دانلود پایان نامه
نمی خواهی؟ چه مرحمت باشکوهی! بسیار بخشنده ای ای سردار، شکنجه یک قلب یا بریدن یک سر اضافی؟جای سپاس بسیار دارد.
دون کارلوس: انتخاب کن. دونا سول یا شخص خائن. من یکی را می خواهم.
دون روی گومز: اوه…فرمانده تویی….
(دون کارلوس به سمت دونا سول رفته او را گرفته با خود می برد. اما دونا سول خود را رها می سازد و نزد دون روی گومز پناه می گیرد.)
دوناسول: سرورم مرا نجات بده. ( ناگهان می ایستد و با خود می گوید.) یا ارنانی یا سر دوک…من باید این تقدیر را بپذیرم… ( رو به شاه) بسیار خوب من می آیم.
دون کارلوس: ( با خود) به همه مقدسات که چه ترفند جالبی زدم. تو به آسانی بانوی من شدی…
(دونا سول با تامل به سمت جعبه جواهرات روی میز رفته ،خنجر را از میان جواهران برداشته و زیر لباس پنهان می کند. دون کارلوس به او نزدیک شده و دستش را برای همراهی به سمت وی می گیرد.)
دون کارلوس: چه چیز پنهان کردی؟
دوناسول: هیچ.
دون کارلوس: جواهرات گرانبها!
دوناسول: بله
دون کارلوس: ( با لبخند)خب بگذار ما هم آن را ببینیم….
دونا سول: بعدا خواهید دید. ( دستان خود را به او می دهد و آماده می شود تا با او برود. دون روی گومز که بی حرکت ایستاده و عمیق در فکر فرو رفته است باز می گردد و چند قدم بر می دارد. فریاد می زند.)
دون روی گومز: دونا سول…زمین و آسمان…دوناسول من! تو در عذاب خواهی بود و امروز بدترین روز زندگی من است. امیدوارم همین قلعه به من کمک کند و همینک بر سر همه ما ویران شود. ( او به سمت شاه می دود.) این دختر را رها کن. من جزاو هیچ کس را ندارم.
دون کارلوس: ( دست دوناسول را رها می کند.) پس زندانی ام را بده…
( دوک سرش را پایین می اندازد، به نظر می رسد از تردیدی که به آن گرفتار شده در عذاب است. سپس سرش را بلند می کند و به تابلوها می نگرد. دستان خود را مقابل تابلوها بازو بسته کرده و به التماس می گوید.)
دون روی گومز: به من و خاندانم رحم کن! ( یک گام به سمت مخفیگاه نزدیک می شود. دونا سول با دیدگانی سرشار از غم او را دنبال می کند. دوک دوباره به سمت تابلو ها باز می گردد و خطاب به آنها می گوید.) آه! چشم هایتان را ببندید.نگاه خیره شما مرا از حرکت باز می دارد.( با لکنت پیش می رود و از تابلوها دور می شود. اما ناگهان دوباره رو به شاه می کند.) به راستی خواسته شما این است؟
دون کارلوس: بله….
(دوک دستان خود را با لرزش به سمت اهرم می برد.)
دوناسول: خدای بزرگ
دون روی گومز: نه.. (خود را روی پای شاه می اندازد) بر من بیچاره رحم کن…سر مرا قطع کن…
دون کارلوس: دونا سول را می برم….
دون روی گومز: ( برمی خیزد.) او را ببر ! من افتخاراتم را لگد مال نمی کنم…
دون کارلوس: ( دستان لرزان دوناسول را می گیرد.) خدانگهدار دوک!
دون روی گومز: وداع تا زمانی که دوباره بایکدیگر رو به رو شویم….( با چشمانش دوناسول و شاه را دنبال می کند که آرام آرام خارج می شوند. سپس دسته خنجرش را می چسبد) خدا به همراهت اعلیحضرت…( دوباره جلو می آید و بی حرکت می ایستد.نه چیزی می شنود و نه چیزی می بیند.به نقطه ای خیره مانده است. دستانش را بر سینه زده و با ریتمی عصبی درجا بالا و پایین می شود. در همین حین شاه و دوناسول تالار را ترک می کنند و سربازان با شکوهی مثال زدنی در دسته های دو نفره از پی آنها روان می شوند.آنها آرام آرام در میان خود سخن می گویند…)
دون روی گومز: ( باخود) شاه همانگونه که خانه مرا به شادی ترک می کنی، یگانه محبوبم از جان اندوهناکم جدا می شود.( او چشمانش را بالا می آورد.به اطرافش می نگرد تا مطمئن شود که تنهاست.به سمت دیوار می دود،دو شمشیری را که بر دیوار قرار دارد بر می دارد. آنها را برانداز می کند و روی میز می گذارد.پس از این کار به سمت تابلو می رود و اهرم را می کشد…تابلو کنار می رود و در مخفیگاه باز می شود.)

مطلب مرتبط :   دانلود پایان نامه درمورد مسئولیت شهرداری در تنظیم نقشه ناقص، اشتباه در طرز تنظیم اسناد

صحنه هفتم
دون روی گومز: بیا بیرون ( ارنانی بر درگاه مخفیگاه ظاهر می شود. دون روی گومز به دو شمشیری که روی میز است اشاره می کند.) یکی را انتخاب کن. دون کارلوس خانه مرا ترک کرد. حال زمان تسویه حساب من و توست.زود یکی را انتخاب کن و به سرعت همراه من بیا. دستانت می لرزد!
ارنانی: دوئل! پیرمرد ما نمی توانیم با هم بجنگیم…
دون روی گومز: چرا نه؟ ترسیده ای؟ شاید هم جزو افراد لایق نیستی؟ لعنتی! حتی اگر لایق هم نباشی، چون مرا آزرده ای این افتخار نصیبت می شود که شمشیرت با شمشیر من چکاچک کند….
ارنانی: پیرمرد….
دون روی گومز: مرا بکش یا خودت بمیر…
ارنانی: مرگ…بله…تو زندگی مرا نجات دادی و همینک زندگی من از آن توست …می توانی آن را بگیری….
دون روی گومز: اینگونه می خواهی؟( رو به تمثال ها) شما دیدید که او خود اینگونه خواست ( رو به ارنانی) بسیار خوب دعایت را بخوان….
ارنانی: آخرین خواسته ام را از سرورم دارم…
دون روی گومز: باید منتظر شخص سومی شویم….
ارنانی: نه…از شما می خواهم. می توانی من را با شمشیر، خنجر،چاقو یا هرچیز دیگری ضربت بزنی…تنها یک بار دیگر مرا شاد کن… به من اجازه بده تا دونا سول را ببینم…
دون روی گومز: دونا سول را ببینی!…
ارنانی: یا حداقل اجازه بده برای آخرین بار صدای او را بشنوم…
دون روی گومز: صدایش را بشنوی!
ارنانی: سرورم من حسادت شما را درک می کنم. اما به زودی مرگ زندگی و جوانی مرا خواهد ربود. مرا ببخش. به من بگو که یک بار دیگر می توانم صدای او را بشنوم، حتی اگر نمی گذاری چهره اش را ببینم.من امشب می میرم و تنها آرزویم شنیدن صدای اوست! واپسین اشتیاق مرا برآورده کن. راضی خواهم شد که نفس آخر را بکشم اگر بگذاری روحم با او دیدار کند و من از درون چشمان او به سوی بهشت پر بکشم. من با اوسخن نمی گویم.تو می توانی آنجا حضور داشته باشی پدر. سپس جان من در اختیار توست.
دون روی گومز: ( با تعجب به در مخفیگاه چشم می دوزد) یعنی این مخفیگاه آن قدر عمیق است که او هیچ نشنیده است؟
ارنانی: من هیچ نشنیدم.
دون روی گومز: مجبور شدم میان تو و دونا سول یکی را تسلیم کنم.
ارنانی: او را به که تسلیم کردی؟
دون روی گومز: شاه…
ارنانی: دیوانه شدی. شاه عاشق او بود.
دون روی گومز: عاشقش بود؟
ارنانی: او دونا سول را از ما ربوده است. شاه رقیب ما بود.
دون روی گومز: خدای من….افراد به سوی اسب هایتان….به سوی اسب هایتان …باید آن آدم ربا را تعقیب کنیم.

مطلب مرتبط :   شاه، گومز:، کارلوس:، دوک، دون، گومز