دانلود پایان نامه
در18دی1315در نجف آباد شهری در غرب اصفهان به دنیا آمد.جهان سلطان مادرش در شعر حافظه ای قوی داشت و بسیار زیبا مثنوی می خواند.پدرش حسینعلی در بازار شاهراه مغازه ی پارچه فروشی داشت.آن ها در محلّه ی کوچه شاه زندگی می کردند.بهرام دو خواهر و یک برادر بزرگتر از خود داشت:خانم آقا هفده سال بزرگتر از او،عزیزالله سیزده سال بزرگتر و ایران نه سال.بهرام با شعرخوانی های مادرش به شعر و ادب علاقمند شد و در همانجا ساقه های ذوق و هنر نویسندگی در او جوانه زد.
مهرماه1322بهرام به دبستان دهقان نجف آباد رفت و در خرداد1328دوره ی ابتدایی را با معدل83/17به پایان رسانید.سپس یک سال از دوره ی دبیرستان را در دبیرستان دهقان نجف آباد با معدل53/17گذراند.او در تمام این سال ها دانش آموز ممتازی بود.
زندگی در اصفهان
سال1329حسینعلی خانواده اش را راهی اصفهان کرد تا ایران ،دختر دومش،بتواند به تحصیل خود بهتر ادامه دهد. آن ها پس از مدتی که در خانه ای استیجاری به سر بردند،سرانجام در کوچه ی عارف خیابان شیخ بهائی خانه خریدند.بهرام برای ادامه ی تحصیل در دوره ی دبیرستان در مدرسه ی ادب ثبت نام کرد و این در شکل دادن مسیر زندگی او در آینده نقش بسزایی ایفا کرد،زیرا در اینجا بود که با بسیاری از چهره های ادبی آن روزگار همنشین شد. از جمله محمّد حقوقی،شاعر و منتقد،که از صمیمی ترین دوستان او در این مدرسه بود و یا حسین عریضی،مدیر مدرسه،که خود از فضلای آن زمان اصفهان و مترجم زبان فرانسه بود و سفرنامه ی شادن را ترجمه کرده بود و نیز جعفر مولانا زاده،محقق بزرگی،که همواره در رقابت علمی با بهرام پیشتاز بود و نمره ی الف کلاس می شد و از تمام این افراد مهم تر مشوق و راهنمای بزرگ بهرام در داستان نویسی،ابوالحسن نجفی،نیز در این مدرسه و از طریق یکی از معلّمان،ایرج پور باقر،با او آشنا شد.
در این سال ها بهرام به شدت تحت تأثیر آن محیط و دبیران و معلّمان خود به خصوص پورباقر قرار گرفت.وی مترجمی گیلانی الاصل و بر زبان فرانسه مسلّط وکتاب”ماندارن ها”ی سیمین دوبوار را ترجمه کرده بود و اطّلاعات خوبی در زمینه ی داستان نویسی و نویسندگی مدرن داشت.لذا معمولاً در اتاق او بین صادقی و دوستان صمیمی اش،منوچهر بدیعی و غلامرضا لبخندی،جلسات و نشست های ادبی برگزار می شد.
در این دوران بهرام چون استطاعت مالی برای خرید روزنامه نداشت با اسکندر چراغی،صاحب مغازه ی کتاب و روزنامه فروشی واقع در خیابان شیخ بهائی،توافق کرده بود که عصرها به جای او در مغازه روزنامه بفروشد و در مقابل شب ها هرکدام از روزنامه ها را می خواست با خود به خانه ببرد،با این شرط که صبح اول وقت آن را تحویل دهد.وی مسایل روز را از طریق همین روزنامه ها دنبال می کرد.سال های تحصیل او در مدرسه ی ادب همزمان شده بود با نهضت ملّی شدن صنعت نفت و حوادث مربوط به دولت مصدّق.با اینکه خانواده ی او در این جریان همه مصدّقی بودند اما بهرام عادت نداشت در بحث های سیاسی احساسی برخورد کند.
به هرحال دوران زندگی بهرام در اصفهان و تحصیل در مدرسه ی ادب و روزهایی که در دکّه ی روزنامه فروشی اسکندر گذراند به گفته ی خود او بهترین دوران زندگی او بود:
“دوران تحصیل و ایام جوانی از بهترین اوقات است.یادگارها،نشانه ها،اعمال،دوستان و بالاخره آثار این دوره و زمان جزو مهم و گرانبهای خاطرات زندگی است.مثلاً حالا من و ایرج و عباس با هم دوست هستیم.معلوم نیست چه آینده ای در انتظار ماست و در آینده آیا این دوستی برقرار خواهد بود یا نه؟من برای اینکه این روزگار خوش را – البته به طور فشرده و مختصر -تصور کنم باید عواملی که در بین ما حکمفرماست و جریان دارد را بنویسم”.(یادداشت های صادقی،5بعدازظهر روز جمعه مورخ8/8/1332)
درهمین دوران وی به تدریج باآثار نویسندگان نوجوی مشروطه و بعدازآن آشنا می شود و شعرهایی نیزمی سراید و با هفته نامه های “روشنفکر “و “امید ایران “به نامه نگاری و ارسال آثار با نام مستعار “صهبا مقداری” که بهم ریخته ی حروف نام خودش ،بهرام صادقی، است می پردازد.
زندگی در تهران
بهرام در سال1334در کنکور پزشکی به طور همزمان در دانشگاه های تهران و اصفهان پذیرفته می شود بنا به تصمیم خانواده راهی تهران می شود.اما دوری از خانواده به خصوص مادر،ضربه ی مهلکی به زندگی بهرام وارد می کند و او را دچار افت شدید درسی می کند.گویا وی چندان هم به این رشته ی تحصیلی علاقه ای نداشت و عشق حقیقی او همان ادبیات و نویسندگی بود. خود در نامه ای به ایرج مصطفی پور،از دوستان صمیمی اش در اصفهان،می نویسد:
“دیگر اینکه لفظ دکتر برای من خیلی ناراحت کننده است.نه حالا بلکه شش سال و ده سال دیگر هم.برای اینکه من دکتر نمی شوم دکتر هم نیستم. آنچه هستم همان است که تو”بهرام”می نامی و از این پس هم خواهی نامید”.
درسال1335،منوچهر بدیعی نیز در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران پذیرفته می شود و به تهران نزد بهرام می آید و هردو اتاقی حوالی خیابان آذربایجان اجاره می کنند. در تمام این سال هاگرچه بهرام در زمینه ی ادبیات و نویسندگی یکی یکی پلّه های ترقی را طی می کرد و در اوج بود اما در زمینه ی تحصیلی وضعیت مناسبی نداشت و حتی تا اخراج هم پیش رفت.در همین سال ها بود که به اعتیاد رو آورد.خودش در مورد حالات درونی و روحی خود در این دوران این گونه می نویسد:
“کسی که نمی داند چه بکند.می داند چه می خواهد و نمی تواند به چنگ بیاورد و کسی که بی پناه است و کسی که امید و هدف و اراده اش را از دست داده است. کیست که او را یاری دهد؟”(یادداشت های بهرام صادقی،سه شنبه مورخ15/8/1335)
و یا در جای دیگر روزی که برای دکتر اقبال،رئیس دانشکده ی پزشکی تهران،در آن زمان نامه نامه ای جهت اعلام نیاز برای دریافت کمک هزینه ی تحصیلی می برد،در دفتر یادداشت خود می نویسد:
“…من خود می دانم آدم زائدی هستم-آدم سرباری هستم.در سنّی هستم که هرکس حق دارد
به من بگوید کار کن نان ات را درآر.این ها را من می فهمم،اما بدبختی من همین است. مثل
اینکه مقدر شده است که نتوانم حتی یک قدم و یک لحظه به سوی یک کار مثبت بروم- نمی توانم بنویسم چه مرضی گریبانم را گرفته است.کسی نمی فهمد من با چه بی ارادگی وضعف و پوچی و احساس بیهودگی و بی هدفی سر و کار دارم. خیلی هولناک است”.(یادداشت های بهرام صادقی،یکشنبه مورخ27/8/1335)
1-4-1 فعالیت های ادبی بهرام صادقی
اولین فعالیت های مطبوعاتی بهرام در سال 1332با ارسال شعر به هفته نامه های روشنفکر و امید ایران آغاز شد،اما تحول مهم زندگی فرهنگی او زمانی بود که به پیشنهاد جواد امامی از سال1335با چاپ داستان به همکاری با مجله ی سخن پرداخت.این همکاری تا سال 1344ادامه یافت.او با چاپ این داستان ها در کنار چهره های مهم فرهنگی آن دوران خیلی زود به شهرت رسید.اینکه بهرام دانشجو با آن سن و سال کم مدام در جلسه های ماهانه ی سخن شرکت می کرد و نویسندگان مسن و مشهور آن دوره را چون دکتر ناتل خانلری ملاقات می کرد موجب تعجب دوستانش بود.حضور موفّق او در سخن موجب شد تا پس از مدت کوتاهی نشریه های فرهنگی ادبی دیگری مانند صدف،کیهان هفته(کتاب هفته)،فردوسی،جنگ اصفهان،جهان نو،فلک الافلاک و جگن از او دعوت به همکاری کنند.
تابستان سال1338در اتفاقی مهم،بهرام صادقی با دو دوست صمیمی خود،منوچهر بدیعی و ایرج مصطفی پور،به دعوت حمید مصدّق برای اولین بار به انجمن ادبی “صائب ” در اصفهان رفتند.در این انجمن تعدادی شاعر و داستان نویس هر هفته در مدرسه ی”صحت”کوچه ی “شازده ابراهیم” دور هم جمع می شدند و آثارشان را برای هم می خواندند.البته بهرام ئر هر جلسه ی انجمن که شرکت می کرد،اعضای آن و آثارشان را به شدت مورد انتقاد قرار می داد و با دید تمسخر به آن ها می نگریست.
اوج فعالیت های داستان نویسی بهرام بین سال های1335و1344بود و صد افسوس که از آن پس آن شعله ی فروزان رو به خاموشی نهاد.در این دوران بهرام ،مظهری از توانایی های یک نویسنده ی ایرانی در ادبیات بود.در فروردین1349انتشار مجموعه ای از داستان هایش با نام”سنگر و قمقمه های خالی”توسط انتشارات کتاب زمان تحولی مهم در ادبیات داستانی ایران بود.این کتاب در پژوهش حاضر مبنای تحلیل و تحقیق در مورد شیوه ی نویسندگی صادقی قرار گرفته است.داستان بلند”ملکوت”که نخستین بار در شماره ی12یکشنبه سوم دی1340در کیهان هفته(کتاب هفته)به چاپ رسیده بود ابتدا جزو مجموعه ی سنگر و قمقمه های خالی بود و بعد صورت کتابی مستقل به خود گرفت.ملکوت داستان بلند فلسفی است که به جهان نگاهی تاریک و بدبینانه دارد.در این داستان در فضایی کافکایی جهانی آفریده می شود به غایت عجیب و وهم آلود و رعب آور.سال1335 خسرو هریتاش در اقتباسی ادبی از این داستان بلند،فیلم سینمایی “ملکوت”را با بازیگری بهروز وثوقی و عزّت الله انتظامی ساخت.
دیگر آثار بهرام که در نشریه های مختلف به چاپ رسید”اقدام میهن پرستانه”،”شب به تدریج”،”ورود”،”49-50″،”آدرس:شهر”ت”،خیابان انشاد،خانه ی شماره ی555″،”چاپ دوم”،”نمایش نامه ای تک پرده ای”،”جاده ی رنگ باخته”،”سفر به آب ها”و آخرین داستان وی”وعده ی دیدار با جوجوجستو”هستند.
بخش مهمی از کارنامه ی ادبی بهرام صادقی مربوط به شعرهایی است که سرود.او ادبیات را از دوران کودکی قبل از آنکه نوشتن را در مدرسه بیاموزد با شعر شروع کرد.گرچه جاودانگی اش در ادبیات ایران به خاطر داستان های کوتاهش می باشد اما حتی زمانی که موفّق ترین داستان هایش را می نوشت شعر را رها نکرد.خود در این زمینه می گوید:
“نویسندگی را از شش سالگی آغاز کردم.در خود احساس چیزی را سراغ داشتم که در بچه های هم سن و سالم پیدا نمی شد.چیزی رنج آور و آزاردهنده…آن گونه سهمگین که قادر نبودم با کلمات رایجی که بر سر زبان مردم بود بازگو کنم.می باید ذهنیات خودم را در فرم و شکل دیگری بیان می کردم.شکل و فرمی که بعدها به چنگ آوردم.که همانا داستان و شعر بود.به مدرسه رفتم و خواندن و نوشتن آموختم و شب ها هنگام نظاره ی آسمان و ستاره،آن یورش ذهنی را بر روی کاغذ می آوردم.پیش تر از آنکه قصه بنویسم،شعر می گفتم.زمانی که به مدرسه نمی رفتم،با شعر الفت بیشتری داشتم.وقتی می گویم شعر،قصدم سرودن در اندازه ی ذهنی یک کودک است.کودکی با حساسیت های بیشتر نسبت به سن و سالش.به مدرسه که رفتم شعرهایم استحکام بیشتری یافت.در اصفهان بود که با اشعار شاعران نوپرداز آشنا شدم.جسته گریخته کتاب هایی به دستم افتاد.با خواندن همین کتاب ها بود که فرم و محتوای شعرهایم رنگ و وزن دیگری گرفت”.
در اصفهان در محیط فرهنگی و ادبی مدرسه ی ادب بود که بهرام به خوبی با نهضت شعری نیما آشنا شد،شیفته ی شعرهایش شد و از آن پس در بیشتر موارد،خواسته یا ناخواسته شعرهایی نیمایی سرود.دکتر ضیاء موحّد در مورد شیوه ی شاعری او می گوید:
“من بعدها نسبت به شعر او توجه پیدا کردم.می دانم شعر زیاد خوانده بود و از نظر اشراف بر شعر کهن و قدرتش بر زبان شعری از گلشیری بهتر بود.وقتی شعرهایی که از او باقی مانده با با شعرهای گلشیری مقایسه می کنی این را نشان می دهد.او به زبان شعری و وزن تسلط بیشتری داشت.گلشیری درباره ی وزن شعر کلی کار کرده بود و حتی نظریه می داد.اما وقتی شعر می گفت جاهایی وزن را می باخت.گمان نمی کنم بهرام صادقی جایی وزن را باخته باشد.ذهن او از این نظر قوی تر بود.شعرهای او به شدت تحت تأثیر زبان نیماست و شاید هیچ کس مثل او زبان نیما را خوب تقلید نکرده است.نیما اگر می خواست با زبانی شسته و رفته شعر بگوید همان چیزی از آب درمی آمد که بهرام در شعر”ظهر”ش می گوید.شعر ظهر نمونه ای عالی از زبان نیمایی است”.

مطلب مرتبط :   تحقیق درباره دی اکسید کربن، رفتار متقابل

1-4-2 خدمت سربازی در سروک یاسوج
در سال1344بهرام صادقی بدون نوشتن پایان نامه ی درسی به خدمت سربازی اعزام شد و دوره ی آموزش نظامی را درپادگان سلطنت آباد گذراند.اوکه دیگر داستان نویسی شناخته شده بوددرمراسم صبحگاهی شرکت نمی کرد و با بی میلی در کلاس های آموزش نظامی حضور می یافت.روند نزولی وحشتناکی که از سال ها قبل آغاز شده بود در این زمان باز هم ادامه یافت و اعتیاد همچنان ریشه های جسم و روحش را می سوزاند.
پس از پایان دوره ی آموزشی به سپاه بهداشت منطقه ی محروم سروک یاسوج منتقل شد.آن جا با دو پزشکیار،یک راننده و یک جیپ،اکیپی پزشکی را تشکیل داد و به مداوای بیماران آن منطقه ی محروم پرداخت. او طی چند ماهی که در این منطقه اقامت داشت با مردم محروم آنجا بسیار مهربان بود. دی ماه1345در همان جا خبر مرگ پدر را شنید.

1-4-3تحویل دیرهنگام پایان نامه ی درسی و اخذ درجه ی دکترای طبابت
بهرام بعد از پایان خدمت سربازی به تهران بازگشت.دل تنگی،یأس و اعتیاد موجب شد تا وضعیت شغلی اش را جدی نگیرد و برای مدت ها به همان کارهای نیمه وقت و موقتی قناعت کند.مدت کوتاهی در یک درمانگاه حوالی میدان قزوین در محل طبابت دکتر اکبر ساعدی،برادر غلامحسین ساعدی،طبابت کرد.گاهی هم برای کمک به خواهر پزشکش،ایران،به منطقه ی “آب یک “کرج می رفت.او هیچ گاه در بیمارستان های تهران کار نکرد.وی به مدد حافظه ی خوبی که داشت داروها را کاملاً می شناخت.مدام داروهای جدید را پیگیری می کرد و فرمول و دوز موارد استفاده و عوارض جانبی آن ها را سریع فرا

مطلب مرتبط :   پایان نامه درمورد انگیزش درونی و بیرونی، پذیرش فناوری اطلاعات