دانلود پایان نامه
اظهارنظرهای ضدفلسفیاش مزید بر علت است، همانگونه که خاستگاه او خراسان به ضدیت با فلسفه از دیرزمان معروف بوده است. وی میان اسلام به عنوان یک ایدئولوژی و عقیده و ایمان با اسلام به عنوان یک فرهنگ و تمدن تاریخی که حاوی علوم و معارف و فلسفه است فرق میگذاشت و معتقد بود که دین گاهی در نقش نهضت ظاهر میشود و گاهی در نقش نهاد، و اسلام نوع اول را که خواهان تغییر بود و سمبل آن ابوذر، بر اسلام دومی ترجیح میداد که اسلام تفسیر مینامیدش، که نمونه برترش ابنسیناست که او را به بیعملی و تماشاگری متهم میکند.490 شبیه این رویکرد را در میان بعضی از مصلحان دینی در مصر از جمله سید قطب میبینیم.<br /> اما در خصوص وجود نوعی نگاه بنیادگرایانه باید گفت هم در اسلام و هم در غرب مسیحی نوعی بنیادگرایی افراطی و بیاعتنا به تحولات زمانه وجود داشته است. کمتر مصلحی در دو سوی این جریان میبینیم که نگاهی نوگرایانه و فلسفی داشته باشد. شاید در این میان کسی مثل امام خمینی اسثتثا باشد که علاوه بر نگاه سنتی فقهی به مسائل، اشراف کاملی به نگرشهای عرفانی، فلسفی و ادبی داشت و همین هم موجب مغضوبشدنش نزد عدهای از به اصطلاح متدینانی بود که این رویه را خلاف اصول و مبانی سنت میدانستند. در مجموع، اصلاح چه در جهان غرب و چه در جهان اسلام و در درون اردوگاه خود با دو جریان دگراندیش مواجه بود که یکی جریانی است که با تعابیری چون بنیاگرا، افراطی و تندور شناخته میشود و دیگر جریانی که با تعابیری مانند میانهرو، معتدل، لیبرال، سکولار و مدرن از آن یاد میشود. در جریان پروتستانی و در جناح چپ آن جریانهایی شکل گرفت که گر چه اقلی بود، ولی بعضاً اهداف و آرمانها و اندیشههای مترقیتری نسبت به جریان اصلی اصلاحات داشتند.
یکی از نکاتی که در اینجا باید بدان توجه داشت، این است که در همین موضوع، همسانیها و شباهتهایی میان اندیشههای مصلحان دینی مانند لوتر و غزالی وجود دارد. هر دو متفکر نامگرا بودند،؛ به قدرت مطلق خدا باور داشتند به گونهای که لوتر به سنتی در الهیات مسیحی تعلق داشت که مخالفت سخت و شدیدی با تفکرات پلاگیوسی داشت. وابستگی مطلق انسان به خدا وعدم هیچگونه قدرت مستقل و ابتکار. به عبارتی،‌ میتوان لوتر و حتی کالون را با توجه به اعتقاد به نظریه تقدیر ازلی – که در کانون الهیات او قرار داشت – اشعریمسلک دانست. اما این همسانیها در اصلاحات دینی در مغرب زمین به دلیل برداشت متفاوتی که از آن شد، منشأ حرکت و اقدام مثبت بود، بر خلاف جهان اسلام که نگرش قضا و قدری خود مزید بر علت و موجب توجیه و استمرار افول علمی و اجتماعی بود که آن را توضیح خواهیم داد.
این مخالفت با فلسفه را نه میتوان ویرانگر دانست و نه لزوماً مفید. در مغربزمین اگر فلسفه اسکولاستیک مورد نقد جدی قرار نمیگرفت، هیچ یک از تحولات مهم در ساخت اندیشه که در دوره مدرن خود را نشان داد، مجالی نمییافت. مبارزه با فلسفه خاص، لزوماً به معنای مخالفت کلی و از نوع تفکیکی با فلسفه نبود. برای مثال هابز در نقد فلسفه ارسطویی میگفت: “آنچه امروز دانشگاه جامع خوانده میشود، از ترکیب و ادغام بسیاری مدارس عمومی در تحت نظام اداری واحد و در شهر واحدی فراهم میآید. در این دانشگاهها سه مدرسه اصلی برای سه دانش اصلی یعنی مذهب و الهیات رومی، حقوق رومی و فن پزشکی مقرر شده است و برای مطالعه فلسفه هیچ مدرسه جداگانهای وجود ندارد، جز اینکه فلسفه کلفت الهیات در کلیسای روم محسوب میشود و چون تنها اقتدار ارسطو در حوزه فلسفه ساری و جاری است، پس آنچه مطالعه میشود، فلسفه نیست بلکه ارسطوفه است…حال به اصول فلسفه بیهوده و بیمعنایی میرسیم که بعضاً از عقاید ارسطو و بعضاً از کوردلی و کژفهمی ریشه گرفته و به دانشگاهها و از آنجا به کلیسا راه یافته است.491 وی در جای دیگری از همین کتاب میگوید: “در اینجا تنها این مطلب را میافزایم که آثار و مکتوبات متالهین مدرسی عمدتاً چیزی جز بقایای بیمعنای کلمات عجیب و غریب زبان لاتین و یا کلماتی نیستند که در آن زمان به معنای دیگری در آن زبان به کار میرفت… و همین زبان بیمعنای لاتین که گرچه از بیان معانی مربوط به فلسفه بیهوده و کاذب قاصر نیست، اما مشخصه اصلی اش این است که نه تنها حقیقت را پنهان و پوشیده نگه میدارد، بلکه آدمیان را گول میزند که به حقیقت رسیدهاند و در نتیجه ایشان از جستجوی بیشتر خودداری میکنند. سرانجام به خطاهایی میپردازیم که از کتب تاریخی مشکوک و کاذب گرفته شدهاند و باید پرسید که آیا افسانههای مربوط به معجزات خیالی و موهوم در زندگی قدیسان و نیز تواریخ مربوط به اشباح و ارواحی که علمای کلیسای مسیح برای اثبات عقاید خود در مورد جهنم و عالم برزخ و تطهیر ارواح و قدرت احضار و اخراج اشباح و دیگر عقاید بیپایهای میآورند که پشتوانه و مبنایی در عقل یا کتاب مقدس ندارند و نیز آن همه سنتهایی که قانون نامکتوب خداوند شمرده میشوند، چیزی جز قصههای پیرزنان هستند؟‌ گر چه بسیاری از این سنتها و افسانهها در آثار و نوشتههای آباء اولیه کلیسا پراکنده بودند، لیکن همین آباء‌ اولیه آدمیانی بودند که به سهولت به گزارشهای نادرست ایمان میاوردند…492
6. ظهور جریانهای افراطی که خواستار بازگشت افراطی به گذشتهاند و آینده و حال را هیچ میپندارند. هم در جهان غرب جریانهای زیادی شکل گرفت که این گونه میاندیشیدند و هم در جهان اسلام. جریان پروتستانی در مجموع جریانی بود که صرفاً خواهان بازگشت به گذشته بود و شعارش “فقط کتاب مقدس” بود که از دل این جریان، جریانهای افراطی دیگری پدید آمد که در داخل خود این جریان هم تحمل نمیشد که برای مثال میتوان به آناباپتیسم و نیز در دوره اخیر به بنیادگرایی در امریکا اشاره کرد. نتیجه آن که در هر دو سو، جریانهایی شکل گرفت که با جریان رسمی اصلاحات سر ناسازگاری داشت. در جهان اسلام در گذشته و حال جریانهای سلفیگری شکل گرفت و در قسمت شیعی آن جریان اخباریگری، که به گونهای با جریان تفکر عقلانی و فلسفی سرناسازگاری داشت.493 این دو جریان تا حدی شبیه بنیادگرایی مسیحی است که آن هم به گونهای افراطی خواهان بازگشت به گذشته بود.
7. رابطه میان دین و دولت. در الهیات سیاسی نهضت اصلاح دینی،‌ رابطه میان دین و دولت اهمیت بسزایی دارد. به طور کلی،‌ در جامعهای که دین وسیاست درهم تنیده، غلط یا درست، نمیتوان بدون توجه به نقش و جایگاه مذهب و دین به هیچ تحول مثبتی دست زد. نظر مصلحان جهان اسلام نسبت به دولت معمولاً منفی بوده است، در حالی که پروتستانها نسبت به قدرت معمولاً نگاهی مثبت و همدلانه داشتند و سعی میکردند که از ابزار قدرت سیاسی برای پیشبرد اهداف خود بهره برند. توضیح بیشتر مطلب آن است که مناسبات و رابطه میان دین و دولت تا پیش از مسیحیت به این گونه بود که دین رسمی دولتی، عنصری ضروری و تفکیکناپذیر در ساختار حکومت بود و مردم باید به دینی که برایشان تعیین شده بود، تدین داشته باشند. عکس این موضوع در مورد یهودیت صادق است که آن دو را توأمان میدید و در این تلقی، دولت یهودی نوعی از جامعه دینی یا تئوکراسی است که در آن، نهادها و شریعت ریشهای دینی دارند و در نتیجه، پذیرش دولت خارجی مشرک، اصلاً قابل قبول نبود. با مراجعه به کتاب مقدس درمییابیم که نوعی جدایی میان این دو قلمرو توصیه شده و مؤمنان مسیحی از دخالت در کار دولت و حکومت باز داشته شدهاند. بر این اساس، حتی حکومت عرفی هم مشروعیت الهی دارد. مسیحیت اولیه نیز اصلاً داعیه حکومت نداشت و شاید اولین مسئله این بود که آیا رواست که به دولت مشرک مالیات داد. به این مطلب در مرقس (12: 17)494 و رومیان (13:7)495 اشاره شده است. مسیحیت به جلال و ملکوت خدا می اندیشید. مسیح گفته بود که یک شتر از سوراخ سوزن آسانتر میتواند بگذرد تا یک ثروتمند از دروازه ملکوت. مسیحی همواره منتظر بود که شر و فساد به غایت رسد و چیرگی تباهی و گناه به انقراض عالم انجامد تا آنگاه خورشید حق پرتوافشان شود و ملکوت رب جلیل بر روی ویرانههای زمین استقرار یابد. در این جهانبینی که از دنیا و مافیها بیزاری مینمود، جایی برای رفاه و تنعم و سامان زندگی دنیوی نبود. فقه و قانون در ترازوی مسیحیت ناب وزنی نمیآورد. قانون چیست جز یک سلسله مقررات ناظر بر معاصی و سیاهکاریهای غافلان و جاهلان و روا نیست که مرد خدا خود را به دانشی که ثمره اعمال جاهلان و نابکاران است، مشغول دارد.496 مناقشه تنها زمانی رخ داد که مسیحیان از شرکت در مراسم مذهبی دینی و پرسیش امپراتور سر باز زدند. در سایر ادوار مسیحیت نیز این موضوع به شکلها و گونههای مختلفی بوده که گاهی به نفع حوزه عرفی و گاهی به سود حوزه دینی بوده است.
در آغاز قرون وسطی، اندیشه جدایی دین از سیاست بیشتر مقبول بود، اما در انتهای قرون وسطی این جریان بیشتر به سوی تئوکراسی کاتولیکی رفت.497 آگوستین، آخرین نویسنده و فیلسوف از طبقه پدران کلیسا، بر تمایز میان قلمروهای حکومت دینی و کلیسا تأکید داشت. وی در کتاب شهر خدا، جدایی کلیسا از دولت – البته با تفوق کلیسا بر دولت- را معتقد است و بر این باور است که دولت در صورتی میتواند جزئی از شهر خدا باشد که در تمام امور دینی از کلیسا تبعیت کند. راسل میگوید: “مطلب مؤثر کتاب شهر خدا این بود که کلیسا از دولت جداست و دولت فقط در صورتی میتواند جزو شهر خدا باشد که در تمام امور دینی از کلیسا تبعیت کند… در سراسر قرون وسطی کلیسای غربی همیشه برای توجیه نظری سیاست خود به اقوال آگوستین قدیس استناد میکرد. حکومت یهود در دوره افسانهای داوران و در دوره پس از بازگشت از اسارت بابل حکومت دینی بود. بنا به نظر کلیسا، دولت مسیحی نیز بایستی از حکومت یهود پیروی کند. ضعف امپراتوران و غالب پادشاهان غربی در قرون وسطی، کلیسا را تا حدی زیادی قادر ساخت آرمان شهر خدا را جامه عمل بپوشانند. در شرق، کلیسا بسیار بیش از غرب تابع دولت شد. نهضت اصلاح دین تعالیم او را درباره دولت دینی مطرود ساخت.”498
البته کلیسا نه با دولت بلکه با همه علوم دینی مخاصمت مینموده و اشتغال به این امور را حجاب چهره روح و آفت اخلاص و رستگاری میدانسته است. این وضع تا قرن یازدهم ادامه داشته است.499
اما در پایان قرون وسطی جریان اندیش? دینی، اولویت و تقدم را به مقام معنوی داد و مقام دنیوی را زایدهای کمارزش میدانست که باید از مقام معنوی تبعیت کند. جالب این که حتی آیاتی که پیشتر دلیلی بر مشروعیت حکومت دانسته میشد، دلیل بر اولویت و سیادت مقام روحانی و معنوی دانسته شد. توماس آکویناس، فیلسوف بزرگ قرون متأخر وسطی، تفکر آگوستین را که تفکری افلاطونی بود، کنار زد و به آمیزهای از اندیش? سیاسی ارسطو با الهیات مسیحی باورمند شد. وی ضرورت حکومت را نه به دلیل سرشت گناهکار بشر، بلکه چون لطف نظام طبیعت را نسخ نمیکند، بلکه کامل میکند، میداند. توماس به سیاست عین دیانت باور داشت. این عینیت به دو شکل میتوانست باشد: یکی آن که کلیسا جزیی از دولت باشد و دیگری به عکس. این نزاع در سراسر قرون وسطی ادامه داشت و در مجموع سه نظریه وجود داشت.500
این فرق در اندیش? سیاسی مسیحی دیده میشود که در بهترین شکلش، مصلحت محور همه چیز است و لذا جایی برای حکومت و مفهوم سلطه جور نمیماند. از آن جهت که امنیت لازم است، حکومت مشروعیت دارد و لو ستمگر باشد. صرف نظر از آنچه در ساحت نظر وجود داشت، در ساحت عمل نیز کلیسا دریافت که ابزار قدرت، ابزار سودمندی است که میتواند او را در تحقق بعضی از آرمانهایش یاری کند و لذا روز به روز به قدرت نزدیک و نزدیکتر شد و خود نیز در آن سهمی گرفت و رفتهرفته کار به جایی رسید که خود را قدرت برتری دید که قدرت سیاسی باید از آن تبعیت کند و همین موجب بروز کشمکش در متن جامعه مسیحی شد. اصلاً یکی از عوامل پیدایش رنسانس در غرب، تقابل خستگیناپذیر میان کلیسا و فئودالها بر سر حاکمیت و اعمال قدرت بود. رنسانس باعث شد تا جامعه اروپا از هر دو رقیب رهایی یابد.
اما سرنوشت کلیسا در تک? شرقی یعنی امپراتوری بیزانس به گونهای دیگر شد به این معنا که کلیسا یا قدرت مذهبی با قدرت دنیوی در هم ادغام شد و در وجود شخصی به نام امپراتور متجلی شد و او هم نمایندگی قدرت الهی را در دست داشت و هم در رأس هرم قدرت سیاسی قرار گرفت. به تعبیر دیگر، دین و سیاست از دیدگاه کلیسای بیزانس از یک سنخ بود و هر دو در وجود حکومت جمع شده بود و لذا میان کلیسا و دولت هیچ تقابلی وجود نداشت.501 دلیل این امر وجود نوعی تجانس و همگرایی بیشتر در ناحی? شرقی و نیز اینکه مناطق شرقی به مراتب متمدنتر و پیشرفتهتر بودند. در شرق به دلیل قدرت حکومت، کلیسا در متن دولت قرار گرفت اما در غرب به دلیل ضعف دولت، کلیسا بود که در رأس قرار داشت.
در عصر اصلاحات دینی، دو جریان عمد? لوتری و کالونی اختلاف چندانی با دولتها و قدرتهای ملی و سیاسی و مدنی نداشتند و حتی قدرت سیاسی از این جریان اصلاحی حمایت میکرد که البته دلیلش اشتراک منافع یا وجود دشمن مشترک که همان پاپ یا کلیسای کاتولیک روم بود. با این حال، مصلحان دینی در مورد حاکم و قدرت سیاسی بر این باور بودند که فرمانروا خدا نیست بلکه زیر دست خداست و از این رو، مطلق نیست. اگر حاکم خلاف دین اصیل حرکت کند، صلاحیت حکومت را از دست میدهد و شاید شایسته باشد که برکنار یا حتی کشته شود. حاکم وقف خدمت به دین