<br />

ایان مک لین نیز قدرت را این‌گونه تعریف می‌کند: «توان وادار ساختن مردم(یا چیزها) به انجام کاری که در غیر این صورت انجام نمی‌دادند. هدف مفهوم مدرن قدرت در حدود 1748، با انتشار مقاله هیوم تحت عنوان(درباره قرارداد اولیه) شناخته شد. هیوم می‌گوید: تقریباً همه حکومت‌هایی که اکنون وجود دارند… در اصل بدون اینکه ادعای رضایت منصفانه یا تبعیت داوطلبانه مردم در میان باشد، بر اساس غصب یا فتح و یا هردو بنیان گذاشته‌شده‌اند. هیوم با توصیف فرایندهای تغییر سیاسی- مهاجرت، استعمار، پیروزی نظامی– با فصاحت تمام می‌پرسد که: آیا در تمامی این حوادث، چیزی به‌جز زور و خشونت قابل‌کشف هست؟
تفسیرهای هیوم یکی از اولین نسخه‌های روشن فرضیات عصر مدرن است که می‌خواهد به مطالعه‌ی اثباتی سیاست بپردازد و با کنار گذاشتن توجیهات الهی ارزیابی اخلاقی، یک بررسی علّی از چگونگی کار جهان سیاسی در واقعیت ارائه دهد. به نظر می‌رسد که سیاست بیشتر به قدرت مربوط می‌شود تا به‌حق؛ درواقع ازنظر هیوم و به همین نحو در علوم اجتماعی قدرت به‌عنوان ایجادکننده غیررسمی حق در نظر گرفته می‌شود چون کسب قدرت به استقرار اقتدار و تلقین عقیده منجر می‌شود. قدرت مفهوم محوری مناسب این جهان‌بینی است چون قدرت به شکل مدرن خود، به این مربوط می‌شود که چه گروه یا اشخاصی مسلط می‌شوند، به راه خود می‌روند یا به بهترین وجه قادر به پیگیری منافع خود در جوامع هستند. جیمز مارچ در مقاله‌ی 1966 خود تحت عنوان(قدرت در قدرت) تأکید کرد که این مفهوم(به‌طور همزمان بیانگر بدبینی سیاست واقع‌بینانه«قدرتمندانه»، شکوه و افتخارات مکانیک‌های کلاسیک، واقع‌گرایی جامعه‌شناسی نخبگان و آسایش الهیات انسان‌محور است). به‌عبارت‌دیگر جهان‌بینی(قدرت) مصونیت در برابر ارزیابی اخلاقی و تفکّر نظری و امکان رقابت با دستاوردهای تبیینی فیزیکدانان را به محقق علوم اجتماعی ارائه می‌کند»(ایان مک لین،647:1381).
باید این نکته را گفت که سیاست شناسان در چگونگی و چه بود آن(قدرت) هم باور نیستند، به‌ویژه در مورد جدایی قدرت به مفهوم عام آن از قدرت سیاسی به مفهوم خاصش هم‌داستانی کمتر است. امروز اغلب سیاست شناسان هم باورند که اگر به کار بردن قدرت تنها سرشت خصوصی داشته باشد، به آن نفوذ یا قدرت می‌گویند و هرگاه قلمرو و اعمال قدرت از پهنه‌ی خصوصی و محدود فراتر رود و کل یک گروه یا همه‌ی جامعه‌ی سیاسی(کشور- ملّت) را هدف قرار دهد و همراه با حق اعمال فشار و زور بوده یا احتمال به کار بردن گونه‌ای از اجبار باشد، به آن «قدرت سیاسی» می‌گویند که ویژه‌ی دولت است، بی‌اینکه فراموش کنیم که تشخیص دقیق قلمرو خصوصی از عمومی و شناختن موارد اعمال زور از نبودن هرگونه فشار در عمل آسان نیست(ابوالحمد،1384،71).
قدرت بانفوذ برابر نیست. به گفته‌ی دال: «نفوذ عبارت از رابطه‌ی میان بازیگرانی است که در آن‌یک بازیگر، بازیگران دیگر را وادار می‌کند به طریقی که خواست خود آن‌ها نیست عمل کنند»(به نقل از عالم،95:1373). برای مثال، بچه بر رفتار والدین خود نفوذ دارد. امّا این‌گونه نفوذ گذاری باقدرت در کارکرد سیاسی برابر نیست. عنصر مهم مفهوم قدرت«توانایی» تعیین رفتار دیگران طبق«خواست‌های کسی به‌رغم مخالفت» است. قدرت به گفته لاسول، «صورت خاصی از اعمال‌نفوذ است» برای به وجود آوردن شرایط و نتایج مطلوب توسط دیگران باید به قابلیت دستیابی و استفاده از ضمانت اجراها توجه کرد(عالم،95،1373).
اغلب، قدرت را بااقتدار نیز مترادف می‌دانند امّا این دو باهم متفاوت‌اند. به عقیده‌ی بسیاری از متفکّران سیاسی، اقتدار، قدرت نهادینه‌شده است. در چنین حالتی قدرت وجود ندارد، بلکه حق آن نهاد برای اعمال قدرت وجود دارد. قانون به اقتدار مربوط است نه به قدرت. اقتدار جلوه و سیمای قدرت در موقعیت‌های گروه سازمان‌یافته است. به دیگر سخن، اقتدار حق مشروع برای نفوذ گذاری یا هدایت رفتار دیگران است. اقتدار نیز مانند قدرت وسیله‌ی رهبری دیگران است امّا برخلاف قدرت، پایه‌ی آن زور و مجازات نیست، بلکه مشروعیت یا قانونیت است(عالم،1373،96).
در تعریف مفهومی قدرت؛ با توجه به اینکه در این پژوهش قدرت از دیدگاه سیاسی موردبررسی قرار می‌گیرد لذا منظور ما از قدرت، قدرت سیاسی است. از قدرت سیاسی تعاریفی شده است، مانند: «می‌توان قدرت را وجود یک اراده‌ی مستولی و چیره که اراده‌های دیگر در طول آن قرار دارد دانست»(بخشایشی،73:1376). یا«توانایی دارنده‌ی آن است برای واداشتن دیگران به تسلیم در برابر خواست خود به هر شکلی»(آشوری،247:1370).
موریس دوورژه می‌گوید: «مفهوم قدرت بسیار وسیع و مبهم است. مثلاً رئیس دولت صرفاً فرمانروا و قدرتمند است، شهروند ساده، صرفاً فرمان‌بر و تحت قدرت است و بقیه‌ی افراد هم فرمان‌برند و هم فرمانده»(دوورژه،21:1385-20)؛ بنابراین، قدرت از نظر او یک حقیقت نسبی و یا تشکیک است. وی سپس در ادامه می‌گوید: «ما نمی‌توانیم قدرت را به معنای مطلق رابطه‌ی انسانی نابرابری بدانیم که بر اساس آن، یک فرد، فرد دیگری را مجبور به اطاعت از خود کند، بلکه قدرت، یک رابطه‌ی ویژه و دارای قیودی خاص است»(دوورژه،21:1385-20).
او در حالی که قدرت را به‌طور کلی به مفهوم نوع خاصی از رابطه‌ی انسانی می‌گیرد، یعنی رابطه‌ی نابرابری که در شکل فرماندهی و فرمان‌بری تجسم می‌یابد بحث‌هایی را ارائه می‌دهد تا چهره‌ی این رابطه‌ی انسانی ویژه، یعنی قدرت سیاسی، از میان انواع مختلف روابط انسانی، نمایان گردد.
در تعریف دیگری از قدرت می‌توان گفت: توانایی فکری و عملی برای ایجاد شرایط و نتایج مطلوب. شکل ها و سطوح این توانایی متفاوت است؛ هم تحمیل اراده را دربرمی گیرد، هم به رابطه کسانی که می‌خواهند نتایج مطلوب به بارآورند و کسانی که باید آن نتایج را به بارآورند اشاره می‌کند و هم انواع مشارکت های سیاسی مسالمت آمیز یا غیر مسالمت آمیز افراد، گروه ها و احزاب، حکومت‌ها و دولت‌ها را در برمی‌گیرد. توانایی هر کدام از این نیروهای اجتماعی- سیاسی، برای ایجاد شرایط و نتایج مورد خواست خود در عرصه سیاست های داخلی و خارجی قدرت مربوط به آن نیرو محسوب می‌شود؛ بنابراین از قدرت فرد، قدرت گروه یا حزب، قدرت یک حکومت، یا از قدرت یک دولت می‌توان نام برد. این نیروها، توانایی فکری و عملی خود را در عرصه مبارزه سیاسی، داخلی یا خارجی، در برابر نیروهای دیگر که آن‌ها هم می‌توانند افراد، گروه ها و احزاب، حکومت‌ها و دولت‌ها باشند به کار می بندند تا به هدفی که دارند و به نتیجه‌ای که می‌خواهند برسند(عالم،92،1373-91).
5-2)مشروعیت:
یکی از خلط‌های مفهومی که در خصوص مشروعیت می‌شود از ترجمه‌ی غلط این واژه است. کلمه((legitimacy به لحاظ لغت‌شناسی هم ریشه با کلماتlegacy-legal-legislation (قانونی- تقنین – میراث) است و لذا شاید ترجمه‌ی قانونیت یا چنانکه بعضی پیشنهاد کرده اند«حقانیت» برای آن مناسب‌تر است. البته این نکته را هم باید متذکر شد که در غرب تنها به مشروعیت ناشی از قانون، مشروعیت گفته نمی‌شود بلکه با توسعه‌ای که در این قبیل امور به مفهوم«قانون» می‌دهند می‌توان به مشروعیت ناشی از سنت‌ها و عرف‌ها(که خود نوعی قانون نانوشته) و مشروعیت ناشی از انقلاب(با این برداشت که انقلاب قانون خود را دارد) اشاره کرد. از سوی دیگر در فرهنگ اسلامی کلمه مشروعیّت(که مصدر جعلی است) به اموری تعلّق می‌گیرد که شارع آن را وضع کرده باشد(حجاریان،1373،79).
مشروعیت همچنین خاصیّت پذیرفتنی بودن رویه‌های وضع و اجرای قانون یک رژیم برای اتباع آن است. اصطلاح مشروعیت از جامعه‌شناسی وبری گرفته‌شده است و آن چنانکه وبر تأکید می‌کرد، مشروعیت اساس تفاوت‌های واقعی شیوه ی اعمال قدرت است. هر قدرتی به‌طور کلی به توجیه خود نیاز دارد. سه زمینه گسترده اعمال قدرت بر اساس: سنّت، کاریزما و اقتدار قانونی عقلایی مبتنی بر اعتقاد به قانونی بودن قواعد وضع‌شده و حق صدور فرمان‌ها از سوی دارندگان مواضع اقتدار، وجود داشت. نه تنها یک شخص متّکی بر مقبولیت سنّتی یا یک رهبر لایق کاریزماتیک، بلکه یک نظم استقراریافته غیر شخصی نیز سزاوار اطاعت است. این اطاعت دربرگیرنده‌ی اشخاصی که بر اساس قانونی بودن فرامین خود دارنده‌ی یک مقام عمومی هستند، نیز می شود. این اقتدار به گستره ی آن مقام محدود است و از روی بوالهوسی یا نفع شخصی نمی‌توان از آن استفاده کرد(ایان مک لین،1381،462).
مفهوم مشروعیت به معنی قانونی بودن یا طبق قانون بودن است. درگذشته، در اروپای سده های میانه هم به همین معنا به کار می رفت. بعدها واژه‌ی مشروعیت در اشاره به روش های سنتی، اصول قانون اساسی و انطباق با سنت‌ها به کار برده شد. بعدازآن هم مرحله‌ای فرارسید که در آن عنصر«رضایت» به معنی آن افزوده شد و رضایت پایه و اساس فرمانروایی مشروع دانسته شد. در عصر حاضر نخستین بار ماکس وبر مفهوم مشروعیت را به صورت مفهومی عام بیان کرد. به عقیده‌ی او، مشروعیت بر«باور» مبتنی است و از مردم اطاعت می‌طلبد. قدرت فقط وقتی موثر است که مشروع بوده باشد. بی تردید، قدرت حق کاربرد اجبار را دارد امّا این عنصر اصلی آن نیست. قدرت باید مشروعیّت داشته باشد، در غیر این صورت با دشواری روبرو خواهد شد و بی‌تأثیر خواهد بود.
معنی مشروعیت از این به آن عصر تغییریافته است. طی سده های میانه برای بیان رضایت و پذیرش یا مخالفت با غصب حکومت به کار برده می شد. امّا امروزه همه ی انقلاب‌ها یا کودتاها را نمی‌توان نامشروع نامید؛ بنابراین اصول جدید مشروعیت جای اصول قدیمی را گرفته است. مشروعیت با باورهای اخلاقی یا رفتار مساعد مترادف نیست، بلکه فقط پایه ای است برای توجیه اقدامات قدرتمندان.
پس می‌توان نتیجه گرفت که مشروعیت به معنی توانایی ایجاد و حفظ این اعتقاد است که نظام سیاسی موجود برای جامعه مناسب است. توده‌ها باید بی اکراه از آن اطاعت کنند و تقدّس آن را بپذیرند و آن را شایسته احترام و حرمت بدانند(عالم،1373،107-105).
نیچه اعتقاد داشت تا قبل از پیدایش عصر نوینِ زندگی بشر، این خدا بود که به کلیه ی قراردادها(و من‌جمله حکومت‌ها) مشروعیت می‌داد و مشروعیت دهنده به کلیه ی منابع مشروعیت بود امّا زمانی که به تعبیر او «خدا مرده است» قراردادها چگونه مشروعیت می‌یابند؟ از نظر وی، وحشت غرب که این جامعه را به پوچ‌انگاری می‌کشاند از همین نقطه آغاز می‌شود؛ یعنی قراردادها باید به لحاظ مشروعیت‌یابی، خود بنیاد شوند و این واگذار کردن انسان به حال خویش است. همین روندی که نیچه پیش‌بینی می‌کرد یعنی عرفی شدن زندگی سیاسی در غرب و انفکاک ساختاری میان دو نهاد دین و دولت که در شعار «امر خدا را به خدا وابگذار و امر قیصر را به قیصر» متجلّی است موجب آن شده است که مشروعیت رژیم سیاسی از منبعی عرفی طلب شود و حتّی توصیه‌شده است لفظlegitimacy)) که به‌هرحال پیشینه تاریخی خاص خود را دارد به “validity” که مفهومی کاملاً عرفی است تبدیل گردد و اعتبار یک حکومت(که با این ترتیب مفهومی اعتباری خواهد داشت و با مشروعیت و حقانیت که مفاهیمی حقیقی هستند مرزبندی خواهد نمود) بسته به آنکه عرف زمانه چه چیزی را معتبر می‌داند سنجیده شود(حجاریان،1373،93).
6-2)ایدئولوژی:
اصطلاح ایدئولوژی از دو کلمه لاتین«ایده» به معنای فکر، نظر و ذهن و«لوژی» پسوندی به معنای شناخت یا شناسی ترکیب‌شده و در عصر ما رواج زیادی پیداکرده است(علی بابایی،آقایی،1365،94-92). برای نخستین بار توسط آنتوان دوستوت دوتراسی در دوران انقلاب فرانسه به کار برده شد. وی می‌خواست با ایدئولوژی، علم جدید«ایده شناسی» را بنیان نهد، مانند بیولوژی که موجودات زنده را مطالعه می‌کند و یا فیزیولوژی که کارکرد اعضای بدن را موردبررسی قرار می‌دهد. او معتقد بود که ایده‌ها در اندیشه شناسی باید به مانند ابژه‌هایی مستقل از هر نوع معنای متافیزیکی در نظر گرفته شوند و ریشه ها و روابط آن‌ها با یکدیگر با روش های تجربی مورد مطالعه قرار گیرند؛ بنابراین از نظر دوتراسی«ایدئولوژی به عنوان دانش ایده‌ها» محتوایی مثبت داشت(اخوان مفرد،1379،28).
دوتراسی یکی از گروه خردمندانی بود که مطابق کنوانسیون 1795 ملزم به اداره کردن مؤسسه نوبنیاد انستیتو فرانسه شده بود. ناپلئون در دوران کوتاه اوج قدرت خود با کلیسا از در صلح درآمد و بلافاصله مبارزه با روشنفکران و آزادی خواهان را که در به قدرت رسیدن او سهیم بودند، آغاز کرد. اگرچه در زمان ناپلئون انستیتو رسمیت یافت و کارهای خود را با اعمال رژیم جدید هماهنگ ساخت ولی در افکار مردم، این مؤسسه علمی یاد آور اندیشه‌های قبل از انقلاب بود. پرستیژ«ایدئولوژیست ها» به غرور بناپارت گران آمد، به‌طوری‌که او خودش در سال 1797 به عضویت افتخاری انستیتو درآمد. اهمیتی که بناپارت به عضویت خود در انستیتو می‌داد از فرمان او به هنگام لشگر کشی به مصر پیداست. ناپلئون این فرمانرا به عنوان فرمانده‌ی کل و عضو انستیتو امضاء کرده است. «ایدئولوژیست های» انستیتو آزادی‌خواهانی بودند که آزادی اندیشه و بیان را ارمغان اصلی انقلاب می‌دانستند. تفکّر آن‌ها را به دو علّت«ایدئولوژی» می‌نامند: اولاً آن‌ها علاقمند به عقاید بودند و ثانیاً برآوردن مقاصد«ایده آلی»(خودشان) را مقدم بر سود مادی که پایه اجتماع بعد از

مطلب مرتبط :   -، عقلانیت، گفتمان، لیبرال، انتقادی، حقوق