اما سپهر نشانه ای که رضاشاه در فرهنگ ترسیم کرد، با تمام ابعادش که در بالا آمد شکست خورد. نگاه ملی گرایانه ای که می توانست به یک فرهنگ محتوا محور و سازنده بدل شود، در نیمه راه با استبداد رضاشاه پهلوی به فرهنگی بیان محور و شونیستی150] 23[ گرایید که تنها در سطح باقی مانده و نتوانست در دل جامعه رسوخ کند. بسیاری از مورخان و شارحان فرهنگی بر این باورند که در دوران رضاشاه سنت در دل مردم این دیار رسوخ کرده بود و رضاشاه نتوانست با آن به گفت و گو بنشیند .نشانه هایی که سپهر فرهنگی متقابل با رضاشاه را ترسیم می کند،در چند عامل قابل شناسایی است. بحث نخست از زبان آغاز می شود.
رضاشاه قصد داشت تا زبان کشور را یکپارچه کند، غافل از اینکه در شهرهای کوچک قوم نشین ایران اصولا مردم قادر به تکلم زبان فارسی نبودند تا از آن استفاده کنند و همین سبب شد تا نظام های الگودهنده اولیه شکل نگرفته و حرکت اصلاح فرهنگی رضاشاه در بطن با عدم مقبولیت و شکست مواجه شود. وزیر کشور وقت،درباره تاثیر برنامه های سازمان افکار بر توده شهرهای کوچک می گوید:
” چون اهالی استان های سوم و چهارم سوای عده معدودی ،به هیچ وجه فارسی نمی دانند،از این سخنرانی هایی که هدف اصلی آن پرورش افکار توده است نتیجه حاصل نشده،و موضوع بسط و توسعه زبان فارسی در این نقاط آنطوری که باید پیشرفت ننموده”(به نقل از دلفانی،1375،ص 81).
گروه دوم در مقابله با زبان، مخالفان با فرهنگستان زبان نخستین نمونه روشنفکران معاند با سپهر فرهنگی رضاخانی هستند واین دعوا در نزاع قلمی هنرمندان بایکدیگر ادامه می یابد که در بخش ادبیات مفصل مورد بحث قرار می گیرد.
گروه دیگر که از قشر روحانیون و طبقه سنتی بر آمد، جلوه مخالفت های خود را در قیام مسجد گوهرشاد در مشهد به نمایش گذاشت. کنسول وقت بریتانیا در ایران در جایگاه نظری خودی از چشم دیگری می نویسد:
“…موضوع کشف حجاب که در سال گذشته آغاز شد،محافظه کاری اجتماعی و همچنین غیرت دینی آنها] مردم[ را هدف گرفته است.افزون بر این، این موضوع همانند قانون سرباز گیری اجباری نمادی از نفوذ پی درپی در زندگی روزمره آنان است.نفوذی که همراه با خود دخالت خارجی بیش تر و همچنین مالیات بیشتری را به همراه خواهد داشت…”(به نقل از آبراهامیان،1390،ص176).
به واقع آنچه از منظر رضاشاه آشوب فضای بیرون سپهر فرهنگی او را شکل می داد برای مردم، فضایی آرام بود که با اتکاء به مذهب پاسخ همه سئوالات خود را دریافت می کردند.
همین قضیه پس از برکناری رضاشاه در سال 1320 ه.ش. و حرکات فرهنگی فرزند او به عنوان شاه دوم از سلسله پهلوی نشان داد، در واقع فرهنگ مورد نظر رضاشاه نتوانست به فرهنگی الگوساز بدل شود و میدان را برای عرصه تفکر سنتی خالی کرد. “شاه ایران این امکان را برای مردم کشورش فراهم کرد تا از جهل و برخی اندیشه های کهنه پرستانه برهند. از بخت بد،بسیاری از این اندیشه ها،در محیط آن روز ایران وجود داشت و ملت از آن تغذیه می کرد”(آوری،1377،ج2،صص52و53).
4-3- واگرایی فرهنگی در دوران محمدرضاشاه (1330-1320)
دوران محمدرضاشاه برخلاف رضاشاه حکومت و فرهنگ مرکزیت خود را در حکومت از دست داده و به دل اجتماع باز می گردد. مردم در جامعه ای زندگی می کنند که به شدت سیاست زده است و هر آنکه توسط رضاشاه به حاشیه رانده شده بود، از سر نو قد علم کرده و می کوشد درفش خود را بر خاک ایران بر پا سازد.
“از سقوط سلطنت نظامی رضاشاه در شهریور 1320 تا آغاز سلطنت نظامی محمدرضاشاه در مرداد ماه 1332، قدرت در بین پنج قطب جدا گانه دست به دست می شد:دربار،مجلس،کابینه،سفارت های خارجی و مردم”(آبراهامیان،1389،ص208).
دولت نیز برای استواری حکومت در این سال ها به جبهه ملت می پیوندد.مردم در سال 1321 ه.ش.، علیه دولت قوام که عرصه را بر آنان تنگ کرده بود قیام می کنند و احمد قوام مجبور به استعفا شده و علی سهیلی جای او را می گیرد. سهیلی کوشید آنچه را رضاشاه به مثابه نشانه های سپهر فرهنگی خود ترسیم کرده بود، از دولت خلع و به دل جامعه بازگرداند و به این ترتیب سپهر فرهنگی رضاشاه دستخوش واسازی شد.
“وی یک قاضی شرع پیشین را به وزارت دادگستری منصوب کرد؛رسما پذیرفت که پلیس به هیچ عنوان نمی تواند در مسئله حجاب اعمال زور کند؛نظارت دولت بر مکتب ها و مدرسه ها را تعدیل کرد؛وعده داد تا کلاس های مختلط مدارس دولتی را بر چیند؛ و درس تعلیمات دینی را به برنامه مدارس افزود”(آبراهامیان،1389،ص226).
در همین راستا دو ارگان فرهنگستان ایران و سازمان پرورش افکار که وظیفه تثبیت و ساختار بخشی به سپهر فرهنگی رضاشاه را داشتند نیز تا حدی منزوی شدند.
فرهنگستان ایران که در دوران رضاشاه توانسته بود علی رغم نظریات موافق و مخالف واژه هایی را در زبان فارسی احیا کند، پس از شهریور 1320 تشکیل جلسه داد و این بار حسین سمیعی به ریاست برگزیده شد. این مرکزدر دوران تازه فعالیت خود از واژه سازی دست کشید و بیشتر فعالیت خود را به حوزه تحقیق و پژوهش در حوزه زبان معطوف داشت. اما دولت اقبال چندانی به این ارگان نشان نداد، که در نهایت موجبات گلایه سمیعی را در نامه ای به نخست وزیر برانگیخت. دولت با التفاتی اندک، نشان داد از کار فرهنگستان ناراضی نیست، اما بر فعالیت مستمر دوره های پیشین نیز صحه نگذاشت. در این دوران چندین دوره سخنرانی ترتیب داده شد که مسائل اساسی پیرامون شیوه های نگارش و زبان فارسی در آن مطرح شد. از سوی دیگر چند شماره نشریه به عنوان نامه فرهنگستان به چاپ رسید که در آن نشریه نیز مقالات ارزشمند علمی در حوزه زبان وجود داشت. این نشریه نیز پس از چندی تعطیل شد.گفتنی است در سال 1322 ه.ش. برای اینکه کارایی فرهنگستان بر دولت آشکار شود، شعاری به عنوان مرا داد فرمود و خود داور است از سوی فرهنگستان به عنوان شعار سلطنتی برگزیده شد که نخست وزیر وقت علی سهیلی در نامه ای به ادارات تابعه دستور داد تا از این شعار استفاده کنند. در حرکت بعدی به سال 1325 مقرر شد تا در فرهنگستان دو انجمن ادبی و علمی تشکیل شود که به شمکلی تخصصی امور زبانی مربوط به این دو حوزه را تحت نظر بگیرند. در این راستا ملک تالشعرای بهار رئیس انجمن ادبی شده و کمیسیون های نظم،نثر،ترجمه،لغت و دستور، تاریخ و جغرافیا،نمایش و سرود،خطابه و…زیر مجموعه آن شکل گرفت. ] 24[
فعالیت های انجمن در این میان نیز نتوانست چندان در جامعه گسترش یابد. برخلاف رضاشاه که در پی ایجاد سیستم فرهنگی خودی سازی بود، محمدرضاشاه دیگری پرور بود و به همه اجازه داد داشته هایشان را عرضه کنند. این بار نیز به همین دلیل فرهنگستان نتوانست ،آن چنان که باید «بود» خود را به نمایش بگذارد و کارکرد لازم را دارا باشد، به همین دلیل در حد یک اداره تشریفاتی باقی ماند تا اینکه در سال 1332 ه.ش. تعطیل شد.
کانون پرورش افکار رضاشاهی نیز پس از جلای سلطنت وی به خاموشی گرایید و در سال 1321 ه.ش.، محلی کوچک تر به نام کانون هدایت افکار جایگزین آن شد که تنها در تهران فعالیت می کرد. هدف این کانون برگزاری سخنرانی های داخلی درباره ادب و هنر، نمایش فیلم و تالیف کتب درسی بود. در سندی که از این سازمان نه چندان معروف در سال 1326 ه.ش. وجود دارد آمده است:
” کانون هدایت افکار در این موقع که وارد پنجمین سال فعالیت خود گردیده…با سخنرانی های دائمی هفتگی خود، خدمات شایانی به فرهنگ بیست و پنج شاله اخیر کشور نموده و در راه شناساندن فضلا و دانشمندان کشور ومزایای فرهنگی و مفاخر اجتماعی بیست و پنج ساله اخیر کشور شاهنشاهی ایران گام های بلندی برداشته است. فقط یگانه عاملی که کانون را از فعالیت و ترقی بازداشته،همانا نداشتن مکان مناسب و وسیع است”(دلفانی،1375،ص82).
آن گونه که از این گفته بر می آید، کانون هدایت افکار نسبت به سازمان پرورش افکار محفلی درون گروهی به شمار می آید که کارش تفسیر فرهنگ در یک بستر درون گروهی است و نمی توان کارکرد اجتماعی خاصی را برای آن در نظر گرفت.
اما بر خلاف دوره رضاشاه که به سرکوب احزاب پرداخت و خود نیز پایگاه حزبی مشخصی نداشت، در آغاز حکومت محمدرضاشاه شش حزب قد بر افراشته و کوشیدند منویات خود را در جامعه جاری و طرفدارانی را با خود همراه کنند. حزب توده، حزب همرهان،حزب ایران، حزب عدالت،حزب اتحاد ملی و حزب وطن، عناوین این احزاب را تشکیل می دادند که البته در نیمه های این دهه احزاب دیگری همچون حزب مذهبی فدائیان اسلام نیز قدم به میدان گذاردند. ]25[
نخستین دوره 10 ساله حکومت محمدرضاشاه را از منظر فرهنگی می توان به دو برهه مجزا تقسیم کرد. دوره نخست احزاب اختیار کامل را در دست دارند و حزبی همچون حزب توده می تواند تاثیرات فرهنگی به سزایی را در جامعه از خود باقی گذارد. زبان و اصطلاحاتی را که آنها در سیاست مورد استفاده قرار دادند، نخستین فرهنگ واژگان سیاسی را در ایران پدید آورد.”…به گونه ای که حتی محافظه کاران با این ادعا که زمین داران «پدرسالار» و «خیراندیش» بهتر می توانند از دهقانان و کارگران حمایت کنند،استفاده از چنین زبانی را آغاز کردند”(آبراهامیان،1390،ص209).
می توان ادعا کرد که جاذبه حزب توده، حداقل تا نیمه های دهه 1320 ه.ش. برای مردم از طبقات مختلف بیش از سایر احزاب بود. بنابراین تاثیراتی که در شیوه زندگی مردم گذاشت، بیشتر از دیگران نمود داشت و در عمل رنگ و بوی تازه ای را وارد فضای ایران کرد. احزاب دیگر که مدتی حضور داشتند و چندی بعد با یک شکست کوچک عرصه را خالی می کردند، نتوانستند آن چنان که باید بر فرهنگ تاثیر بگذارند و سپهر فرهنگی خود را در جامعه به گفت وگو بگذارند.
اما حزب توده که در آغاز می کوشید وابستگی های خود را به کشور شوروی کمرنگ جلوه دهد، وامدار مرامی بود که در کشور مبدا میز هنرمندان در ابراز آن نقشی بسیار مهم برعهده داشتند. از همین رو نه تنها ارکان حزب توده را در این دوره هنرمندانی همچون عبدالحسین نوشین، نویسنده، مترجم و کارگردان تئاتر تشکیل می دادند که خود حزب نیز بسیار کوشید هم راستا با فعالیت های سیاسی از فرهنگ سازی نیز غافل نشود.
بنابراین با اهداف سیاسی روش و منشی را برای زندگی عمومی تعریف کرد که به مرور نشانه هایی را ایجاد نمود که این نشانه ها به بنیان گذاری سپهر فرهنگی انجامید. شکل های 4-3 و4-4 به ترتیب انبساط و انقباض سپهر فرهنگی را که در دوران محمدرضاشاه رخ داد نمایش می دهد.
آنچه تاکنون در این پژوهش به آن پرداخته شد،نمود کلی نشانه شناسی فرهنگی ایران در سال های 1300 تا 1330 هجری شمسی بود. در حالیکه رمزگان های پیچیده این نمود در فعالیت های مختلف فرهنگی همچون تئاتر و ادبیات نمود پیدا کرد. در ادامه مطالعه نشانه شناسی فرهنگی،معطوف به این عناصر بازنمودی خواهد شد.

شکل 4-3- انبساط سپهر فرهنگی 1325-1320 شکل 4-4- انقباض سپهر فرهنگی 1330-1325
4-4- تئاتر در دوران پهلوی اول (1320-1300)
تئاتر ایران پس از یک دوران پرتلاطم در دوران مشروطیت، در زمان حکومت رضاشاه آرامشی اجباری را پشت سر می گذارد. دوره ای تازه که به مدد نیروی مسلط یک سویه و عمودی استبداد رضاشاهی سپهر نشانه ای گفتمان انتقادی در تئاتر محدود شده، اما در عوض در سپهر نشانه ای تکنیک های اجرای تئاتری اتفاق هایی رخ می دهد که بر گستره فرهنگی تئاتر تاثیر می گذارد.
دوران مشروطیت برای تئاتر تجربه پیوند صحنه و مردم بود. اگرچه جمشید ملک پور(1385) ]26[ حضور تئاتر را در این دوران به فعالیت گسترده روشنفکران نسبت می دهد و عقیده دارد که تئاتر به توده مردم تعلق نیافت، اما کامران سپهران در پژوهشی گسترده به نام تئاتر کراسی در عصر مشروطه(1388) ]27[ این عقیده را به چالش کشیده است و ادعا دارد که صحنه تئاتر نه تنها بر تماشاخانه ها که در حضور گسترده مردم در صحنه جامعه معنا شده و ارتباطی تنگاتنگ بین صحنه جامعه و صحنه تئاتر بر پا می شود.
اتفاقی که در دوران رضاشاه رخ نمی دهد. در سال های 1300 تا 1320 ه.ش. که رضاشاه آرام آرام به درون حکومت مرکزی خزیده و رژیم خود را برپا می کند، تئاتر نیز تحت مرکز گرایی فرهنگی وی قرار می گیرد. در این سال ها حدود 10 گروه تئاتری به فعالیت مشغول می شوند ]28[، اما حاصل کار آنها در این دوره حدودا 20 ساله را می توان در دو گروه کلی نمایش هایی به مضمون ملی گرایانه ، تاریخی و اخلاقی،اجتماعی دسته بندی کرد.
مورخان تئاتر در دسته بندی های مختلفی این مضامین را در آثار نویسندگان ارزیابی کرده اند. برای نمونه ملک پور(1386) ]29[ این دسته بندی را بر پایه درام نویسان انجام داده و به طور مجزا ویژگی های نمایشنامه ها و طرز فکر چند نویسنده مهم دوره را دستمایه قرار داده است. یعقوب آژند (1373) ]30[، نیز به نوعی دسته بندی زبانی دست یازیده است. ]31[
4-4-1- نمایشنامه های تاریخی
نمایشنامه های تاریخی این دوران در راستای روح کلی ملی گرایی و بازگشت ایران به دوره پرافتخار پیش از اسلام نگاشته شده اند. این نگاه رضا شاه در راستای بازسازی رمزگان متون کهن و رسیدن به یک دستاورد علمی برای رجوع به گذشته می تواند با انگاره ای تحلیلی در نشانه شناسی فرهنگی مورد بازخوانی واقع شوند.
آن گونه که یاکوبسن عقیده دارد، یکی از شکل های مالوف در ترجمه، ترجمه

]]>