دانلود پایان نامه
-4- عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی ساده و اندک، حوادث داستان را به هم پیوند زده است:
به دلیل مسیر تنگ عبور مار، سر او زخمی میشود و سرانجام نیز جان خود را از دست میدهد، زیرا بوی خون، جمعیت انبوه مورچه ها را به سوی او می کشاند.
اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان، بررسی می شود:
داستان با معرفی مار به خواننده شروع می شود. تصمیم مار که مسیر تنگی را که بر سر راه مورچه ها است، برای گذر انتخاب می کند، گره افکنی را به وجود می آورد. در این جا کشمکش رخ نمی دهد. این مطلب که آیا مار از این مسیر تنگ و خطرناک، جان سالم به در می برد، خواننده را در حالتی از تعلیق قرار می دهد. هجوم مورچه ها به مار و کشتن او، بحران، نقطه ی اوج و گره گشایی را رقم می زند. سخنان پایانی هر دو نویسنده و در واقع پیام و درون مایه، پایان داستان را شکل می دهد.
داستان شخصیت محور است و به همین دلیل عنصر پیرنگ در آن جلوه ای ندارد.

– شخصیت پردازی
مار و مورچه ها، شخصیت های داستان هستند که بدون نام گذاری به اثر حاضر انتقال یافته اند. مار شخصیت اصلی است که راوی حکایت مأخذ دشمنی با جماعت انبوه مورچگان را دلیل از دست دادن جان او می داند:
«…. و چندان بر وی چسبیدند که مار طپیده طپیده هلاک گشت. و هم از این جهت من می گویم که با جماعت بسیار، دشمنی نباید انگیخت.» (همان: 270)
در حالی که مار اثر حاضر به گفته ی راوی، با ترک عادت و انتخاب مسیری تنگ و خطرناک، مرگ خود را رقم می زند:
«و هزاران مورچه به مار حمله کردند و او را با آنکه به آن درشتی بود، خوردند. برای مار ترک عادت موجب مرگ شد.» (سعیدی، 1385: 2/120)
این شخصیت در هر دو اثر، تنها از طریق راوی به خواننده معرفی می شود (شخصیت پردازی مستقیم).
مورچه ها نیز شخصیت هایی هستند که با اتحاد و هم یاری، دشمن قوی هیکل خود را از پای در می آورند. اما برخلاف اثر حاضر که بوی خون و حرص و طمع به خوردن مار، مورچه ها را به سوی او می کشاند، در حکایت مأخذ علاوه بر این مورد، خشم و کینه به این دشمن دیرینه و کشنده، اراده ی مورچه ها را در کشتن او، تقویت می کند:
«بوی خون بیشتر مورچگان را متوجه کرد و هزاران مورچه به مار حمله کردند و او را با آن که به آن درشتی بود، خوردند.» (همان: 120)
«و مورچه ها را خشم علاوه بوی خون شده، بر مار هجوم آورند و چندان بر وی چسبیدند که مار طپیده طپیده هلاک گشت.» (هاشمی، 1363: 270)
این شخصیت ها نیز همانند مأخذ، تنها از طریق راوی به خواننده معرفی می شوند (شخصیت پردازی مستقیم).

– سبک و زبان
سعیدی زبان را متناسب با فهم و درک مخاطب، ساه و امروزی کرده است و همانند متن مأخذ که از صنایع لفظی و معنوی و توصیف بی بهره است، اثر حاضر نیز به این مورد نپرداخته است.
این حکایت سطرهای محدود و انگشت شماری را به خود اختصاص داده است، اما با این حال نیز بازنویس در به کار گیری زبان، کوتاهی کرده با اشتباهات فاحش خود، زبانی سست و ضعیف را ارائه می دهد که متناسب با این گروه سنی نیست.
«یک مار سیاه و درشتی بود که بسیار سمّش کشنده بود و در سوراخی لانه داشت؛ این مار هر روز از یک راه وسیع تر برای پیدا کردن طعمه می رفت. یک روز تصمیم گرفت از راه دیگری برود و همین کار را کرد. غافل از این که این راه خیلی تنگ بود و از طرفی سر راه مورچه ها بود. مار وقتی از این ره تنگ رفت …..» (سعیدی، 1385: 2/120)
علاوه بر کاربرد اشتباه «یک» همراه با «ی» نکره، تکرار بی مورد «راه» و سایر تکرارها از زیبایی اثر کاسته است.

– درون مایه
از مواردی که تفاوت این دو متن را نمایان می کند، تفاوت در درون مایه است که هر دو نویسنده به طور مستقیم به آن اشاره کرده اند:
«برای مار ترک عادت موجب مرگ شد.» (همان: 120)
«و هم از این جهت می گویم که با جماعت بسیار، دشمنی نباید انگیخت.» (هاشمی، 1385: 270)

– صحنه پردازی
هر دو اثر، مکان زندگی مار را به یک شکل معرفی می کنند:
«ماری سیاه بزرگتر که زهرش در هلاک ساختن به غایت زود اثر بود، در سوراخی می بود.» (همان: 270)
«یکی بود، یکی نبود. یک مار سیاه و درشتی بود که بسیار سمّش کشنده بود و در سوراخی لانه داشت.» (سعیدی، 1385: 2/120)
حکایت مأخذ به زمان اشاره ندارد. اثر حاضر نیز آن را به شکل مبهم«یکی بود، یکی نبود» بیان می کند.
3-3-5-5- ارزیابی
– نقاط قوت
فهرست کتاب های سعیدی، منبع خوبی است در آشنایی مخاطب با حکایات کتاب پنچاکیانه و کلیله و دمنه؛ زیرا نویسنده بیشتر داستانهای این دو کتاب را بازنویسی کرده است.
– نقاط ضعف
سعیدی تنها به کمیت آثار بازنوشته ی خود توجه دارد، بدون این که کیفیت، ارزش محتوایی و شیوه ی ارائه ی این حکایات را در نظر بگیرد. او تنها به دنبال آن است که مجموعه ای گرد آورد با عنوان«101 قصه کلیله و دمنه» و این مسأله که آیا شیوه ی نویسندگی او می تواند نیاز های مخاطبش را تأمین کند، حتی برای یک لحظه ذهن او را درگیر نمی کند.
بارزترین ضعف نویسنده در زمینه ی زبان نمود پیدا می کند. یک از شرایط بازنویس کمک به افزایش گنجینه ی واژگان مخاطب و بالا بردن توان نوشتاری او است، در حالی که سعیدی نه تنها نسبت به این نیاز مخاطب بی توجه است، بلکه در بیشتر موارد با سبک نازل نویسندگی، کاربرد تعابیر و عبارات اشتباه، نکات نادرست دستوری، تکرار، رعایت نکردن علایم نگارشی و … مخاطب را گمراه کرده و هیچ گونه رغبت و یا کششی در او به مطالعه ی داستان ایجاد نمی کند.
آرایه های ادبی و تزیینات کلامی نیز مطلبی است که حتی نمونه ای از آن در آثار سعیدی به چشم نمی خورد.
– بازنویس باید به گزینش آثاری بپردازد که ارزش محتوایی داشته و بتواند پیامی مفید به مخاطب انتقال دهد، در حالی که سعیدی نسبت به این مسأله بی توجه بوده و در بسیاری از موارد، آثاری را برمی گزیند که نه تنها ارزش محتوایی ندارند، بلکه آموزه های بد را نیز انتقال می دهند. او خود در بعضی موارد درون مایه ی مناسب حکایت مأخذ را تغییر داده و به میل خود، درون مایه ای به داستان اعمال می کند. این مسأله در داستان «مار و مورچه» که مورد بررسی این پژوهش است، آشکار می شود.
با اینکه نویسنده در مقدمه ی کتاب، کودکان را مخاطب خود معرفی می کند، اما آثاری را برای بازنویسی بر می گزیند که به هیچ وجه با روحیه و عواطف این گروه سازگار نیست. به عنوان مثال داستان های«بافنده ای به نام منتر»، « مار و مورچه» و «خر در پوست شیر» که به پایانی تلخ ختم می شوند.

– روش پرداخت آثار
آثار سعیدی از خلاقیت بی بهره است و به شکل بازنویسی ساده ارائه می شود. تمامی آثار نویسنده به همین شیوه پرداخته شده و بنابراین یک اثر او نمایانگر سایر آثار محسوب می شود.

– تصویر و سایر اجزای تکمیلی
صفحه ی عنوان، کتاب را مصور می داند، این در حالی است که در کل این مجموعه ی دو جلدی، شمار اندکی از صفحات کتاب مصور بوده و سهم هر حکایت تنها یک تصویر سیاه و سفید است. در بعضی از داستان ها نیز هیچ تصویری به چشم نمی خورد.
نویسنده در بیشتر داستان ها، نام گذاری شخصیتها را به شیوهی مأخذ دنبال می کند، به عنوان مثال، « مادر شاندلی»،« پدر سوم شرما»، « منترجولا»؛ در حالی که تصاویری که در ترسیم این شخصت ها به کار گرفته می شود، مربوط به مردم ایران است. بهتر است که در این موارد میان متن و تصویر هماهنگی برقرار شود. حال که تصویر، لباس پوشیدن مردم این سرزمین را نشان می دهد، بهتر است سعیدی نیز به جای نام های هندی، نامی ایرانی را برای شخصیت ها برگزیند.
کار طراحی این تصاویر را لادن اسلاملو برعهده داشته است؛ تصاویری که با بی ذوقی ترسیم شده و بنابراین از جذابیت و زیبایی بی بهره است.
در موارد بسیاری تصاویر گنگ و نامفهوم بوده نمی تواند مخاطب را در دریافت مفهوم یاری رساند.
در صفحه عنوان، مفاهیم اقتباس و بازنویسی با هم دیده می شود و نویسنده به طور واضح به نوع اثر خویش اشاره نمی کند.
نویسنده در یک جا مخاطب خود را گروه سنی “ج” معرفی کرده در جای دیگر آن را نوجوانان می داند.
– گزینش آثار
سعیدی از میان حکایات « کلیله و دمنه» و « پنچاکیانه» دست به گزینش نمی زند، بلکه هدف او آن است که بیشتر حکایات را در این مجموعه گرد آورد؛ البته تنها به بازنویسی حکایات فرعی پرداخته است و بابهای اصلی در بازنویسیهای او جایی ندارد.
خود او در مقدمه ی کتاب، مأخذ و شیوه ی انتخاب آثار را این گونه بیان می کند:
«داستان ها بازنویسی شده از کتاب«پنچاکیانه» و کتاب «کلیله و دمنه» ترجمه ی نصرالله منشی است که بعضی در هر دو کتاب مشترک بوده و بیشتر غیر مشترک می باشد و اگر مشترک بوده با استفاده از کتاب پنچاکیانه نوشته شده و 3-2 داستان مربوط به کتاب «داستان بیدپای» ترجمه محمد بن عبدالله البخاری می باشد که امیدوارم مورد پسند قرار بگیرد. تعداد داستان ها کمی بیشتر بود که چون بعضی داستان ها از نظر موضوعی مناسب کودکان و نوجوانان نبود، از نوشتن آن خودداری شد.» ( سعیدی، 1385: 5)

– تناسب یا عدم تناسب متن با گروه سنی ذکر شده در کتاب
صفحه ی عنوان، مخاطب کتاب را گروه سنی “ج” معرفی می کند، اما همین صفحه و مقدمه ی نویسنده، گروه سنی نوجوان را نیز به آن می افزاید:
«تعداد داستان ها کمی بیشتر بود که چون بعضی داستان ها از نظر موضوعی مناسب کودکان و نوجوانان نبود، از نوشتن آن خودداری شد.» (همان: 5)
بسیاری از داستان ها متناسب با گروه های سنی ذکر شده در کتاب نیست، به عنوان داستان های «بافنده ای به نام منتر»، «خر در پوست شیر» که به پایانی ناخوشایند ختم می شود.
زبان سعیدی نیز همان طور که در مباحث پیش نقل شد، به هیچ وجه شایسته ی این گروه سنی نیست و هر سطری که در بررسی چند اثر نویسنده، آورده شد، شاهد مثالی است بر سستی و ضعف او در زمینه ی نویسندگی.
بسیاری از داستان ها نیز ارزش محتوایی ندارد و بنابراین شایسته ی انتقال به این گروه سنی نیست.
تصاویر غیرجذاب و غیر رنگی کتاب نیز نمی تواند کودک را در دریافت مفهوم یاری رساند.
ارزیابی نهایی
آثار انتخابی سعیدی که با بیذوقی بازنویسی شده است، پاسخگوی نیازهای نوشتاری، روحی و عاطفی کودک نیست، اما به هر حال منبع خوبی است در آشنایی نوجوان با حکایات پنچاکیانه و کلیله و دمنه.

3-4- مژگان شیخی

مژگان شیخی (1341) از جمله نویسندگان خوب و توانا است که از او تاکنون بیش از 80 عنوان کتاب چاپ شده است که این کتاب ها هم در حوزه ی ادبیات کودک و نوجوان است و هم در حوزه ی ادبیات بزرگسالان.
او از میان آثار کهن نه تنها 10 قصه از کلیله و دمنه را بازنویسی کرده، بلکه پیش از آن 12 قصه از بوستان و گلستان سعدی را نیز بازنوشته است.
شیخی 10 اثر انتخابی از کلیله و دمنه را در یک مجموعه به نام «قصه های تصویری از کلیله و دمنه» فراهم آورده است.
این پژوهش شش اثر نویسنده به نام های «مرد جهانگرد و مار خط خطی»، «چشمه ای که مال ماه بود»، «خانم کلاغه و مار سیاه»، «شیر و خرگوش دم سیاه»، «موشی که دختر شد»، «ماهی خوار حیله گر، ماهی های خوش باور» را در بر می گیرد.
سعی بر آن بوده است که علاوه بر حکایات فرعی، تنها باب اصلی نیز که شیخی به آن پرداخته است، بررسی شود.
در گزینش این آثار که از باب های مختلف انتخاب شده، تلاش شد تا روش های مختلف خلق این حکایات توسط نویسنده (بازنویسی ساده و خلاق) باز نموده شود.

3-4-1- نقد و بررسی «شیر و خرگوش دم سیاه»
شیخی، مژگان (1389). «شیر و خرگوش دم سیاه»؛ قصه های تصویری از کلیله و دمنه [120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)

3-4-1-1- خلاصه ی داستان

حیوانات جنگل که از حملات پیاپی شیر به ستوه آمدهاند، به او پیشنهاد میدهند که خودشان هر روز حیوانی را به سوی او روانه می کنند تا دایم در ترس و دلهره نباشند. شیر نیز قبول می کند و به این ترتیب غذای روزانهاش بدون هیچ زحمتی فراهم میشود. تا این که روزی قرعه به نام خرگوش دم سیاه می افتد؛ خرگوشی زیرک که قصد دارد با تدبیرش شیر را به هلاکت برساند. او که بعد از مدتی تأخیر نزد شیر رفته است، علت دیرآمدنش را چنین میداند که شیری خشن خرگوشی را که غذای امروز سلطان بوده است را از او ربوده و درون چاهی رفته است. شیر نیز که حضور رقیبی را در سرزمینش تحمل نمی کند، به سوی چاه می رود و به عکس خود در آب آن که در تصور او شیر دیگری است، حملهور شده مرگش رقم میخورد.

3-4-1-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«خرگوش دم سیاه جلو افتاد و شیر هم پشت سرش، رفتند و رفتند تا به چاهی رسیدند. چاه، آب بسیار صافی داشت و هر چیزی در آن پیدا بود. حتی سنگ ریزه های ته چاه را هم می شد دید. خرگوش به چاه اشاره کرد و گفت: «سلطان بزرگ، آن شیر این جاست، توی این چاه، ولی من از او می ترسم. اگر مرا با دست هایتان بگیرید، او را به شما نشان می دهم.» شیر خرگوش را بلند کرد و در آب چاه نگاه کرد. تصویر خودش و خرگوش را در آب دید. فکر کرد واقعاً شیر دیگری آن جاست و با خشم به او نگاه می کند. نعره کشید: «ای شیر گستاخ! حال کارت به جایی رسیده که شکار مرا می گیری؟.» او به تصویر خودش در آب خیره شد و این بار با صدای بلندتری فریاد زد:
«حالا این طوری نگاهم می کنی و با من دعوا هم داری؟ الان به حسابت می رسم.» او با عصبانیت خرگوش را به گوشه ای پرت کرد و خودش توی چاه شیرجه رفت. شیر فریاد زد: «کجایی ای شیر گستاخ؟! چرا قایم شده ای؟ خودت را به من نشان بده، تا من هم نشانت بدهم سلطان این جنگل کیست!» او آنقدر در آب چاه دست و پا زد و دنبال شیر خیالی گشت تا غرق شد.»
(شیخی، 1389: 11)

ب. بخشی از متن اصلی
«خرگوش پیش ایستاد و او را به سر چاهی بزرگ برد که صفای آن چون آینه ای، شک و یقین صورت ها بنمودی و اوصاف چهره هر یک بر شمردی
جمومٌ قد تَنِمُّ علی القذاهِ

و یُظهرُ صفوها سرَّ الحصاهِ

و گفت: در این چاه است و من از وی می ترسم، اگر ملک مرا در بر گیرد او را نمایم. شیر او را در بر گرفت و به چاه فرو نگریست، خیال خود و از آن خرگوش بدید، او را بگذاشت و خود را در چاه افکند و غوطی خورد و نفس خون خوار و جان مردار به مالک سپرد.» (منشی، 1389: 87)

3-4-1-3- روش خلق اثر
این داستان در کلیله و دمنه با عنوان «خرگوشی که به حیلت، شیر را شکار کرد» در لابه لای باب شیر و گاو نقل شده است.
بازنویس به منظور نمایان کردن دو شخصیت مخالف و برجسته ی داستان و هم چنین کوتاه و موجز کردن عنوان، آن را به «شیر و خرگوش دم سیاه» تغییر داده است.
او با افزودن مطالبی به داستان که بیشتر در قسمت شخصیت پردازی انجام شده است، زمینه ی حضور فعال تر کودک را در داستان فراهم کرده است.
داستان همان حکایت کلیله و دمنه است با همان مضمون و محتوا؛ اما در اثر بازنویسی شده، سخن از زمانی است که قرعه به نام راسو و جوجه تیغی افتاده است تا غذای شیر شوند و شیر آن ها را نمی پسندد و به این ترتیب همین حوادث جدید و همچنین برجسته کردن شخصیتهای مأخذ، به اثر حاضر خلاقیت بخشیده است.
تصاویر زیبا و رنگی کتاب که حضور تمامی شخصیت ها در آن آشکار است، سهم بسزا و قابل توجهی در جلب توجه کودک به مطالعه ی این داستان دارد.

3-4-1-4- عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی، حوادث داستان را به هم پیوند زده است و چون هیچ گونه پیچیدگی در رویدادها به چشم نمی خورد و داستان قابلیت گسترش دارد، پیرنگ از نوع باز است.
حیوانات که از حملات ناگهانی شیر خسته شده اند، به او پیشنهاد می دهند که هر روز حیوانی را به عنوان غذا نزد او می فرستند. وقتی قرعه به نام راسو افتاده است، شیر خشمگین می شود زیرا بسیار بدبو است و نمی تواند آن را بخورد. خرگوش از آنجا که تدبیر و نقشهای دارد، اجازه می خواهد تا کمی دیرتر نزد شیر برود. خرگوش علت دیر آمدنش را این می داند که شیری، غذای سلطان را از او می گیرد و درون چاه می رود زیرا می خواهد شیر را به سمت چاه بکشاند. شیر با دیدن عکس خود در چاه، تصور می کند شیر دیگری است و به همین دلیل با پریدن در چاه مرگ خود را رقم میزند.

اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می شود:
داستان با توصیف زندگی آرام حیوانات جنگل شروع می شود. حضور شیر که حیوانات را شکار می کند، گره افکنی را شکل می دهد. به دنبال آن حیوانات جنگل پس از مشورت با یکدیگر، نزد شیر می روند و به او پیشنهاد می دهند از شکار آن ها، خودداری کند تا خودشان غذای او را بفرستند و این کشمکش درونی داستان را به وجود می آورد و البته این کشمکش یک بار دیگر نیز جلوه می کند؛ زمانی که خرگوش دم سیاه برای از میان بردن شیر تدبیری میاندیشد (کشمکش درونی). بعد از پیشنهاد حیوانات، خواننده در حالتی از تعلیق قرار می گیرد که آیا این روند تا پایان داستان ادامه دارد و هر روز حیوانی غذای او می شود. با حوادثی که بازنویس به داستان افزوده است، حالت تعلیق و دلهره ی مخاطب بیشتر می شود. وقتی راسو و جوجه تیغی را برای شیر می آورند او عصبانی می شود و آن ها را پس می زند، در این جا خواننده نگران است که آیا شیر دوباره روش قبلی شکار حیوانات را پیش می گیرد. پس با کنجکاوی، ماجرا را دنبال می کند. بحران زمانی شکل می گیرد که خرگوش دم سیاه نزد شیر می رود و نقشه اش را اجرا می کند. هنگامی که شیر به سوی چاه می آید و با دیدن تصویر خود در آب، خود را به درون چاه پرت می کند، داستان به نقطه ی اوج خود می رسد. گره گشایی زمانی است که شیر غرق می شود. خوشحالی حیوانات و زندگی خوب و خوش آن ها بدون شیر، پایان خوش داستان را رقم می زند.
بازنویس با افزودن مطالبی به داستان و ایجاد هیجان و تعلیق بیشتر در خواننده، پیرنگ را مستحکم و استوار کرده است.

– شخصیت پردازی
تمامی شخصیت ها حیوانی هستند و هم چون اثر مأخذ نام گذاری نشده اند. شخصیت خرگوش که در مأخذ پیروز نام دارد، در این جا به خرگوش دم سیاه یاد می شود.
شخصیت اصلی داستان، خرگوش دم سیاه است؛ خرگوشی کوچک که با تدبیر بزرگش شیر را به هلاکت می رساند و اعجاب سایر حیوانات را بر می انگیزد (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«گورخر گفت: ولی تو به این کوچکی چطوری شیر به آن بزرگی را توی چاه انداختی و خودت هم سالم برگشتی؟ مگر می شود؟ نکند باید حیوان دیگری را بفرستیم.» (شیخی، 1386: 84)
خرگوش دم سیاه همان شخصیت پیروز حکایت مأخذ است و بیشتر در لابه لای گفت وگوهایش به خواننده معرفی می شود. (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«کمی صبر کنید و بعد مرا بفرستید. من نقشه ای کشیده ام تا همه از دست این شیر ظالم راحت شویم.» (همان: 79)
شیر شخصیت مخالف خرگوش است؛ شخصیتی بی رحم و درنده خو که تنها دغدغه و مشکلش، خوردن حیوانات بی چاره و بی گناه است (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«گوزن شروع به صحبت کرد و گفت: «ای شیر بزرگ و قدرتمند، ما امروز به این جا آمده ایم تا مشکل خودمان و شما را حل کنیم.» شیر با صدای بلندی خندید و گفت: «چه حرف هایی می شنوم؟ مگر من چه مشکلی دارم که شما می خواهید آن را حل کنید؟ مشکل من فقط خوردن شماست. تا گرسنه ام نشده و شما را نخوردم، زود از جلو چشم هایم دور شوید.» (همان: 74)
او آن چنان مغرور و قدرت طلب است که حضور هیچ رقیبی را بر نمی تابد، حتی اگر این رقیب، انعکاس تصویر خود او در آب باشد:
«… فکر کرد واقعاً شیر دیگری آن جاست و با خشم به او نگاه می کند. نعره کشید: «ای شیر گستاخ! حال کارت به جایی رسیده که شکار مرا می گیری.» او به تصویر خودش در آب خیره شده و این بار با صدای بلندتری فریاد زد: «حال این طوری نگاهم می کنی و با من دعوا هم داری؟ الآن به حسابت می رسم.» (همان: 83)
علاوه بر گفت وگوها، راوی نیز شخصیت او را معرفی می کند (شخصیت پردازی مستقیم):
«… تا این که روزی از روزها شیر بزرگی به آن جنگل آمد و همان جا ماند. از همان روز هم گرفتاری حیوان ها شروع شد. شیر گاه و بی گاه به حیوانی حمله می کرد. آن را شکار می کرد و می خورد. همیشه در کمین نشسته بود تا حیوانی را شکار کند… (همان: 75)
شخصیت های فرعی داستان، حیوانات جنگل هستند که در حکایت مأخذ از آن ها تنها به وحوش یاد می شود. این شخصیت ها، در اثر حاضر حضوری فعال دارند و بازنویس از تک تک آن ها نام می برد و عواطف و احساسات آن ها را نسبت به شیر بیان می کند (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«گوزن گفت: «از ترس گوشت های تنم آب شده است. تمام روز باید خودم را پنهان کنم. هرجا درختی می بینم فکر می کنم پشت آن درخت شیر قایم شده است.» سنجاب گفت: «من هم از ترس نمی توانم از درخت پایین بیایم و دنبال غذا بگردم. این شیر بدجنس انگار همه جا هست.» گورخر گفت: «چه روزگار خوشی داشتیم! حیف!… کاشکی این شیر را شکار می کردند و هیچ وقت پایش به این جا نمی رسید.» (همان: 75)
در میان این حیوانات به نظر می رسد که میمون، مأمور غذای شیر است و حیوانات را به سوی او می برد؛ شخصیتی که ایرادهای پیاپی شیر به غذایش، او را کلافه کرده است:
«میمون راسو را برد و به جایش یک جوجه تیغی آورد. » (همان: 78)
«چه کار کنیم جناب شیر؟! قرعه به نام هر حیوانی که افتاد، او را برایتان می آوریم. یک روز تیغ دار است و یک روز بی تیغ. یک روز بودار است و روز دیگری بی بو! همه ی حیوان های جنگل که خوشمزه نیستند…» (همان: 79)
این شخصیت ها بیشتر در ضمن گفت وگوهایشان معرفی می شوند (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
گورخر گفت: «ای سلطان بزرگ، شما هرروز در کمین می نشینید و دنبال ما می دوید و یکی از ما را شکار می کنید و می خورید به همین خاطر ما همیشه در ترس و نگرانی هستیم و شما هم همیشه دنبال شکار می گردید. ما فکری کرده ایم که هم شما به راحتی برسید و هم ما در امنیت باشیم و این قدر هم نترسیم. اگر قول بدهید به ما حمله نکنید، هر روز برایتان حیوان می آوریم تا نوش جان کنید.» (همان: 77)
شخصیت های فرعی که اثر حاضر از آن ها نام برده است عبارتند از: گوزن، گورخر، میمون، راسو، جوجه تیغی، آهو، سنجاب و بز کوهی.
شخصیت خیالی شیر که ساخته ی ذهن خرگوش دم سیاه است، دیگر شخصیت فرعی داستان است.
خرگوش دم سیاه، خوب می داند که تنها نیرویی که می تواند شیر را از پای درآورد، همین شیر خیالی است که آیینه ی غرور، قدرت طلبی و درنده خویی خود او است:
«او با عصبانیت خرگوش را به گوشه ای پرت کرد و خودش توی چاه شیرجه رفت. شیر فریاد زد: «کجایی ای شیر گستاخ؟! چرا قایم شده ای؟ خودت را به من نشان بده تا من هم نشانت بدهم سلطان این جنگل کیست!» او آن قدر در آب چاه دست و پا زد و دنبال شیر خیالی گشت تا غرق شد.» (همان: 83)

مطلب مرتبط :  

– سبک و زبان
بازنویس از زبانی ساده استفاده کرده است که نمونه هایی از کاربرد زبان عامیانه نیز در آن به چشم می خورد:
«امروز دیگر شورش را در آورده اید!» (همان: 78)
«خیلی خب، اشکالی ندارد.» (همان: 79)
«بعد هم با آب و تاب همه چیز را برایشان تعریف کرد.» (همان: 84)
حکایت مأخذ از آن جا که دست نویسنده در به کارگیری آرایه های ادبی و اشعار فارسی و عربی باز بوده است، توصیفات زیبایی را ارائه داده است. بازنویس پاره ای از این توصیفات را به شکلی ساده تر نقل کرده است:
«چاه، آب بسیار صافی داشت و هرچیزی در آن پیدا بود. حتی سنگ ریزه های ته چاه را هم می شد دید.» (همان: 81)
سرپیچی از نکات دستوری و علایم نگارشی، حذف و یا تکراری ملال انگیز و تعابیر اشتباه در زبان بازنویس به چشم نمی خورد؛ اما با این حال از میان کلام او، صمیمیت به کودک انتقال نمییابد.

– درون مایه
استفاده از خرد و تدبیر در مواقعی که زور و قدرت راهگشا نیست، درونمایهای است که هر دو نویسنده آن را به کودک انتقال میدهند، اما بر خلاف حکایت مأخذ که به طور مستقیم به پیام داستان اشاره میکند، در اثر بازنوشته، مخاطب با درگیر کردن ذهن، آن را برداشت میکند.
«چه کمین غدر که از مأمن گشایند جای گیر تر افتد، چنان که خرگوش به حیلت شیر را هلاک کرد.» (منشی، 1386: 86)

– صحنه پردازی
در متن اصلی به طور آشکار به مکان اشاره شده است و با توصیفاتی که نویسنده به دست می دهد و اشاره به شاخه های پر بار و گل های شقایق، می توان پی برد که زمان، فصل بهار است:
«آورده اند که در مرغزاری که نسیم آن بوی بهشت را معطّر کرده بود و عکس آن روی فلک را منوّر گردانیده، از هر شاخی هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حیران
یُضِاحِکُ الشمسُ منها کوکبٌ شرقٌ

مُؤَزَّرٌ بِعَمیم النَبْتِ مُکتهل

سحاب گویی یاقوت ریخت بر مینا

نسیم گویی شنگرف بیخت بر زنگار.»

(همان: 86)
بازنویس با اشاره به زمانی مبهم، مکان را این گونه معرفی می کند:
«روزی بود، روزگاری بود. در جنگلی سرسبز حیوان های زیادی زندگی می کردند.» (شیخی، 1389: 75)
3-4-2- نقد و بررسی داستان «ماهی خوار حیله گر، ماهی های خوش باور»
شیخی، مژگان (1389). « ماهی خوار حیله گر، ماهی های خوش باور»؛ قصه های تصویری از کلیله و دمنه [120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)

3-4-2-1- خلاصه ی داستان
مرغ ماهی خوار که ضعف و پیری، توان شکار ماهی را از او گرفته است، بر آن است تا با حیله و تدبیر، گرسنگی اش را فرو نشاند. او با چهره ای غمگین به کنار آب گیر می رود و در جواب خرچنگ که علت ناراحتی اش را می پرسد به او می گوید که زندگی اش در گروی دو، سه ماهی ای است که از برکه می گیرد، اما با آمدن دو صیاد که قصد دارند ماهیان برکه را شکار کنند، دیگر امید زندگی برای او نمی ماند. وقتی خبر به ماهیان برکه می رسد، می آیند تا با ماهی خوار مشورت کنند و او تنها راه نجات ماهیان را انتقال آن ها به آب گیری دیگر می داند. ماهیان نیز از دشمن خود فریب می خورند و به این ترتیب، غذای ماهی خوار تأمین می شود؛ اما چاقی مرغ ماهی خوار، خرچنگ را به شک می اندازد و از ماهی خوار می خواهد تا او را نیز به آب گیر انتقال دهد. هنگامی که خرچنگ بر گردن مرغ ماهی خوار نشسته است، استخوان ماهی های کشته شده را می بیند؛ بنابراین با چنگالش او را خفه می کند.

3-4-2-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
« من در این مورد خیلی فکر کردم. ما زورمان به صیاد نمی رسد و در مقابل او کاری نمی توانیم بکنیم. ولی من فکر خوبی دارم. پشت آن تپه آبگیر دیگری هست که آبش بسیار زلال است. طوری که سنگ ریزه های ته آن دیده می شود. حتی ماهی ها را از بالا می توان دید. خلاصه ابگیر بسیار پر آب و زیبایی است. محل پر رفت و آمدی هم نیست. و صیادها به آن جا نمی آیند. اگر بتوانید به آن جا کوچ کنید، در امنیت و آسایش خواهید بود.» (شیخی، 1389: 102)

ب. بخشی از متن اصلی
«با صیاد مقاومت صورت نبندد و من در آن اشارتی نتوانم کرد. لکن در این نزدیکی آب گیری می دانم که آبش به صفا پرده در تر از گریه ی عاشق است و غمّازتر از صبح صادق، دانه ی ریگ در قعر آن بتوان شمرد و بیضه ی ماهی از فرار آن بتوان دید.
إِذا عَلَتْها الصَّبا أَبْدَتْ لَها حُبُکاً

مِثلَ الجَواشِنِ مَصقولاً حَواشیها

لایَبلُغُ السَّمَکُ المحصورُ غایَتَها

لِبُعدِ ما بینَ قاصیها و دانیها

اگر بدان تحویل توانید کرد، در امن و راحت و خصب و فراغت افتید.» (منشی، 1386: 8)

3-4-2-3- روش خلق اثر
این داستان در کلیله و دمنه در میانه ی حکایت فرعی «زاغی که بر بالای درختی خانه داشت» باب شیر و گاو نقل شده است.
بازنویس عنوان را از «ماهی خوار و خرچنگ» به «ماهی خوار حیله گر، ماهی های خوش باور» تغییر داده است که این تغییر عنوان ارتباط آشکاری با درون مایه و پیام داستان دارد. فریب نخوردن از دشمن حیله گر پیام این داستان است، همان طور که ماهی ها نباید به ماهی خوار اعتماد می کردند، اما این مطلب که گاهی اوقات مکر افراد، به هلاک فرد می انجامد، پیام حکایت مأخذ است، همان طور که مکر ماهی خوار باعث می شود تا خرچنگ جان او را بگیرد. عنوان جدید از آن جا که حالت موزون دارد، جذاب تر و دلنشین تر است.
کار عمده ی شیخی در بازنویسی این اثر، در قسمت شخصیت پردازی و برجسته تر کردن شخصیت های حکایت مأخذ و به ویژه ماهیان و همچنین رقم زدن گفت وگوی بیشتر نمایان میشود.
بازنویس در مواردی با افزودن مطالبی به داستان، حالت تعلیق را در خوانند افزایش داده و پیرنگ را مستحکم تر نموده است. به خصوص در قسمتی که خرچنگ به مرغ ماهی خوار شک می کند.
تصاویر رنگی و زیبای کتاب نیز سهم زیادی در جلب توجه و تشویق کودک به مطالعه ی داستان دارد و پا به پای متن، او را در دریافت مفهوم، یاری می رساند. به ویژه این که تمامی شخصیت ها در تصاویر حضور دارند.

3-4-2-4- عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی ساده و به دور از پیچیدگی که حکایت از پیرنگ باز داستان دارد، حوادث را به یکدیگر پیوند زده است:
ضعف و پیری مرغ ماهیخوار که توان شکار را از او گرفته است، عاملی است تا او دست به دامن تدبیر و حیله شود. او با دروغ، به خرچنگ می گوید که به زودی دو صیاد برای شکار ماهیان، به آب گیر می آیند؛ زیرا با این حیله می خواهد به بهانه ی انتقال ماهیان به آب گیری دیگر، آن ها را شکار کند. ماهیان نیز از آن رو که راهی برای نجات خود نمییابند، ناگزیر به دشمن اعتماد میکنند. خرچنگ به مرغ ماهی خوار شک می کند؛ زیرا روز به روز سرحال و چاق تر می شود. او با دیدن استخوان ماهیها، به حقه ی ماهی خوار پی می برد و به همین دلیل گردن او را می فشارد تا خفه شود.

اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می شود:
داستان با توصیف مرغ ماهی خوار و آمدن او به آب گیر آغاز می شود. هنگامی که ماهی خوار پیر، توانایی شکار ماهیان را از دست می دهد، گره افکنی شکل می گیرد. مرغ ماهی خوار با تدبیر و حیله اش به دنبال آن است تا ماهیان را به دست بیاورد (کشمکش درونی). خواننده اکنون در حالت تعلیق قرار می گیرد که آیا تمامی ماهیان جان خود را از دست می دهند؟ آیا مرغ ماهی خوار رسوا و حیله اش آشکار می شود؟ تا این که سرانجام چاقی مرغ ماهی خوار، خرچنگ را به شک می اندارد و در پی گفت وگوی آن ها، کنجکاوی خواننده برای ادامه دادن داستان افزایش می یابد. بحران زمانی است که خرچنگ از دور استخوان ماهی ها را می بیند و درونش آشفته می شود. وقتی خرچنگ با چنگال هایش گردن مرغ ماهی خوار را فشار می دهد، داستان به نقطه ی اوج خود می رسد. مردن مرغ ماهی خوار و فرود او از آسمان گره گشایی را رقم می زند. با آمدن خرچنگ نزد ماهیان و تسلیت به آن ها و آرزوی عمر طولانی برای آن ها پایان داستان شکل می گیرد.
بازنویس با افزودن مطالبی به داستان، برآن بوده است تا پیرنگ را استوار و مستحکم کند؛ برای نمونه بعد از این که ماهی ها، با مرغ ماهی خوار مشورت کرده و از او چاره می خواهند، او سریع به آن ها جواب نمی دهد، بلکه برای این که کارش طبیعی جلوه کند و به او شک نکنند، می رود و بعد از مدتی که باز می گردد، به آن ها می گوید که در این مورد، بسیار فکر کردم. در حالی که در حکایت مأخذ، مرغ ماهی خوار، بلافاصله این پیشنهاد را می دهد. از طرفی دیگر، بازنویس با افزودن قسمتی به داستان که در آن خرچنگ به علت چاقی مرغ ماهی خوار به او شک می کند، حالت تعلیق و رابطه ی علی و معلولی داستان را افزایش داده و پیرنگ را مستحکم تر نموده است.

– شخصیت پردازی
شخصیت های حیوانی داستان، همانند حکایت مأخذ، خرچنگ، مرغ ماهی خوار و جمع ماهیان هستند. در این میان شخصیت دو صیاد که ساخته و پرداخته ی ذهن مرغ ماهی خوار است، انسانی به شمار می آیند و با این که وجود خارجی ندارند، اما ترس از آن ها، ماهیان را بر آن می دارد، تا به دشمن دیرینه ی خود اعتماد کنند.
شخصیت ها همانند متن مأخذ، نام گذاری نشده اند.
مرغ ماهی خوار شخصیت اصلی داستان است؛ شخصیتی زیرک که وقتی پیری، توان او را می گیرد، تدبیر و حیله را جایگزین قوّت جوانی اش می کند:
«حیف که روزگار به سرعت گذشت و من دیگر پیر شدم! کجایی جوانی!؟ زمانی چقدر چابک و با قدرت بودم و چه ماهی هایی می گرفتم! دیگر نه مثل آن روزها فرز هستم و نه قدرت آن موقع را دارم! پس باید به فکر راه چاره ای باشم و حیله ای به کار ببرم. گرسنگی امانم را بریده است.» (شیخی، 1389: 98)
او در اجرای نقشه اش حساب شده کار می کند و جای هیچ گونه شک و احساس خطری برای حریف باقی نمی گذارد:
«… به نظر تو ما باید چه کار کنیم؟ مرغ ماهی خوار گفت: «نمی دانم، شرایط سختی است. باید بروم و فکر کنم.» بعد هم پرید و رفت. مدت زیادی آن دور و بر چرخ زد و بالاخره برگشت.» (همان: 100)
وقتی ماهی ها به او می گویند در رفتن به آب گیری دیگر، نیازمند کمک تو هستیم، با اینکه چشمانش از خوشحالی برق می زند، اما گفتارش به گونه ای دیگر است:
«چشم های مرغ ماهی خوار از خوشحالی برق زد و گفت: حرفی ندارم. ولی این کار مشکلی است…» (همان: 102)
یا در جواب خرچنگ که از او می خواهد او را به آب گیر دیگر انتقال دهد، نه نمی گوید:
«مرغ ماهی خوار با خود گفت: مثل این که این خرچنگ دست بردار نیست! بهتر است تا شکی نبرده و برایم دردسری درست نکرده، او را هم ببرم و کلکش را بکنم.» (همان: 106)
بازنویس در شخصیت پردازی مرغ ماهی خوار، برای این گروه سنی، موفق عمل کرده است. شیخی از دو روش در پرداخت این شخصیت، بهره گرفته است. یکی روش شخصیت پردازی غیرمستقیم و گفت وگوهای خود او است. بازنویس گفت وگوهایی از این شخصیت، ارائه می دهد که در مأخذ نشانی از آن نیست، مثل گفت وگوی او با خرچنگ و یا با ماهی ها:
«این بود که روزی از روزها، جلو رفت و به مرغ ماهی خوار گفت: «فکر می کنم نوبت من رسیده باشد من هم می خواهم از این آبگیر بروم. امروز مرا ببر!» مرغ ماهی خوار گفت: «چرا عجله داری دوست عزیز؟ اگر صیادها به این جا بیایند به دنبالی ماهی ها هستند. به تو که کاری ندارند!»…» (همان : 106)
«ماهی ها با تعجب گفتند: «اینجا دیگر کجاست؟ پس چرا ما را به آبگیر نمی بری؟» مرغ ماهی خوار پیر تند و تند شروع به خوردنشان کرد و با خنده گفت: «ناراحت نباشید. شکم من از آبگیر بهتر است! به زودی دوستانتان هم به همین آبگیر می آیند.» (همان: 105)
با این که سهم عمده ی معرفی این شخصیت به عهده ی خود او است، اما راوی نیز اطلاعاتی از او را در اختیار خواننده قرار می دهد (شخصیت پردازی مستقیم):
«مرغ ماهی خوار مدت ها فکر کرد و بالاخره نقشه ای کشید. رفت و کنار آبگیر نشست. گردن درازش را کج کرد و قیافه ی غمگینی به خود گرفت.» (همان: 99)
شخصیت دیگر داستان خرچنگ است که هر چند با بردن خبر دروغین مرغ ماهی خوار، عده ای از ماهیان را به کشتن می دهد، اما در پایان با کشتن مرغ ماهی خوار، از رقم خوردن مرگ سایر ماهیان جلوگیری می کند.
این شخصیت در حکایت مأخذ با عنوان پنج پایک یاد می شود که بازنویس با امروزی و ساده کردن، آن را به خرچنگ تغییر داده است. خرچنگ اثر حاضر، زیرک تر و تیزبین تر از خرچنگ حکایت مأخذ است؛ این شخصیت برخلاف خرچنگ حکایت مأخذ، قبل از سوار شدن بر پشت مرغ ماهی خوار و دیدن استخوان ماهیان به او شک می کند:
«در این مدت، خرچنگ شاهد رفت و آمد، مرغ ماهی خوار بود. او می دید که مرغ ماهی خوار روز به روز چاق تر و سرحال تر می شود. با خود گفت: «با این همه رفت و آمد و کار زیاد، چطوری این قدر چاق شده است. نکند کلکی توی کارش است و ماهی ها را به آبگیر نمی برد.».» (همان: 105)
بیشتر اطلاعات این شخصیت از طریق راوی در اختیار مخاطب قرار می گیرد (شخصیت پردازی مستقیم):
«خرچنگ از آن بالا استخوان ماهی ها را دید و فهمید موضوع از چه قرار است. با خود گفت: «ای مرغ ماهی خوار بدجنس! پس این طوری ماهی های بیچاره را به آبگیر می بردی! بیخود نیست که این قدر چاق و سرحال شده ای! تا دیر نشده باید کاری کنم وگرنه مرا هم مثل این ماهی های بیچاره می خوری! او فوراً خودش را به گردن مرغ ماهی خوار رساند و با چنگال هایش گردن او را فشار داد.» (همان: 10)
و اما ماهیان برخلاف حکایت مأخذ، شخصیتی برجسته تر و حضوری فعال تر در داستان دارند. در حکایت مأخذ این شخصیت ها در ابهام هستند و از آن ها تنها با عنوان «ماهیان» یاد می شود:؛ اما بازنویس با صفتی که به هر یک از آن ها می دهد و هم چنین با نقل گفت وگوهایی که میان آن ها در می گیرد، شخصیت آن ها را برای کودک ملموس تر می کند:

«پنج پا یک برفت و ماهیان را خبر کرد و جمله به نزدیک او آمدند.» (منشی، 1386: 83)
«ماهی چاق و سفیدی گفت: «برویم و لابه لای علف های ته آب پنهان شویم.» ماهی سیاه گفت: «مگر می شود؟ تا کی آن جا بمانیم؟ ما که نمی دانیم صیادها کی می آیند. تازه… شاید آن جا هم پیدایمان کنند.» ماهی باریک و بلند دیگری گفت: «این آبگیر دیگر امنیت ندارد. باید هر طوری هست از اینجا برویم. ولی نمی دانم چطوری؟».» (شیخی، 1386: 100)
ماهیان جان خود را به علت اعتماد بی جا و خوش باوری خود از دست می دهند؛ مسأله ای که مرغ ماهی خوار نیز به آن اعتراف می کند:
«شما ماهی های نادانی هستید. هرکس به دشمنش اعتماد کند و گول حرف هایش را بخورد، عاقبتش همین است.» (همان: 105)
این شخصیت ها هر چند بیشتر در لابه لای گفت وگوهایشان نمایان می شوند (شخصیت پردازی غیرمستقیم)، اما راوی نیز اطلاعاتی از آن ها به دست می دهد (شخصیت پردازی مستقیم):
«ماهی ها مدت زیادی با هم حرف زدند و مشورت کردند. بالاخره به این نتیجه رسیدند که بروند و با مرغ ماهی خوار صحبت کنند.» (همان: 100)

– سبک و زبان
بازنویس با توجه به فهم و درک کودک، زبان را ساده کرده است که در لابه لای آن کاربرد زبان عامیانه نیز به چشم می خورد:
«… گرسنگی امانم را بریده است.» (همان: 98)
« و توی دلش به آن ها می خندید.» (همان: 105)
«نکند کلکی توی کارش است…» (همان: 105)
«بهتر است تا شکی نبرده و برایم دردسری درست نکرده، او را هم ببرم و کلکش را بکنم.» (همان: 106)
توصیفات اثر حاضر، همان توصیفات به کار رفته در متن مأخذ است، البته به زبانی ساده و قابل فهم تر برای کودک:
«پشت آن تپه آبگیر دیگری هست که آبش بسیار زلال است. طوری که سنگ ریزه های ته آن دیده می شود. حتی ماهی ها را از آن بالا می توان دید. خلاصه آبگیر بسیار پر آب و زیبایی است. محل پر رفت و آمدی هم نیست و صیادها به آن جا نمی آیند.» (همان: 102)
بازنویس از کاربرد درست نکات دستوری سرپیچی نکرده است.

– درون مایه
نویسنده ی کلیله و دمنه به طور مستقیم به درون مایه اشاره کرده است:
«و این مثل بدان آوردم که بسیار کس به مکر و حیلت خویشتن را هلاک کرده است.» (منشی، 1386: 85)
درون مایه ی اثر حاضر با متن مأخذ متفاوت است. شیخی می خواهد این مطلب را به کودک انتقال دهد که انسان نباید فریب دشمن را بخورد و به او اعتماد کند. خود بازنویس نیز از زبان حال ماهیان به این مطلب اشاره کرده است:
«همه از خرچنگ تشکر کردند و فهمیدند نباید به مرغ ماهی خوار اعتماد می کردند و گول حرف هایش را می خوردند.» (شیخی، 1389: 108)

– صحنه پردازی
بازنویس بدون اشاره به زمان داستان، مکان را این گونه معرفی می کند:
«آبگیری بود پر از ماهی های ریز و درشت و رنگ به رنگ.» (همان: 98)
و از طرفی وجود علف زارها و درختان سرسبز در تصاویر، فصل بهار را تداعی می کند.
حکایت مأخذ نیز با بیان نکردن زمان داستان، به این شکل به مکان اشاره می کند:
«آورده اند که ماهی خواری بر لب آبی وطن ساخته بود، و به قدر حاجت ماهی می گرفتی.»
(منشی، 1386: 82)

3-4-3- نقد و بررسی داستان «چشمه ای که مال ماه بود»
شیخی، مژگان (1389). « چشمه ای که مال ماه بود»؛ قصه های تصویری از کلیله و دمنه
[120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)
3-4-3-1- خلاصه ی داستان
دسته ای از فیل ها در سرزمینشان با آرامش زندگی می کنند، اما وقوع خشک سالی و در نتیجه ی جستجوی آب، آن ها را به سوی چشمه ای می کشاند که محل زندگی خرگوش ها است. در هجوم فیل ها به چشمه، عده ی زیادی از خرگوش ها زخمی و آواره می شوند. آن ها خوب می دانند که توان مقابله فیزیکی با فیل ها را ندارند؛ بنابراین پیروز، شخصیت اصلی داستان، بر آن است تا با به کارگیری خرد و تدبیر، چشمه را از فیل ها پس بگیرد. او در شبی مهتابی، نزد سلطان فیل ها می رود و با معرفی کردن خود به عنوان فرستاده ی ماه، به او می گوید که چشمه متعلق به ماه بوده و او از حضور شما در آن جا، خشمگین است. سلطان فیل ها که شگفت زده شده است، به سوی چشمه می رود و خرطومش را در آب می زند. ناگاه تصویر ماه به لرزه در می آید و او به تصور این که ماه عصبانی شده است، می ترسد و با یارانش چشمه را ترک می کند.

3-4-3-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«ماه می گوید، حیوانی که قوی است نباید به حیوان های کوچک و ضعیف ظلم کند و به قدرت خود مغرور شود. همین قدرت ممکن است سبب نابودی و بدبختی اش شود. و تو ای فیل بزرگ، خود را از حیوان های دیگر برتر و قدرتمندتر می دانی. به غرور و خودخواهی افتاده ای.» (شیخی، 1389: 32)

ب. بخشی از متن اصلی
«هر که فضل قوّت بر ضعیفان بیند، بدان مغرور گردد، خواهد که دیگران را اگرچه از وی قوی تر باشند دست گرائی کند، هر آینه قوّت او راهبر فضیحت و دلیل هلاک شود. و تو بدان چه بر دیگر چهارپایان خود را راجح می شناسی در غرور عظیم افتاده ای.
دیو کآن جا رسید سر بنهد

مرغ کآن جا رسید پر بنهد

نرود جز به بدرقه گردون

از هوا و زمین او بیرون.»

(منشی، 1386: 205- 204)
3-4-3-3- روش خلق اثر
این داستان در لابه لای حکایت فرعی «مرغان که می خواستند بوم را امیر خویش کنند» باب بوف و زاغ نقل شده است.
بازنویس عنوان را از «ملک پیلان و خرگوش» به «چشمه ای که مال ماه بود» تغییر داده است که قدرت تأثیر آن به مراتب بیشتر از حکایت مأخذ است. در واقع چنین عنوانی، کودک را به سرعت درون داستان می کشاند و او از خود می پرسد مگر می شود ماه، صاحب چشمه باشد.
بازنویس در این اثر، هیچ گونه تغییری در اصل و محتوای داستان صورت نداده و حتی در مواردی، متن مأخذ را بدون هیچ گونه کم و کاست و البته به زبان ساده نقل کرده است و در واقع یک بازنویسی ساده ارایه میدهد.
او با توصیفاتی که شامل توصیف زندگی و روحیات شخصیت ها است، به ویژه در آغاز داستان، امکان حضور فعال کودک را فراهم کرده آن ها را با شخصیت ها آشنا می کند:
«روزی بود، روزگاری بود. جنگلی بود سرسبز و پر آب و علف. در این جنگل گروهی از فیل ها زندگی می کردند، فیل های بزرگ و کوچک. فیل ها، علف های آبدار را می خوردند. به چشمه ها می رفتند و خرطوم های بلندشان را پر از آب می کردند. به سر و تنشان آب می پاشیدند و فیل کوچولو ها هم، با هم آب بازی می کردند.» (شیخی، 1389: 26)
کار شیخی تنها یک بازنویسی ساده از متن اصلی است.
تصاویر کتاب نیز، پا به پای متن به یاری کودک آمده و جذابیت و تأثیر داستان را بیشتر کرده است.

مطلب مرتبط :   داستان، معلّم، رحمان، وسواسی، مصاحبه، مرموز

3-4-3-4- عناصر داستان
– پیرنگ
داستان هر چند کوتاه است، اما روابط علی و معلولی بین رویدادها به آن نظم خاصی بخشیده است:
فیل ها به سبب کم آبی و گرما از سرزمینشان کوچ می کنند. از طرفی خرگوش ها به دلیل آوارگی و گلآلوده شدن آب چشمه از آمدن فیل ها ناراحت و ناراضی هستند. پیروز دست به تدبیر می زند؛ زیرا میداند با قدرت نمی توان با فیل های غول پیکر مبارزه کرد. او در شبی مهتابی نقشه اش را به اجرا در می آورد؛ زیرا انعکاس تصویر ماه در آب چشمه، جزء اصلی نقشه ی پیروز است. سلطان فیل ها با جنبش عکس ماه در آب، تصور میکند که ماه عصبانی شده است و به همین دلیل فرار می کند.
اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان، بررسی می شود:
داستان با توصیف زندگی فیل ها و جنگلی که در آن زندگی می کنند شروع می شود. (در حکایت مأخذ، نویسنده از همان آغاز با ذکر وقوع خشک سالی، به سراغ اصل مطلب می رود؛ بدون هیچ گونه توصیف و یا مطلبی اضافه، اما بازنویس با توصیفاتی که از زندگی فیل ها قبل و بعد از وقوع خشک سالی ارائه می دهد، به داستان جذابیت بخشیده است).
در ادامه با وقوع کم آبی و گرما، فیل ها با هجوم به چشمه ی خرگوش ها و آواره و زخمی کردن آن ها، گره افکنی را شکل می دهند و کشمکش درونی داستان، با تدبیر پیروز برای مبارزه با فیل ها و راندن آن ها از کنار چشمه صورت میگیرد. در ادامه خواننده مشتاق است بداند، تدبیر پیروز چیست؟ آیا فیل ها فریب او را خورده از کنار چشمه می روند؟ همه ی این سوالات خواننده را در حالتی از تعلیق قرار می دهد و او با کنجکاوی، ادامه ی ماجرا را دنبال می کند. بحران زمانی شکل می گیرد که پیروز برای اجرای نقشه، به سوی سلطان فیل ها می رود و خود را رسول ماه، معرفی کرده از جانب ماه، با آن ها اتمام حجت می کند. وقتی فیل خرطومش را در آب می زند، آب موج بر می دارد و او می ترسد. در این لحظه داستان به نقطه ی اوج خود می رسد. فرار فیل ها گره گشایی را شکل می دهد. زندگی خوب و خوش خرگوش ها بعد از رفتن فیل ها، پایان خوش داستان را رقم می زند.

– شخصیت پردازی
تمامی شخصیت ها حیوانی است به جز ماه که شخصیتی است ساخته ی ذهن پیروز.
پیروز شخصیت اصلی داستان است؛ شخصیتی خردمند که با تدبیرش چشمه را به خرگوش ها برمی گرداند. هرچند او توسط راوی معرفی می شود (شخصیت پردازی مستقیم)؛ اما بیشترین شناخت خواننده از این شخصیت، در ضمن گفتار و اعمال خود او نمایان می شود:

«در میان خرگوش ها، خرگوش سفیدی بود که گوش های سیاهی داشت و اسمش پیروز بود. همه می دانستند که او باهوش است.» (همان: 31)
«پیروز همین کار را کرد. روی تپه ای ایستاد و با صدای بلندی گفت: «ای سلطان فیل ها! خوب گوش کن که چه می گویم! من فرستاده ی ماه آسمان هستم و پیغامی برایت آورده ام. این پیغام هرچه باشد، نباید نسبت به من عصبانی و خشمگین شوی، چون من تقصیری ندارم و فقط یک پیغام آور هستم.» (همان: 32)
پیروز همان شخصیت حکایت مأخذ است و تفاوتی با آن ندارد.
دسته ی فیل ها و به ویژه سلطان آن ها، شخصیت مخالف خرگوش ها را شکل می دهند که به علت خشک سالی به چشمه ی هجوم می آورند.
خرگوش ها و سلطان آن ها، دیگر شخصیت های فرعی هستند. عمده ی اطلاعات خواننده از این شخصیت ها و همین طور فیل ها، بر عهده ی راوی است (شخصیت پردازی مستقیم).
در واقع بازنویس با توصیف اوضاع و احوال شخصیت ها، آنها را برجسته کرده است:
«همه چیز خوب و خوش بود، تا این که یک سال باران نبارید، چشمه ها و رودخانه ها کم آب شدند. فیل ها صبح تا شب این طرف و آن طرف به دنبال آب می گشتند؛ اما هر روز گرما شدیدتر می شد و بی آبی بیشتر، چشمه ها تقریباً خشک شده بود. فیل ها از تشنگی بی حال و بی رمق شده بودند.» (همان: 26)
نمونه ای دیگر از توصیفات بازنویس در معرفی خرگوش ها:
«از قضا، آن قسمت از جنگل منطقه ی خرگوش ها بود. با آمدن فیل ها گرفتاری آن ها هم شروع شد. فیل ها موقع راه رفتن جلو پاهایشان را نگاه نمی کردند و خرگوش ها را لگد می کردند و می رفتند. تعداد زیادی از خرگوش ها کشته و زخمی شدند. این بود که همه جمع شدند و نزد سلطان خرگوش ها رفتند، یکی دمش کنده شده بود و دیگری گوش هایش زخمی و آویزان بود. آن یکی هم دستش را با برگ و شاخه بسته بود و یکی دیگر هم سبیل هایش کنده شده بود. همه زخمی و ناراحت بودند.» (شیخی، 1389: 29)
در حکایت مأخذ این قطعه از داستان، این گونه روایت می شود:
«و آن زمین خرگوشان بود؛ و لابد خرگوش را از آسیب پیل زحمتی باشد، و اگر پای به سرایشان نهد، گوش مال تمام یابند. در جمله سخت بسیار از ایشان مالیده و کوفته گشتند.» (منشی، 1386: 202)
تمامی شخصیتهای داستان که در عقیدهی آنها تحولی صورت نمیگیرد، ایستا به شمار میروند.

– سبک و زبان
همانند هر بازنویسی دیگر، زبان متناسب با فهم و درک کودکان ساده و امروزی شده است که گاه در میان آن کاربرد زبان عامیانه نیز به چشم می خورد:
«بله، فیل ها روزگارمان را سیاه کرده اند.» (شیخی، 1389: 31)
«از دست این فیل ها خواب و خوراک نداریم» (همان: 31)
«خب بگو… پیغامت چیست؟» (همان:32)
سرپیچی از نکات دستوری، تعابیر اشتباه، حذف و یا تکرارهای خسته کننده در زبان بازنویس به چشم نمی خورد.

– درون مایه
درون مایه ی هر دو داستان یکی است، یعنی به کارگیری خرد و تدبیر در مقابل قدرت و قوّت و البته نویسنده کلیله و دمنه اشاره ای صریح به درون مایه دارد:
«کارها به رأی و خرد خویش در ضبط آرید و تدارک هر یک بر قضیت مصلحت واجب دارید.» (همان: 202)

– صحنه پردازی
نویسنده ی کلیله و دمنه مکان را این گونه معرفی می کند:
«در ولایتی از ولایات پیلان، امساک باران ها اتفاق افتاد.» (همان: 202)
او به زمان داستان اشاره نمی کند، اما با قراینی که در اختیار قرار می دهد، می توان گفت که ممکن است فصل تابستان باشد:
«چنان که چشمه ها تمام خشک ایستاد و پیلان از رنج تشنگی پیش ملک خویش بنالیدند، ملک مثال داد تا به طلب آب به هر جانب برفتند.» (همان: 202)
بازنویس نیز اشاره ای صریح به مکان داستان دارد:
«روزی بود، روزگاری بود. جنگلی بود سرسبز و پر آب و علف.» (شیخی، 1389: 26)
محل زندگی خرگوش ها نیز این گونه توصیف می شود:
«آن ها رفتند و رفتند تا جنگل سرسبزی را دیدند. جلو رفتند و به چشمه ی پر آبی رسیدند.» (همان: 29)
در اثر حاضر نیز توصیفات راوی، نمایانگر فصل تابستان است:
«همه چیز خوب بود، تا این که یک سال باران نبارید، چشمه ها و رودخانه ها کم آب شدند. فیل ها صبح تا شب این طرف و آن طرف به دنبال آب می گشتند، اما هر روز گرما شدیدتر می شد و بی آبی بیشتر. چشمه ها تقریباً خشک شده بودند. فیل ها از تشنگی بی حال و بی رمق شده بودند.» (همان: 26)
علاوه بر این قراینی که بازنویس در معرفی زمان در اختیار خواننده قرارمی دهد، تصاویر کتاب نیز به وضوح، حکایت از فصل تابستان دارد. به طور مثال تصویرگر صحنه ای را به تصویر می کشد که در آن گله ی فیل ها در طلب آب، از زمین های خشک و سنگلاخ عبور می کنند و یا در جایی دیگر، خرگوش ها را ترسیم می کند که در بیشه زاری، برای حل مشکل حضور فیل ها در چشمه، با یکدیگر مشورت می کنند. در این صحنه، نی زارها و علف های زرد و خشک، فصل تابستان را نشان می دهد.

3-4-4- نقد و بررسی داستان «مرد جهانگرد، مار خط خطی»
شیخی، مژگان (1389). « مرد جهانگرد، مار خط خطی»؛ قصه های تصویری از کلیله و دمنه [120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)

3-4-4-1- خلاصه ی داستان
جهانگرد در حال عبور از جنگل به چاهی برخورد می کند که یک مرد، ببر، مار و میمونی در آن گرفتار شده اند. او برای نجات آن ها، طنابی را به داخل چاه می اندازد که سه حیوان از آن بالا می آیند و بعد از تشکر از جهانگرد به او می گویند که زرگر بدذات را درون چاه رها کند، اما جهانگرد او را نیز نجات می دهد. در ادامه ی ماجرا حیوانات به نوعی پاداش نیکوکاری جهانگرد را می دهند؛ میمون با مقداری میوه و ببر نیز با دست بندی که از دختر حاکم ربوده است. مدتی بعد جهانگرد به ملاقات زرگر می رود و دستبند را به او نشان می دهد تا قیمت گذاری کند. زرگر طماع با فراموش کردن نیکوکاری جهانگرد، او را به عنوان دزد دست بند دختر حاکم معرفی می کند. جهانگرد به زندان می افتد، اما مار که شاهد زندانی شدن جهانگرد است، برای رهایی او تدبیری میاندیشد. او پسر حاکم را نیش می زند و داروی آن را که یک نوع گیاه است، به جهانگرد می دهد تا به پاداش معالجهی پسر از زندان آزاد شود. این اتفاق میافتد و حاکم نیز بعد از آگاهی از ماجرا، زرگر ناسپاس را به زندان میافکند.

3-4-4-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«جهانگرد به آرامی می رفت که از دور ببری را دید. ترسید و خواست فرار کند که ببر جلو آمد و گفت: «نترس و راحت باش دوست عزیز! اگر تو مرا فراموش کرده ای، ولی من هیچ وقت فراموشت نمی کنم. همیشه لطفی را که در حق من کرده ای، به خاطر دارم.» ببر جلوتر آمد. باز هم از جهانگرد تشکر کرد و به او اظهار محبت کرد.» (شیخی، 1389: 54)

ب. بخشی از متن اصلی
«از دور نظر بر ببر افگند، بترسید، خواست که تحرزّی نماید. گفت: ایمن باش که اگر خدمت ما تو را فراموش شده است، ما را حق نعمت تو یاد است هنوز
إنّی وَ إِن کُنتُ مَرهوباً لِغادیهٍ

أَرمی عَدُوّی بِها فِی الفَرْطِ و الحینِ

لَذو وَفاءٍ لِأهلِ الوُدِّ مُدَّخَرٍ

عِندی وَ غَیبِ عَلَی الإخوانِ مأموُنِ

پیش آمد و در تقریر شکر و عذر افراط نمود…» (منشی، 1386: )

3-4-4-3- روش خلق اثر
این داستان در کلیله و دمنه یک باب را به خود اختصاص داده است. در این بازنویسی اولین تغییر در عنوان اثر قابل ملاحظه است که از «سیاح و زرگر» به «جهانگرد و مار خط خطی» تغییر پیدا کرده است.
در حکایت مأخذ همان طور که از عنوان آن بر می آید، محور داستان، حول دو شخصیت سیاح و جهانگرد می چرخد و اینکه چگونه سیاح فریب ظاهر زرگر را خورده و به او اعتماد می کند. در واقع با پیام داستان هم خوانی دارد، اما در اثر بازنوشته محور داستان حول شخصیت مار خط خطی می چرخد که چگونه نیکی جهانگرد را جبران می کند.
نویسنده در اصل و محتوای داستان تغییری ایجاد نکرده و در موارد بسیاری متن مأخذ بدون کم و کاست نقل شده است؛ البته به زبان ساده و امروزی.

در حکایت مأخذ بیان شده است که ببر، دختر حاکم را می کشد و دست بند او را برای سیاح می آورد، اما اثر حاضر عنوان می کند:
«ببر به باغ حاکم رفت و شروع به گشتن کرد. دختر حاکم دست بندش را کنار جوی آب گذاشته بود و آب بازی می کرد. ببر هم به سرعت، دست بند را برداشت و برگشت.» (شیخی، 1389: 54)
می توان گفت، بازنویس به دو دلیل این کار را انجام داده است:
– توجه به روحیه ی لطیف کودکان که کشته شدن دختر حاکم توسط ببر را بر نمی تابد.
– بازنویس بر آن بوده است از ببر چهره ای مثبت بسازد. ببری که از سیاح این گونه قدردانی می کند، نمی تواند کشنده دختر حاکم باشد. البته حال که بازنویس این کار را انجام داده است، می توانست با گسترده کردن دایره ی تغییر خود، داستان را به نحوی بیان کند که ببر، رباینده ی دست بند نباشد و به طور مثال آن را در قصر حاکم پیدا کند؛ بدون این که خللی در پایان داستان ایجاد شود.
بازنویس به منظور ارائه ی پیام مثبت «کسب مال حلال» و نشان دادن چهرهی مثبت جهانگرد، مطالبی را به داستان افزوده است. در حکایت مأخذ، وقتی ببر دست بند را به سیاح می دهد، او بدون هیچ سؤالی آن را می پذیرد، اما در اثر حاضر برای او مهم است که این دست بند از کجا آمده است:
«آن را جلوی جهانگرد گذاشت و گفت: «این هم هدیه ای برای تو!» جهانگرد با تعجب پرسید: «این را از کجا آورده ای؟» ببر گفت: «تو کاری به این کارها نداشته باش. آن را بردار و برو.» جهانگرد فکر کرد حتماً ببر آن دست بند را قبلاً در جنگل پیدا کرده و بعد هم در جایی مخفی کرده بود. حال هم آن را به او داده است.» (همان: 54)
تصاویر زیبای کتاب نیز از عوامل مهم جذب و جلب توجه کودک به مطالعهی داستان است. تمامی شخصیت ها در این تصاویر ترسیم شده اند.
به طور کلی می توان گفت که به جز تغییر زبانی که لازمه ی هر بازنویسی است، تغییر عمده ای در داستان مشاهده نمیشود و اثر یک بازنویسی ساده از متن اصلی است.

3-4-4-4- عناصر داستان
– پیرنگ
روابط علی و معلولی به داستان وحدت و انسجام بخشیده است:
مار از آنجا که زرگر را آدمی ناسپاس میبیند، از جهانگرد میخواهد که او را در چاه رها کند. مدتی بعد میمون و ببر به دلیل قدرشناسی هر یک به نحوی به مرد جهانگرد نیکی می کنند. دست بندی که ببر به جهان گرد هدیه می دهد، سرانجام او را روانه ی زندان می کند؛ زیرا ببر آن را از دختر حاکم دزدیده است. زرگر به جهان گرد خیانت می کند؛ زیرا فردی است طماع و ناسپاس. جهانگرد از زندان آزاد می شود؛ زیرا مار پسر حاکم را نیش می زند و داروی آن را در اختیار جهانگرد قرار می دهد. جهانگرد همه ی ماجرا را برای حاکم تعریف می کند و به همین علت زرگر زندانی می شود.

اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می شود:
داستان با وصف مرد زرگر و افتادن او به چاه شروع می شود، در ادامه مخاطب اطلاعاتی کسب می کند، تک تک شخصیت ها در داستان حضور پیدا می کنند و سرانجام جهانگرد حضور پیدا کرده آن ها را نجات می دهد و مدتی بعد ببر و میمون نیکی او را جبران می کنند. به دنبال آن گره افکنی شکل می گیرد؛ دست بندی که ببر به جهانگرد هدیه می دهد، متعلق به دختر حاکم است که زرگر طماع با آگاهی از این مسأله، حاکم را خبردار می کند و جهانگرد زندانی می شود. کشمکش زمانی شکل می گیرد که مار در زندان برای رهایی جهانگرد تدبیری می اندیشد (کشمکش درونی). در ادامه خواننده در حالتی از تعلیق قرار می گیرد و کنجکاو است بداند که آیا جهانگرد از زندان آزاد می شود و تدبیر مار برای نجات او چیست؟ بحران زمانی است که مار، پسر حاکم را نیش می زند و داروی آن را در اختیار جهانگرد قرار می دهد. جهانگرد نیز با درمان پسر حاکم و بیان حقیقت ماجرا، داستان را به نقطه ی اوج می رساند. آزادی جهانگرد و زندانی شدن مرد زرگر، گره گشایی و پایان داستان را رقم می زند.

– شخصیت پردازی
شخصیت ها به دو دسته ی حیوانی و انسانی تقسیم می شوند. میمون، مار و ببر شخصیت های حیوانی و جهانگرد، زرگر، حاکم و پسر و دخترش، شخصیت انسانی داستان هستند که همانند متن مأخذ، نام گذاری نشده اند.
تمامی شخصیت ها همچون اشخاص حکایت مأخذ هستند و تغییری اساسی در آن ها مشاهده نمی شود مگر در گفت وگوهای آنان که در مواردی کم یا زیاد شده است.
البته ببر همان طور که در روش خلق اثر عنوان شد، شخصیتی مثبت تر از حکایت مأخذ دارد.
ببر، مار و میمون شخصیت مقابل مرد زرگر هستند که با نیکی و مهربانی های خود به جهانگرد، ذات پلید، طماع و ناسپاس زرگر را بارزتر می کنند.
مار را می توان شخصیت هم راز جهانگرد دانست که در زندان به داد او می رسد و او را نجات می دهد.
علاوه بر اطلاعات راوی از این سه شخصیت (شخصیت پردازی مستقیم)، آن ها بیشتر در ضمن گفت وگوهایشان معرفی می شوند:
«در بین راه میمون او را دید. با خوشحالی به طرفش رفت و گفت: «سلام دوست عزیز، خیلی خوشحالم که یک بار دیگر تو را می بینم، من کاری که نمی توانم برایت انجام دهم. این جا باش تا من بروم و برایت میوه بیاورم.» (همان: 54)
«ببر جلو آمد و گفت: «نترس و راحت باش دوست عزیز! اگر تو مرا فراموش کرده ای، ولی من هیچ وقت فراموشت نمی کنم. همیشه لطفی را که در حق من کرده ای، به خاطر دارم.» (همان: 54)
«مدتی بعد مار خط خطی برگشت و گفت: «من رفتم پسر حاکم را نیش زدم. می دانم که کسی نمی تواند او را معالجه کند تو این گیاه را نگه دار. وقتی حاکم از معالجه ی پسرش ناامید شد، به او پیغام بده که تو می توانی پسرش را معالجه کنی، به شرط آن که آزادت کند. آن وقت این گیاه را به او بده تا بخورد. حالش خوب می شود.» (همان: 59)
اما شخصیت اصلی داستان، جهانگرد است که هر چند نیکی او در حق زرگر او را گرفتار می کند، اما در جایی دیگر پاسخ مهربانی خود را می بیند و مار که جهانگرد زمانی جان او را نجات داده است، او را از زندان آزاد می کند. شخصیت او با سیاح حکایت مأخذ یکی است و تغییری در آن مشاهده نمی شود. قسمت عمده ی معرفی این شخصیت به عهده ی راوی است (شخصیت پردازی مستقیم):
«چند روزی گذشت. یک روز جهانگردی که از آن جا می گذشت، چاه و مرد و آن سه حیوان را دید و با خود گفت: باید این مرد را نجات بدهم. بعد طنابی را که در کیسه اش داشت، بیرون آورد. آن را پایین انداخت تا مرد بالا بیاید. میمون از همه زرنگ تر بود، فوری طناب را گرفت و بالا آمد…» (همان: 51)
هر چند که گاه در لابه لای گفت وگوهایش نمایان می شود:
«وقتی موضوع را فهمید، رو به زرگر کرد و گفت: «آدمی مثل تو چطور می تواند دم از دوستی بزند؟ آدمی که این قدر بی معرفت و ناجوانمرد است.» (همان: 57)
شخصیت مخالف جهانگرد، زرگر است که بویی از انسانیت و مروت نبرده است و جواب خوبی جهانگرد را به بدی می دهد. سخنان مار به تنهایی، ذات پلید او را نشان می دهد (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«مار خط خطی سرش را بالا آورد. به چشم های جهانگرد نگاه کرد و گفت: «می خواهم نصیحتی به تو بکنم. آن مرد را از چاه بیرون نیاور. چون او آدم خوبی نیست، جواب خوبی را به بدی می دهد. من چند روزی با این مرد بوده ام و او را خوب شناخته ام. او اصلاً آدم حق شناسی نیست. ظاهر خوبی دارد، ولی نباید گول ظاهرش را بخوری. من یک مار هستم و چیزهای زیادی می دانم. به او کمک نکن، وگرنه یک روز پشیمان می شوی.» (همان: 52)
سایر اطلاعات خواننده از این شخصیت، برعهده ی راوی است (شخصیت پردازی مستقیم):
«زرگر با سرعت به خانه ی حاکم رفت به آن ها خبر داد که دزد دست بند را گرفته است و الان در مغازه ی اوست.» (همان: 57)
حاکم و پسر و دخترش سایر شخصیت های فرعی هستند که هم چون حکایت مأخذ، حضوری کم رنگ در داستان دارند و در حکایت مأخذ، دختر حاکم توسط ببر کشته می شود، اما در این جا به دلایلی که در روش خلق اثر، ذکر شد، این شخصیت جان خود را از دست نمی دهد.
عمده اطلاعات خواننده از این شخصیت ها را راوی به عهده دارد (شخصیت پردازی مستقیم).
از آن جا که بازنویس به طور معمول عین متن مأخذ را بازنویسی کرده است، شیوه های شخصیت پردازی دو اثر شبیه به هم است.
تمامی شخصیت ها که تا پایان بر سر عقیدهی خود میمانند، ایستا هستند.

– سبک و زبان
زبان این اثر نیز همانند هر بازنویسی دیگر ساده شده است و گاه در لابه لای آن، زبان عامیانه و اصطلاحات کوچه و بازاری به چشم می خورد:
«آن ها نشستند و از هر دری با هم حرف زدند.» (همان: 55)
«جهانگرد بیچاره هاج و واج مانده بود.» (همان:57 )
«بی عرضه ها، یک کاری بکنید. اگر پسرم بمیرد، روزگارتان را سیاه می کنم.» (همان: 59)
زبان محاوره ای است و سهم عمده ای از آن را گفت وگوی شخصیت ها شکل می دهد.
بازنویس از آرایه های ادبی استفاده نکرده است.
در مواردی سرپیچی نویسنده از نکات دستوری به چشم می خورد که البته خللی در زبان ایجاد نکرده است، به عنوان مثال مواردی از تکرار که البته، بسیار ناچیز است و زیبایی اثر را خدشه دار نکرده است.
«روزی بود، روزگاری بود. زرگری بود که…» (همان: 51)
«من که کاری نمی توانم برایت انجام دهم. این جا باش تا من بروم…» (همان: 54)
«نگهبان به سرعت رفت و پیغام جهانگرد را به حاکم رساند. حاکم هم دستور داد فوری او را به نزدش ببرند. جهانگرد را نزد حاکم بردند. پسر حاکم روی تختی دراز کشیده بود…» (همان: 59)
«هر دارو و جوشانده ای که می دانستند به او داده بودند، ولی اثر نکرده بود. هر کاری که بلد بودند کردند، ولی بی فایده بود. همه ناامید و نگران بودند.» (همان: 59)

– درون مایه
به ظاهر افراد اعتماد نکردن و فریفتهی آن ها نشدن، درونمایهی مأخذ است که خود راوی نیز آشکارا به آن اشاره میکند:
«این است مثل پادشاهان در اختیار صنایع و تعرّف حال اتباع و تحرّز از آن چه بر بدیهه اعتمادی فرمایند که بر این جمله از آن خلل ها زاید.» (منشی، 1386: 407)
اما اثر حاضر هدف و پیامی دیگر دارد، یعنی بدی و نیکی روزی دامن گیر خود انسان می شود. اگر کسی بدی کند، بدی می بیند همانند زرگر و اگر کسی خوبی کند، نتیجه ی آن را می بیند همانند جهانگرد که پاسخ خوبی خود را با کاری که مار برایش انجام می دهد، می بیند.