شکل 2-9شخصیت پردازی در داستان داستان برای کودکان

شکل 2-10شخصیت پردازی در داستان نمایش در دو پرده

شکل 2-11شخصیت پردازی در داستان باکمال تأسف

شکل 2-12شخصیت پردازی در داستان سنگر و قمقمه های خالی

شکل 2-13شخصیت پردازی در داستان غیرمنتظر

شکل 2-14شخصیت پردازی در داستان آقای نویسنده تازه کار است

شکل 2-15شخصیت پردازی در داستان سراسرحادثه

شکل 2-16شخصیت پردازی در داستان در این شماره

شکل 2-17شخصیت پردازی در داستان تدریس در بهار دل انگیز

شکل 2-18شخصیت پردازی در داستان زنجیر

شکل 2-19شخصیت پردازی در داستان قریب الوقوع

شکل 2-20 شخصیت پردازی در داستان هفت گیسوی خونین

شکل 2-21 شخصیت پردازی در داستان اذان غروب

شکل 2-22 شخصیت پردازی در داستان تأثیرات متقابل

شکل 2-23 شخصیت پردازی در داستان یک روز صبح اتفاق افتاد

شکل 2-24 شخصیت پردازی در داستان صراحت و قاطعیت

شکل 2-25 شخصیت پردازی در داستان آوازی غمناک برای یک شب بی مهتاب

شکل 2-26 شخصیت پردازی در داستان خواب خون

شکل 2-27 شخصیت پردازی در داستان عافیت

شکل 2-28 شخصیت پردازی در داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ

چنان که می بینیم صادقی در اکثر داستان هایش با استفاده از روش غیر مستقیم معرفی شخصیت ها،سعی می کند به جای گفتن شخصیت هایش را نشان بدهد و از طریق کنش ظاهری آن ها یا با طراحی یک گفتگو،اندیشه ی درونی آن ها را هویدا سازد.وی در میان شگردهای غیرمستقیم ارائه ی شخصیت ها،بیشتر علاقمند است آن ها را از طریق عمل داستانی شان معرفی نماید. این شیوه پرکاربردترین شکل معرفی شخصیت ها در داستان های کوتاه صادقی است.آدم های داستان های او اغلب در طول حادثه و عمل داستان معرفی می شوند.پس ازاین شگرد صادقی غالباً از طریق گفتگو به شکلی غیر مستقیم به پردازش شخصیت ها اقدام می کند.این امر شاید به این دلیل است که در داستان های صادقی گفتگو عنصری مهم به شمارمی رود و بسیار پرکاربرد است.در اکثر موارد شخصیت ها با حرف هایی که بینشان رد و بدل می گردد،شناخته می شوند و مورد قضاوت واقع می شوند.درکنار این شیوه ی غیر مستقیم پردازش آدم های داستانی ،صادقی در بسیاری از قسمت های داستان هایش با توضیح مستقیم خود و یا در خلال گفتگوهایی که میان شخصیت ها رخ می دهد به شکلی مستقیم آن ها را معرفی می کند.گاهی نیز با نامگذاری های خاص آدم هایش خواننده را در شناخت شخصیت و روحیات آنان یاری می کند.در آخرین شگردی که صادقی برای معرفی شخصیت هایش به آن رو می آورد،با پردازش شخصیت ها از طریق درون پردازی آن ها روبرو هستیم. صادقی گرچه با استفاده از شگرد جریان سیال ذهن، در بسیاری از داستان هایش از منطق زبان شناختی فاصله می گیرد اما از راه تداعی معانی به طرزی موفق و استثنایی به شخصیت پردازی واقع گرایانه می پردازد.

نمودار زیر نیز میزان کاربرد انواع شگردهای شخصیت پردازی را در کل داستان های صادقی نشان می دهد.در ترسیم این نمودار نیز از جدول 2-1(ص 101 همین اثر) استفاده گردید.بدین ترتیب که ابتدا تعداد صفحاتی که یک شگرد به خود اختصاص داده بود را شمرده و سپس براساس درجه بندی محور عمودی نمودار،ستون مربوط به آن را ترسیم کرده ایم.به عنوان نمونه: شگرد شخصیت پردازی غیرمستقیم از طریق عمل داستانی با توجه به جدول 2-1 ،113صفحه را به خود اختصاص می دهدپس پرکاربردترین شیوا است که در محور عمودی نمودار با عدد113 نشان داده می شود:
شکل2-29 شگردهای شخصیت پردازی در داستان های بهرام صادقی

با تحلیل شخصیت های داستانی صادقی،دریافتیم که عامل شخصیت در بسیاری از داستان های وی رکن اصلی ساختار به شمار می رود و به عبارت دیگر اکثریت قریب به اتفاق داستان های صادقی شخصیت محورند.اکنون پس از مطالعه ی شخصیت براساس نظریات و رویکردهای مطرح شده در میان محققان هموطن به منظور همگام نمودن مطالعات ادبی ایران زمین با نتایج تحقیقات و مطالعات ادبی در جهان براساس نظریه یکی از نظریه پردازان داستان در اروپا به بررسی شخصیت در برخی از داستان های صادقی می پردازیم:
2-2-6 الگوی شخصیت براساس نظریه ی گراماس94
“در رویکرد ساختارگرایانه به شخصیت به جای تحلیل رابطه ی شخصیت ها با جهان خارج،آن ها را در چارچوب رابطه شان با خود متن تحلیل می کنند”. (مکاریک،1384: 193)”نظریه های شخصیت ساختارگرایان را اگر به سه دسته ی: نظریه ی کنشی،نظریه ی معنایی و نظریه ی اسمی (اسم گرایانه)تقسیم کنیم، نظریه ی گراماس یک نظریه ی کنشی است”. (اخوت،1371: 145)
“گراماس نشانه شناس لیتوانیایی مقیم فرانسه،روایت را محدود به قصه و داستان می داند و این ها را متونی می داند که ماهیت مجازی دارند.متونی که کنشگر- شخصیت داستانی- مخصوص به خود دارند،کنشگرانی که دست به کنش می زنند و بدینگونه شخصیت آن ها شکل می گیرد”. (همان:9)
نظریه پردازان نظریه ی کنشی معتقدند که هر شخصیت کارکرد و نقشی برعهده دارد و در حقیقت شخصیت چیزی جز بازیگر نیست.این صاحبنظران به شخصیت،کنشگر می گویند.گراماس در کتاب ساختار معنایی(1966) “برای شخصیت مدلی تدوین کرد که به نام خود وی معروف شد.در نظریه ی گراماس که بر پایه ی نظریه ی پروپ طرح ریزی شد،هر روایت از شش نقش یا شش کنشگر تشکیل می شود”. (ایگلتون،1386: 144)این شش حوزه ی عمل گراماس شامل سه دسته ی دوتایی است که به آن ها تقابل های دوگانه می گویند. این تقابل های دوتایی عبارتند از:”شناسنده/موضوع شناسایی،فرستنده/گیرنده،کمک کننده/مخالف”. (سلدن،1384: 143)
در این الگوی ارائه شده:
فرستنده یا تحریک کننده: اوکنشگر را به دنبال خواسته یا هدفی می فرستد.
گیرنده:کسی که از کنش کنشگر سود می برد.
کنشگر اصلی: کسی که عمل می کند و به سوی موضوع و هدف خود می رود.
موضوع: هدف کنشگر است.
مخالف یا بازدارنده: کسی که جلوی رسیدن کنشگر به هدف را می گیرد.
کمک کننده یا یاری دهنده: کسی که کنشگر را یاری می دهد تا به هدف خود برسد.
شش مؤلّفه ی اصلی هستند”. (حیدری جامع بزرگی،1389: 141)
طرح شخصیتی گراماس را می توان در نمودار زیر نشان داد(همان):

شکل2-30 الگوی شخصیتی گراماس

2-2-6-1بررسی سه داستان صادقی براساس الگوی پیشنهادی گراماس
با توجه به فرم وساختار داستان های صادقی بررسی تک تک آن ها بر اساس نظریه ی شخصیتی گراماس امکان پذیر نبود.لذا در بررسی های نگارنده از میان داستان های او تنها سه داستان که پتانسیل پیاده شدن بر این الگو را دارا بودند،انتخاب شدند.این داستان ها عبارتند از: هف،مه واذ.
در این بررسی معیار شناخت کنشگران و طبقه بندی آن ها بر اساس نظریه ی کنشی گراماس،صرفاً کنش این شخصیت ها بوده است.
روش کار نیز به این صورت است که ابتدا برای هر داستان نمودار الگوی شخصیت ترسیم می شود و سپس با توضیحی مختصر سعی می شود کنش این کنشگران در مسیر داستان با وضوح بیشتری تصویر شود:

2-2-6-1-1بررسی طرح شخصیتی داستان هفت گیسوی خونین

شکل2-31 طرح شخصیتی داستان فر بر اساس نظریه ی گراماس

قصه شکل سنتی و افسانه گون دارد.کنشگر اصلی و محوری کوتوله است،که برای رسیدن به معشوق خود،گلندام،شهر خود را ترک می کند تا به شهر گوهرپاش برود و زمرّد آبی را که کارکرد هدف و موضوع داستان را ایفا می کند،برای معشوق خود بیاورد و به وصال او برسد.
کوتوله قهرمان ریزنقشی است که ناقص الخلقه و زشت است،صداقت و مهربانی و وفاداری ویژگی های شخصیتی او را تشکیل می دهند که صادقی با کمک حوادث و گفتگوهای داستان در پی اثبات این ویژگی ها در این کنشگر است.از همه جالب تر این که در فضای سنتی داستان،شغل کوتوله(رادیوسازی)تناقضی همراه با طنز ایجاد می کند.البته این عناصر زمان پریشی باز هم در سراسر داستان نمودهایی دارد95 که منجر به برجسته نمایی بیشتر در داستان می گردد.
کنشگر تحریک کننده ی کوتوله در رسیدن به هدف “علاقه ی اوست به گلندام” و یاری دهنده و حامی او در مسیر داستان و حوادث آن،مرغ نیکوکاری است که اگرچه به ظاهر جاسوس سلمان دیو و قارون دیو است،اما به یاری کوتوله می آید.مرغ نیکوکار با پرداخت ها و توصیف هایی که صادقی از آن ارائه می دهد حالتی نمادگونه می یابد؛نماد افرادی که با اهداف متعالی در زندگی،راهنما و هادی ره گم کردگان و مظلومان،خوش قلب و مهربان و ساکن عوالم معنوی و قدسی،یک فرشته ی نجات! تمام این امور انتزاعی که در این کنشگر تجلی یافته است را صادقی در طی گفتگوهای او با کوتوله پردازش می کند.
اما کارکرد بازدارنده و مخالفی بر سر راه کوتوله ایستاده و آن “سلمان دیو و قارون دیو” است.این دو در قلعه ای بر سر راه شهر گوهرپاش زندگی می کنند.سلمان ،دیو بی سوادی است که قیافه ی چندان جالبی هم ندارد،اما پرزور است.قارون دیو این گونه نیست و توانسته است با زیبایی خود و حرف های فریبنده دل مادر فولاد زره را به دست بیاورد.صادقی در پرداخت این دو کنشگر به شیوه ی مستقیم عمل می کند تا تفاوت این دو آشکارتر جلوه کند:”سلمان دیو به نحو تأثرانگیزی زشت بود،شاخ های بسیار دراز و بدترکیبی داشت،سرش طاس و ناخن های چنگال مانندش بیش از اندازه بلند و کثیف بود(معلوم می شد که سال هاست آن ها را تمیز نکرده است)،ریشش نتراشیده و پیراهنش سیاه و چروکیده بود.از نوع عطری که زده بود و از طرز لباس پوشیدنش کاملاً هویدا بود که بی قید و بد سلیقه است. ودیگر این که در حرکاتش،چه به هنگام غذاخوردن و چه وقت صحبت کردن،یک نوع خشونت دهاتی مآبانه و بی تربیتی مفرط به چشم می خورد.اما قارون دیو می توان گفت که از زمین تا آسمان با او فرق داشت. چه شاخ های متناسب و زیبایی!چه موهای مجعّد و پرپشتی!چه گره کراواتی و چه چشم و ابروی شرقی قشنگی!همه ی این چیزها به اضافه ی آداب دانی ،اصلاح و نظافت کامل،نکته سنجی و خوش صحبتی و سلیقه ی بسیار عالی در انتخاب عطر و لباس،قارون دیو را به صورت جوانی محبوب و رعنا جلوه می داد”. (ص،1380: 283)

2-2-6-1-2بررسی طرح شخصیتی داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ

شکل2-32 طرح شخصیتی داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ بر اساس نظریه ی گراماس
رحمان کریم کنشگر مرکزی و محوری داستان،حسابدار یک اداره ی ساده است.فارغ التحصیل دانشکده ی حقوق،یک درس خوادنه ی روستایی که برای کار به شهر بزرگ آمده و اکنون در میان ازدحام و زندگی ماشینی شهری،هویت روستایی خود را گم کرده است و آرمان ها و خصلت های ساده ی شهرستانی اش را در زیر فواره های رنگی و ساختمان های مجلل شهری خاک نموده است و در عوض گرفتار عادات و رفتارهای نیمه بورژوازی و متجددنمایانه مثل عرق خوری،رفتن به تئاترهای آن چنانی،گوش دادن به رادیو و رفتن به کلوپ های شبانه شده است!آن چه صادقی با تأکید،بارها در طول داستان در پرداخت این کنشگر بیان می کند این است که “با این همه رحمان آرامش خود را از دست داده و سعی می کند با قرص های آرام بخش مپروبامات آن را احیا کند” و صادقی با جمله ی”مگر فقط خداوند بتواند به او آرامش عطا کند”(ص،1380: 387)و تکرار آن در آغاز و پایان داستان،کوشش او در این زمینه را بی نتیجه اعلام می کند.وی به خاطر انس با این زندگی متجدد حاضر نیست به زندگی و هویت اصلی خود رجوع نماید و بنابراین از آمدن آقای هادی پور به شهر به شدت ناراحت و مضطرب می شود و سعر در بازگرداندن او به ده،هدف و موضوع داستان را رقم می زند.
عامل تحریک کننده ی رحمان به این موضوع،تلاش در حفظ پرستیژ شهری و قیافه ی روشنفکرمآبانه در میان دوستان و آشنایان جدید شهری خود و در نتیجه هویت گریزی رحمان است.ولی هنوز هم وابستگی به آب و خاک پدری که در او ته مانده هایش رو به نابودی است و نیز وجدان روستایی اش به او این اجازه را نمی دهد که خویشاوند بیماری را که برای درمان به شهر آمده است،تنها رها کند و این عامل،کنشگر بازدارنده ی داستان محسوب می گردد.
آن چه در مسیر فوق به یاری رحمان برمی خیزد یکی همتای روشنفکر و شهری اش،پرویزخان،و دیگری مشکلات متعددی است که در شهر بزرگ به چشم می خورد و او با ترسیم آن ها به شکلی بسیار وخیم تر از آن چه واقعاً هستند در نظر آقای هادی پور سعی می کند کاری کند تا او خود،داوطلبانه به ده برگردد.

2-2-6-1-3بررسی طرح شخصیتی داستان اذان غروب

شکل2-33 طرح شخصیتی داستان اذان غروب بر اساس نظریه ی گراماس
کنشگر اصلی مرد جوانی است که تازه وارد اصفهان شده است و به دنبال شیخ بهائی می گردد.پس می توان گفت”شیخ بهائی”نقش یا کارکرد هدف و موضوع داستان را بر عهده دارد.مرد لباس های عجیب به تن دارد و عصایی گره دار،بلند و کلفت به دست،هرچه می گردد کسی نشانی شیخ بهائی را به او نمی دهد.جالب این است که عامل تحریک کننده ی او و در واقع کنشگر فرستنده ی داستان را خود نیز نمی شناسد.یعنی خودش نیز نمی داند چرا به دنبال شیخ بهائی می گردد و از او چه می خواهد؟او در جواب پیرمردی که سرانجام به یاری اش می شتابد و کارکرد یاری دهنده ی داستان را ایفا می کند و از او می پرسد که”خیلی دلت می خواهد او

]]>