فصل دوم: نظریه پردازی دربارۀ قدرت
1.یک دهقان اهل استونی فقیر می ماند در حالی که همسایه اش مرتبا پولدارتر می شود. یک شب، دهقان ، “بخت ” همسایه اش را می بیند که مشغول کاشتن چاودار در مزرعه است. متعاقبا او “بخت ” خود را که کنار سنگی بزرگ خوابیده بیدار می کند؛ اما بختش، بذرپاشی برای او را نمی پذیرد زیرا این بخت، اصلا “بخت” یک کشاورز نیست بلکه بخت یک تاجر است؛ در نتیجه، خود دهقان، تاجر می شود و به ثروت دست پیدا می کند.315

در این داستان، قدرت به یک قدرت خاص تبدیل شده است؛ و این تحول خیلی زود اتفاق می افتد. قدرت، که به سادگی می توان آثار آن را ثابت کرد، به قدرت در موارد خاص تبدیل می شود یعنی اقتدار ملوکانه، قدرت بعضی اصناف و مانند آن. این امر در هند، به طبقه بندی مردم و پیدایش کاست های حاکم منجر شد که هر یک قدرت در خور خود را داشتند: برهمن متعلق به برهمنان و کشتره متعلق به کشتریه ها.316 بدین گونه نیز، یک نیروی جادویی خاص، گاهی، از دیگر نیروها متمایز می شود چنانکه قضیه در مورد سا317 در مصر از این قرار است؛ نوعی مایع که از طریق انتصاب و دخل و تصرف های دیگر منتقل می شود؛318 این در حالی است که در ایدۀ تپس319 هندوان، ارتقا از قدرتِ به لحاظ تجربی اثبات شده و نامشخص به نیرویی به لحاظ نظری خاص و مشخص نیز قابل توجه است. نیز در استرالیا همچون دیگر مناطق، اصطلاحاتِ “آکنده از قدرت”، “گرم” و “داغ” مفاهیم کاملا مرتبطی هستند. نزد انسان ابتدایی که مشاهدات علمی امروزی هم تقریبا بر آن صحه گذاشته است، قدرت، حرارت را افزایش می دهد؛ در جزیرۀ سیرام320 اندونزی، خانه ای که به آبله مبتلا شده (که در اثر آن ، در این خانه، قدرت ظاهر می شود) یک “خانۀ گرم” به حساب می آید.321 به همین نحو، تپس نیز گرماست؛ گرمای انرژی خاص تزکیه و تهذیب که نیروی آن است.322

اما این تفکیک نظام مند قدرت، بعد دیگری هم دارد؛ چرا که مسالۀ عمومیت قدرت، آشکارا بدیهی فرض و تایید می شود. یک وحدت گرایی خاص که قبلا پیوسته موجود بود اما اندیشۀ ابتدایی عمل محور، آن را پنهان می کرد، اینک آشکارا به چشم می آید؛ و آنچه تاکنون به غلط دربارۀ ایدۀ عملی قدرت به جا مانده به اعتقادی کاملا صحیح تبدیل می شود؛ یعنی این باور که “این طرح جالب درک واحد از طبیعت و جهان، به سبب اصل وحدت خود، ما را به یاد یکتاگرایی323 و در پرتو واقع گراییش، ما را به یاد وحدت گرایی پویا می اندازد”324 که البته این نکته بیشتر در مورد وحدت گرایی پویا، صادق است تا یکتاگرایی زیرا قدرت هرگز شخصی نمی شود بلکه یک انرژی مطلق، چه در معنای روان شناختی و در کاربرد مستقیم نسبت به انسان ها و چه، از سوی دیگر، در معنای کیهان شناختی می شود. در مورد نخست، قدرت ، روح325 می شود اما یک روح فوق شخصی که شباهت بسیاری با قدرت دارد؛ در مورد دوم، قدرت شکل یک واسطۀ الوهی به خود می گیرد که ذاتا جهان را فعال می کند.”وحدت وجودی ها و معتقدان به وحدت گرایی، وارثان یک سنت بسیار باستانی هستند؛ آنها در میان ما، مفهومی را تقویت می کنند که بنیان گذاران اولیۀ آن، یعنی اقوام ابتدایی یا وحشی، سزاوار احترام و همدلی بیشتری نسبت به آن چه معمولا نسبت به آنها صورت گرفته هستند.”326

2.این گونه تاملات نظری، که مردمان ابتدایی معمولا با آن ها بیگانه بوده اند، تحت شرایط فرهنگ به اصطلاح میانی یا نسبتا پیشرفته،دائما نفوذ روزافزونی می یابند. بنابراین، تغییرات و فرایند های جهان، دیگر، پیامدهای تصادفی و دلخواهانۀ قدرت های مشخصی که در هر رویداد ظاهر می شوند و دوباره از بین می روند نیستند؛ بلکه تجلیات یک نظم جهانی327 واحدند که بر طبق قواعد و در واقع، بر طبق قوانین ظاهر می شوند. بسیاری از اقوام باستان، با ایدۀ یک خط سیر جهانی328 آشنا بودند که البته منفعلانه دنبال نمی شود بلکه بنفسه به طور خود انگیخته حرکت می کند و برخلاف قوانین ما دربارۀ طبیعت، دیگر انطباق مطلق با قانون نیست بلکه برعکس، نیرویی زنده است که در جهان، عمل می کند. دائو در چین، ارته329 در هند، اشه330 در ایران، الهۀ مات331 در میان مصریان باستان و دیکه332 در یونان: اینها نظام های بسامانی هستند که به لحاظ نظری، براستی، حساب همه شمول جهان را تشکیل می دهند اما با این حال، به مثابۀ نیروهای زنده و غیر شخصی، ماهیتی شبیه مانا دارند.

بر این اساس، دائو راهی است که جهان دنبال می کند و در معنایی دقیق تر، گردش فصول است که به طور منظم رخ می دهد. “دو کرانۀ” گرما و حرارت که این چرخه را معین می کنند با هم دائو را تشکیل می دهند؛ در اینجا دیگر جایی برای یک خدا که (به تعبیر گوته) “نیروی خارجی اعمال کند” وجود ندارد.333 آفرینش، تجدید سالانۀ طبیعت است. این چرخۀ منظم، کاملا منصفانه و عادلانه است؛ انسان باید بکوشد خود را با دائو سازگار کند اما برای این کار، لازم نیست خود کاری کند: دائو به آرامش و در واقع، به یک حالت تسلیم دعوت می کند. دائو، با انجام کار نیک مخالف است: “دائوی بزرگ ، به خود وانهاده شد؛ آنگاه “رافت و مهربانی” و “عدالت” بوجود آمد، هوشمندی و خردمندی پدید آمد و دورویی شکوفا شد.” انسان باید در هماهنگی محض با دائویی باشد که ” ابدی است بدون این که کاری کند (وو-وی334) و با این حال، چیزی وجود ندارد که از حیطۀ تاثیر آن دور باشد”. بر این اساس، از این گونه باور به قدرت ابتدایی، نوعی عرفان مبتنی بر تسلیم پدید می آید. دائو فی نفسه خودبسنده است، نه به خدایان محتاج است و نه به انسان ها:”هنجار انسان ها، زمین است؛ هنجار زمین، آسمان است؛ هنجار آسمان، دائو است اما هنجار دائو …خودش است”.335 “دائو همۀ چیزها را به وجود می آورد و روزی می دهد، آنها را کامل می سازد و به عمل می آورد، مراقب آنهاست و از آن ها محافظت می کند”. اما تجلی مبسوط دائو در امور تجربی همانند مانا اندک است: ماهیت ذاتی دائو، غیر قابل درک است.” دائو تا آنجا که بی نام و ناشناخته است، مبنای اساسی آسمان و زمین است؛ زمانی که دائو نامی پیدا می کند، مادر هزاران موجود است. به دلیل نبود واژۀ بهتر، آن را “امر عظیم”336 می خوانیم. در اینجا، باردیگر ، اهمیت مانای قدیمی، آشکار می شود؛ اما اینک، معنا و محتوای آن، “جابجا شده است ” و دیگر تجربی نیست بلکه به لحاظ نظری، عرفانی است.337
ارته در وداها نیز قانون جهان و با قانون اخلاقی یکی است؛ ارته، قانون بعضی خدایان، ورونه338 و میترا339 به حساب می آید و فرایند جهان، صرفا شکل ظاهری است که ارتۀ واقعی در پشت آن مخفی می شود: “خدایان بر همین اساس، مورد خطاب قرار می گیرند: ارتۀ تو (قانون) که پشت ارته (خط سیر جهان ) مخفی می شود، در جایی که زین و یراق اسب های جنگی خورشید برداشته می شوند، همواره استوار می ماند.” از این جهت است که ارته، دادگاه فرجام خواهی، مبنای جهان و قدرت پنهان و برانگیزانندۀ آن می شود. ارته، درست مانند اشه در آیین زرتشت، به طور همزمان، سرشت خوب، باور صحیح، قانون خدایان و قدرت جهان است. اعتقاد حاکم این است که می توان به مبنای جهان اتکا کرد و بر این اساس، ایمان راسخ به نظم و نظام، جای تجربه گرایی آشفتۀ اوضاع واحوال اولیه را گرفته است.

مطلب مرتبط :   بریتانیا، هرات، قاجار، محمدشاه، سپاه، شاه

3.زمانی که خدایان وجود دارند، یا برتر از نظم و نظام جهان یا تابع آن، قرار می گیرند. هم بنی اسرائیل و هم یونانیان، به نیروی آتشین قدرت الوهی یعنی ارگی340 آگاه بودند که با نیروی شیطانی تصادم دارد –زیرا در اینجا تردیدی نسبت به مجازات وجود ندارد–؛ اما یونانی ها، بر خلاف بنی اسرائیل، نمی توانستند این نیروی شیطانی را وارد رابطه با خدایان کنند.341 آنها عمیقا از تضاد میان حکومت دلبخواهی و استبدادی نیروها در این جهان و ایدۀ یک نظام عادلانه در جهان خبر داشتند: مویرا342 یا آیسا343، که در اصل، بخت و قرعه ای بود که خدایان به هر فرد اختصاص داده اند (διόθεν یعنی “فرستاده شده از سوی زئوس”) در ذهن نگران و درخود فرورفتۀ اسکیلوس344، قدرتی فراتر از امر الوهی می شود که (در این صورت، باید) حتی در مقابل خدایان، نوعی نظارت اخلاقا رضایت بخش بر جهان را تضمین کند. انسان، برای فرار از سیطرۀ بی حد وحساب خدایان ، که شاعران آن ها را به شکل اشخاص در آورده بودند، به تقدیر و سرنوشت345 پناه برد؛ سرنوشت به مثابۀ یک قلمرو و ناحیۀ عمومی که خدایان نسبت به آنها، صرفا آزادی عمل محدودی داشتند.
سپس، انسان در طول فرایندهای طبیعی، یک شالوده و مبنای امن و حداقل بی طرف (اگر نگوییم دلسوزانه و موافق) حتی برای زندگی بشری کشف کرد. اگر از نگاه بسیاری از اقوام، حتی بدوی ترین آن ها، خط سیر خورشید به مثابۀ قانون حیات شان عمل می کرد، نظریۀ دینی همچنان، در این ضرورت طبیعت، هیچ سرنوشت محتومی را مشاهده نمی کرد بلکه شاهد ضمانت نظم و نظام جهانی بود. بنابراین، این نگرش، جبرگرایی346 نیست زیرا قدرت زنده، علیرغم تمام نظریه پردازی ها، دائما موقعیت محوری خود را حفظ می کند. سازگاری با قانون و پیروی از آن، مستلزم یک نیروی حیاتی است که هدفی را تحقق می بخشد نه مستلزم هرگونه ضرورت نسنجیده. این را دیکه347 می خواندند چنانکه در هند، ارته می نامیدند؛ اما مسیر آن، چرخۀ فرایند طبیعی است: به گفتۀ هراکلیتوس، “خورشید از حدود خود تجاوز نخواهد کرد؛ اگر چنین کند، ارینیان348، ندیمه های انتقام جوی عدالت، او را گیر خواهند انداخت”.349 به همین صورت، سوفوکلس350، تسلیم پرهیزکارانه را به قانون تقدیم می کند:
بخت من، همچنان هدایت کند
زندگی بیگناه را و پرواز کند
بی احترامی در قول یا فعل
تا همچنان از قوانین مقدر شده در بالا پیروی کند
که زادگاه شان، آسمان ملکوتی درخشان است.
آنها هیچ تولد فناشونده ای ندارند،
نیاشان، تنها کوه المپ است:
آنها هرگز در سرمای فراموشی نخواهند خفت،
خدا در آنها قوی است و پیر نمی شود.351
آخرین فرد از نسل تراژدی نویسان یعنی اوریپیدس352، طرفدار هر گونه شک و تردید و دوست هر گونه آشوب و بلوا، این نیایش به نحو حیرت انگیزی آرام و صمیمانه را در دهان هکوبای353 خود می گذارد:
تو ای پایۀ ژرف جهان و عرش بلند،
بالای جهان، هر کس تو هستی، ناشناخته
و گمان سخت، زنجیرۀ اشیایی که هست،
یا دلیل دلیل ما؛ خدا به تو
من مدح و ثنای خود را بلند می کنم، در حالی که جادۀ ساکت را می بینم
که عدالت را می آورد پیش از آنکه قدم در مسیر پایان نهاده شود
برای تمام چیزهایی که نفس می کشند و می میرند.354
تاملات اولیۀ یونانی، که در صدد کشف یک ارخه355 (یک وحدت اولیه و قدرت اولیه در یک شخص) برآمد، در نهایت به یک قانون غیرشخصی، زنده از جانب خدا و کیهانی پی برد. امر الوهی، τὸ Θείον، بیش از پیش، جای خدایان را گرفت. پس از این، رواقیون، آخرین نتیجه را گرفتند: Heimarmene یعنی آنچه تخصیص داده می شود یا سرنوشت، لوگوس و خرد کیهان است که تمام چیزها موافق با آن، پیش می روند. کلیانتس356 به درگاه پپرومن357 مقدر شده دعا می کند. اما حتی این برداشت از ایدۀ سرنوشت، همانند ضرورت در کلام تراژدی نویسان و فلاسفۀ پیش از سقراط، تجرید کمی داشت. با این حال، جوهرۀ جهان ، همواره قدرت است اما اینک، یک قدرت فطری و کامن است؛ یک روح جهانی یا به عبارت بهتر، یک “جسم سیال” که در درون جهان، ساکن است، “خصوصیت و ماهیت امور الوهی، که در جوهرۀ عناصر مختلف، منتشر است”.358 نهایتا همزمان با عصر ژولیان کافر359 ، قدرت الوهی و ضرورت آفرینش گر طبیعت، مطلقا یکی بودند: “گفتن اینکه خدا روی خود را از شر برمی گرداند شبیه این بیان است که خورشید خود را از نابینا پنهان می کند.”360

مطلب مرتبط :   عقاب، خورشید، مظهر، شاهین، پرنده، شمسی

4.برداشت نظری از قدرت که تاکنون ارائه شد، دارای یک ویژگی به نحو بارزی کیهان شناختی است؛ اما مفهوم و اهمیت روان شناختی نیز دارد. قدرتی که در درون انسان عمل می کند، قدرت خاصی به حساب می آید که در یک رابطۀ ویژه با دارندۀ آن، به هستی خود ادامه می دهد نه “روح” او در معنایی که برای ما مانوس است. این، قدرت خود اوست گرچه با این وجود، برتر از اوست.
مویرا361 پیش از آن که نیروی سرنوشت شود، بخت شخصی انسان بود و این امر حتی تابه امروز در میان یونانیان امروزی به عنوان میرا362 باقی مانده است. Hamingjaدر میان آلمان ها نیز روح نبود بلکه عبارت بود از قدرتی که در انسان و بر وی حکم فرماست. روح به هیچ وجه، یک مفهوم ابتدایی نیست و حتی زمانی که ذهن انسان ابتدایی شروع به نظریه پردازی دربارۀ آن کرد، عموما ایدۀ روح را درک نکرده بود. ما خود دربارۀ ویژگی های جسمانیمان سخن می گوییم و هرگاه بخواهیم می توانیم این ویژگی ها را “به اثبات برسانیم”. اما از سوی دیگر، آنچه را که ما مطلقا شخصی و مربوط “روح” قلمداد می کنیم، از نگاه انسان ابتدایی، امری عملا ذاتی انسان و البته برتر از او و در هر حال، متمایز از او به نظر می رسد. سرخپوست، بر اساس تصورات خودش و تصورات ما، ممکن است بسیار شجاع باشد اما اگر او جادو و تعویذ جنگ یعنی نیروی انباشته به منظور جنگ نداشته باشد شجاعتش هیچ سودی ندارد. هر گونه شیئ مادی یا جسمانی می تواند قدرت را مقید کند. همین اوضاع و شرایط است که به عنوان “جوهرۀ روح”363 انجامیده است.364