توتالیتاریسم، توتالیتر، دموکراسی، در‌این، توتالیتر،، سیاست

0 Comments

تکاملی ایدئولوژی بورژوازی تلقی کرد
ویژگی مدرنیزاسیون، به افراط کشیدن خصلتهای مفهوم دموکراسی است، نه با عینک توتالیتر و با هدف پوشاندن تردید و بلاتکلیفی از طریق بیان قاطع، بلکه برعکس، با تأکید گذاشتن بر بلاتکلیفی تا نقطهای که معنیدار بودن دموکراسی از بین برود و چفت و بستهای آن پاره شود
ظهور و گسترش شگففتانگیز توتالیتاریسم در غربِ معاصر خصوصاً در دهه اخیر، پیامد همین فروپاشی بنیانهای قوام و کنترل اجتماعی است
توتالیتاریسم، از این منظر، پدیده موحشی نیست که هیچ قرابتی با جامعه دموکراتیک امروزی نداشته باشد
توتالیتاریسم، به یک تحول اجتماعی مبادرت میورزد: با واژگون ساختن مدلهای دموکراتیک نهادینه میشود، لیکن برخی از مشخصههای آن را با تحجر دنبال میکند
آدمفریبهای امروزی همان نوع گفتمان و همان نگاه دوران گذشته، دورانِ وضوح تاتوتالیتاریسم، را ندارند
آنها آرام و خنداناند و تصویرشان بیشتر میانجیگری را تداعی میکند
آنها نشان نمیدهند که برای دموکراسی خطرناکاند، و توتالیتاریسم را هم مطرح نمیکنند
در واقع، این کثرتباوری است که ممکن است مانع دیدن شکلهای جدید و دقیقترِ نفی دموکراسی شود
رساله، همچنان در پی تعمیق فهم ریشههای برخی مدلهای ضدانسانی و ناکارآمد در سیاست جنایی غربی است

بند دوم: معطوف بودن دموکراسی لیبرال به دموکراسی پساتوتالیتر
در اصطلاح علوم سیاسی، “توتالیتر” به حکومتی گفته میشود که خواهان فراگیر شدن نقش حکومت در همه جنبههای زندگی است؛ همچنین توتالیتر، ایدئولوژی یا جنبشی است که طرفدار گسترش این نوع سیطره باشد183
با این وجود، هیچ تصویر فکری واحدی از طرح توتالیتر وجود ندارد
هیچ ارزش فرهنگی یا معنوی واحدی نیست که به طور ذاتی نتوان آن را در تصویر مرکزی یک جامعه توتالیتر قرار داد
به همان اندازه که میتواند نابرابری نژادی باشد
برابری نژادی هم میتواند باشد، همان اندازه که دینداریِ پرهیزکارانه ممکن است الحاد نیز ممکن است، کار به همان اندازه سرمایه و برادری مسیحی به همان اندازه تودههای زحمتکش میتوانند تشکیل دهنده این تصویر باشند184
آنچه در فهم توتالیتاریسم، محوریت دارد ارائه تصویری خاص از تودهها نیست، بلکه بیشتر، عقیمسازی و تخریب همه تصویرهای دیگر و فرودست قرار دادن همه روابط انسانی در مقابل نوعی از قدرت مرکزیِ تمامیتخواه است که ارائهگر این تصویر میباشد

روشن ساختن آن دسته از مشخصههای توتالیتاریسم که با خصلتهای گفتمان مدرنیزاسیون و ابزار آن مطابقت دارند، ضرورت وصفناپذیری دارد
میتوان توتالیتاریسم را همچنین “فرایند زوال فردیت” بدانیم، اما، به تعبیر اساسیتر، توتالیتاریسم پیش از هر چیز نابود کردن مناسبات اجتماعیای است که فردیت در درون آنها توسعه مییابد
به این ترتیب، توتالیتاریسم فقط از طریق نابودی همه لایههای ارزشی و ارتباطی میانجی امکانپذیر میشودکه عموماً

ویژگی محوری دموکراسیهای لیبرال فقدان هر گونه تصویر عینی خاص از جامعه خوب یا هر نوع ایده ویژه از آن چیزی است که جامعه خوب ممکن است شبیه آن یاشد و فقدان هر گونه ایدهای در مورد این که آینده چگونه باید باشد
از سوی دیگر، در حالی که نظام حقوقی در جهت تحدید قدرت دولت و افزایش قدرت فردی عمل میکند؛ در دموکراسیهای پساتوتالیتر قانون فدآیایدئولوژی “دولتی” میشود؛ در دموکراسیهای لیبرال رابطه میان قانون و منافع دولت رابطهای مجادلهآمیز است
جنبشهای توتالیتر، در زمان تلاش برای کسب قدرت و تحت شرایط حکومت قانونی و آزادی عقیده، تنها میتوانند تا اندازهای از ارعاب سود جویند
در این زمان، که هنوز ارتباط عامه مردم با منابع اطلاعاتی دیگر کاملاً قطع نشده است، این جنبشها نیز مانند احزاب دیگر، باید به ضرورت جلب هواداران و موجه جلوه دادن خودشان در انظار عامه، توجه داشته باشند185
جنبشهای توتالیتر، از آزادیهای دموکراتیک برای از میان برداشتن همین آزادیها سوءاستفاده میکنند
شانتال موفه بیان داشته “زمانی که افراد با نابسندگی دلایل در باور و اعتقادشان روبرو میشوند اغلب همچنان سفت و سخت میمانند و ضرورت بازنگری در باورهایشان را رد میکنند
در جایی که شهروندان نمیتوانند به معنای واقعی کلمه در “پروژه توجیه: تبیین وجاهت” تعامل کنند، آنجا نمیتواند هیچ دموکراسی مشارکتی وجود داشته باشد
“186
به طور مسلّم، بقای یک رژیم اقتدارگرا به تواناییاش در کنترل مؤثر و در نهایت، ریشهکن کردن مناظره بستگی دارد187
در واقع، میتوان گفت که به لحاظ تاریخی، این خصلت رژیمهای اقتدارگراست تا با توسل به ابزارهای إعمال اقتدار، یک سری پاسخهای مغلطهآمیز به “پرسشهای بسیار مهم” تحمیل کند
در این رژیمها، به چالش کشیدن آن پاسخهای رسمی و تحریفآمیز به “پرسشهای بسیار مهم” به معنای “جرمِ اندیشیدن” است
چه، طبقه حاکم، دارای نوعی استیلا یا “هژمونی” بر فرآیندهای فکری حکومتشوندگان است
از این رو، قدرت واقعی طبقه حاکم، خود را در مسلط کردن دیدگاه خویش از جهان بر دیگر دیدگاهها نشان داده است
اما آیا واقعاً با غلبه الگوی حاکمیتیِ دموکراسی و خصوصاً لیبرالدموکراسی بر حقوق اساسی اروپایی، دیگر توتالیتاریسم به تاریخ فلسفه سیاسی اروپایی پیوسته است؟ پاسخ متأسفانه منفی است

در دموکراسیهای توتالیتر، مشروعیتِ حاصله، نمایانگر قدرت دستگاه ایدئولوژیک، قدرت دیدگاه و یا هردوی آنها است
در عصر کنونی، پیروزی از آنِ قدرتهای تنومندی است که به تعبیر مونتسکیو (1755- 1689)، همچون خرمگسانِ درشتاندام تارهای عنکبوتیِ قوانین بینالمللی را میدرند و تنها حشرت ضعیفجثهاند که در بند قوانیناند188
ابرقدرتها فقط به امنیت هابزی خود میاندیشند و برای جهان سومِ در حال توسعه، آزادی روسویی در جامعه مدنی را توصیه میکنند
نتیجه آن که در عرصه حقوقی و قضایی بینالمللی قانونی نیست که بر همه تحمیل شود بلکه آنچه هست توصیههایی اخلاقی است، و خشونت همچنان در مدرنیته زایش دارد

با این وجود، به نظر نمیرسد منشأ شر در خشونتِ برآمده از مدرنیته بستر کند، بلکه فراتر از آن است
در استراتژی دفاعِ بسیج شده برای مبارزه علیه ترس و در متن روابط اجتماعی حاکم، که در آن تصمیم به کنار کشیدن ممکن نیست، جای میگیرد
د ژور در این باره مینویسد “ابتذال بدی از طریق برنامههای روانشناختی صورت نمیگیرد، بلکه از راه سیاست تهدید به متزلزل کردن موقعیت فرد و حذف اجتماعی او عمل میکند
در این چارچوب است که عملکرد نظام نوآزادیخواه و نظام نازی در یک خط موازی قرار میگیرند
همانندی دو نظام در به ابتذال کشیدن بدی، و نه در بیمقدار کردن بدی، به خوبی نمآیان است؛ مراحلی از یک زنجیره است که تسلیم شدن وجدان اخلاقی فرد را در برابر درد و رنجی که به دیگری تحمیل میکند و آرامش و شکیبایی که از این بدی به دست میآورد مجاز میگرداند
از این رو، کشتارهای دستهجمعی نظام نازی و اخراجهای دستهجمعی بنگاههای بزرگ اقتصادی از یک مکانیزم تبعیت مینمایند189
دلیل وقوع چنین جنآیات دهشتناکی توسط تودهها در نظامهای توتالیتر آن است که در این قالب، نسلهای جدید، به منظور اجرای هرچه سریعترِ امور و بدون توجه به وضع روحیشان، تهی از مرجع، تجربههای انسانی و و تهی از عقل تربیت میشوند

این مطلب را هم بخوانید :
عقل، دین، دینی، پارادایم، اسلام، معارفموضوع:

هانا آرنت، تفاوت آن را با رژیمهای دیکتاتوری در این میداند که در یک نظام توتالیتر، در واقع سطوح میانیِ مسئولین و کسانی که میبایست مسئول باشند، و سهم خود را از اقتدار و فرمانبری دریافت نمایند وجود ندارد
این چنین است که افراد جامعه در حالت ناپایداری و بیاطلاعی از محل واقعی قدرت باقی میمانند
آرنت مینویسد “در دولت توتالیتر تنها قاعده قطعی است که هر چقدر سازمانی آشکارتر عمل کند، از قدرت کمتری برخوردار میشود”190
نکته دیگر آن که، شروع اعمال قدرت واقعی با پنهانکاری همراه است
تمام احساس مسئولیت و انگیزههای رقابتی، با انجام خدمات موازی و نیز ترفیع و تنزل مقامها از بین میرود و عملاً

هرچه قدرت توتالیتاریسم آشکارتر باشد، هدفهای واقعیاش، سرّیتر میشوند
مشکل رژیمهای توتالیتر این نیست که آنها بازی سیاستِ قدرت را به شیوهای سنگدلانه بازی میکنند، بلکه مسئله بر سر این است که در پشت سیاست کلی و نیز سیاست عملی آنها، مفهوم نو و بیسابقهای از قدرت، نهفته است
بنابراین، مشکل اساسی آنها نه بیرحمی، بلکه بیاعتنایی شدید نسبت به نتایج فوری، بیزاری از انگیزههای فایدهگرایانه به جای تعقیب منفعت شخصی، بیریشگی و نادیدهگرفتن مصالح ملی به جای ملیّتگرایی است
همچنین نه شهوت قدرت، بلکه آرمانپرستی، یعنی همان اعتقاد تزلزلناپذیر به یک جهان صرفاً عقیدتیِ ساختگی، دست به دست هم دادند تا در سیاست بینالمللی، عامل تازه و مضطربکنندهای پدید آورند که صِرفِ پرخاشگری، هرگز نمیتوانسته است چنان معضلی ایجاد کند
194
توتالیتاریسم دو عنصر محوری دارد: اولی یک ایدئولوژیِ بسیار افراطی درباره جامعه سیاسی، و دومی حضور تودههاست195
در ادامه، به این دو مؤلفه میپردازیم

ربط وثیق توتالیتاریسم با ایدئولوژی، شناخت عمیق نسبت به ایدئولوژی و ماهیت عناصر و آثار آن را ضروری میسازد
ایدئولوژیها رهیافت علمی را با نتایج فلسفی درهممیآمیزند و مدعی میشوند که یک فلسفه میتواند موضوع یک علم شود
یک ایدئولوژی، باید هم یک علم دروغین و هم یک فلسفه دروغین باشد که باز، از مرزهای علم و از حدود فلسفه پا فراتر میگذارد196
پس “ایدئولوژی”، منطق یک ایده است
موضوع بررسی ایدئولوژی، تاریخ است که “ایده” در مورد آن به کار بسته میشود
نتیجه این کاربرد، یک رشته گزارش درباره چیزی که “هست” نیست، بلکه آشکار ساختن فرایندی است که پیوسته در تغییر است
ایدئولوژی، سیر رویدادها را چنان میپروراند که گویی از همان “قانونِ” بسط منطقی ایدهاش پیروی میکند
ایدئولوژیها مدعیاند که رازهای فرایند کلی تاریخ را، اعم از رازهای گذشته، پیچیدگیهای کنونی و عدم قطعیتهآیآینده را میدانند
ایدئولوژیها همیشه بر این تصورند که برای آن که بتوان هر چیزی را از گسترش قضیه اصلی تبیین کرد، همان یک ایده کفایت میکند و هیچ تجربه تازهای نیست که به ما چیزی بیاموزد؛ زیرا هر چیزی تنها در چارچوب این فرایند قیاسِ سازگار و منطقی فهم میشود197

ایدئولوژی همیشه در اندیشهورزی پیرامون علوم انسانی، مایل به تفوّق است
ایدئولوژیها عقایدی هستند فراتر از موقعیت که به دلایلی اعم از نقص تئوریک خودشان و یا شرایط عینی، در تحقق مضامین مورد نظر صورت بالفعل نیافته اند198
از سوی دیگر، ایدئولوژیها در همه جوامعی که نابرابریهای سیستماتیک وجود دارد، دیده میشوند
به تعبیر گیدنز – جامعهشناس نامدار معاصر – مفهوم ایدئولوژی پیوند نزدیکی با مفهوم قدرت دارد، چون دستگاههآیایدئولوژیک در خدمت مشروع ساختن اختلاف قدرت گروهها در جامعه هستند
199 حال، از آن رو که از یک سو میدانیم ماهیت کلیه ایدئولوژیهای سیاسی، توسعهطلبانه و مداخلهگرایانه است و از سوی دیگر به این نیز توجه داریم که