صحنه سوم
نور

کاوه:قراره از شنبه مشغول شیم
مژده:خداروشکر
کاوه:کارکه تموم شد حتماً بچهها رو ورمیداریم میریم شمال
مژده:آخ چه فکر خوبی…امروز مبینا اومده میگه مامان چرا ما تا الان دریا نرفتیم
کاوه:چی گفتی؟
مژده:گفتم حتماً میریم عزیزم تا الان پیش نیومده …ماشینمون که فروختیم با چی بریم شمال؟می گه با موتور بابا، گفتم که از موتور میترسم بابا حتماً باید ماشین بخره تا بریم شمال
کاوه:حتماً میریم..
مژده:از کی باید بری؟
کاوه:گفتم که شنبه
مژده دلش را میگیرد و مینشیند
کاوه:چی شده؟
مژده:هیچی الان خوب میشم
کاوه:میخواهی بریم دکتر؟
مژده:نه الان خوب میشم…حالت تهوع دارم
کاوه:حاملهای؟
مژده:نمیدونم…حالم داره بهم میخوره؟
کاوه:پاشو…پاشو بریم دستشویی
تاریکی

صحنه چهارم
نور
دکتر:همسرتون چرانیومدن؟
مژده:نتونستن چند روزی میرن سریه کار جدید نتونستن مرخصی بگیرن
دکتر:شغلشون چیه؟
مژده:برقکاری ساختمون
دکتر:شما خودتون هم کار میکنید؟
مژده:میرم خونههای مردم برای نظافت؟
دکتر:بهتون نمیخوره؟
مژده:چرا؟
دکتر:ببخشید…سن تون؟
مژده:سی و شش
دکتر:نمی خواهید همسرتون اینجا باشن
مژده:نه…دارید نگرانم میکنید
دکتر:ما همه آزمایشات رو انجام دادیم…شما یک تومور بدخیم توشکمتون دارید که تقریباً همه شکم رو اشغال کرده اگر زودتر متوجه میشدیم خیلی کارها میشد کرد ولی الان دیگه خیلی دیره
مژده:دارم میمیرم؟
دکتر:عمر دست خداست
مژده:چند وقت دیگه؟
دکتر:ما همه کاری که از دستمون بر بیاد رو انجام میدیم تا …
مژده:چقدر دیگه زندهام؟
دکتر:خیلی کم
مژده:شش ماه؟
دکتر:کمتر
مزده:سه ماه؟
دکتر :همین حدود یا شاید هم کمتر…پدرو مادر دوست داره بچه هاشون دکتر بشن ولی نمیدونن که بچهها شون تو چه دردسری میافتن …باید بشینن جلوی یه آدم و بهش بگن تو چند وقته دیگه می میری…اگر بخواهید میتونید پیش چند تا دکتر دیگه هم برید
مژده:اوناهم همین رو میگن؟
دکتر:آب میل دارید؟…دکتر لیوان را پر میکند دوهفته یکبار به من سر بزنید
تاریکی

صحنه پنجم
نور
کاوه:کم خونی؟
مژده:آره
کاوه:چیکارباید بکنی؟
مژده:جیگر باید بخورم
کاوه:آخ…جیگر من برای چند روز بسه؟
مژده: جیگرتو رو قبلاً خوردم…باید بگردم جیگر پیدا کنم
کاوه:…
مژده:ناراحت شدی؟ یه سری قرص آهن هم باید مصرف کنم
کاوه:خریدی؟
مژده:میگیرم…کار خوب پیش میره
کاوه: آره پنج طبقه است
مژده:پس حالا حالا سرکاری…
کاوه:دیگه نباید بری سرکار
مژده چرا؟
کاو ه:چون من میخوام…برای چی باید بری! بچهها رو بزرگ کن …قرارمون هم این بود که تا من سر کار نرفتم تو بری…
مژده:…
کاوه:همه چی درست میشه …ماشین میگیریم…جمعه ها میریم بیرون، باشه…مژده …بگو باشه…
تاریکی

پرده دوم
صحنه اول
صدای مژده:فکر میکنم…فکر میکنم…به زندگیام فکر میکنم تنها زمانی که مرگ در خونه آدم رو میزنه شروع میکنی به فکر کردن به زندگیات …حتی اگر زندگی جهنم باشه باز دوست داری زندگی کنی باز دوست داری که تاریکی قبر رو تصور نکنی …این مدت رو فقط میخوام فکر کنم.من دارم میمیرم
نور
مژده روی زمین دراز کشیده است و به سقف نگاه میکند
تاریکی
صدای مژده:باید برای بچهها خودم یکی رو پیدا کنم هم بچهها راضی باشن هم کاوه و از همه مهمتر خودم، دلم میخواد یه نفر رو ببینم دلم میخواد قبل از اینکه بمیرم بهش بگم که دوستش داشتم دلم میخواد بهش بگم، دلم میخواد این چند وقت اونطور که دوست دارم زندگی کنم
نور
مژده خانه را با دقت و ظرافت تمیز میکند عکسی از خانواده را روی دیوار میگذارد کاوه وارد میشود
کاوه:اوه…مهمون داریم؟
مژده:نه …
کاوه:تولد بچههاست؟
مژده:نه …هیچ وقت تاریخ های مهم یادت نمیمونه سعی کن از این به بعد حفظشون کنی
کاوه:تا تو هستی من خودم رو به زحمت نمیاندازم…حالا بگو چه خبره؟
مژده:هیچ خبری نیست …خونه تمیز باشه بده؟
کاوه:چند وقته نمیری سرکار دلت برای تمیز کردن تنگ شده؟
مژده:آره…تو فکر یه ماشین لباسشویی هم باش
کاوه:آره ..باید به این سمساری بسپارم…بچه ها کوشن؟
مژده:خونه مامان
کاوه:شب میمونن؟
مژده:آره
کاوه:سیگار رو اینا چی؟
مژده:به مامان گفتم که زیاد نکشه
کاوه:تو قرصهات رو میخوری؟
مژده:آره..خیالت راحت…خسته ای؟
کاوه:ای چطور؟
مژده:پاشو شام بریم بیرون؟
کاوه:فست فود؟
مژده:آره
کاوه:نه…
مژده:آره…دوتایی بریم زود بیایم
کاوه:تو یه جوری شدی ها
مژده:من همون جوریام، پاشو بریم.
تاریکی

صحنه دوم
نور
مادر:این همسایه پایینی اومده بود میگفت دخترت باز برای نظافت میآد؟
مژده:چی گفتی؟
مادر:گفتم ازش می پرسم
مژده:بهش بگو نه
مادر:خودم هم از دست و پا افتادم همه جام درد میکنه نمی تونم به همه کارهای خونه برسم
مژده:به شوهرت بگو کارگر بگیره،اون که دستش به دهنش میرسه
مادر:وقت گرفتم فردا برم دکتر
مژده:…
مادر:کارِ خونه هم که تمومی نداره سیاه خبر…تو بهتری؟
مژده:خوبم
مادر:به احمد میگم باید بریم سمت دماوندی…لواسونی زندگی کنیم اینجا هوا دیگه داغونمون کرده…انقدرهم تهران شلوغ شده که حد و حساب نداره از همه جا داره آدم میریزه بیرون…تلویزیون که بعضی موقع ها هندوستان رو نشون میده به احمد میگم نگاه کن تهران هم داره شبیه اونجا می شه …
مژده:آدم تو سن و سال تو باید شلوغی رو دوست داشته باشه
مادر:من چیام به آدمیزاد رفته
مژده:هیچی ات
تاریکی

صحنه سوم
صدای مژده:تنهایی…تنهایی…هیچ موقع تا این اندازه تنها نبودم
نور
فرهاد:خیلی تغییر نکردی
مژده:ولی تو خیلی تغییر کردی
فرهاد:خوب یا بد
مژده:مسلماً خوب
فرهاد:اوه مرسی
مژده:تو اول از زندگیات بگو
فرهاد:تو یه شرکتم که کارهای خدمات بیمه انجام میده…راضی ام
مژده:زنتم خوشگله…
فرهاد:آره اون عکسی که تو دیدی رو همین چند وقته پیش گذاشتم
مژده:بچهات چند سالشه؟
فرهاد:پنج
مژده:همین یه دونه رو دارید؟
فرهاد:آره
مژده:دیگه نمیخواهید ؟
فرهاد:نه همین یه دونه رو بزرگ کنیم هنر کردیم
مژده:چرا تو که وضعات خوبه
فرهاد:به وضع خوب نیست بچه زیاد دردسره
مژده:ولی من عاشق بچهام دوست داشتم هفت هشت تا بچه دورم رو بگیره
فرهاد:کاش دانشگاه میرفتی…عاشق ادبیات بودی…
مژده:هنوزهم هستم
فرهاد:دیر نیست مگه چند سالته؟
مژده:حال و حوصله دیگه نمونده
فرهاد:مهم علاقه است که تو داری
مژده:فکرنمیکردم بیایی
فرهاد:چرا؟
مژده:نمیدونم از عکس هاتون معلوم بود که زندگی خوبی دارید
فرهاد:خوب دارم
مژده:دوستش داری؟
فرهاد:آره خیلی
مژده:دیگه خیلی نیست چون اگر دوستش داشتی نمیاومدی
فرهاد:بیشتر اومدم ببینم بعد از این همه سال چی شده که یه دفعه خواستی من رو ببینی
مژده:…
فرهاد:مژده
مژده:هنوزم صدام میکنی دلم می لرزه
فرهاد:با شوهرت دعوات شده؟
مژده:نه بابا…اتفاقاً خیلی هم باهم خوبیم
فرهاد:پس چی شده؟
مژده:میخوام یه مدتی ببینمت
فرهاد:آخه تو شوهرداری من …
مژده:میدونم تکرارش نکن…یه رابطه معمولی میخوام
فرهاد:میخوای بریم؟
مژده:نه…اینجا زیاد میایی؟
فرهاد:ای گه گُداری سر میزنم یه قهوه ای چیزی می خورم
مژده:جای قشنگیه
فرهاد:آره منم خیلی دوستش دارم،بگم چیزی برات بیاره
مژده:آره هرچی تو خودت انتخاب کردی منم میخورم
فرهاد:قهوه اش بد بود؟
مژده:من زیاد قهوه خور نیستم …ولی بد نبود
فرهاد:اگر بگم روز نیست به تو فکر نکردم دروغه
مژده:…
فرهاد:بعد از اینکه شوهر کردی من دیگه نتونستم تو اون کوچه بمونم
مژده:یادته چقدر پشت سر من و مامانم حرف بود
فرهاد:..
مژده:اسم زنت چیه؟
فرهاد:رویا
مژده:اسم بچه ات؟
فرهاد:امیرپارسا
مژده:اسم شو تو گذاشتی یا زنت؟
فرهاد:جفتمون من امیر دوست داشتم اون پارسا
مژده:چقدر تو پارک همدیگر رو میدیدیم از ترس همسایهها میرفتیم پشت شمشادها تا کسی ما رو نبینه
فرهاد:حرفهای اون موقع رو نزن
مژده:چرا؟
فرهاد:نزن دیگه من حالم بد میشه
مژده:هرجور راحتی
فرهاد:هنوز نمیخوای بگی چرا من رو میخوای ببینی؟
مژده:…
فرهاد:نگو! من که اومدم
مژده:میشه بهت زنگ زد؟
فرهاد:آره
مژده:وقتش مهم نیست؟
فرهاد:نه
مژده:بهت اعتماد داره؟
فرهاد:آره
مژده:پس معلومه خیلی دوستت داره
تاریکی

صحنه چهارم
نور
مادر:بچه ها رو حموم کردم یه چیزهای خوردن و خوابیدن
مژده:به زحمت افتادی
مادر:با ادب شدی
مژده:بده تشکر میکنم
مادر:تشکرت رو نمیخوام
مژده:خواهش میکنم شروع نکن
مادر:آخرین باری که من رو بغل کردی یادته…
مژده:…
مادر:آدم مار بشه مادر نشه
مژده:وای مامان تو رو خدا بس کنید
مادر:تمام کارهای تو رو میکنم تا تو به قروفرت برسی
مژده:مامان
مادر:کوفت
مژده:از اون اول همه کارهات با منت بود
مادر:عین اون بابای گوربه گورت میمونی که انگشتام رو عسل میکردم میذاشتم دهنش بازم گاز می گرفت
مژده:مامان…من چی گفتم؟چرا اینقدر پشت سر بابا حرف میزنی؟
مادر:زبونت نیش عقربه
مژده:من تشکر کردم
مادر:فکر میکنی من خرم رو پیشونی من نوشته خر…تشکر کردم
مژده:…
مادر:بچه چیه…والا
مژده:چی بگم مادر…چی بگم
مادرخارج می شود مژده بروی زمین می نشیند
تاریکی
پرده سوم
صحنه اول
صدای مژده:چقدر راحت میشه از این چیزها گذشت،راحت از کنار مغازهها رد میشم بدون اینکه بخوام حسرت خریدن شون رو بخورم،چقدر دست و دل باز شدم راحت میبخشم راحت علاقمند می شم هر روز به چیزی نزدیک میشم که فکر میکردم خیلی دیر به من میرسه .چرا دلم نمیخواد به بقیه بگم دارم میمیرم
نور
مژده رو به پنجره ای ایستاده است و به بیرون نگاه میکند
تاریکی.نور
ناهید:بهتری؟
مژده:آره
ناهید:میخوای آژانس بگیرم بری خونه؟
مژده:نه …خوبم
ناهید:رنگ تو صورتت نیست
مژده:هیچی نیست
ناهید:چیزی شده به من نمیگی…
مژده:نه چیزی نشده
ناهید:چرا یه چیزی هست
مژده:وای ناهید…بسه کلافهام کردی
ناهید:خاک تو سرت …خوب بگو چه مرگته
مژده:گفتم که هیچی نیست…یه بار میگند دیگه
ناهید:یه دفعه میافتی وسط اتاق خوب آدم وا میره دیگه…یه دفعه که آدم اینجوری نمی شه
مژده:من میشم
ناهید:…
مژده:با گوشیات میشه رفت فیس بوک؟
ناهید:اوه…فیس بوک باز شدی…نکبت چرا من رو اد نکردی؟
مژده:میشه رفت یا نه؟
ناهید:نه…
مژده:اگر یکی مثل کاوه از تو خواستگاری کنه تو جوابت چیه؟
ناهید:خفه شو…خاک تو سرت
مژده:جدی دارم می پرسم ازت
ناهید:میگم نه
مژده:چرا؟
ناهید:اون آدمی که تو رو گرفته معلوم خیلی احمقه …من باهاش زندگی نمیکنم
مژده:خواهش میکنم مثل آدم جواب بده
ناهید:وا…مژده این چه سوال احمقانه ایه
مژده:یک کلام بگو آره یا نه
ناهید:چی بگم؟واسه چی این سوال رو میکنی؟
مژده:میخوام مطمئن بشم؟
ناهید:درباره چی؟
مژده:میخوام براش زن بگیرم
ناهید:خاک تو سرت…
مژده:خاک تو سرت نداره…
ناهید:زده به سرت…احمق
مژده:آره دیونه شدم
ناهید:چرا آخه (با خنده)
مژده:فکرها تو بکن به هم جواب بده آره یا نه رو حتماً به هم بگو
ناهید:میخواهی هوو بیاری سر خودت
مژده:آره…
ناهید:شوهر تو زیر خرج تو زاییده
مژده:تو جوابت رو بده
مژده دوباره از درد به خود میپیچد
ناهید:چی شد؟دوباره حالت بد شد؟
مژده:آره…
جلوی دهانش را میگیرد و خارج میشود
تاریکی

صحنه دوم
نور
مژده:خونه قشنگی داری
فرهاد:سلیقه رویاست
مژده:معلومه به تو نمیاد این همه خوش سلیقه باشی
فرهاد:بشین
مژده:کی برمیگردن؟
فرهاد:آخر شب فردا امیر پارسا باید بره مدرسه
به هم خیره میشوند لبخندی میزنند
فرهاد:از دفعه قبل که دیدمت لاغرتر شدی
مژده:دارم سعی میکنم بشم همون مژده چند سال قبل…اون موقع که تو دوستم داشتی
فرهاد:دیگه مثل اون موقع نمیشی
مژده:آره دارم الکی تلاش میکنم
فرهاد:یه چیز بپرسم؟
مژده:آره حتماً
فرهاد: آره…نگران نیستی که شوهرت بفهمه؟
مژده:راستش نه…تو نگرانی که زنت بفهمه؟
فرهاد:آره راستش رو بخوای
مژده:میخوای من برم؟
فرهاد:نه بابا…موضوع الان نیست کلاً میگم
مژده:من تو باید همهاش دزدکی همدیگر رو ببینیم
فرهاد:آره از اون اول رابطه مون قایمکی بود
مژده:یادته میخواستی موهام رو ببینی؟
فرهاد:چه مصیبتی کشیدیم،خواهرم رو یادته؟
مژده:فریبا؟حالش چطوره؟
فرهاد:خوبه…شوهرکرد و رفتن کانادا
مژده:بچه داره؟
فرهاد:نه بچه دار نشد
مژده:آخی…
دوباره به هم خیره میشوند و دوباره لبخند میزنند.
فرهاد:میخوام یه چیزی بهت بگم میترسم ناراحت بشی
مژده:نه نمیشم هرچی دوست داری بگو
فرهاد:مطمئن؟
مژده:آره بگو
فرهاد:ولش کن…
مژده:آه…بگو یا نباید میگفتی یا گفتی دیگه بگو
فرهاد:یه احساسی بهم میگه وضعیتت خوب نیست
مژده:وضیعیت چی؟
فرهاد:مالی،خونوادگی…
مژده:احساست بهت دروغ میگه
فرهاد:نه نمیگه
مژده:…
فرهاد:هرکمکی از دست من برمیاد بگو
مژده:فرهاد…این حرفت یعنی چی؟
فرهاد:حاضرم هر کمکی که از دستم برمیاد رو انجام بدم
مژده:یعنی فکر میکنی من به خاطر این اومدم سراغت که بهت نیاز مالی داشتم؟
فرهاد:…
مژده:جواب بده
فرهاد:…
مژده:یعنی من رو انقدر ذلیل دیدی
فرهاد:تو بعد از این همه سال اومدی میخوای من رو ببینی …من نباید بفهمم چرا؟
مژده:دوست داشتن چه دلیلی می خواد؟
فرهاد:چرا اون موقع نگفتی دوستم داری؟
مژده:…
فرهاد:یه نگاه به خودمون کردی؟
مژده:که چی؟
فرهاد:به اینکه چیکار داریم میکنیم؟داریم کی رو گول میزنیم؟داریم به کی دروغ میگیم؟
مژده:…
فرهاد:چرا جواب نمیدی؟
مژده:چی بگم؟
فرهاد:بگو بعد از این همه سال چرا برگشتی؟
مژده:نمیتونم بگم
فرهاد:چرا؟
مژده:چون اگر بهت بگم همه چی خراب می شه
فرهاد:تو الان داری بیشتر شرایط رو خراب میکنی
مژده:کاش میتونستم بهت بگم
فرهاد:بگو…
مژده:نمیتونم فرهاد…نمی تونم بگم
دوباره بهم خیره میشوند
فرهاد:کاش برنمیگشتی؟
مژده:من میخوام برم
فرهاد:میرسونمت
مژده:میخوام تنها برم
فرهاد:خودم میرسونمت
مژده:کاش میگفتم این حرفها رونزنی
فرهاد:ناراحتت کردم؟
مژده:…
فرهاد:بریم…
تاریکی
صحنه سوم
نور
دکتر:قرار بود هردوهفته یکبار بیاین خانم فلاح الان یک ماه گذشته
مژده:اومدنم دردم رو دوا میکنه؟
دکتر:ناامیدی از سم برای شما خطرناکتره …با امید میشه این بیماری رو به زانو دراورد
مژده:نه اتفاقاً اینکه بدونی کی میمیری لذت بخشِ
دکتر:جالبه…اکثراً عکس این رو میگن…همه کار میکنند تا زنده بمونن
مژده:منم از زندگی بدم نمیاد ولی دیگه چیکار میشه کرد.
دکتر:خانوادهتون میدونند؟
مژده:تنها کسی که میدونه شمایید آقای دکتر
دکتر:چرا به بقیه نمیگید؟حداقل همسرتون
مژده:میخوام سورپرایزش کنم…اینجوری بیشتر برام گریه میکنه
دکتر:رابطهتون با همسرتون چطوره؟
مژده:خیلی خوبه…خیلی آدم خوبیه…همدیگر رو اذیت نمیکنیم
دکتر:میخواید یه دوره شیمی درمانی رو امتحان کنید؟
مژده:نه اصلاً من دیگه به این چیزها نیازی ندارم
دکتر:چرا؟
مژده:اینجوری بهتر میتونم این روزها رو سپری کنم،تازه خرجش هم برای همسرم سنگینِ
دکتر:ولی من قسم خوردم که هرکاری برای کسی که به من مراجعه میکنم انجام بدم
مژده:من به قسم شما احترام میذارم ولی این خواسته منِ، نمی خوام تو بیمارستان بمیریم اینجوری توذهن بچههام یه مادر کچل نقش نمیبنده درضمن حالم از محبتهای که به یک آدم در حال مرگ میشه بهم میخوره
دکتر:پس چرا دوباره اومدی؟
مژده شما تنها کسی هستید که میدونید من دارم میمیرم ودر این باره فقط میتونم با شما صحبت کنم
دکتر:اگر هیچ کاری نتونم بکنم میتونم به حرفهات گوش بدم
مژده:خودش کمک بزرگیه…
دکتر:…
مژده:مردن سخته؟
دکتر:نمیدونم …یکسری آدم خیلی راحت مردن و یکسری خیلی سخت
مژده:به نظر شما من جز کدوم دسته ام؟
دکتر:بستگی داره چه جور زندگی کرده باشی؟
مژده:اونجور که دلم خواست زندگی نکردم
دکتر:…منم مثل شما نمیدونم…
مژده:فقط یک چیز رو میدونم من از مردن نمی ترسم
دکتر:یه مقداری مسکن تجویز میکنم ،مصرف کن شاید دردت رو کمتر کنه
مژده: تحمل اش میکنم میخوام خستهاش کنم
تاریکی

صحنه چهارم
نور
مژده:فردا شب ناهید میاد اینجا
کاوه:…
مژده:خیلی وقته مهمون نداشتیم
کاوه:آره خوب کردی دعوتش کردی
مژده:تو نمیخوای کسی از دوستات رو دعوت کنی
کاوه:برای فردا شب؟
مژده:نه کلاً میگم
کاوه:نه
مژده:بدنیست یکم از این پیلهای برای خودت درست کردی بیای بیرون با چند نفر رفت و آمد کنی
کاوه:من خیلی اهل رفت و آمد نیستم…دوست برای بیرونه
مژده:نه من قبول ندارم
کاوه:نداشته باش
مژده:بداخلاق..فردا ناهید اومد یه کم بگو بخند عنق نباشیها
کاوه:چشم
مژده:آدم باید تا میتونه معاشرت کنه
کاوه:اوه…یادم نبود
مژده:زهرمار دارم جدی میگم
کاوه:نگفتی دلیل اومدنش چیه؟
مژده:هیچی همین جوری
کاوه:میخوای من دیر بیام؟
مژده:نه برای چی؟تو هم باید باشی
کاوه:اون دوست توئه
مژده:باشه…دوست تو هم هست
کاوه:…
مژده:ازش خوشت نمیاد؟
کاوه:یه جوریه
مژده:چه جوریه؟
کاوه:نمیدونم یه طوریه دیگه
مژده:میخوای بگم نیاد
کاوه:نه بابا…دیگه بهش گفتی…بذار بیاد…یه شب دیگه
مژده:تو یه بار دیدیش بیشتر ببینیش حتماً ازش خوشت میاد…
کاوه:…حالا چرا باید ازش خوشم بیاد؟
مژده:چون دوست منه…من فردا صبح میرم سر خاک بابام
کاوه:میخوای منم بیام
مژده:نه خودم میرم.
تاریکی

صحنه پنجم
نور
مژده بر سر خاک پدرخود نشسته است دسته گل سفیدی را روی قبر می گذارد
تاریکی
پرده چهارم
صحنه یکم
صدای مژده:چرا غمگین نیستم…؟باید غمگین باشم ولی نیستم همه آدمهای که تو بیمارستان یا تو خونه منتظر عزرائیل نشستهاند نمیتونن خوشحال باشن اونها با غمگین بودنش خودشون رو آماده سفر میکنن…دیگه بچههامو نمیبینم خدایا چی میشه؟من بچهها رو پیش کی بذارم؟
نور
مژده روی تخت نشسته است و بیرون را نگاه میکند نوری شبیه نور آفتاب دیوار صحنه را روشن کرده است.
تاریکی.نور
فرهاد:از دست من ناراحتی؟
مژده:خیلی
فرهاد:ببخش
مژده:چی رو …اینکه به من توهین کردی
فرهاد:معذرت میخوام !
مژده:فکر کردی اومدم گدایی
فرهاد:ببخش…وقتی دیدم دوباره پیغام گذاشتی و باز میخوای من رو ببینی بال دراوردم
مژده:نمی خواستم بیام..اومدم تا باهات حرفهای آخر مو بزنم
فرهاد:حرفهای آخر چی رو …مژده من تازه تو رو پیدا کردم ما میتونیم مثل دوتا دوست بمونیم
مژده:لازم نکرده…اینجا قرار گذاشتم چون روزی که بهت گفتم میخوام شوهر کنم همین جا بود
فرهاد:آره این پارک مزخرف…آخرین بار همون موقع اینجا بودم چقدر عوض شده همه چی…
مژده:…
فرهاد:میخوای بریم تو کوچهی دوری بزنیم شاید از همسایه های قدیمی کسی باشه هنوز
مژده:نه حالم از این کوچه بهم میخوره
فرهاد:میخوای بریم یه جای یه چایی چیزی بخوریم
مژده:نه همین جا میشینیم من زود باید برم
فرهاد:چی میخوای بگی؟
مژده:از روزی که دیدمت دلم لرزید هنوزم این حس رو بهت دارم
فرهاد:…
مژده:اومدم بهت همین رو بگم
فرهاد:چرا اون موقع نگفتی…چرا اون موقع این جمله رو نگفتی…
مژده:نمیتونستم بگم
فرهاد:حالا دیر نیست؟
مژده:چرا خیلی دیره
فرهاد:حالا میخوای چیکار کنی؟
مژده:…
فرهاد:مژده…میخوای چیکار کنی؟
مژده خارج می شود
فرهاد:مژده مژده
تاریکی

صحنه دوم
نور
مژده درب اتاقی را می بندد وارد می شود
ناهید:خوابیدن؟
مژده:آره
ناهید:ماشاا…خیلی شیرین ان
مژده:لطف داری
ناهید:امروز خیلی خسته شدی ها!
مژده:نه بابا چیکار کردم مگه…کاوه خیلی کمکم کرد
ناهید:آره…شوهرت آشپزی هم بلده؟
کاوه:آشپزی که نه من یکم تو آماده کردن غذا کمک اش کردم
ناهید:خیلیها همین کارو هم نمیکنن
مژده:کاوه یه مرده ایده آلِ…خونه تمیز میکنه ،آشپزی میکنه از بچهها مراقبت میکنه
کاوه:اگر یکی از این کارها رو نکنم ایده آل نیستم
ناهید:مژده همش از شما تعریف میکنه
کاوه:خوب یا بد؟
ناهید:خوب
کاوه:اوه…
مژده:چرا میوه پوست نمیکنی؟
ناهید:خوردم…خیلی خوردم…همه چی خوب بود میشه یه زنگ بزنی آژانس
مژده:بعید می دونم این آژانسی الان ماشین داشته باشه
ناهید:ای وای چیکار کنم؟
کاوه:تاکسی تلفنی
ناهید:آره…فکر خوبیه
مژده:نه سه تایی میریم موتورسواری
کاوه:جداً میخواهی سوار موتور بشی؟
مژده:آره…
کاوه:مطمئنی مژده…نمی ترسی؟
مژده :نه بریم…هم ناهید رو میرسونیم…هم موتورسواری کنیم
تاریکی

صحنه سوم
نور
مژده:دیدی چه دختر خوبیه؟
کاوه:ای…به تو نمیرسه
مژده:زهرمار…داری خرم میکنی؟
کاوه:نه جان تو…
مژده:جون خودت
کاوه:دیدی موتور ترس نداشت؟
مژده:شوهرش تو تصادف مرده
کاوه :چرا دیگه شوهر نکرده؟
مژده:نمی دونم …یه چیزهای میگه ولی خیلی بیاهمیته…خیلی دختر ماهیه
کاوه:لاغر شدی ..رنگت هم زرد شده تو رو خدا یکم به خودت برس
مژده:…
کاوه:چه خوب که هستی…بذار وضعیتم یکم روبراه بشه ببین چه زندگی برات بسازم
مژده:…
کاوه:چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
مژده:تو وقتی از آرزوهات حرف میزنی خیلی جذاب میشی
کاوه:تازه متوجه این شدی؟
مژده:آره
کاوه:…
مژده:چقدر موتورسواری کیف داد
کاوه دستش را به سمت مژده دراز می کند مژده از درد به خود می پیچد
کاوه:چی شد؟مژده مطمئنی این مریضیات کم خونیه؟خودم فردا باید با دکترت صحبت کنم باید بریم یه دکتر دیگه ببیندت
مژده:نه بابا نمیخواد برو قرصهامو بیار
تاریکی

صحنه چهارم
مادر، کاوه، ناهید بالای قبری ایستادهان دسته گل سفید را روی قبر میگذارند.
تاریکی مطلق

]]>