2-2-3 نظریه« رابرت استرانبرگ » و آموزش تفکر خلاق :
دررشته های مختلف علوم انسانی برداشت ها ومقاصد انسان عامل مهم علیت در دیده های اجتماعی می باشد. پژوهشگران این عرصه به هنگام انجام پژوهش باشرکت کنندگان درپژوهش،درمی آمیزندودر دیدگاه های آنهاشریک می شوند چون خود نیز با همان مسائل روبه رو هستند؛بنابراین نظریه استرانبرگ که از رهگذر مصاحبه و گفت و گو با مردم عادی (به عنوان قشری که به واقعیت های جامعه نزدیکترند و برای پیشبرد زندگی شان همواره راه حل های خلاقانه ای  به کار می برند) و استادان علوم انسانی (یعنی افرادی آگاه واندیشمند در مسائل این علوم بوده و از نقش مهمی که ایده های خلاق در توسعه رشته های آن دارد به خوبی مطلع اند)، تهیه شده و از فهرستی که شامل 131نشانه بوده،شش نشانه همخوان با خلاقیت بیان شده است. و شامل موارد زیر می باشد:
عدم پیروی از آداب و رسوم :
مقصوداسترانبرگ از آداب و رسوم همان باورها، عقاید و سنت های تدوین شده ای است که سال ها در مجامع علمی کشوری مطرح بوده وهرگاه جریانی مخالف این امور یعنی ایده خلاقه و مبتکرانه ای بیان شده،به عنوان شکستن سنت ها و متدهای آنها محسوب گردیده است. در کشور ما نیز برای عبور از این سنت های کهن و دستیابی به رشد و توسعه پایدار باید اندیشمندان ما در جستجوی شقوق مختلف و ایجاد تحول و دگرگونی خلاقانه در چارچوب های جامعه علمی، بویژه در حوزه علوم انسانی باشند و راهکار آن نیز انعطاف پذیری در برابر دیدگاه های نو و تقویت روحیه جستجوگری و کنجکاوی که ازویژگیهای تفکر خلاق، دراستادان و دانشجویان می باشد؛ چرا که هنوز مباحث درسی رشته های علوم انسانی به شیوه استاد – شاگردی است و راه برای ابراز عقاید نو و بدیع از سوی دانشجو وجود ندارد،هنوزاستادی برای بر کرسی نشاندن نظریه خلاق خود بدون همکاری با سایر استادان گروه و حتی رشته های مرتبط با طرحش در مقابل دیدگاه های نقادانه ی سایرین انعطاف لازم را ندارند؛ بنابراین برای دستیابی به هدف توسعه علوم انسانی باید سنتها و روشهایی را که در مجامع و محافل علمی به شکلی غیر اصولی مانع پرورش اندیشه های خلاقه هستند را از میان برداشت و سپس به آموزش شیوه های خلاقیت در دانشجویان علوم انسانی پرداخت .
وحدت بین عقاید و اشیا:
برای آموزش خلاقیت استرانبرگ شرط مهمی را در این مورد قائل شده است و آن هماهنگی که در «عقاید» یعنی نظرات نهادینه شده در ذهن افراد با مشارکت «اشیا» یعنی تبادلات اطلاعاتی که بین امکانات محیط پیرامونی و افرادی است که خلاقانه در جستجوی دستیابی به اندیشه ای نو می باشند.از آنجا که علوم انسانی با مسائل حساس اجتماعی،سیاسی،اقتصادی و فرهنگی کشور در ارتباط می باشد،لازمه آموزش دانشجویان این عرصه آشنایی آنها با واقعیت های جامعه و تعامل با محیط اطرافشان می باشد تا با فراهم آوردن زمینه این ارتباط بتوانند ایده های خلاقه خود را در بستری مناسب قرار دهند. درجامعه ما بسیاری ازامکانات محیطی هماهنگ بارویه ایده های خلاقه اندیشمندان پیش نمی رود؛ یعنی آن تبادل دانش و انتقال اطلاعات از سوی محیط اجتماع پذیرفته نمی شود دراین موقعیت وظیفه و مسؤلیت مهمی برعهده استادان و محققان علوم انسانی است تا با استفاده از ویژگی تحلیلی بودن این علوم محافل علمی و افکار عمومی را آماده پذیرفتن وحدت رویه ای که بین خلاقیت های اندیشمندان و دانش پژوهان جوان و محیط پیرامونشان کنند.

3.ذوق زیبایی شناسی و داشتن نیروی تصورات :
اهمیت علوم انسانی از گذشته های دور تاکنون به دلیل توجه خاصی بوده که به نیروی تصورات، قدرت تخیل و شناسایی نیازهای روحی انسانهاداشته است. استرانبرگ با اشاره به نشانه های خلاقیت این مورد چون وجود تنوع پذیری و خلق تصورات بدیع ذهنی ، لازمه خلق آثار نو رااندیشه های مبتکر و سازنده ای می داند که درسایه آموزش مناسب ذوق و قریحه ذاتی هر یادگیرنده ای را به سمت خلاقیت تحریک کند.پس نمود آن به این معناست که « خلاقیت به راه های تازه،اصیل،مستقل و تخیلی اندیشیدن درباره انجام کارها می انجامد» .( وولفوک، 1987 ، 149 )
4.مهارت در تصمیم گیری و قابایت انعطاف:
استرانبرگ دراین مورد لازمه آموزش تفکر خلاق را آمادگی یادگیرنده برای تصمیم گیری های خود با کمک نیروهای ذهنی و بینشی می داند تا یادگیرنده بتواند مسائل و قضایا رااز زوایایی بنگرد که قبلاً مورد توجه قرار نگرفته و در فکر و عمل نیز انعطاف بالایی داشته باشد؛ به عنوان نمونه برای ارتقاء خلاقیت در رشته های علوم انسانی باید در ذهن محقق یادانشجو ما توانایی و قدرت تصمیم گیری درباره مسائل آموزشی و پژوهشی ایجاد شده باشد تا آنان خود رادر چهار چوب نظریات کلیشه ای برخی مباحث قدیمی و غیر منعطف قرار ندهند و با روحیه ای منعطف قدرت درک اشتباهتشان را در «رد»  فرضهای نادرست پژوهش های خود داشته باشند تا این گونه از راه حل های منطقی تری به نتایج صحیح و قابل اطمینانی دست یابند.
5. فراست در بازجویی مسائل اجتماعی:
همواره مسائل اجتماعی به انحاء گوناگون موضوع بسیاری از رشته های علوم انسانی بوده است و توسعه این علوم به دلیل پیوند عمیقی است که با مسائل و معضلات اجتماعی داشته است. استرانبرگ لازمه آموزش خلاقیت را تیزبینی دانشجویان علوم انسانی در تحلیل بنیادها و ساختارهای پیچیده اجتماعی می داند. در رشته های علوم انسانی به دلیل پیوند عمیقی که مباحث آن با مسائل و ضرورت های جامعه ما دارد بایدآموزش خلاقیت را برای دانشجویان آن به وسیله  دوباره خوانی و تجزیه و تحلیل این واقعیت های صریح توسط استادان بازنگری و برای آنان تشریح شود تااین گونه انگیزه حل چالشهای اجتماعی در دانشجویان ایجاد شود و منجر به تولیدایده های خلاق و بکری در رفع مسائل جامعه گردد .
6.داشتن سابقه تکامل و شناخت:
درتوسعه رشته های علوم انسانی باید هم از سابقه تکامل و شناخت هر رشته و یافتن زمینه ظهور و توسعه آن توجه کرد و هم از سابقه ذهنی و بینشی افرادی که در صدد بسط این رشته ها می باشند، اطلاع یافت. در مورد نخست باید،به عنوان نمونه بیان کردکه بسیاری از تحولات عظیم زندگی اجتماعی انسان ها ناشی از توسعه آگاهی های اساسی بوده که از مسائل بغرنج اجتماعات بحران زده به دست آمده است. در این میان اندیشمندان علوم انسانی از جامعه شناس و مورخ و سیاستمدار تا حقوق دان و روانشناس هر کدام این بحران ها را از دیدگاهی بررسی کرده وجوانب علمی مسأله راهمراه با ارائه ایده های خلاقانه جهت برون رفت از آن جریان سهمناک اجتماعی در نظر گرفته اند و به این صورت نیز به خلق نظریات و مکاتب ارزشمند و حتی ایجاد رشته ها ومیان رشته های جدیدی در علوم انسانی منجر گردیده است.در مورد آگاهی از سوابق علمی توسعه دهندگان رشته های علوم انسانی یعنی پژوهشگران و استادان، باید به دانش وسیع،انگیزه قوی کنجکاوی در کشف حقایق و منابع جدید و روحیه جستجوگری آنها توجه داشت.
استرانبرگ در نظریه مذبور به عوامل مهم ایجاد خلاقیت در رشته های علوم انسانی توجه نکرده است و ازدیدگاه های متنوعی بهره گرفته که کاربردآنها بیشتر در انجام فعالیت های بنیادی علمی و دانشگاهی امکان پذیر است و آن نیز احتیاج به تقویت ساختارهای نظام آموزشی در حوزه علوم انسانی دارد.
2-2-4 تبییـن اصول پنجگانه تفکرانتقادی براساس آرای واتسون – گلیزر :
استنبـاط  :
استنباط نتیجه ای است که فرد ازپدیده های به وقوع پیوسته به دست می آورد . مثلاً اگرچراغ های خانه ای روشـن باشد و ازداخـل خـانه صدای موسیـقـی شنیده شود ، شخص می تـواند استنباط کند احتـمالاً کسی درخانه است . البته این استنباط می تواند درست یا نادرسـت باشد ، مثلاً ممکن است اهـل خـانه هنـگام بیرون رفتن چراغها و رادیو را خاموش نکرده باشند . استنباط توانایی تشخیـص داده های درست ازنادرست از میـان اطلاعات داده شده می باشد ( واتسون و گلیـزر ،1980 :32).
شناسایی مفروضـات:
مفـروض عبارتی است که ازپیش درنظـرگرفتـه می شود ، بدیهـی فـرض شده و یا بـرای پذیرفتـه شـدن پیشنهاد می گردد . وقتی می گویید من درمـرداد ماه فـارغ التحصیل خواهم شد ، فرض می کنید تا مـرداد ماه زنده خواهیـد بود و یا دانشکده ، فارغ التحصیـلی شما را درمـرداد اعلام خواهد کرد و مواردی ازاین قبیــل . شنـاسایی مفروضـات درحـقیقت تـوانایی تشخــیص مـفروضات پیشنـهـادی ازعبارات بیانـی می باشد (واتسـون و گلیـزر ، 1980 : 44 ).
استنـتـاج :
دراستنتاج ازمقدماتی منطقی نتیجه و یا نتایجی گرفته می شود . دراستنتاج پیش داوریهای ذهنی نبایستی برقضاوت و نتیجه گیری تأثیربگذارد چرا که این فرآیند را ازشیوه منطقی خـود خارج می کند و باعث نتیجه گیری نادرست می شود . دراستنتـاج حرکت ذهنی ازجزء به سوی کل می باش د بـدین ترتیب که ازمقدمـاتی جزئی نتیجه کلی گرفته می شود . همچنین دراستنتـاج توانایی تفکیک مقدمات و داده ها ازنتیجه کلی حائــز اهمیت است ( واتسـون و گلیـزر ، 1980 : 61 ).
تعبیرو تفسیر :
تعبیرو تفسیرتوانایی پردازش اطلاعات و تعیین اعتبارآنها می باشد . دراین فرآیند بـایستی قضاوت شــود که آیا نتــایج به طورمنطـقی ازداده و مقدمـه های خود گرفتـه شده است یا خیـر؟ بنـا براین درتعبیــرو تفسیـر استنتاجی صورت نمی گیرد بلکه نتایج دردسترس ما می باشد و موضوع مهم این است که داده ها و مقدمه ها  مـورد تجـزیه و تحلیـل قــراربگیرند و برآورد شود که آیا نتایج گرفته شده ازآنها درست است یا نا درست ؟ ( واتسـون و گلیـزر ، 1980 : 72 )
ارزشیـابی استدلالهای منطقی :
درموارد مهم تصمیم گیری درباره انتخـاب استدلالهای قــوی و ضعیـف ، مطلوبتـرآن است که بتـوانیـم استدلالهای قوی و ضعیف را تشخیص دهیم .یک استدلال منطقی وقتی قوی است که هم مهم وهم درارتباط  مستقیم با سؤال باشدو یک استدلال وقتی ضعیف است که مستقیماًدرارتباط با سؤال نباشد(حتی اگراز اهمیت  زیادی برخوردارباشد ) یا کم اهمیـت باشد و یا تنها با جنبه های علمی و کم اهمیـت سـؤال درارتبــاط باشد( واتسـون و گلیـزر ، 1980 : 89 ).
ناکارآمدی نظامهای آموزشی ای که صرفاً انتقال دهنده اطلاعات می باشنـد :
همان طور که گفته شد  دنیای کنونی به وسیله فن آوریهای پیشرفته ای همچـون اینترنت و شبکه های جهانی اطلاع رسانی  ما را با مقداربسیارزیادی از اطلاعات مواجـه کرده است به طوری که مقطـع زمان حاضربـه عصرانفجار اطلاعات نامگـذاری شده است. امروزه مقـداراطلاعات در دسترس ازتوانـایی افـراد دراستفاده ازاطلاعات پیشی گرفتـه است لـذا درچنیـن فضـایی دیگرلازم نیست دانشـگاهها به منـزله مخـزن دانش واساتیـد به مثابه انتـقال دهنـده اطلاعات باشند (  مایـرز، 1374 : 2-7 ). اطلاعات به خودی خود کارآمد وارزشمند نیستنـد بلکـه زمانی می توانند کارآمـد وارزشمنـد باشند که نحوه کاربردشان نیزمشخـص شـده باشـد . درنظام آموزشـی ما که اصـالت را درآمـوزش به انتقـال اطـلاعات  می دهد مشکلات اساسی ای دیده می شود . امروزه اغلب کارفرمایان ازکیفیت نظام آموزشی شکـایت دارند و اظهارمی دارند که جوانان پس ازفارغ التحصیل شدن ازمؤسسه و دانشگاه ، واجد مهارتهای لازم برای انجام کارها نیستنـد ، شواهد نشـان می دهد که نظام آموزشی ما روزبه روزکارآیی خود را بیشتـرازدست می دهد ( محب علـی ، 1372 : 2 )با وجـود آن که بسیاری ازمتخصصان تعلیـم وتربیت بـراین باورند که هدف اساسی تعلیـم وتربیت باید تربیت انسـان متـفکرو فرهیختــه باشد . نتـایج تحقیقـات نشان میدهد که اکثرفـارغ التحصیلان فاقـد مهارتهای  تفکرسطح بالا هستنـد( شعبـانی سیـچـانی ، 1378 :45 ).
امروزه از دانشجوی زبان و ادبیات فارسی انتظاری نیست مگر آن که همچون دایره المعـارفی به یـاد سپارنده یک سلسله اطلاعات ادبی باشد . در این نظام آموزشی دانشجویی در حد مطلوب به سـر مـی برد که تنها حفظ کننده تعداد زیادی واژگان مهجور و کهنه فارسی و تاریخ زندگانی شـاعران و نویسندگان باشد و این که بتواند متون ادبی گذشته و یا امروز را به نثر معیار امروزی که قابل فهم برای همگان باشد بیان کند و در حدی بالاتر به یاد سپارنده اندیشه دیگران در مورد یک شـاعر و یا جریـان ادبی باشـد ، بی آن که در نظر گرفته شود این دانشجو خود قدرت تفکر ، نقد و ارزشیابی را دارد و همان طوری که گفته شد صرف یاد سپاری اطلاعات ادبی نمی تواند مارا در تکامل بخشیدن به ادبیات یاری رساند بلکه این اطلاعات باید وسیله ای بشود که فرد بتواند قدرت اندیشیدن و نگرش به ادبیات را کسب کند و توانایی کاربرد این دانش و نگرش کسب شده را در حیطه عمل داشته باشد .
دانشجوی زبان و ادبیات فارسی از رهگذر کسب اطلاعات ادبی معمول ، بایستی همچون طبیبی باشد که بتواند دردها و مشکلات ادبیات را شناسایی کند و در پی مداوای آنها باشد . او بایستـی قدرت سازماندهی ، طبقه بندی ، مقایسه و ارزشیابی اجزای ادبیات را داشته باشد و بدین وسیله زمینه پیشرفت و ارتقای ادبیات را فراهم آورد . او باید بتواند عوامل تکامل و ضعف ادبیات را در دوره های مختلف شناسایی کرده و با توجه به مقتضیات روزگار خویش در صدد تکامل ادبیات در دوران خویش باشد . او بایستی به جایگـاهی برسـد که در کـنار آگاهـی از اندیشـه دیگـران دربـاره ادبیـات ، خود اندیشه و سخن مستقلی را برای گفتن و توانایی آفرینش مباحث

]]>