اما یکى از ضروریات آن را انکار نماید، به گونه‏اى که انکار وى به انکار اصل رسالت یا انکار پیامبر اسلام (ص) و یا کاستن از شریعت پاک او بینجامد.413
3-2-2-2) صفات کافران:
3-2-2-2-1) سیاهی دل:
کافران به اندازهای در انکار و عنادورزی پیش رفتهاند که قلوب آنها مانند سنگ سخت شده است و میان قلب آنها و سخن خداوند، حجابی قرار گرفته است و قرآن چه زیبا این موضوع را بیان میکند:
«وَ قالُوا قُلُوبُنا فِی أَکِنَّهٍ مِمَّا تَدْعُونا إِلَیْهِ وَ فِی آذانِنا وَقْرٌ وَ مِنْ بَیْنِنا وَ بَیْنِکَ حِجابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنا عامِلُونَ»414‏: آنها گفتند:«قلبهاى ما نسبت به آنچه ما را به آن دعوت مى‏کنى در پوششهایى قرار گرفته و در گوشهاى ما سنگینى است و میان ما و تو حجابى وجود دارد پس تو به دنبال عمل خود باش، ما هم براى خود عمل مى‏کنیم!
از این رو قرآن، کسانی را که میکوشند کافران را مؤمن کنند به چوپانی تشبیه نموده که برگلهی خود فریاد میزند، گله صدای او را میشنود اما سخنان او را در نمییابد و نمیفهمد چه میگوید:
« وَ مَثَلُ الَّذِینَ کَفَرُوا کَمَثَلِ الَّذِی یَنْعِقُ بِما لا یَسْمَعُ إِلَّا دُعاءً وَ نِداءً صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَعْقِلُونَ‏»415
مَثَل (تو در دعوت) کافران، بسان کسى است که (گوسفندان و حیوانات را براى نجات از چنگال خطر) صدا مى‏زند ولى آنها چیزى جز سر و صدا نمى‏شنوند (و حقیقت و مفهوم گفتار او را درک نمى‏کنند. این کافران، در واقع) کر و لال و نابینا هستند از این رو چیزى نمى‏فهمند!
این آیه تمثیل کوتاه و سریعى براى نمایاندن حد دریافت آن آدم نمایان و پیروان گامهاى شیطان و گذشتگان نادان است. اگر الذى ینعق اشاره به چوپان و کنایه از دریافت بانگ رهبران و پیمبران باشد، تمثیل از کافران چشم و گوش بسته، در مجموع این مثل است نه تشبیه فرد به فرد و جمع به جمع: مثل آنان در تأثیر و دریافت نداء و دعوت پیمبران و رهبران چون چوپانیست که همى بانگ «هى هى» زند به گوسفندى که جز خواندن و راندن و بانگى نمیشنود، از بانگ پیمبران و یا نداء قرآن جز نعیقى در نمى‏یابد سوق به آب و علف نه محتوا و مقاصد برتر. مگر گوسفند از هى هى چوپان بیش از این مى‏فهمد و نیّات و مقاصد چوپان را در مییابد که میخواهد از گرگش برهاند یا به سوى مذبحش میراند؟ظاهر این است که تمثیل مجموع کافران از تابع و متبوع- الذین کفروا- به مجموع چوپان و گوسفندان یا غرابان، الذى ینعق، است: آن کافران متبوع و تابع در تفاهم و گفتگوى میان خود چون غرابهاى سیاهند که به همنوع یا جفت خود بانگ میدهند و جز دعاء و ندایى در میان خود ندارند و نمیشنوند، گوش و چشم و زبانشان بسته شده: صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ‏ ؛چون نیروهاى چشم و گوش و زبان انسانى خود را به کار نبرده گرفتار جمود و مسخ شده‏اند استعداد عقلى آنها هم از حرکت باز مانده.416
3-2-2-2-2) جهل و نادانی:
قرآن کریم میفرماید:«إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ أُبَلِّغُکُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لکِنِّی أَراکُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ»417:
گفت: «علم (آن) تنها نزد خداست (و او مى‏داند چه زمانى شما را مجازات کند) من آنچه را به آن فرستاده شده‏ام به شما مى‏رسانم، (وظیفه من همین است!) ولى شما را قومى مى‏بینیم که پیوسته در نادانى هستید!»
این آیه در نکوهش مردم سرزمین عاد نازل شده که نبوت حضرت هود(ع) را انکار میکردند، خداوند در این آیه میفرماید: مى‏بینم شما را قومى که در جهل و نادانى فرورفته‏اید یا متّصف به جهل هستید، یا نمى‏دانید که رسولان به رحمت مبعوث شده‏اند نه به عذاب، لذا وعده مى‏دهند و در آنچه که وعده مى‏دهند سستى و تأمّل به خرج مى‏دهند.418
صاحب تفسیر رهنما علت نادانی و جهل کفار را که از پیامبرشان طلب عذاب میکردند، در دو چیز میداند:
یکى اینست که: شما نادانى مى‏کنید براى آنکه نمى‏دانید که پیامبران آنچه را اذن نیافته‏اند و دستور ندارند نمى‏توانند از خداى تعالى بخواهند و بپرسند، دو دیگر آنکه: اقدام و طلب این عذاب شدید، خود جهل عظیم است و شما از سر نادانى خواستار عذاب مى‏شوید.419
3-2-2-2-3) خیال پردازی و توهّم:
یکی دیگر از صفات کفّار خیالپردازی و توهّم است. قرآن کریم این چنین میفرماید: «وَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَعْمالُهُمْ کَسَرابٍ بِقِیعَهٍ، یَحْسَبُهُ الظَّمْآنُ ماءً حَتَّى إِذا جاءَهُ لَمْ یَجِدْهُ شَیْئاً وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ، فَوَفَّاهُ حِسابَهُ، وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ»420: کسانى که کافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است در یک کویر که انسان تشنه از دور آن را آب مى‏پندارد امّا هنگامى که به سراغ آن مى‏آید چیزى نمى‏یابد و خدا را نزد آن مى‏یابد که حساب او را به طور کامل مى‏دهد و خداوند سریع الحساب است!
این آیه کافران و کارهای آنها را تشبیه به شخص تشنه نموده با اینکه میتواند آب آشامیدنى را از طریق سؤال و تجسس بدست آورد ولى خودسرانه فریفته سراب گشته که از دور نظر او را جلب مینماید و براى رفع نیاز تشنگى به آن سو رهسپار میشود هنگامی که به سراب میرسد، مییاید که سراب و خیال بیهوده بوده و وسیله‏اى ندارد که تشنگى خود را رفع کند ناگزیر به هلاکت خواهد افتاد شخص بیگانه نیز که به حکم خرد گوش فرا نداده و حد آن را نشناخته از نظر خودستائى مانند تشنه‏اى ماند که از طریق افعال اختیارى به مقصد که سعادت است میخواهد برسد ولى خودسرانه فریفته سراب و دورنماى آب خیالى شده عمر و همت خود را صرف نموده و به اعمال و اذکارى خودسرانه در مدت عمر ملتزم می شود هنگام که فرصت زندگى پایان مى‏یابد ناگهان به آستانه مرگ وارد شده آنگاه مى‏یابد که عمر او سر آمده و به مقصد نرسیده و از سعادت بى‏بهره مانده است.421
علامه طباطبایی در تفسیر آیه چنین مینویسد: آیه اعمال ایشان را تشبیه کرده به سرابى در زمین هموار که انسان آن را آب مى‏پندارد ولى حقیقتى ندارد و آثارى که بر آب مترتب است بر آن مترتب نیست، رفع عطش نمى‏کند و آثار دیگر آب را ندارد، اعمال ایشان هم از قربانیها که پیشکش بتها مى‏کنند و اذکار و اورادى که مى‏خوانند و عبادتى که در برابر بتها مى‏کنند، حقیقت ندارد و آثار عبادت بر آن مترتب نیست.
و اگر فرمود: تشنه آن را آب مى‏پندارد با اینکه سراب از دور به نظر هر کسى آب مى‏آید چه تشنه و چه سیراب، براى این بود که هدف در این آیه بیان رفتن به سوى سراب است و جز اشخاص تشنه کسى به دنبال سراب نمى‏رود، او است که از شدت تشنگى به این امید به راه مى‏افتد که شاید در آنجا آبى که رفع عطشش کند به دست آورد و همچنان مى‏رود ولى آبى نمى‏بیند.
و اگر نفرمود: « همچنان مى‏رود تا به آن برسد» بلکه فرمود: تا نزد آن سراب بیاید، براى اشاره به این نکته است که گویا در آنجا کسى انتظار آمدن او را مى‏کشد و مى‏خواهد که بیاید و او خداى سبحان است و به همین جهت در ردیف آن فرمود:«وَ وَجَدَ اللَّهَ عِنْدَهُ، فَوَفَّاهُ حِسابَهُ- خدا را نزد آن سراب مى‏یابد، خدا هم حسابش را تمام و کامل مى‏دهد».
و نتیجه این تعبیر این شده که این کفار هدفشان از اعمالشان این است که به آن غایتى برسند که فطرت و جبلتشان ایشان را به سوى آن روانه مى‏کند، آرى هر انسانى هر عملى که مى‏کند به حکم فطرت و جبلت هدفش سعادت است، ولى ایشان را اعمالشان به چنین هدفى نمى‏رساند. و آن آلهه هم که اینان با پرستش آنها پاداش نیکى مى‏جویند حقیقت ندارند، بلکه آن اله که اعمال ایشان به او منتهى مى‏شود و او به اعمال ایشان احاطه داشته و جزا مى‏دهد خداى سبحان است و بس و حساب اعمالشان را به ایشان مى‏دهد. و اینکه در آیه فرمود:«فوفیه» توفیه حساب کنایه از جزاى مطابق عمل است، جزایى که عمل آن را ایجاب مى‏کند و رساندن آن به صاحب عمل به آن مقدار که مستحق آن است.
بنابراین در آیه شریفه اعمال تشبیه شده به سراب و صاحبان اعمال تشبیه شده‏اند به تشنه‏اى که نزد خود، آب گوارا دارد ولى از آن روى گردانیده دنبال آب مى‏گردد، هر چه مولایش به او مى‏گوید: آب حقیقى که اثر آب دارد این است، بخور تا عطشت رفع شود و او را نصیحت مى‏کند قبول نمى‏کند و در عوض در پى سراب مى‏رود و نیز رسیدن مرگ و رفتن به لقاء خدا تشبیه شده به رسیدن به سراب، در حالى که مولایش را هم آنجا مى‏یابد، همان مولا که او را نصیحت مى‏کرد، و به نوشیدن آب گوارا دعوت مى‏نمود. پس مردمان کفر پیشه از یاد پروردگارشان غافل شدند و اعمال صالح را که رهنماى به سوى نور او است و ثمره آن سعادت ایشان است از یاد بردند و پنداشتند که سعادتشان در نزد غیر خدا و آلهه‏اى است که به غیر خدا مى‏خوانند و در سایه اعمالى است که خیال مى‏کردند ایشان را به بت‏ها تقرب مى‏بخشد و به همین وسیله سعادتمند مى‏گردند و به خاطر همین پندار غلط سرگرم آن اعمال سرابى شدند و نهایت قدرت خود را در انجام آنگونه اعمال به کار زده، عمر خود را به پایان رساندند تا اجلهایشان فرا رسید و مشرف به خانه آخرت شدند، آن وقت که چشم گشودند هیچ اثرى از اعمال خود که امید آن آثار را در سر مى‏پروراندند ندیدند و کمترین خبرى از الوهیت آلهه پندارى خود نیافتند و خدا حسابشان را کف دستشان نهاد و خدا سریع الحساب است. «وَ اللَّهُ سَرِیعُ الْحِسابِ» این به خاطر این است که احاطه علم او به قلیل و کثیر، حقیر و خطیر، دقیق و جلیل، متقدم و متاخر به طور مساوى است.422صفات دیگری نیز میباشند، که به منظور اجتناب از تطویل بحث آنها را به صورت اجمال فقط نام میبریم:غرور و تکبر423، اهل نیرنگ و کید و فریب اهل حق424، رویگردان از حق425و… در ادامه تحقیق(فصل بعد) به بررسی اهداف کفار خواهیم پرداخت.
3-2-3) مشرکان:
3-2-3-1) شرک در لغت و اصطلاح:
شرک (به کسر شین) اسم است، یعنى عمل شرک و نیز به معنى شریک و نصیب آمده و آنرا در آیهی«أَمْ لَهُمْ شِرْکٌ فِی السَّماواتِ … »426 به معنی ِنصیب و بهره گفته‏اند.427راغب در توضیح واژهی «شِرْک‏» مینویسد: شرک انسان در دین دو گونه است: اوّل: الشّرک العظیم: و آن اثبات شریک براى خداى تعالى است مثل عبارت: أَشْرَکَ‏ فلان باللّه: و این معنى، بزرگترین کفر است. در آیات:« إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُشْرِکْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِیماً»428
دوّم: الشّرک الصّغیر: یعنى مراعات کردن غیر خدا با او در بعضى امور مثل‏ ریاکارى و دوروئى و نفاق مانند آیهی:« فَلَمَّا آتاهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَکاءَ فِیما آتاهُما فَتَعالَى اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ‏»429 و گفته‏اند از همین معنى است سخن پیامبر(صلّى اللّه علیه وآله) که: «الشّرک فى هذه الامّه أخفى من دبیب النّمل على الصّفا»: شرک در این امّت ناپیداتر و پوشیده‏تر از حرکت مورچه بر سنگ صاف و سیاه‏ است. لفظ شرک از الفاظ و واژه‏هاى مشترکه است.430
صاحب تفسیر حجه التفاسیر در تفسیر آیهی 28 از سوره زمر، چنین مینویسد: خدا براى مشرک و موحّد مثلى زده است: مشرک مردى را میماند که بنده زر خرید چند خواجه باشد و آن هم خواجگان بدخوى ناسازگار که هر یک کارى به او رجوع کنند و هیچ کدام را نتواند به اتمام رسانید و هیچ یک از او راضى نباشند و موحّد مردى را مى‏ماند که بنده زر خرید یک خواجه خوش‏خو باشد و این بنده متوجه خدمت آن خواجه شده و او را خشنود سازد، اکنون آیا این دو بنده در بندگى مساوى هستند؟ نه، بنابراین مشرک، گرفتار معبودهاى متعدد بیچاره است که در هنگام گرفتارى نمیداند بکدام خواجه مراجعه کند و حل مشکل خود را از کى بخواهد و از چه کسى چشم داشت خوبى داشته باشد و اما موحّد داراى یک معبود تواناست که در هنگام گرفتارى به او مراجعه میکند و حل مشکل خود را از او میخواهد و چشم داشت خوبى از او دارد آرى، همه ستایشها مخصوص خداست (یعنى آن کس که مستجمع جمیع صفات کمال است و هیچ عیب و نقص در او نیست و احتیاج به او راه ندارد و براى همین جهت یکتاست زیرا آن کس که همه صفات کمال را دارد- دو تا- نمیشود و شریک ندارد چه آن که داشتن شریک، سر چشمه همه عیبهاست و بندگى و عبادت و ستایشگرى هم براى چنین ذاتى رواست، لا غیر) و لیکن بیشتر مردم این نکته‏ها را نمى‏دانند زیرا در صدد دانستن آنها نیستند بلکه نمى‏خواهند بدانند.431براساس برخی تفاسیر سه نوع جهل دست به دست یکدیگر میدهند و شرک را به وجود میآورند:
1) جهل نسبت به خدا و این که نمی تواند هیچ گونه همتاء، شبیه و مانندی داشته باشد.
2) جهل انسان به مقام خویش که برتر از همه ی مخلوقات الهی است.
3) جهل نسبت به جهان طبیعت و بیارزش بودن جمادات در برابر موجودی همچون انسان.432
صفات مشرکان نیز مانند صفات کفار میباشد و به همین دلیل، از تکرار آنها در این جا خودداری میکنیم.
بخش سوم:
3-3) دشمنان داخلی (منافقان):
منافقان: در فصل قبل، به این موضوع به صورت کلّی اشاره شد، در این فصل برآنیم که به صورت مفصّل به این موضوع بپردازیم وتا حدّامکان جوانب مختلف بحث را مورد بررسی قرار دهیم:

مطلب مرتبط :   کیفری، محاکم، مجازات، جرایم، دیوان، عدالت

3-3-1) معنای لغوی و اصطلاحی نفاق:
نفق‏: نفق (بر وزن فرس) و نفاق (به فتح- ن) به معنى خروج یا تمام شدن است.433
منافق کسى است که در باطن کافر و در ظاهر مسلمان است‏434:« یَقُولُونَ بِأَفْواهِهِمْ ما لَیْسَ فِی