انقلاب صنعتی قرن هجدهم باعث تغییرات اساسی در اروپا شد کار به عنوان مرکز ثقل زندگی نه تنها رفاه اجتماعی بلکه شأن و منزلت اجتماعی نیز به ارمغان آورد. به همین دلیل در این راه زنان آلمانی برای کسب حقوق اجتماعی فعالیت های خویش را در محیط های کارگری و به ویژه در کارخانه متمرکز کردند. از جمله اتحادیه هایی که در این دوره بسیار فعال بودند، اتحادیه زنان خدمتکار است. که در شهر لایپزیک مبارزه خود را علیه بد رفتاری و اعمال غیر انسانی اشراف زاده هایی پایه گذاری کرده بود که در خانه های مجلل و با شکوه خود نسبت به دختران و زنان خدمتکار ستم روا می داشتند. در نکوهش ظلم وستم هنرمندانی مانند ایدا هان با نقاشی هایشان در افکار آزادی خواه تأثیر به سزایی داشتند. این مبارزات در ماه مارس سال 1848 به تظاهرات خونین زنان آلمانی انجامید. در این تظاهرات زنان بسیاری زخمی یا کشته شدند تعداد دیگری نیز دستگیر و ناپدید شدند.205 انقلاب مارس در 18 مارس به اوج رسید و تلاش دولت برای سرکوبی مردم ناکام ماند. کارگزان، صنعتگران وشهروندان بیشترین اعضای انقلابیون بودند. مردم در انقلاب مارس خواستار آزادی مطبوعات، معرفی هیئت منصفه و انتخابات ملی در آلمان بودند.
دوره دوم: از صدرات عظمای بیسمارک تا ابتدای جمهوری وایمار
مرحله جدید در مبارزات زنان آلمان با شروع صدرات عظمای بیسمارک در آلمان آغاز می شود در این دوره در مراکز صنعتی کارگران آلمانی حزب کارگران را تأسیس کردند و از این اقدام زنان آلمانی نیز بهره بردند و جنبش زنان آلمانی را با دوشاخه تأسیس کردند:
یکی شاخه کارگری بود که در مسائل و مشکلات زنان در میحط های کارگری فعالیت می کرد. از تبعیضی که نسبت به زنان در این محیط ها روا میشد انتقاد می کرد و تلاش خود را بر محور زدودن این استثمار قرار داده بود.
دیگری شاخه ای بود که با عنوان شاخه های فرهنگی فعالیت داشت و در تمامی عرصه های اجتماعی به مبارزه علیه محرومان زنان می پرداخت. از جمله این موارد تحصیل، برخوردار شدن از حق رأی و آزادی فعالیت های سیاسی بود.206
دوره سوم: از جمهوری وایمار تا پایان جنگ جهانی دوم
در دهم نوامبر 1918جنگ جهانی اولبه پایان رسید و قیصر یلهلم دوم پس از 30 سال حکومت از مقام خویش کناره گرفت و فریدریش ابرت از حزب سوسیال دموکرات به مقام صدر اعظمی نوینی در آلمان آغاز شد؛ عصری که در آن فعالیت های اجتماعی و سیاسی آزاد در اولین تشکل های سیاسی و اجتماعی زنان درابعاد بسیار گسترده و به صورت علنی در جامعه آن روز آلمان پایه گذاری شدند و دیکتارتوری خونین قیصری به پایان خود رسید. از جمله ی این دستاوردها ی زنان در دروه های جمهوری وایمار، آزادی شرکت آنها در انتخابات شهرداری ها و مجلس و تساوی حقوق زنان نسبت به مردان در محیطهای کارگری بود. 207
دوره ی چهارم: از پایان جنگ جهانی دوم تا زمان حاضر
جنگ جهانی دوم جنگی از سال 1939 تا 1945 بود که کشورهای زیادی را درگیر کرد و جهان به دو قطب متفقین و متحدین تقسیم شدند .در این جمگ حدود 100 ملیون نفر جنگیدند و حدود 70 ملیون نفر نیز جان خود را از دست دادند .208
بعد ازپایان جنگ جهانی دوم کشور آلمان ویرانه ای بیش نبود و سالهای آغازین آن سالهای بسیار وحشتناکی برای مردم آلمان به شمار می رفت؛ به خصوص این کشور به دو پاره تقیسم شد و بدین سان جنبش های زنان راه های متفاوتی را پیمودند. در آلمان شرقی که زیر سیطره اتحاد جماهیر شوروی قرار داشت هر گونه حرکتی در نطفه خفه میشد . در آلمان غربی نیز جنبش های زنان در سالهای آغازین پس از پایان جنگ درگیر بازسازی کشور بودند؛ ولی به تدریج تظاهرات دانشجویی زنان در دهه شصت قرن بیستم صورت می گرفت که از آن به عنوان(اولین جنبش نوین زنان المانی) یاد می شود و در این سالها زنان با حضور گسترده در تمامی فعالیت های اجتماعی از جمله دانشگاهها، کارخانه ها و محیط های فرهنگی به دستاوردهای عظیم و غیر قابل توصیفی دست یابند. چنان که بسیاری از زنان توانستند در دولت های گوناگون به عنوان وزیر مشغول به کار شوند.209
اینک زنان در آلمان دارای قدرت سیاسی و اجتماعی هستند و مناصب و پست های مهم مدیریت را در اختیار دارند.
تحول در مورد زنان در سالهای اخیر در دو حوزه سیاست و اشتغال قابل بررسی است. در عرصه سیاست زنان در آلمان به رده های بالای مدیریت دست یافته اند وقوانین اروپا و آلمان و نیز جنبش حقوق زنان خواستار مشارکت زنان در عرصه سیاست و اقتصاد هستند. اما در عرصه اقتصادی زنان برای کار مساوی با مردان حقوق مساوی دریافت نمی کنند و این نابرابری هنوز نیز محسوس است.210 اما در سال های اخیر زنان در آلمان دارای مشاغل مهم و پست های رده بالا شده اند و این سبب شده است تا وضعیت زنان بهتر گردد.
7.1.3 گفتار هفتم ) قانون اساسی آلمان و نقش آن در شکل گیری دولت اجتماعی
در آلمان پس از تصویب قانون حقوق اجتماعی مقالات زیادی در این باره نوشته شد و هر مصادیق اش را به گونه ای برشمرده است.
قانون اساسی پایه ی نظام حقوقی و سیاسی جمهوری فدرال آلمان است. این سند در ابتدا به عنوان یک راه حل برای دوران گذار وبه صورت موقت تا ایجاد قانون اساسی سراسری آلمان تصویب شد. ولی با ورود دی دی211 ار به حیطه حاکمیت آن در سوم اکتبر 1990به عنوان قانون اساسی برای سراسر آلمان پذیرفته شد. قانون اساسی مبین تاریخ موفقیت آمیز دموکراسی در آلمان بعد از حاکمیت ناسیونال سوسسیالیسم و یک شانس تاریخی برای این کشور محسوب می شود. 212
قانون اساسی پیوند میان قانونگذاری و نظم استوار بر قانون اساسی و پیوند میان اداره ی حکومت و حق و قانون را بر قرار می کند. به ویژه اصل اول قانون اساسی دارای اهمیت زیادی است. این اصل بر احترام به جایگاه و ارزش های انسانی به عنوان برجسته ترین اصل بنیادین یک نظام قانونی تأکید دارد:
(شأن و جایگاه انسان ها نباید مورد تعرض قرارگیرد. احترام به آن و حمایت از آن وظیفه همه ارکان حکومت است)… قانون اساسی آلمان دولت را به عنوان دولت اجتماعی معرفی نموده است. دولت اجتماعی از نهاد های سیاسی می خواهد تا اقدامات لازم، درآمد کافی برای یک زندگی در خور مقام انسانی را حتی برای افراد بیکار، معلول، بیمار و سالخورده تأمین کنند. یکی از ویژگیهای قانون اساسی شکل حکومتی دموکراتیک، فدرالیسم و دولت اجتماعی حتی در تغییرات بعدی قانون اساسی و یا تصویب یک قانون اساسی کاملاً جدید نیز نباید مورد خدشه قرار گیرند.213
آلمان ها نیز برای اجرای درست قوانین نهادی مانند شورای نگهبان دارند که دادگاه قانون اساسی نام دارد.
دادگاه قانون اساسی فدرال یکی از ویژگی های دموکراسی پس از جنگ در آلمان است. قانون اساسی این حق را به این دادگاه واگذار کرده که چنان چه تشخیص دهد یک مصوبه قانونی، به رغم تصویب آن با رعایت اصول دموکراتیک خلاف قانون اساسی است، اجرای ان را متوقف کند. دادگاه قانون اساسی فقط با شکایت فعال می شود. حلقه ی مراجعی که حق ارائه شکایت دارد نهادهای فعال و یا اجزایی آنها نمایندگان و یا فراکسیون ها و هم چنین دولت های ایالتی را در بر می گیرد. این دادگاه در موارد مربوط به تفسیر قانون اساسی و در راستای حمایت از اصول آن در زمینه تفکیک قوا و نظام فدرالی اقدام می کند. برای این که اقلیت پارلمانی هم امکان دسترسی به این دادگاه را داشته باشد یک سوم نمایندگان مجلس فدرال نیز می توانند علیه عدم رعایت یک هنجار قانونی به این دادگاه شکایت کند.214
قانون اساسی هم چنین به تک تک شهروندان این حق را داده است که چنان چه معتقد باشند مرجعی حقوق اساسی آن ها را زیر پا نهاده است، علیه عدم(رعایت قانون اساسی) به این دادگاه شکایت برند. هر ساله هزاران شهروند چنین شکایاتی را مطرح می کنند دادگاه ولی این حق را برای خود محفوظ می دارد که فقط آن شکایتی را برای رسیدگی انتخاب کند که صدور رأی در آن مورد مبین جهت گیری دادگاه در زمینه رعایت حقوق شهروندی باشد. دست آخر این که هر دادگاهی در آلمان موظف است زمانی که قانونی را مغایر قانون اساسی تشخیص دهد با ارائه(دعوی مربوط به نظارت موردی بر هنجارها) به دادگاه قانون اساسی رجوع کند. دادگاه قانون اساسی مرجع انحصاری تفسیر قانون اساسی برای مجموعه نظام قضایی آلمان است.215
احترام به حقوق بشر و توسعه ی آن در سراسر جهان از خواست های مرکزی سیاست دولت فدرال آلمان است. دولت آلمان به طور مشترک با شرکای اروپایی خود پیگیرانه تلاش دارد استاندارهای حقوق بشر را در جهان مورد حمایت قرار داده و آن ها را به طور مستمر توسعه دهد. این امر در همکاری تنگاتنگ با نهادهای سازمان ملل متحد به ویژه دفتر کمیسر عالی حقوق بشر در ژنو صورت می گیرد. سیاست حقوق بشری آلمان تعهد ی مشخص برای خود قائل است؛ حمایت از انسان ها در برابر نقض حقوق و آزادیهای بنیادین با تحقق پیش شرط های مؤثر کارآمد برای این که سرکوب خود سری و استثمار فرصتی برای بروز نیابد این خواستی است برگرفته از حقوق بشر به عنوان بنیان هر تجمع انسانی صلح و عدالت در جهان نام برده است.216
برابری حقوق زن و مردان در قانون اساسی تضمین شده است. در این قانون تبعیض جنسیتی در زمینه شرایط کار و پرداخت دستمزد به طور قانونی ممنوع و در کنار آن قوانین متعددی نیز به تصویب رسیده است. علاوه بر این ها در این کشور شبکه های گسترده دولتی و غیر دولتی در زمینه ی برابر حقوق زنان و مردان فعالیت می کنند. با اجرای……تأمین حقوق زنان به عنوان وظیفه مستمر در دستور کار کلیه نهاد ها و تشکیلات اداری قرار دارد. به این ترتیب دولت نقشی فعال برای تأمین برابری شرایط زندگی مردان و زنان بر عهده دارد و نشانه های موفقیت این اقدام از هم اکنون اشکار است؛ بر اساس شاخص جنسیت 217سازمان ملل متحد برای سنجش مشارکت زنان در فعالیت های اقتصادی و سیاسی آلمان در مرتبه ی نهم قرار دارد که از این حیث در وضعیت بسیار خوبی است.218
8.1.3 گفتار هشتم: بررسی مفهوم گندر
جنسیت (Gender)
این واژه‌گاه به معنای جنس (sex) نیز به کار می‌رود ولی امروزه غالب نظریه پردازان غربی ـ و بویژه فمینیست‌هاـ اصراردارند که دو مقوله جنس و جنسیت را از یکدیگرجدا سازند(جنس) در برداشت اخیر، جنسیت به مجموعه ویژگی‌های اجتماعی رفتار مردانه و زنانه اطلاق می‌شود. به بیان دیگر، جنسیت یک معنای اجتماعی از جنس است و مجموعه‌ای از ویژگی‌ها و رفتارهای اختصاصی را که به زن یا مرد نسبت داده می‌شود، در بر می‌گیرد. ازاین رو، برخی این واژه را به « جنسیت غیر جسمانی» و برخی به « مفهوم اجتماعی جنس» تعبیر کرده‌اند.
جدا سازی میان جنس و جنسیت مشخصاً درکتاب‌‌های مارگارت میده « جنس و خلق و خو در سه جامعه اولیه (1960)» و عمدتاً در نظریه‌های فمینیستی و علوم سیاسی مطرح شد و به سرعت در مباحث جامعه شناختی راه یافت، به طوری که مطالعه روابط جنسیت در سال‌های اخیر به صورت یکی از مهم‌ترین حوزه‌های جامعه‌شناختی درآمده است. در حالی که پیشتر، تصور بر این بود که کلیه تفاوت‌های زنان و مردان به خصوصیت‌های طبیعی و ذاتی آنها باز می‌گردد، فمینیست‌ها عمدتاً بر این عقیده‌اند که رفتارهای اجتماعی و بسیاری از خصلت‌های روانشناختی زنان و مردان، به تربیت خانوادگی و مناسبات اجتماعی باز می‌گردد. از این نظرگاه انتظارات اجتماعی از زن و مرد بیشترین تاثیر را در شکل‌گیری مفاهیم جنسیتی در جامعه و فرهنگ دارد. یکی از وظایف عمده‌ی نظریه فمینیستی معاصر از زمان کیت میلت تا به امروز، تمایز مفهومی میان جنس و جنسیت است تا انتظارات جامعه از نقش‌های جنسی را در صورت زیست شناختی نبودن، بتوان اصلاح کرد. به نظر اکلی تفاوت‌های جنسی چه بسا «طبیعی» باشند، اما تفاوت‌های جنسیتی را در فرهنگ باید جست، نه در طبیعت.
فمینیست‌ها با نظر به تمایز جنس و جنسیت میان مقوله‌های «زنانگی» و «مردانگی» (Femininity/mas_cuility) که به لحاظ اجتماعی ساخته و پرداخته می‌شوند و مفاهیم «زن» و «مرد» که به جنبه‌‌های جسمانی یعنی به جنبه‌های مادینگی و نرینگی باز می‌گردد، تفکیک می‌کنند. زنانگی ومردانگی، ابعادی چون اندیشه‌ها و رفتارها، خواسته‌ها و آرزوها و آرایه‌های ظاهری شخص و مانند آن را شامل می‌شود. اکثر فمینسیت‌های معاصر بر این باورند که خوی‌های مردانگی و زنانگی در بین مردمی که دارای یک فرهنگی مشترک هستند، تولید و باز تولید می‌شود و تنها راه رهایی برای محو نابرابری میان زنان و مردان، ایجاد دگرگونی‌ و سازماندهی اجتماعی جنسیت است.
هر چند این تلقی هم اکنون در بین جامعه شناسان و روانشناسان اجتماعی رسوخ یافته و به طور کلی ادبیات زن پژوهی درغرب را تحت تأثیر قرار داده است ولی پاره‌ای از پژوهش‌های جدید، این نگرش افراطی را نادرست می‌دانند و بین جنس و جنسیت رابطه‌ی نزدیک‌تری برقرارمی‌کند. این گروه با پذیرش تأثیر جامعه و خانواده در شکل‌گیری نقش‌های جنسیتی، بر این عقیده‌اند که بسیاری از خصوصیات روانی و اجتماعی با جنبه‌های طبیعی و جنسی پیوندی ناگسستنی دارند .همین نکته در سال‌های اخیر، پژوهش‌های جدیدی را در خصوص تبیین رابطه میان جسم، روان و رفتار سبب شده است.219
این مفهوم را این گونه توصیف نموده اند:
منظور از جنسیت اجتماعی و فرهنگی جنسیتی است که بر اساس تئوری های پسا

مطلب مرتبط :   زیبایی، زنان، جراحی، عزت، رسانه‌های، زنانی