دانلود پایان نامه
نفسانی را قوّۀ عقل(Power of Intellect) قوّۀ عاطفه (Emotion Power of)و قوّۀ اراده(Power of Will) بدانیم که هر کس میتواند به تناسب احوال خود، آن را تصدیق کند، ساختهای ذهنی حاصل از این سه قوّۀ نفسانی، بازهم به قول افلاطون، به ترتیب فلسفه، هنر و تاریخ خواهد بود. این سه ساخت ذهنیِ حاصل از سه قوّۀ نفسانی را میتوان با سه کاری که متخیّله انجام میدهد مقایسه کرد. ترکیب معانی، اندیشه را مـیسازد. ترکیب صورتها چنان که بوده و هست و در خیال نقش بستـه است، تاریخ را بهوجود میآورد؛ چنان که ارسطو نیز تاریخ را تقلید یا محاکات آنچه بوده و هست میدانـد، و ترکیب صُوَر و معانی یا معقول و محسوس، شعر و هنر را به وجود میآورد.»(پورنامداریان، 1390: 275ـ 276)
اما سؤالی که مطرح است این است که اگرچه«مادۀ شعر یا به اصطلاح حکما، علت مادی آن… تقلید و تخیّل ابداعی است. اما محرک آن و به تعبیر حکما علت فاعلی آن کدام است؟ در این باب هر چند آگاهی و تجربتی که از ممارست در اصول و قواعد حاصل شده باشد بسیار مؤثر است، لیکن آنچه تخیّل ابداعی را که مضمون و ماده و حقیقت شعر است میسازد و صورت شعری را به آن افاضه میکند، تجربت و مهارت فنّی نیست. لطیفۀ نهانی دیگری است که از آن به «جذبه» و «الهام» تعبیر کردهاند.»(زرین کوب، 1384: 52)
«دربارۀ جذبه L extas که مقدمۀ الهام و از اهمِّ مُعدّات آن به شمار میرود، از لحاظ روانشناسی مطالعات بسیار کردهاند، اما خلاصۀ اقوال و تحقیقات حکما در آن باب این شده است که جذبه، عبارت از آن است که تحت تأثیر و استیلای محرکاتی قوی و عالی، شعور و وجدان فردی از هم فرو ریزد و انسان وجود خود را در وجودی عالیتر محو شده بیابد و احساس بهجت و سعادت کند. به عبارت دیگر جذبه حالی است که در هنگام عروض آن، چنان که امیل بوترو خاطرنشان میکند، نفس این احساس را دارد که جز با یک وجود واحد که وجودی کامل است با هیچ چیز ارتباط ندارد. بدین گونه جذبه در واقع غلبه و استیلای حالات انفعالی مخصوصی است که در آن شخصیّت و تعیّن و هویّت انسان به کلی محو میگردد و جای خود را به احوال یا حالت نفسانی غیر متعیّنی که بر وجود انسان تسلط یافته است وا میگذارد. از این رو است که در شاهکارهای ادبی ارزنده و گرانبهایی که تحت تأثیر جذبه بر نویسندگان و شاعران الهام شده است، آثار تعیّن و هویّت آنها را نمیتوان یافت.»(همان: 52)
«حصول جذبه در ذهن و شعور هنرمند، موجب ظهور الهام میگردد. اما الهام هنری چیست؟ نخست باید متوجه بود که بر خلاف اصحاب اصالت تصوّر که الهام را به تعبیر صوفیه نوعی وارد قهری و ناگهانی میخوانند و گهگاه حتی «جنون الهی» میشمرند، هواخواهان اندیشۀ اصالت ماده، هیچ جنبۀ مافوق طبیعی برای الهام قایل نیستند و آن را پدیدهای ذهنی و فکری میشمارند که انگیزۀ فردی و اجتماعی کسانی که در کار خویش، قدرت و استعـداد آفرینندگی دارنـد و همچنین نفس جریان کار، آن را به وجـود میآورد. با این حال از خیلی قـدیم، صاحبنظران، شعر را الهام میدانستهاند. یونانیان قدیم آنرا موهبت خدایان و سروشان les muses مخصوص میشمردهاند. اعراب نیز از «جن» و «شیطان» خاصکه برای هر شاعر در حکم معلّم و ملهم بوده است یاد میکردهاند و اعتقاد داشتهاند که تلقین شعر، شیاطین میکنند…»(همان: 53)
با توجه به آنچه گفته شد، اگرچه هیچگاه نمیتوان خیال را در یک تعریف مشخص محدود و معرفی کرد، اما چکیدۀ این مطالب را در خصوص آنچه که جوهر شعر به شمار میرود، میتوان چنین بیان کرد که خیال عبارت است از دنیایی که شاعر با سیر در آن، همۀ ابزارها و امکاناتی را که در جهان واقع برای رسیدن به مقصود اصلیاش از آفرینش یک اثر ادبی نمیتواند بدست بیاورد، حاصل میکند و به کمک آن تصاویری6 میآفریند که از یک سو بر پایۀ استحالۀ واقعیتهایی که او با تمام وجود آنها را احساس کرده، قرار گرفته است و از سوی دیگر با گریز از جهان عینیّت، تجربههای دنیایی نو را به تصویر میکشد که با نمایش آن، مخاطبان خود را به اعجاب و تحسین وا میدارد. به عبارت دیگر «در کنار عواطف، اندیشهها و تأملاتی هستند که از یک سو با خرد و منطق ما سر و کار دارند و از سوی دیگر زمینۀ بعضی انواع شعر هستند. اگر بتوان چنین تمثیلی را پذیرفت، باید این گونه معانی را به سکههایی تشبیه کرد که یک روی آنها تجربـههای منطقی و غیر عاطفی زندگـی است و یک روی دیگر آنها لحظههای عاطفی است که به کمک نیروی خیال، جنبۀ شاعرانه به خود میگیرد. بسیاری از تأملات فلسفی و یا حقایق علمی که در حوزۀ شعر داخل میشود، همه اندیشههایی هستند که از یک سو با واقعیت جهان و با ذهن منطقی ما سر و کار دارند و از سوی دیگر با حس و تجربههای شعوری و شهودی ما.»(شفیعی کدکنی، 1366: 26)؛ بنابراین اینجاست که مسألۀ تقلید و محاکات مطرح میشـود و شاعران و یا حتـی نویسندگانی که با خلاقیّت فوقالعاده، یک اثر ادبی شگرف میآفرینند7به تقلید از دنیای واقعی متهم میشوند و باید دید که این تقلید و محاکات را چگونه تعریف کردهاند و به چه صورتی میتوان آن را پذیرفت.
1ـ3. تقلید و محاکات
«در واقع شعر دارای ماده و صورتی است. البته مادۀ شعر همان معنی و مضمونی است که اساس شعر محسوب است و صورت آن وزن و آهنگی که شعر را از صورتهای دیگر سخن جدا میکند. ترکیب این ماده و صورت است که شعر را میسازد. اما حقیقت مادۀ شعر چیست؟ از دیرباز در این مورد اختلاف است. قدیمترین عقیده در این مورد، پندار کسانی است که مادۀ شعر را تقلید دانستهاند. افلاطون گویا نخستین کسی است که این عقیده را اظهار کرده است. وی شعر را تقلید طبیعت شمرد و چون جهان طبیعت را خود، سایه و تصویر مُثُل ideas = idees میدانست، شعر را چون تصویر آن کودکیکه به تقلید تصویر دیگری پردازد، عبث و بیهوده انگاشت و تأثیر آن را نیز نکوهش کرد. بر این رأی افلاطون نیز مانند بعضی از آراء دیگر او، ارسطو اعتراض کرد و جای اعتراض نیز هست، زیرا در این تقلید که افلاطون میگوید، دخل و تصرف تخیّل را نباید فراموش کرد و بنابراین آن را نمیتوان یکسره عبث و بیهوده شمرد. تقلیدی که شعر از عالم طبیعت میکند هرگز آن را تا درجۀ تصویر سادهای فرود نمیآورد. آنچه از لطف و زیبایی در جهان هستی پدید نیامده است، خیال شاعر آن را میآفریند و به وجود میآورد. اما چون وسیله و ابزاری که شعر برای تصویر و تجسیم طبیعت به کار میبرد مقیّد و محدود است، از این رو آنچه در شعر تقلید طبیعت محسوب میشود، در واقع، تصویر آن نیست، رؤیا و شبح خیال آمیزی از آن است. اگر تقلید برای تبیین ماهیّت بعضی انواع هنر کافی باشد، برای بیان تمام اقسام و شقوق آن به خصوص برای بیان شعر کافی نیست. شاید در نقّاشی و حجاری بتوان از تقلید سخن گفت، اما در موسیقی و مخصوصاً در شعر، مشکل میتوان از تقلید صرف نام برد. در شعر چنان که هگل فیلسوف آلمانی نیز میگوید، فقط در مورد انواع توصیفی و آنچه به تجسیم و«تصویر»8میپردازد، میتوان گفت تقلید وجود دارد. تقلیدی که تمام نیست. در این تقلید هنرمنـد میکوشد خود را به طبیعت نزدیک کنـد و آن را ادراک و بیان نماید. در چنین حالی، وی به قول هگل: « شباهت به آن کرم دارد که هنگام خزیدن میخواهد از فیل تقلید کرده باشد.» با این حال، هنرمند هرگز نمیتواند هنر خود را مانند آئینۀ زدودهایی کند که طبیعت را چنان که هست در آن چهره بنماید. از این قرار، شاعر بی آن که در برابر طبیعت سر تسلیم فرود آورد، به قول سِر فیلیپ سیدنی: «جهان دیگری میآفریند که درآن موالید و آثار یا از موالید طبیعت زیباترند و یا شکل تازه و خاصی دارند. بنابراین شاعر فرمانبردار طبیعت نیست، همکار و دستیار طبیعت است.» از این قرار، تقلید هنرمند تقلید کاهلانهای نیست، بلکه نیروی تخیّل وی نیز در این تقلید تأثیر شگرف و محسوس دارد، زیرا قریحۀ شاعر در ایجاد شعر، دو عمل انجام میدهد: یکی آن که مادۀ مضمون را از جهان خارج میگیرد و دیگر آن که مواد را به تبعیت از «اصل خیر و حُسن» که در نهاد آدمی است به هم پیوند میدهد. در این سلوک روحانی، میتوان گفت شاعر دو جا تقلید میکند: یکی آنجا که مواد کار خود را از عالم خارج میگیرد و از این رو، اجزاء ساختمان شگرفی که مولود قریحۀ اوست به شکل موجودات طبیعت ساخته شده و از آن تقلید کرده است. دیگر آنجا که برای ترکیب این اجزاء از «اصل خیر و حُسن» که در فطرت خود او هست پیروی کرده است و در واقع از آن اصل مطلق که کمال مطلوب اوست تقلید نموده است.»(زرینکوب، 1384: 50ـ 51)
دربارۀ آنچـه که نظر افلاطون در خصوص تقلید و محاکات است و نویسندۀ کتاب « نقـد ادبی» کوشیده است تا به مدد آرای ارسطو و دیگر صاحب نظران، چالش عمیق آن را با روح شعر نشان دهد، این سؤال به ذهن میآید که افلاطون به چه دلیل چنین نظری را ابراز میدارد و نیز معنای تقلید و محاکات در نظریۀ ارسطو به طور دقیق چه میتواند باشـد. نگاهی کوتاه به اوضاع جامعۀ زمان افلاطـون و نیز کار مترجمان آرای ارسطو میتواند راهگشای رسیدن به پاسخ این سؤالات باشد.
«در عهد افلاطون، آتن دوران درخشان عصر سقراطی را پشت سر میگذاشت و به تدریج روی به تفرقه و انهدام میرفت. عوامفریبان که تحت عنوان حکومت عامّه بر آن فرمانروایی یافته بودند، مردم را مثل گوسفند به دنبال خویش در سراشیب انحطاط و سقوط میکشانیدند. جنگ و صلح متزلزل با اسپارت و تِب، روابط ناپایدار با دربار هخامنشی و با دولتهای یونان و تسلط عوامفریبان، آتن را به وضعی درآورده بود که دیگر برای هیچ متفکری تحملپذیر نمیتوانست بود. انحطاط دین و اخلاق هم به این ضعف و تنزّل تدریجی احوال اجتماعی آتن کمک میکرد و در حالی که صدای پای سربازان و چکاچاک سلاحهای مقدونی، زنجیر اسارت را برای آتن و تمام یونان هدیه میآورد، افلاطون که استغراق در تعقّل و فلسفه، عشق به سیاست را از دل او بیرون نبرده بود، در باب سرنوشت آتن فکر میکرد و برای رهایی آن، نظم و انضباط و تعقّل و حکمت را لازم میدانست ـ چیزی که در پایان زندگی وی، ظهور فیلیپ مقدونی، آن را همچون یک رؤیای شب نیمۀ تابستان، در افق واقعیت محو و ناپیدا کرد ـ .»(زرینکوب، 1387: 100) «در هر حال این که عامۀ اهل آتن در شاعران به چشم مربّی و رهبر و آموزگار بنگرند، در نظر افلاطون ناروا مینمود. در رسالۀ ایون در عین آن که شاعران را الهام یافتگان، مجذوبان و بیخودان میداند و در حقیقت درست به همین سبب آنها را جهت آنکه به عنوان مربّی و رهنمای جامعه درخور اهمیت تلقّی شوند، نامناسب مییابد. ازجمله داستانهایی را که شاعران در باب خدایان ـ زئوس، آتنه و دیگران ـ روایت میکنند، خلاف حق، ناروا و موجب ترویج و اشاعۀ فساد اخلاق در بین مردم میشمرد. نه فقط قصّههای آنها را در باب خدایان تکذیب میکند، بلکه در عین حال، آنچه را نیز آنها در باب جنگجویان، سربازان و فرمانروایان نقل میکنند، ناروا مییابد و به خصوص تصویری را که آنها از عالم بعد از مرگ عرضه کردهاند موجب ایجاد وحشت از مرگ و اسباب تلقین جُبن و رعب در بین مردم میشناسد. برتر از همه آن که، شُعرا عواطف و هیجانها را در وجود انسان تقویت میکنند و آنچه را نیل به فضیلت و سعادت جز با قلع و قمع آنها برای انسان ممکن نیست، در دلها بر تخت مینشانند. از این رو در جمهوری آرمانی وی، اگر شاعری هم پیدا بشود، باید او را با تجلیل و تکریم تمام از قلمرو آن خطّه بیرون کرد، چرا که مدینۀ فاضله، وجود شاعر را بر نمیتابد. تازه اگر هم شعر و شاعری در بعضی مراسم و تشریفات برای تجلیل از فاتحان و قهرمانان لازم باشد، میبایست این کار ـ آنگونه که افلاطون در کتاب «قوانین» خاطرنشان میکند ـ با رسوم و قوانین مدینه موافق باشد و به وسیلۀ کسانی انجام یابد که خودشان مردمانی خوب و آبرومند باشند و کارهای خوب و درخشان هم انجام داده باشند. بدین گونه، افلاطون زیبایی شعر و حتی آهنگ و جاذبۀ آن را هم در راه مصلحت جامعه فدا میکند و شعری را که با مصالح مدینه موافق باشد و شاعری بیقریحه اما خردمند آن را سروده باشد، بر آنچه شاعران با قریحه اما پرشور و بیبند و بار بسرایند، ترجیح میدهد.»(همان: 98ـ 99) «پس هنر شاعران به اعتقاد افلاطون، میبایست تحت نظارت اولیاء مدینه در آید و شعر باید وسیلهای باشد جهت تربیت و تهذیب، نه دستمایهای برای فساد و گمـراهی عـام… در هر صورت، تلقّی افـلاطون از شعـر، نوعی تلقّی مبتنی بر اخـلاق است و تمـام ملاحظاتی هم که وی در باب شعر و هنـر دارد، در اجزاء مختلف آثارش پراکنـده است و حکیم آنها را در طی نظریۀ واحدی جمع نکرده است.»(همان: 102)
اما دربارۀ طرز تلقّی مترجمان آرای ارسطو دربارۀ معنای کلمۀ تقلید و محاکات، شفیعی کدکنی در کتاب «صور خیال در شعر فارسی»مینویسد: «با اینکه به ظاهر در تعریف او9 یا از توضیحی که در باب هنر شاعری می دهد، مسألۀ تخیّل را نمیتوان به روشنی دریافت، مترجمان معاصرِ «فن شعر» هم آنها که به عربی ترجمه کردهاند و هم دو سه تنی که به فارسی کتاب «شاعری» ارسطو را گزارش دادهاند، این کلمه را محاکات و تقلید خواندهاند و علت این امر این است که لفظ یونانی مورد استعمال ارسطو، دارای جوانبی است که معنی محاکات و تقلید را میرساند، ولی بعضی از مترجمان

مطلب مرتبط :   پایان نامه رایگان درباره پیشرفت تحصیلی دانش آموزان، حمایت اجتماعی ادراک شده