت در فرایند معناسازی نقشی پر رنگ ایفا می‌کند. از این رو نظریه‌پردازانی نظیر مانوئل کاستل در تعریف و مفهوم‌بندی هویّت بر این کار ویژه تأکید کرده‌اند. از نگاه کاستلز هویّت عبارت از «فرایند معناسازی بر اساس یک سری ویژگی‌های فرهنگی یا مجموعه به هم پیوسته‌ای از ویژگی‌های فرهنگی است که بر منابع دیگر اولویت داده می شود.» بر مبنای این تعریف، هویّت‌ها همواره تولید و بازتولید می‌شوند.
معناساز بودن هویّت بر ساختگی بودن آن دلالت می‌کند. معنا خاصیت ذاتی واژه‌ها یا اشیاء نیست، بلکه همیشه نتیجه‌ی توافق یا عدم توافق است. بنابراین، معنا می‌تواند موضوع قرارداد باشد و بر سر آن به مذاکره و گفت‌وگو نشست. پس هویّت نیز چیزی طبیعی، ذاتی و از پیش موجود نیست، بلکه همیشه باید ساخته شود. انسان‌ها باید همواره چیزها یا اشخاص را طبقه‌بندی کنند و خود را داخل آن طبقه قرار دهند. به بیان دیگر هویّت را فقط می‌توان از طریق انکار آگاهانه‌ی ابهام و کنار گذاشتن تفاوت‌ها کسب کرد.
گرچه نظریاتی که در باب هویّت ارائه شده است بسیار متنوع است و گه‌گاه متناقض و مبهم به نظر می‌رسد، اما با تکیه بر رهیافت سه مرحله‌ا‌ی کلنر می‌توان سیر تحول مفهوم هویّت را چنین ترسیم نمود:
الف) هویّت‌ پیش‌ مدرن‌
در این نگرش، هویّت چون جوهری ثابت فرض می‌شود. چیزی در چهره‌ی زیرین هویّت نهفته است که ثبات و پایداری به همراه می‌آورد. گویا به انسان چیزی داده شده که هستی او را معنا می‌بخشد و همان است که هویّت انسان را تعیین می‌کند؛ چیزی که در همه‌ی انسان‌ها وجود دارد، از این رو هویّت امری ثابت و ایستا است و هیچ عامل اجتماعی، فرهنگی و … در آن تأثیری نخواهد داشت.
ب) هویّت‌ مدرن‌
از این منظر، هویّت در رابطه با دیگران و در اثر تعامل میان خود و جامعه شکل می‌گیرد، با این‌حال این سوژه هنوز یک هسته مرکزی و جوهر اصلی دارد که همان «من واقعی» است. هویّت برساخته‌ای اجتماعی است. هویّت ساخته و پرداخته شرایط انسان‌هاست. پس هویّت چیزی طبیعی و ذاتی و از پیش موجود نیست، بلکه همیشه باید ساخته شود. هویّت در این برداشت ارتباط درونی میان فردیّت (آنچه در ذهن رخ می‌دهد درباره‌ی اینکه چه کسی هستیم) و اجتماع (جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم و عواملی که تجارب ما را شکل می‌دهد و خوانش دیگران از ما) است.
ج) هویّت‌ پست‌ مدرن‌
در پست‌ مدرنیسم، بر هویّت‌ غیرذاتی‌ و سیّال‌ انسان و پراکندگی‌ و چندپارگی فرد تأکید می‌شود. از این منظر انسان، ‌وحدت‌ و هویّت‌ ظاهری‌ خود را تنها از طریق‌ حذف‌ و غیریت‌ یا بیگانه‌سازی‌ به‌ دست ‌می‌آورد. بر پایه‌ی تحلیل‌های‌ ژاک‌ لاکان،‌ روانکاو پست‌ مدرن‌ فرانسوی‌، ناخودآگاه‌ فرد بیانگر سوژه‌‌ی چند پاره‌ای‌ است‌ که‌ هویّتی‌ متکثر و تغییرپذیر ایجاد می‌کند، اما واقعیت‌ چندپارگی‌ و چندگانگی‌ هویّت‌، به وسیله‌ ایدئولوژی‌ها از نظر دور می‌ماند. ایدئولوژی‌، حقیقت‌ چندگانگی ‌و چندپارگی‌ را از سوژه‌ خودآگاه‌ پنهان‌ می‌سازد و به‌ فرد، احساسی‌ از کلیت‌، وحدت‌ و هویّت ‌یگانه‌ می‌بخشد، حال آنکه هویّت‌ یگانه‌ و یکپارچه‌ اسطوره‌ای‌ بیش‌ نیست‌.
نه‌ تنها هویّت‌ها چند پاره‌اند، بلکه‌ تولید آن‌ها نیز اساساً از طریق‌ زبان‌ و نظام‌ نمادها صورت‌ می‌گیرد. نفس ورود به‌ عالم‌ زبان‌، شرط آگاه‌ شدن‌ از خویشتن‌ به‌ عنوان ‌هویّتی‌ یگانه‌ و متمایز است‌. هویّت‌، محصول‌ روایتی‌ است‌ که‌ ما درباره‌ی‌‌ خود می‌سازیم‌ و یا درباره‌ی‌‌ ما می‌سازند. هویّت ‌انسان اساساً میان‌ خودآگاه‌ و ناخودآگاه‌ شکاف‌ خورده‌ است‌. برخلاف‌ تصور رایج‌، «هویّت»،‌ خانه‌‌ دربسته‌ای‌ نیست که‌ اغیار را در آن‌ راهی‌ نباشد. هویّت‌ها همواره‌ «در حال‌ شدن»‌ هستند. از این منظر،‌ هویّت‌ ذات‌ نیست‌، بلکه‌ فرایند است. در این تحقیق به تناسب به هر یک از این برداشت‌های سه‌گانه از هویّت ارجاع می‌شود.
تعاریف مختلفی که از هویّت ارائه می‌شود تا اندازه‌ای متاثر از پیچیدگی مفهوم هویّت و چندوجهی بودن آن است، با این‌حال آنچه تقریباً در تمامی تعاریف هویّت مورد توجه قرار گرفته است و بر اهمیت آن در شکل‌گیری هویّت تأکید رفته است، نقشی است که «دیگری» در تکوین هویّت ایفا می‌کند.
2ـ1ـ1ـ «خود» و «دیگری»
روان‌شناسان اجتماعی بر این واقعیت تأکید دارند که احساس هویّت، به واسطه دیالکتیک میان «خود» و «دیگری» شکل می‌گیرد. دو معنای ظاهراً متضاد کلمه هویّت ـ تشابه و تمایز ـ دو روی یک سکه‌اند. انسان‌هاهمواره سعی داشته‌اند تمایزی بین خود و دیگری قائل شوند. به‌رغم قدمت این تمایزگذاری، از طرح مفهوم هویّت در علوم اجتماعی بیش از چند دهه نمی‌گذرد‌.
وجود «دیگری» در فرایند هویّت یابی مفروض پنداشته شده، چراکه شباهت و تفاوت در میان حداقل دو چیز یا دو فرد معنا دارد و به عبارتی دیگر هویّت‌یابی «خود» در رابطه با «دیگری» میسر می‌شود. رابطه‌ی میان «خود» و «دیگری» رابطه‌ای دو سویه است؛ به گونه‌ای که در غیاب یکی، دیگری معنا نخواهد داشت. نتیجه‌ی تمایز میان «خود» و «دیگری» ایجاد مرزبندی‌های هویّتی در جهان اجتماعی است.
مفهوم هویّت مستلزم شناخت از «خود» در مقابل «دیگری» است. افراد همواره در جست‌وجوی یافتن نوعی وجه تمایز از دیگران‌اند. از طرف دیگر هویّت با احساس تعلّق همراه است، از این رو هویّت از دو بعد کاملاً متمایز برخوردار است: احساس تعلّق به آنچه خودی است و فاصله گرفتن از هر آنچه غیرخودی است. جنکینز با تأکید بر شکل‌گیری هویّت در اجتماع می‌گوید: «زندگی اجتماعی انسان بدون وجود راهی برای دانستن اینکه دیگران کیستند و بدون نوعی درک از اینکه خودِ ما کیستیم غیر قابل تصور است … بدون وجود چارچوبی برای مشخص ساختن هویّت، «من» همان بودم که «شما» هستید و هیچ یک از ما قادر نمی‌بود با دیگری نسبت معنی‌دار یا سازگاری برقرار کند. بنابراین هویّت به عنوان مبنایی برای آشکار ساختن شباهت‌ها و تفاوت‌ها، مرزی قاطع میان «خود» و «دیگری» ترسیم می‌کند و از این طریق به کیستی فرد در برابر «دیگری» معنا می‌بخشد.
معنای کلمه «خود» را می‌توان موازی با معنای عمومی هویّت دانست. بنابر نظر جنکینز «خود» عبارت است از فهم تأمّلی (بازتابی) هر فردی از هویّت خاص خودش که در رویارویی با دیگران و از لحاظ شباهت یا تفاوت ساخته می‌شود و بدون آن ما نمی‌دانیم چه کسی هستیم. از این منظر هویّت امری بدیهی و پیشینی نیست، بلکه در ارتباط و تعامل با دیگری برساخته می‌شود.
2ـ2ـ1ـ هویّت دینی و غیریت
هویّت‌ها جملگی برساخته می‌شوند از این رو باید منابع و مصالحی برای ساختن آن‌ها وجود داشته باشد، اما بیشتر صاحب‌نظران بر سر شناسایی منابع هویّت اختلاف نظر دارند و پدیده‌های گوناگون را جزء منابع هویّت به شمار می‌آورند. اولویت‌بندی و اهمیت منابع نیز از دیگر موضوعات اختلاف برانگیز در میان آن‌هاست. با این‌حال تأکید بر عنصر «دین» به عنوان منبعی ممتاز در خلق، باز آفرینی، اصلاح و یا تداوم بعدی از هویّت انسان که با تعبیر «هویّت دینی» از آن یاد می‌شود، در اندیشه صاحب‌نظران هویّت برجسته است.
گیبرنو «احساس متمایز بودن از دیگران» را به عنوان جزء تفکیک ناپذیر هویّت برشمرده است. پیدایش این احساس در گرو وجود مرزهای پایدار و کمابیش نفوذناپذیری است که با تفاوت نهادن میان خودی و غیر خودی نیاز به متمایز بودن از دیگران را تأمین کند. از آنجا که ترسیم چنین مرزها و تفاوت‌هایی بر پایه‌ی عنصر دین و بازتولید و حفظ آن‌ها در گفتمان مسلط امری ممکن و متداول است، دین به عنوان بستری بسیار مناسب برای هویّت‌آفرینی و تداوم بخشیدن به هویّت در می‌آید.
هویّت دینی ریشه در دو ویژگی مرزپذیری و انسجام بخشی دین دارد. در واقع، دین یا مذهب با تأمین‌ نیاز ‌تداوم‌ داشتن‌ و پایدار بودن‌، منبعی‌ مهم‌ در تأمین‌ هویّت‌ به‌ شمار می‌آید. انسان هنگامی‌ احساس‌ تداوم‌ و پایداری‌ می‌کند که‌ در زندگی‌ خود مرجع‌هایی‌ ثابت‌ و پایدار داشته‌ باشد و دین از جمله‌ بهترین‌ تأمین ‌کننده‌های‌ این‌گونه‌ نیازهای هویّتی است. برخلاف‌ اخلاق که‌ عموماً سیال‌ و منعطف است، دین با ابعادی‌ معین‌ و عناصری‌ ثابت‌، دنیایی‌ پایدار پدید می‌آورد.
بنابر نظریه‌ی تاجفل، هویّت امری فرایندی و مبتنی بر فرایند معناسازی است و معنا نیز بر مبنای تمایز و تشابه با دیگران و در تعامل با دیگران ساخته می‌شود. یک شخص تنها یک «خود» ندارد، بلکه دارای چندین خود است که با چرخه‌های عضویت گروهی هم خوانی دارد. تاجفل هویّت را با عضویت گروهی پیوند می‌زند و عضویت گروهی را متشکل از سه عنصر می‌داند: 1ـ عنصر شناختی: آگاهی از اینکه فرد به یک گروه تعلّق دارد؛ 2ـ عنصر ارزشی: فرض‌هایی درباره‌ی‌ پیامدهای ارزشی مثبت یا منفی عضویت گروهی؛ 3ـ عنصر احساسی: احساسات نسبت به گروه و نسبت به افراد دیگری که خارج از آن گروه محسوب می‌شوند. مجموع این عناصر منجر به شکل‌گیری پدیده‌ای می‌شود که تاجفل آن را طبقه‌بندی می‌نامد.
در فرایند طبقه‌بندی، افراد از طریق تفاوت‌گذاری قاطعانه، درون گروه‌شان را در مقایسه با بیرون گروه نسبت به مجموعه‌ای از ابعاد ارزشی متمایز می‌کنند. این تلاش برای تمایزگذاری بدین معنی است که احساس مردم در خصوص اینکه «چه کسی هستند» با کلمه‌ «ما» در برابر «آن‌ها» تعریف می‌شود. این امر باعث ایجاد درون‌گروه مشابه و برون‌گروه متفاوت می‌شود. بر پایه‌ی نظریه‌ی تاجفل، هویّت دینی در پی تمایزآفرینی و طبقه‌بندی میان «ما» و «آن‌ها» و با تأکید بر تفاوت‌ها در تعاملات میان‌طبقه‌ای و تأکید بر همسانی‌ها در روابط درون طبقه‌ای شکل می‌گیرد. به این ترتیب با تکیه بر نظریه‌ی تاجفل هویّت دینی عبارت است از تعریف شخص از خود بر اساس داشتن تعلّق نسبت به دینی خاص به همراه ملاحظات ارزشی و احساسی مترتب بر آن، به‌گونه‌ای که وی را از «دیگریِ دینی» متمایز می‌سازد.
هویّت دینی

مطلب مرتبط :   شوری، 8/4، تیمار، ژنوتیپهای، ژنوتیپ، رقمهای