– صحنه پردازی
نویسنده ی کلیله و دمنه به طور آشکار به مکان اشاره دارد:
«آورده اند که جماعتی از صیّادان در بیابانی از برای دَد چاهی فرو بردند، ببری و بوزنه ای و ماری در آن افتادند.» (همان: 402)
نویسنده مکان زندگی آن سه حیوان را نیز از زبان خود آن ها بیان می کند:
«بوزنه گفت: وطن من آن جا باشد؛ و مار گفت: من در باره ی آن شهر خانه دارم.» (همان: 403)
در اثر حاضر، بازنویس برخلاف حکایت مأخذ، چاهی که حیوانات در آن افتاده اند را درجنگل می داند نه بیابان:
«زرگری بود که از شهر خودش به شهر دیگری می رفت، راه او از وسط یک جنگل می گذشت. زرگر زیر لب آوازی می خواند و به راه خود می رفت. ناگهان زیر پایش خالی شد و در چاله ای افتاد. وقتی به خودش آمد، فهمید که توی چاه بزرگی افتاده است.» (شیخی، 1389: 51)
محل زندگی سه حیوان، در اثر حاضر همانند حکایت مأخذ است:
«میمون گفت: «خانه ی من بالای آن کوه است، نزدیک شهر بوراخور.» ببر گفت: «در همان حوالی بیشه ای است که من در آن جا هستم.» مار خط خطی گفت: «آن شهر قلعه ای دارد که من در دیوار آن جا لانه دارم…» (همان: 52)
آیا بهتر نبود بازنویس به جای «شهر بوراخور»، نام شهری را ذکر می کرد که برای کودک قابل فهم باشد؟! حتی تلفظ واژه ی بوراخور برای کودک، دشوار و سنگین است.

3-4-5- نقد و بررسی داستان «خانم کلاغه و مار سیاه»
شیخی، مژگان (1389). « خانم کلاغه و مار سیاه»؛ قصه های تصویری از کلیله و دمنه [120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)

3-4-5-1- خلاصه ی داستان
خانم کلاغه به امید جوجهدار شدن روی چهار تخمش خوابیده است. دو جوجه ی اول که از تخم بیرون می آیند، در غیاب خانم کلاغه ناپدید می شوند. با به دنیا آمدن جوجه ی سوم، مادرشان کمین می کند تا به ماجرا پی ببرد و سرانجام متوجه می شود که ماری سیاه، آن ها را می خورده است. جوجه ی سوم او نیز طعمه ی مار می شود. تا این که خانم کلاغه به یاد دوستش، شغال می افتد و بنابراین می رود تا با او مشورت کند. شغال به او پیشنهاد می دهد که با رفتن به سمت آبادی، شی باارزشی را بردارد و در حالی که مردم او را تعقیب می کنند، آن را روی مار بیندازد. این اتفاق می افتد و مردم با دیدن مار، او را به هلاکت می رسانند.

3-4-5-2-تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«شغال گفت: همین طوری که نمی شود به جنگ مار رفت. خودت چه فکری کرده ای؟ خانم کلاغه که مثل ابر بهار گریه می کرد، اشک هایش را با بال هایش پاک کرد و گفت: فکر کردم موقعی که خواب است به سراغش بروم. با نوکم به جانش بیفتم و سر و تنش را زخمی کنم. چشم هایش را کور کنم تا دیگر جوجه های نازنینم را نبیند و آن ها را نخورد. آن قدر نوکش بزنم تا دلم خنک شود.» (شیخی، 1389: 6)

ب. بخشی از متن اصلی
«شگال پرسید که: به چه طریق قدم در این کار خواهی نهاد؟ گفت: می خواهم که چون مار در خواب شود، ناگاه چشم های جهان بینش برکنم، تا در مستقبل، نور دیده و میوه ی دل من از قصد او ایمن گردد.» (منشی، 1386: 81)

3-4-5-3- روش خلق اثر
این داستان یکی از حکایات فرعی باب شیر و گاو کلیله و دمنه است با عنوان «زاغی که بر بالای درختی خانه داشت» که بازنویس آن را به «خانم کلاغه و مار سیاه» تغییر داده است. عنوان جدید، دو شخصیت مخالف و درگیر را مقابل هم قرار داده است.
بازنویس با توصیفاتی که از کلاغ ارائه می دهد؛ انتظارش برای به دنیا آمدن جوجه، رفتن به دنبال غذا، گریه و زاری برای جوجه ها و… از همان آغاز، احساسات کودک را بر می انگیزد و جذابیت داستان را بیشتر می کند.
به طور کلی کار عمده ی شیخی، در قسمت آغازین داستان شکل گرفته است که با توضیحات بیشتر، برجسته کردن شخصیتهای مأخذ و هم چنین خلق حوادث بیشتر، به کودک اجازه ی مشارکت بیشتری در داستان می دهد و به این ترتیب به بازنویسی خلاق میپردازد.
اما سهم عمده در جلب توجه کودک و اشتیاق او به خواندن داستان، تصاویر رنگی و زیبای اثر است که خود به تنهایی گویای مطلب است و تمامی شخصیت ها در آن حضور دارند.
3-4-5-4- عناصر داستان
-پیرنگ
روابط علی و معلولی ساده حوادث داستان را به هم پیوند زده است:
خانم کلاغه به منظور آگاهی از این مطلب که چه اتفاقی برای جوجههایش میافتد، روی درختی کمین کرده به لانهاش چشم میدوزد. کلاغ به فکر انتقام گرفتن از مار است؛ زیرا او است که با بی رحمی جوجه هایش را می خورد. شغال از آنجا که شیوه ی انتقام گیری کلاغ را بی نتیجه می داند، دست به تدبیر می زند. او به کلاغ پیشنهاد می دهد که با رفتن به ده و برداشتن طلا و جواهری، به سوی مار برود و آن را روی او بیاندازد؛ زیرا می داند که این مار باید به دست فردی قوی تر، یعنی انسان به هلاکت برسد. کلاغ برای اینکه مردم بتوانند او را تعقیب کنند، به آرامی پرواز می کند تا به هدفش که کشتن مار است برسد.

عناصر طرح باعث انسجام داستان شده است:
داستان با توصیف کلاغ و انتظارش برای به دنیا آمدن جوجه ها و پیدا کردن غذا برای آن ها شروع می شود، اما حضور ماری که جوجه ها را می خورد گره افکنی و عدم تعادل را به وجود می آورد و همین عامل باعث کشمکش کلاغ و مار می شود که در دو سطح جلوه گری می شود: یک مورد زمانی است که کلاغ به مار حمله می کند و او را با نوک می زند، اما مار فرار می کند (کشمکش جسمی) و کشمکش درونی زمانی است که شغال دست به تدبیری می زند تا مار را از میان ببرد. خواننده اکنون با اشتیاق داستان را دنبال می کند و کنجکاو است بداند آیا تدبیر شغال به نتیجه می رسد و مار کشته می شود. در این جا کودک در حالتی از تعلیق قرار می گیرد. بحران زمانی شکل می گیرد که کلاغ انگشتر را روی مار می اندازد و کشته شدن مار توسط مردم، داستان را به نقطه ی اوج و گره گشایی می رساند. با به دنیا آمدن جوجه ی چهارم کلاغ و زندگی خوش این دو پایان داستان رقم می خورد.
شروع اثر حاضر با توصیفاتی که بازنویس از کلاغ و زندگی او به دست می دهد، پربارتر و جذاب تر از حکایت مأخذ است.
پایان داستان نیز برای کودک دلنشین تر از متن اصلی است؛ به دنیا آمدن جوجه ی چهارم و آسودگی خاطر خانم کلاغه در هنگام جستجوی غذا برای او، نکته ای است که حکایت مأخذ به آن اشاره نکرده است.
– شخصیت پردازی
خانم کلاغه شخصیت اصلی داستان است. در حکایت مأخذ، نویسنده هیچ گونه توصیفی از او در اختیار خواننده قرار نمی دهد، اما در اثر حاضر، بازنویس سهم عمده ای را به معرفی این شخصیت و بیان رویدادهایی که برایش اتفاق می افتد، اختصاص داده است و این از طریق توصیفات راوی است (شخصیت پردازی مستقیم):
«خانم کلاغه پر زد و رفت. این طرف و آن طرف را گشت و چند تا کرم برای جوجه اش پیدا کرد. ولی وقتی به لانه رسید، از تعجب خشکش زد. جوجه کلاغ توی لانه نبود. فکر کرد از لانه پایین افتاده. این طرف را گشت. آن طرف را گشت، بالای درخت، پایین درخت. جوجه اش نبود که نبود. بال هایش را به سرش زد و گریه و زاری سر داد.» (شیخی، 1389: 3)
سهم عمده ی شخصیت پردازی خانم کلاغه بر عهده ی راوی است، اما خود او نیز در لابه لای گفت وگوها، شخصیتش را نمایان می کند (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«فکر کردم موقعی که خواب است به سراغش بروم. با نوکم به جانش بیفتم و سر و تنش را زخمی کنم. چشم هایش را کور کنم تا دیگر جوجه های نازنینم را نبیند و آن ها را نخورد. آن قدر نوکش بزنم تا دلم خنک شود.» (همان: 6)
مار سیاه، شخصیت مخالف کلاغ است. این شخصیت نیز با توصیفات بیشتری که راوی از او ارائه می هد، حضوری پررنگتر و برجسته تر از حکایت مأخذ دارد. او تنها از طریق راوی به خواننده معرفی می شود (شخصیت پردازی مستقیم):
«مار سیاه که همان دور و برها قایم شده بود و مواظب بود، وقتی خانم کلاغه از لانه اش بیرون رفت، از درخت بالا رفت و جوجه ی بیچاره را خورد.» (همان: 6-5)
«مار از سوراخ بیرون آمده بود و زیر نور آفتاب استراحت می کرد. او منتظر بود تا جوجه ی چهارم از تخم بیرون بیاید، آن وقت فوری از درخت بالا برود و آن را بخورد.» (همان : 11)
شغال شخصیت دیگر داستان است که تدبیر او، مار ستمکار را به هلاکت می رساند. می توان او را شخصیت همراز خانم کلاغه به حساب آورد که با او مشورت می کند. از طرفی او شخصیتی قراردادی نیز دارد که همیشه با تدبیر و خردش، برای مشکلات چاره ای می اندیشد.
خواننده از میان سخنان شغال، به زیرکی و باهوشی او پی می برد و شخصیت او را می شناسد (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«شغال فکری کرد و گفت: پس خوب به حرف هایم گوش کن و هرکاری می گویم به دقت انجام بده اصلاً نباید وقت را تلف کنی که جوجه چهارمت را هم بخورد. همین الآن به این روستا برو و آن بالا بالاها پرواز کن. با دقت توی خانه های مردم و روی بام ها را نگاه کن. دنبال چیز با ارزشی بگرد که بتوانی آن را برداری. وقتی پیدا کردی به سرعت پایین برو و آن را بردار. بعد آهسته طوری پرواز کن که مردم تو را ببینند و به دنبالت بیایند. به طرف لانه ی مار برو. وقتی مار را دیدی، آن طلا و جواهری را که برداشتی، جلوی لانه ی مار بینداز. آن وقت مردمی که به دنبال طلا و جواهر آمده اند، دیگر به تو کاری ندارند و به دنبال جواهر می روند. حتماً مار را می بینند و به حسابش می رسند.» (همان: 7-6)
حضور مردم روستا نیز از طریق راوی نمایان می شود (شخصیت پردازی مستقیم):
«زنی را دید که انگشترش را لبه ی حوض گذاشته و خودش مشغول شستن دست هایش است.» (همان: 9)
شخصیت های انسانی با قدرت خود، مار را از بین می برند و شغال نیز تدبیر خود را به کار بست تا از قدرت آن ها استفاده کند. حضور آن ها در تصاویر برجسته تر از خود متن است.
و اما جوجه ی چهارم کلاغ که به دنیا آمدنش هم زمان با کشته شدن مار است، نوید دهنده ی شروع زندگی خوش و آرام خانم کلاغه است. علاوه بر تصاویر، راوی نیز حضور او در داستان را نمایان می کند (شخصیت پردازی مستقیم):
«در همان موقع جوجه ی چهارم هم از تخم بیرون آمد. نگاهی به دور و برش انداخت. نوکش را باز کرد و از مامان کلاغه غذا خواست.» (همان: 12)

– سبک و زبان
بازنویس زبان را متناسب با فهم و درک کودک ساده کرده و گاه نیز از زبان عامیانه استفاده کرده است:
«بعد هم یواشکی برای پیدا کردن غذا بیرون رفت…» (همان: 5)
«مار سیاه که همان دور و برها قایم شده بود…» (همان: 5)
«آن قدر نوکش بزنم تا دلم خنک شود.» (همان: 6)
بازنویس از نکات دستوری سرپیچی نکرده است و حذف و یا تکرارهای بی مورد در کلام او به چشم نمی خورد.
– درون مایه
درون مایه هر دو اثر یکی است، یعنی به کارگیری خرد و تدبیر در مواقعی که با زور و قدرت کاری از پیش نمیرود.
حکایت مأخذ به طور مستقیم به درون مایه اشاره کرده است:
«و آن چه به رای و حیلت توان کرد به زور و قوت دست ندهد.» (منشی، 1386: 81)
اما بازنویس اجازه می دهد تا کودک با حضور فعال خود، این آن را برداشت کند.

– صحنه پردازی
حکایت مأخذ بدون اشاره به زمان داستان، مکان را این گونه معرفی می کند:
«آورده اند که زاغی در کوه بر بالای درختی خانه داشت و در آن حوالی سوراخ ماری بود.» (همان: 81)
اثر حاضر به طور مستقیم زمان و مکان داستان را بیان می کند:
«یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. خانم کلاغی بود که بالای درخت بلندی لانه داشت بهار بود و خانم کلاغه روی تخم هایش نشسته بود.» (شیخی، 1389: 3)

3-4-6- نقد و بررسی داستان «موشی که دختر شد»
شیخی، مژگان (1389). « موشی که دختر شد»؛ قصه های تصویری از کلیله و دمنه [120 ص. مصور (رنگی)]. تهران: قدیانی
گروه سنی ذکر شده در کتاب: ب، ج.
مأخذ کتاب: کلیله و دمنه
نویسنده در صفحه ی عنوان، کتاب مأخذ را ذکر کرده است.
مشخصات ظاهری: 12 ص، مصور (رنگی)

3-4-6-1- خلاصه ی داستان
سلمان دین دار و نیکوکار، طبق معمول در کنار جویبار نشسته است و به قدرت پروردگار می اندیشد. ناگاه پرنده ای بزرگ، موشی را که به نوک دارد در نزدیکی رود رها می کند. او از روی دل سوزی می خواهد، موش را به خانه ببرد، اما از آن جا که زنش با دیدن موش ناراحت می شود، با دعای او، موش به دختر بچه ای زیبا تبدیل می شود.
زن سلمان از آن جا که دختر بچه در کنار رود پیدا شده است، نام او را رودابه می گذارد. آن ها با خوشی در کنار هم زندگی می کنند، تا این که رودابه بزرگ می شود. سلمان از او می خواهد تا فردی را به عنوان همسر انتخاب کند. رودابه دوست دارد، همسرش از همه قوی تر باشد. سلمان نیز برای برآوردن آرزوی دخترش به سراغ خورشید، ابر، باد و کوه می رود، اما هیچ کدام از این ها قدرتمندترین موجود نیست. سلمان با سخنان کوه پی می برد که موش که کوه ها را سوراخ می کند، از همه قوی تر است؛ موشی که اصل و ذات رودابه نیز به آن باز می گردد. سرانجام رودابه با موشی ازدواج می کند، اما قبل از آن، به درخواست همسر رودابه و دعای سلمان، او تبدیل به موشی زیبا می شود.

3-4-6-2- تطبیق متن بازنویسی شده با متن اصلی
الف. بخشی از متن بازنویسی شده
«بچه موش خیلی کوچولو بود. گیج و سرگردان بود. این طرف و آن طرف می دوید و نمی دانست چه کار کند و به کجا برود. سلمان دلش برای بچه موش سوخت. به آرامی آن را از زمین برداشت و در برگی پیچید تا به خانه ببرد. ولی در راه با خود گفت: «زنم با دیدن این بچه موش حتماً ناراحت می شود. کاش خداوند به جای او یک دختر به ما می داد.» خداوند دعایش را قبول کرد و همان موقع بچه موش به دختر کوچولوی قشنگی تبدیل شد.» (شیخی، 1389: 38)

ب. بخشی از متن اصلی
«زاهد را بروی شفقتی آمد، برداشت و در برگی پیچید تا به خانه برد. بازاندیشید که اهلخانه را از او رنجی باشد و زیانی رسد. دعا کرد تا ایزد، تعالی، او را دختر پرداختههیکل تماماندام گردانید، چنان که آفتاب رخسارش آتش در سایه چاه زد و سایه زلفش، دود از خرمن ماه برآورد.
أَضَرَّتْ بِضَوءِ البَدرِ و البَدرُ طالِعٌ

وَ قامَتْ مَقامَ البَدرِ لَمَّا تَغَیَّبا.»

(منشی، 1386: 225)

3-4-6-3- روش خلق اثر
این داستان در کلیله و دمنه، یکی از حکایات فرعی باب بوف و زاغ را با عنوان «زاهد و بچه موشی که دختر شد» شکل داده است.
شیخی با افزودن مطالبی به داستان، آن هم در حوزهی شخصیتپردازی، علاوه بر خلاق و جذاب کردن داستان، آموزه های اخلاقی را نیز به صورت غیرمستقیم و با معرفی اشخاص داستان، به آنها آموزش میدهد. از جمله
– دعوت به دعا و عبادت، راز و نیاز با خداوند و تفکر به قدرت او.
همه ی این مباحث آموزنده در معرفی شخصیت سلمان نمود پیدا می کند؛ سلمان که می تواند الگوی مناسبی برای کودک باشد.
– برشمردن وظایف متقابل والدین و فرزند:
«سلمان و زنش، رودابه را بزرگ کردند. آن ها همه جور وسایل راحتی او را فراهم کردند و سعی داشتند هیچ کمبودی نداشته باشد. رودابه هم پدر و مادرش را خیلی دوست داشت. به مادرش در کارهای خانه کمک می کرد.» (همان: 4)
– احترام به والدین:
شخصیت رودابه که در مقابل سلمان و همسرش ادب را رعایت می کند، می تواند الگوی خوبی برای کودک باشد:
«رودابه گفت: پدر جان! هر چه شما بگویید، من حرفی ندارم!…» (همان: )
در واقع آن چه کار بازنویس را جذاب تر از حکایت مأخذ کرده است، شیوه ی شخصیت پردازی او است که با برجسته کردن شخصیت ها، توضیحات بیشتر و بیان روابط خانوادگی آن ها جلوه گر شده است.
بازنویس در میانه ی داستان برای این که به مخاطب یادآوری کند که این دختر بچه در اصل موش بوده است و هرکس به اصل و ذات خود عشق می ورزد، مطالبی را به داستان افزوده است:
«هر وقت در میان علف ها و کنار رودخانه ها بچه موشی را می دید، به دنبالش می دوید و با آن ها بازی می کرد. رودابه دشت و صحرا و حیوان ها را خیلی دوست داشت، مخصوصاً موش ها را.» (همان: 41)
اما عامل اساسی در جلب توجه کودک و اشتیاقش به مطالعه ی این داستان، تصاویر رنگی و زیبای کتاب است که تمامی شخصیت ها در آن حضور دارند و پابهپای متن به کودک در دریافت محتوا یاری می رساند.

3-4-6-4- عناصر داستان
-پیرنگ
روابط علی و معلولی به داستان انتظام خاصی بخشیده است و از آن جا که هیچ پیچیدگی در میان این حوادث به چشم نمی خورد، پیرنگ از نوع باز است:
سلمان دعا می کند موش به دختر بچه ای تبدیل شود، چونکه همسرش با دیدن یک موش در خانه ناراحت می شود. از آنجا که این دختر در کنار رود پیدا شده است، همسر سلمان او را رودابه نام مینهد. رودابه به سن ازدواج رسیده است و به همین دلیل سلمان از او می خواهد فردی را به همسریش برگزیند. سلمان به خورشید پیشنهاد می دهد با رودابه ازدواج کند به دلیل آنکهرودابه آرزو دارد همسرش از همه قدرتمند تر باشد. خورشید ابر را از خود قوی تر می داند؛ زیرا جلوی نور او را می گیرد. ابر نیز در جواب زاهد می گوید که باد از من تواناتر است؛ زیرا او را به هر طرف که بخواهد می برد. از طرفی باد نیز کوه را از آنجا که هم چون سدی در مقابل او قرار گرفته است، از خود قدرت مندتر می داند. سرانجام کوه نیز به دلیل آنکه خود را پر از سورخ می بیند، قوی ترین موجود را موش معرفی میکند. موشی که همسر رودابه است، دوست دارد او همجنس خودش باشد و به همین دلیل با دعای سلمان رودابه به اصل خود بازمیگردد.

اکنون عناصر طرح به کار رفته در داستان بررسی می شود:
داستان با توصیف سلمان، پیدا شدن موش و تبدیل او به دختر بچه آغاز می شود. با رسیدن رودابه به سن ازدواج و این که آرزو دارد همسرش از همه قوی تر باشد، گره افکنی شکل می گیرد و به دنبال آن کشمکش عاطفی در درون سلمان به وجود می آید که چه کسی از همه نیرومندتر است. داستان پیش می رود و سلمان نزد خورشید، ابر، باد و کوه می رود و به آن ها پیشنهاد می دهد. خواننده کنجکاو است بداند رودابه با کدام یک ازدواج می کند، در این جا است که در حالتی از تعلیق قرار می گیرد. بحران و نقطه ی اوج زمانی شکل می گیرد که کوه، موش را از خود قوی تر می داند. ناگاه ذهن مخاطب به سمت آغاز داستان باز می گردد، زمانی که رودابه بچه موشی بود. گره گشایی زمانی است که رودابه همسری موش را می پذیرد و به اصل خود باز می گردد. پایان داستان زمانی رقم می خورد که سلمان با دعای خود، دوباره رودابه را تبدیل به موش می کند.
بازنویس با توصیفاتی که به آغاز داستان افزوده است و هم چنین مطالب پایانی، پیرنگ استوارتری را نسبت به حکایت مأخذ رقم زده است.

– شخصیت پردازی
شخصیت های این داستان به سه دسته تقسیم می شوند. زاهد و همسرش شخصیت انسانی هستند. موش شخصیتی است حیوانی و کوه و ابر و باد و خورشید شخصیت های غیر جان دار را شکل می دهند. شخصیت رودابه، حیوانی و انسانی است.
همه ی شخصیت های حکایت مأخذ، به اثر حاضر انتقال یافته اند به جز شخصیت مرید که زاهد دختر بچه را برای تربیت نزد او می سپارد.
«و آن گاه او را به نزدبک مریدی برد که چون فرزندان عزیز، تربیت واجب دارد. مرید اشارت پیر را پاس داشت و در تعهد دختر تلطّف نمود.» (منشی، 1386: 225)
اما بازنویس بر آن بوده است تا روابط خانوادگی میان شخصیت ها را بیشتر نمایان کند؛ مطلبی که توجه کودک را به خود جلب می کند. بنابراین خود سلمان و همسرش به تربیت او می پردازند:
«سلمان و زنش، رودابه را بزرگ کردند. آن ها همه جور وسایل راحتی او را فراهم می کردند و سعی داشتند، هیچ کمبودی نداشته باشد.» (شیخی، 1389: 41)
در حکایت مأخذ شخصیت ها نام گذاری نشده اند، اما در این جا شخصیت زاهد و دختر بچه با عنوان سلمان و رودابه نام گذاری شده اند. از آن جا که مرد زاهد، شخصیتی متدین و دین دار است، بازنویس نام یکی از اشخاص دین دار تاریخی را بر او گذاشته است. رودابه نیز همان طور که در داستان عنوان شده است از آن جا که در کنار رود پیدا شده است، به این اسم خوانده می شود.
رودابه شخصیت اصلی داستان است؛ شخصیتی که هر چند در محیط انسانی بزرگ می شود، اما سرانجام به اصل خود باز می گردد. او می تواند با رفتارش، الگوی مناسبی برای کودک باشد و احترام به بزرگترها را به آن ها بیاموزد:
«رودابه هم پدر و مادرش را خیلی دوست داشت. به مادرش در کارهای خانه کمک می کرد.» (همان: 41)
شخصیتی که آرزو دارد همسرش از همه قوی تر باشد، غافل از این که خود او از همه قوی تر است:
«کوه گفت: بله، به دور و برم نگاه کن. پر از سوراخ است. این ها همه لانه های موش است. او در دل من لانه می سازد و مرا سوراخ می کند. من هم نمی توانم هیچ کاری بکنم و او را از خود دور کنم.» (همان: 11)
قسمت عمده ی شخصیت پردازی رودابه بر عهده روای است (شخصیت پردازی مستقیم).
سلمان شخصیت دیگر داستان است که نمونه ی واقعی یک مرد پرهیزکار و دین دار است.
بازنویس با خلاقیت خاص خود، خصایصی را در وجود این شخصیت قرار داده است که جامعه ی کنونی نیازمند آن است؛ از جمله تفکر به نعمت و قدرت خداوند، عبادت و راز و نیاز با او.
راوی به بهترین شکل شخصیت سلمان را معرفی می کند (شخصیت پردازی مستقیم):
«سلمان خیلی خسته شده بود. راه زیادی آمده بود. مدتی همان جا پای کوه نشست و به فکر فرو رفت. بعد هم بلند شد و به راه افتاد. به همان جویباری رسید که رودابه، یعنی همان موش کوچولو را در آن جا پیدا کرده بود. دست و صورتش را در آب شست. ساعت ها کنار جویبار نشست و فکر کرد. به قورباغه ها و پروانه ها نگاه کرد. با خداوند راز و نیاز کرد.» (همان: 47)
این در حالی است که نویسنده کلیله و دمنه او را تنها زاهدی مستجاب الدعوه می نامد:
«زاهدی مستجاب الدعوه بر جویباری نشسته بود.» (منشی، 1386: 224)
همسر سلمان شخصیت دیگر داستان است که در حکایت مأخذ حضوری ندارد و تنها در اندیشه ی زاهد آن هم با عنوان «اهل خانه» نمود پیدا می کند؛ اما بازنویس از آن جا که می خواهد جمع خانوادگی متشکل از پدر و مادر و فرزند را نشان دهد، این شخصیت را پررنگ کرده است تا حدی که با دیدن دختر بچه خوشحال می شود و نام او را انتخاب می کند:

«باز اندیشید که اهل خانه را از او رنجی باشد.» (همان: 224)
«زن سلمان خیلی خوشحال شد و گفت: چه دختر کوچولوی قشنگی! چون او را در کنار یک رود پیدا کرده ای اسمش را رودابه می گذاریم.» (شیخی، 1389: 41)
او همانند هر مادری به فرزندش عشق می ورزد و برای او آرزوی خوشبختی می کند و از طرفی تصمیم همسرش را منطقی می داند:
«مادر رودابه می دانست که تصمیم شوهرش بی حکمت نیست. او مقداری گردو و پنیر به رودابه داد و گفت: این ها را برای آقا موشه ببر و از طرف من به او سلام برسان. امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی و با آقا موشه خوشبخت شوی. آن وقت همدیگر را بوسیدند و از هم خداحافظی کردند.» (همان: 47)
شخصیت همسر سلمان به دو روش شخصیت پردازی مستقیم و غیرمستقیم معرفی شده است.
شخصیت های غیر جان دار داستان، خورشید، ابر، باد و کوه هستند که هر یک در برابر دیگری اظهار عجز می کند. در این میان هر چند کوه از سه شخصیت دیگر قوی تر است، اما او نیز در برابر موجودی کوچک، یعنی موش سرخم می کند.
این شخصیت ها در بابه لای گفت وگوهایشان خود را معرفی می کنند (شخصیت پردازی غیرمستقیم):
«خورشید گفت: ای مرد پرهیزگار، اگر دخترت چنین چیزی خواسته است، باید به سراغ ابر بروی. او از من قوی تر است چرا که می تواند طوری جلوی مرا بگیرد که مردم دیگر مرا نبینند و از نور و روشنایی ام محروم شوند.» (همان: 42)

– سبک و زبان
زبان به تناسب فهم و درک کودک ساده شده است، اما بازنویس از به کار بردن زبان کوچه و بازاری و عامیانه خودداری کرده است مگر در مواردی انگشت شمار:
«همان موقع بچه موش به دختر کوچولوی قشنگی تبدیل شد.» (همان: 38)
اجزای جمله در جای مناسب خود قرار گرفته اند و حذف و تکرارهای بی مورد در اثر به چشم نمی خورد.

– درون مایه
نویسنده ی کلیله و دمنه داستان را بعد از ذکر این سخنان بیان می کند:
«و اگر ذات خسیس تو طاووس و سیمرغ تواند شد، میل تو از صحبت و مودّت زاغان نگذرد، هم چون آن موش که آفتاب و ابر و باد و کوه را بر وی به شوئی عرضه کردند، دست رد به سینه ی همه نهاد و آب سرد بر روی همه زد.» (منشی، 1386: 224)
یعنی هرکسی به ذات و اصل خود باز می گردد.
اثر حاضر نیز همین درون مایه را دارا است، اما بازنویس به طور مستقیم به آن اشاره نمی کند تا ذهن کودک آن را دریابد.
– صحنه پردازی
هر دو نویسنده به مکان یکسانی اشاره دارند؛ ماجرا در کنار جویباری اتفاق می افتد:
«زاهدی مستجاب الدوه بر جویباری نشسته بود…» (همان: 224)
«یک روز او کنار جوی آبی نشسته بود. به صدای آب گوش می داد و به قدرت خداوند فکر می کرد.» (شیخی، 1389: 38)
هر دو نویسنده به زمان داستان اشاره نکرده اند، اما در اثر حاضر تصاویر به یاری کودک می آید و کوه های پوشیده از برف، درختان بی برگ، وزش شدید باد و تنور روشن خانه ی سلمان، همه نمایان گر فصل زمستان است.

3-4-6-5- ارزیابی
– نقاط قوت
– خلاقیت نویسنده در زمینه ی شخصیت پردازی نمایان می شود. شیخی با شاخ و برگ دادن به داستان، خلق تصاویر و رویدادهای جدید و گفت وگوهای زنده و پرتحرکی که رقم می زند، زمینه ی حضور پررنگ و برجسته تر شخصیت ها را فراهم و نقاط مبهم و پنهان آنها را آشکار می کند. این موارد بیشتر در داستان های «موشی که دختر شد»، «چشمه ای که مال ماه بود»، «خانم کلاغه و مار سیاه» و به خصوص «شیر و خرگوش دم سیاه» نمایان می شود.
– نام گذاری شخصیت های انسانی در دو حکایت «موشی که دختر شد» و «درختی که حرف می زد»، دیگر خلاقیت نویسنده است که البته حکایات دوم، مورد بررسی این پژوهش نبوده است.
– توجه شیخی به مسائل ذهنی و عاطفی کودک، در دو داستان «مرد جهانگرد و مارخط خطی» و «دوستی شیر و شتر» نمایان می شود؛ بازنویس داستان را به گونه ای رقم می زند که از کشته شدن دختر حاکم و شتر، سخنی به میان نمی آید. هر چند که در داستان «لاک پشتی در آسمان» خلاف این مطلب آشکار می شود.

– نقاط ضعف
– داستان هایی که شیخی برگزیده است، بارها مورد طبع آزمایی سایر نویسندگان قرار گرفته و هر یک به نوعی آن را بازنویسی کرده اند.
چه بهتر بود بازنویس داستان هایی را برمی گزید که برای کودک تازگی وجذابیت داشته باشد، نه داستان هایی که کودک آن را بارها و تنها با عنوانی متفاوت شنیده است، هم چون داستان های «خانم کلاغه و مار سیاه»، «درختی که حرف می زد»، «لاک پشتی در آسمان»، «ماهی خوار حیله گر، ماهی های خوش باور» و…
– نکته ای که شیخی هم چون سایر نویسندگان از آن غافل مانده است، بی توجهی به آراستن کلام با آرایه های ساده و زیبا است.
– شیخی در صفحه ی عنوان و یا جلد کتاب به نوع کار خود اشاره نمی کند و تنها خود را پدید آورنده ی این مجموعه می داند. در حالی که اشاره به بازنویسی، بازآفرینی و… در مقدمه یا عنوان کتاب ضروری است.
– هر چند که نویسنده در عنوان کتاب (قصه های تصویری از کلیله ودمنه)، به متن مأخذ اشاره می کند، اما معرفی این کتاب به کودک در مقدمه ای جداگانه ضروری بود که شیخی به آن نپرداخته است.
– استفاده از خط درشت و گنجاندن عباراتی محدود در اثر، از ضروریاتی است که در زمینه ی کار کودک باید به آن توجه داشت و در واقع باید قسمت عمده ی صفحه را تصاویر به خود اختصاص دهد. هر چند تصویرسازی این مجموعه با موفقیت انجام پذیرفته، اما شیخی نسبت به مورد اول بی توجه مانده است.
– هر چند در زبان بازنویس، سرپیچی از نکات دستوری، حذف یا تکرار و تعابیر اشتباه به چشم نمی خورد، اما چندان هم بر دل مخاطب خوش نمی نشیند.

– روش پرداخت آثار
از میان شش اثر بازنوشته ی شیخی، سه حکایت در زمره ی بازنویسی ساده قرار گرفته و سایر آثار به روش خلاق بازنویسی شده است.
حکایات «چشمه ای که مال ماه بود»، « مرد جهانگرد و مار خط خطی» و هم چنین «ماهی خوار حیله گر، ماهی های خوش باور» را شیخی بدون ایجاد تغییری اساسی در داستان و به شکل ساده بازنویسی می کند؛ بدون این که در این راه خلاقیتی از خود نشان دهد.
در این میان هر چند حکایت «چشمه ای که مال ماه بود» نسبت به مأخذ با شروع پربارتری همراه است، اما این مطلب، گواه خلاقیت نویسنده نیست و در واقع اقتضای هر بازنویسی است.
شیخی بر آن بوده است تا سه اثر دیگر را به روش خلاق بازنویسی کند و شیوه هایی نیز که در این راه به کار می گیرد، مشابه است. بازنویس در داستان« خانم کلاغه و مارسیاه» با خلق تصاویر و رویدادهایی که در مأخذ نشانی از آن نیست، از جمله انتظار کلاغ برای به دنیا آمدن جوجه ها، جستن غذا، ناپدید شدن جوجه ها و کمین کردن کلاغ برای پی بردن به علت این اتفاق و … به داستان شاخ و برگ می دهد. ورود شخصیت جدید جوجه ی چهارم و هم چنین خلق گفت وگوی تازه و پرتحرک شغال و کلاغ نیز گواه خلاقیت نویسنده است.
داستان های «موشی که دختر شد» و « شیر و خرگوش دم سیاه» نیز به همین طریق، یعنی خلق تصاویر و شخصیت های جدید و هم چنین رقم زدن گفت وگوهای زنده از خلاقیت برخوردار است.
شیخی در داستان «موشی که دختر شد» با نشان دادن روابط گرم و صمیمانه خانوادگی سعی دارد به نحوی آن را امروزی و متناسب با روحیه ی کودک کند. شخصیت سلمان نیز دیگر آن زاهد مأخذ نیست، اما چنان مهربان و خوش قلب است که حتی باد در احترام به او از وزش باز می ایستد.

– تصویر و سایر اجزای تکمیلی
تصویرسازی کتاب و سایر اجزای تکمیلی با موفقیت انجام گرفته است.
تصاویر زیبا و رنگی با محتوای داستان هم خوانی دارد و به تنهایی کودک را در دریافت محتوا یاری می رساند. عواطف و احساسات شخصیت ها و غم و شادی آن ها به خوبی به کودک انتقال می یابد. به عنوان مثال صحنه ی هجوم فیل ها و آوارگی خرگوش ها و هم چنین ترس و اندوه راسو که قرار است طعمه ی شیر شود، به ترتیب در داستان های « چشمه ای که مال ماه بود» و « شیر و خرگوش دم سیاه» به خوبی نمایان می شود.
در این مجموعه تمامی صفحات مصور و متناسب با ذوق کودکانه است و البته این کار با خلاقیت صورت گرفته است؛ به طوری که در مطالعه ی متن، خللی ایجاد نمی کند. در بیشتر موارد متن حکایت در یک صفحه نقل می شود و اما مواردی نیز به چشم می خورد که هر دو صفحه مصور است. طراح در مواردی که متن کتاب نقل می شود، تصاویر را با رنگ آمیزی روشن و کم رنگ ترسیم می کند. گاه نیز تصاویر در زمینه ی سبز یا آبی روشن که نمایان گر آسمان آبی و چمن زار است جلوه گر می شود.
اما نکته ی بسیار مهمی که در تصویرسازی این مجموعه جلب توجه می کند، وجهه ی هندی آن است که به خصوص در داستان هایی که شخصیت های انسانی حضور دارند، نمایان می شود، یعنی حکایت « درختی که حرف می زد»، « موشی که دختر شد»، « مرد جهانگرد، مار خط خطی»، «زبرا و دوستانش»و« لاک پشتی در آسمان».
لباس پوشیدن این افراد به سبک مردم هند است و کلیله ودمنه نیز میراث گران بهای همین سرزمین است.
کار تصویرسازی کتاب را فرهاد جمشیدی بر عهده گرفته است.
– شیخی علاوه بر گرد اوری این ده اثر در یک مجموعه، هر کدام را نیز به صورت جداگانه منتشر می کند تا خود کودک به گزینش آثاری که برای او تکراری و در نتیجه خسته کننده نیست، بپردازد.

]]>