میان انسجام گرایان در باب ملاک اینکه چگونه یک باور خصلت تبیین گری برای سایر باورها را پیدا میکند، اختلاف نظر وجود دارد. اما میتوان گفت برای اینکه باوری چنین خصلتی داشته باشد، این ملاکها حائز اهمیت میباشند: قدرت پیش بینی دهندگی، سادگی، سازگاری آن باور با سایر ادعاهایی که فرد در باور به آنها موجه میباشد، قابلیت تبیین و قابلیت آن برای پاسخ گویی به سؤالات بی پاسخ. مخصوصاً در علوم ما کارایی یک چنین باورهایی را شاهد هستیم. ماهیت و ارزش هر کدام از این معیارها و معیارهای دیگری که بیان نکردیم، کاملاً محل نزاع در میان انسجام گرایان هست. پس حتی در میان خود انسجام گرایانی که قائل به محوریت ملاحظات تبیینی در انسجام هستند، جزئیات ملاکات تبیین کاملاً محل نزاع است. ولی آنچه مسلم میباشد این است که ایشان علت مطرح نمودن روابط تبیینی و لزوم آن را برای نسبت انسجام، این میدانند که گزارههایی که نقش تبیین گری خوبی دارند، انسجام را افزایش میدهند و از این رو، قوت و درجه توجیه را بالاتر میبرند. البته همه انسجام گرایان قائل به روابط تبیینی برای تعیین ملاک انسجام نیستند، از جملهی ایشان میتوان از لرر نام برد. در مقابل ایشان فردی چون لورنس بونجور تبیین را ایفاگر نقش و جزء بسیار اساسی و محوری مفهوم انسجام تلقی میکند. (Bonjour, 1985, 89 & 95) از میان مهمترین انسجام گرایانی که قائل به دیدگاه تبیینی در نسبت انسجام میباشند را، میتوان از ویلفرد سلارز و گیلبرت هارمان یاد کرد.
برای جمع بندی آنچه در نسبت انسجام لازم میباشد تا نظام منسجم تحقق پیدا کند، با توجه به ملاحظات پیشگفته در بیان مراد از نسبت انسجام، آنچه لورنس بونجور از مفهوم انسجام مد نظر دارد را بیان میکنیم. ایشان مفهوم نسبت انسجام را چنین صورت بندی میکند :
1. نظامی از باورها منسجم است، تنها اگر محتوای باورهای آن نظام با یکدیگر سازگاری منطقی داشته باشند.
2. نظامی از باورها به تناسب و اندازهی میزان سازگاری احتمالی (محتوای)شان منسجم اند؛ مراد ایشان این است که میان سازگاری احتمالی و انسجام رابطهای مستقیم برقرار است، بدینگونه که هر چقدر سازگاری احتمالی نظامی از باورها بیشتر شود، انسجام آن مجموعه باور نیز بیشتر میشود.
3. انسجام نظامی از باورها با وجود روابط استنتاجی میان باورهای عضو آن نظام افزایش پیدا میکند و این انسجام هر چقدر که تعداد و قوت چنین روابط استنتاجی میان محتوای باورها بیشتر باشد، فزونی میگیرد.
4. میزان انسجام نظامی از باورها، به اندازه عدم وجود روابط استنتاجی میان محتوای زیر مجموعههای باورهای آن نظام کاهش مییابد. مراد ایشان این است که هر چقدر مجموعه باورهایی که زیرشاخه آن نظام باورها هستند، روابط استنتاجی میانشان کاهش پیدا کند، به همان مقدار میزان انسجام کل نظام باور نیز کاهش پیدا میکند.
5. به میزان وجود باورهای تبیین ناشده در محتوای نظام مورد باور فرد، انسجام آن نظام از باورها، تقلیل مییابد. (ibid, pp 95-99)
البته روابط استنتاجی در اینجا مراد انواع استنتاج های منطقی، استقرایی، تبیینی یا احتمالی است. نکتهی دیگری که بونجور به آن اشاره میکند و مورد اتفاق انسجام گرایان میباشد، این است که باور مورد بحث، باید عضوی از نظام باورهای منسجم شناسایی باشد، پس صرفِ این که باورهای من، عضوی از یک نظام منسجمی از باورها باشند، صرف نظر از اینکه آن نظام، نظام باورها من است یا نیست، کافی برای توجیه باور نیست، بلکه باید این انسجام در درون حوزه باورهای فاعل شناسا واقع شود. پس میتوانیم بگوییم که باورهایی که محتوای گزارهای دارند، نسبت انسجام شان با توجه به آنچه بونجور بیان کرد مشخص میشود، اما این باورهای مربوطه علاوه بر این گونه ارتباط محتوایی، باید با یکدیگر در ذهن شناسا146 نیز به گونهای مرتبط باشند.
2-5-2-2. نظام باور
حال که مراد از انسجام از منظر انسجام گرایان مشخص شد، از آنجا که ایشان برای توجیه باور، انسجام گزاره را با نظام باور فرد، لازم میدانند، پرسشی که پیش میآید، این است که دقیقاً چه باورهایی هستند که نظام باور را تشکیل میدهند، یعنی موضوع انسجام و آن چیزی که باید منسجم باشد؛ چیست. نظریات انسجام گرایی را از این منظر، میتوان به انواع و اقسام گوناگونی تقسیم کرد. البته ما در پی ارائه گزارش در باب آنها نیستیم، اما خطوط کلی پاسخ به این نحو است: از منظر ایشان موضوع انسجام یا باورهای خود شناسا باشد به این معنا که نظامی که باید منسجم باشد، نظام باورهای خود شناسا است، به این چنین دیدگاهی، انسجام گرایی معطوف به شخص147 میگویند. یا موضوع انسجام، باورهای متعارف جامعه است. تقریرهای مختلف در این قسم دوم آنچه باید منسجم باشد را، باورها و معرفتهای متعارف در جامعهی مشخص قلمداد میکنند. 148 از چنین انسجام گرایی به انسجام گرایی معطوف به جامعه149 یاد میکنند. البته تقریرهایی هم وجود دارند که تاحدی هر دو ویژگی را در خود دارند؛ به عنوان مثال ایشان با اینکه میگویند باید انسجام با مجموعه باورهای شناسا باشد، تأکید میکنند که باید آن مجموعه باور شناسا به گونهای باشد که هر شناسای متعارفی را در موقعیت وی قرار دهیم، به چنین باورهایی که شناسای ما دست یافته است، دست یابد.150
با توجه به اینکه اکثر انسجام گرایان قائل به قسم اول بودند و نظر ما نیز همین میباشد، آن را محل توجه قرار میدهیم. پس از اینکه با این فرض، روشن شد باور به P برای اینکه موجه باشد باید با دیگر باورهای شناسا م نسجم باشد، پرسشی که مطرح میباشد، این است که دقیقاً باید با کدام و چه مقدار از باورهای دیگر فاعل شناسا آن باور منسجم باشد تا بتواند موجه باشد؟ به این پرسش نیز دو گونه پاسخ ذکر شده است، بنا به یک پاسخ، باید با برخی از زیر مجموعههای باورهای شناسا منسجم باشد و بنا به پاسخ و دیدگاه دیگر، باید با کل منظومه و مجموعه شبکه باور شناسا منسجم باشد. از دیدگاه اول به جزء گرایی151 و از دیدگاه دوم به کل گرایی152 یاد میکنند.
1-2-5-2-2. کل گرایی
بزرگان انسجام گرایی به این دیدگاه تمایل دارند که از زمره ایشان میتوان از هارمان، لرر و بونجور یاد کرد. علت روی آوردن به چنین رویکردی روشن است، شما فرض کنید باور من بهP با مجموعهی کوچکی از باورهای من مثلاً با چند باور، منسجم است، اما با کل مجموعه باورهای من سازگار نیست، اما در عین حال، باور رقیب این باور کهQ باشد، در انسجام با چند باور جزئی در منظومه معرفتی من نیست، بلکه با کل شبکه باور من در انسجام است. شکی نیست که من در چنین وضعی در باور به Q موجه هستم و در باور کردن به P اصلا ًموجه نمیباشم؛ زیرا در موجه کردن کل شبکه باورهایمان ما هدفمان صرفاً این نیست که زیر مجموعهای از باورهایمان در درون خود با یکدیگر سازگار باشند، بلکه ما در منظومه معرفتی و باورهای خویش در پی به دست آوردن مجموعهای کامل از باورها هستیم که تصویری یک پارچه، سازگار و معقول از جهان به ما ارائه دهند. با صرف نظر از اینکه نفس کل گرایی منجر به انسجام بیشتری میان باورهای شناسا میشود.
2-2-5-2-2. جزء گرایی
اگر ما در توجیه، نظرمان این باشد که دسترسی آگاهانه برای باورهایی که آن را تشکیل میدهند، لازم است، آنگاه به نظر دیدگاه جزء گرایی از دیدگاه مقابل موجهتر میباشد؛ چرا که ما در این دیدگاه به خوبی میتوانیم باورهایی که برای توجیه و سنجیدن انسجام باور جدید به آنها نیاز داریم، به یاد بیاوریم. اما پرسش اصلی در این باب این است که اگر بنا این باشد که اگر باور برای توجیهاش لازم است با زیرمجموعهای از باورهای خاص شناسا منسجم باشد، اولاً آن با کدام زیر مجموعه باید در ارتباط باشد؟ ثانیاً ملاک انتخاب آن زیرمجموعه خاص چیست و ثانیاً دلیل ما برای برگزیدن نفس یک ملاک خاص برای انتخاب زیر مجموعههای خاص چیست؟ ( Everitt & Fisher, 1995, pp 107-108)
یک راه تعیین چنین زیرمجموعههایی از طریق موضوعات آن زیر مجموعه است؛ به عنوان مثال اگر باور ما گزارهای در باب ریاضیات بود، آنگاه نظامی که باید این گزاره با آن در انسجام باشد، زیر مجموعهای از شبکه باور شناسا میباشد که با این گزاره ریاضی در ارتباط است و دیگر این گزاره به آن زیرمجموعهای از باورهای شناسا که مربوط به انتخاب شام امشب میباشد، مرتبط نیست؛ چرا که موضوعشان متفاوت میباشد. راه دیگر برای تعیین زیر مجموعه، از راه منبعی است که این باور از آن منبع ایجاد شده است و برای اینکه این باور خاص، موجه باشد، باید با باورهایی که از راه آن منبع ایجاد شدهاند، منسجم باشد؛ به عنوان مثال اگر باور از راه ادراک بصری ایجاد شده است، باید با باورهای بصری دیگر برای موجه بودنش در انسجام باشد. اگرچه راههای متفاوتی گفته شده است اما شاید معقولترین شیوه تعیین این باشد که باید باور با آن مجموعه از باورهای فاعل شناسا در ارتباط باشد که گونهای ارتباط و وابسته گی روانی در شناسا میانشان برقرار میباشد؛ به عنوان مثال باید یک نسبت روانی مانند استنتاج از منظر فاعل شناسا میانشان وجود داشته باشد. (Murphy, 2006,¶ 3 )
البته برخی گفتهاند میتوان بین این دو نظر جمع کرد؛ بدین صورت که بگوییم ما خصوصیت جزء گرایی را در این مورد که باید P با باورهای مربوط به خود منسجم باشد را اخذ میکنیم، اما از سوی دیگر، ویژگی کل گرایی را در دیدگاه خویش اضافه میکنیم؛ چرا که دست کم موارد بسیاری وجود دارد که در آنها مجموعهی مرتبط به گزاره P کل شبکه باور شناسا است؛ به عنوان مثال فرا باورهایی153 که شناسا دارد را در نظر بگیرید، مانند این فرا باور که شناسا باور دارد که او کاملاً در بدست آوردن باور قابل اعتماد است، این فرا باور وی در ارتباط با بسیاری از باورهای هر روزه شناسا که وی به دست میآورد، است و در توجیه آنها نقش ایفا میکند. حال دو باور خاص که ظاهراً با هم ارتباطی ندارند، از طریق این فرا باور به هم مرتبط میشوند. هرچند این ارتباط غیر مستقیم است، اما به هرحال سبب میشود که کل منظومه فاعل شناسا به هم مرتبط شود. اگر بخواهیم با استفاده از استعاره شبکه که قبلاً به آن اشاره کردیم این مطلب را روشن کنیم میتوانیم بگوییم که یک رشته شبکه ممکن است با فرا رشتهای مرتبط باشد و به وسیله این ارتباط که این رشته خاص با فرارشته دارد، با همه رشتهها مرتبط شود. ( Everitt & Fisher, 1995, pp 108- 109) به عنوان مثال باور من به اینکه 4=2+2 است با این فراباور میتواند ارتباط با باور من به اینکه الان گرسنه هستم داشته باشد و به آن متصل شود.
ما در این پایاننامه نظام و منظومه معرفتی شناسا که کل مجموعه باور او را در برمیگیرد، مد نظر میگیریم.
6-2-2. صورت بندی نظریه انسجام
پس از اینکه مقدمات برای فهم این نظریه آماده شد، اکنون زمان آن رسیده است که صورت بندی دقیق تری از نظریه انسجام ارائه بدهیم که فی الجمله میان انسجام گرایان مورد اتفاق باشد. در میان آنچه که گذشت دو امر اخیر که مراد از منظومه باور و نسبت انسجام، چه میباشد، در فهم این نظریه، از اهمیت گسترده تری برخوردار هستند. قبل از اینکه این صورت بندی را ارائه بدهیم، آنچه د ر این نظریه برای توجیه هر باور در منظومه باورها، مفروض گرفته شده است، را بیان میکنیم:
1. هر باور برای اینکه موجه باشد، باید عضوی از شبکه معینی از باورها باشد و برای توجیه خود باید با آن سنجیده شود. از این رو، اگر باور منفردی از شبکه باور داشته باشیم، در مورد توجیه آن در این نظریه مسکوت میباشیم و هیچ گونه توجیه معرفتی در باب آن نخواهیم داشت.
2. میان باوری که عضوی از مجموعه خاص تلقی میشود که ما در پی توجیه آن هستیم، با سایر باورهای مجموعه، نحوهای ارتباط و نسبت برقرار است.
3. چگونگی ارتباط و نسبتی که هر باور با دیگر عضوهای مجموعه دارد، در افزایش یا کاهش انسجامِ مجموعه به عنوان کل، مؤثر است. در بحث از مراد از انسجام، نحوه تأثیر باور را در افزایش یا کاهش توضیح دادیم.
4. توجیه هر باور نسبتی مستقیم با افزایش یا کاهش انسجام در مجموعه دارد؛ به بیان دیگر، توجیه هر باور تابعی از نقش ویژه آن باور در افزایش یا کاهش انسجام در مجموعه است.
5. هر باوری با توجه به نسبتی که در چگونگی وضعیت انسجام در مجموعه بازی میکند، حداقل به یکی از این سه فرض منتهی میشود:
(1) وجودِ این باور در مجموعه باورها، بیش از هر باور رقیب دیگری، باعث میشود تا انسجام مجموعه افزایش پیدا کند.
(2) عدمِ وجود این باور در مجموعه باورها، باعث میشود تا انسجام مجموعه افزایش پیدا کند.
(3) وجودِ نقیض این باور در مجموعه باعث میشود تا انسجام مجموعه افزایش یابد.
حال با توجه به اصل چهارم، که بنابر آن توجیه هر باور تابعی از نقش آن در افزایش یا کاهش انسجام در مجموعه میباشد، میگوییم، تنها در فرض (1) باور موجه است و بنابر فرض (2) و (3) باور موجه نیست.154
با تفحص و تأمل در نظریات مختلف انسجام گرایی میتوان گفت که ایشان در اصول مذکور برای توجیه باورها اتفاق نظر دارند، آنچه نظریات ایشان را متمایز میکند، علاوه بر جزئیات هر نظریه، مراد شان از مجموعه باورها، نسبت انسجام، و نحوه کاهش یا افزایش انسجام در میان باورها است. نظریات مختلف انسجام گرایی تفسیرهای مختلفی از این امور دارند.
اکنون با توجه به این خطوط اصلیِ توجیه باور، بنا بر نظریه انسجام، صورت بندی
]]>