جهر، تُخافِتْ، تَجْهَرْ، بِصَلاتِکَ، صوت، اخفات

0 Comments

بخوانید، پس نام‏هاى نیکو فقط از آنِ اوست. «و نمازت را با صداى بلند مخوان، و (نیز) آن را بسیار آهسته مخوان، و بین آن (دو) راهى بجوى»
1.24.2.جهر و اخفاء در روایات
روایت اول:عن سماعه بن مهران عن أبی عبد الله ع‏ فی قول الله:﴿وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾ قال: المخافه ما دون سمعک، و الجهر أن ترفع صوتک شدیدا239
سماعه بن مهران از امام صادق(ع) در مورد عبارت:﴿ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾ نقل می کندکه فرمودند:اخفات و آهسته خواندن آنست که خودت هم نشنوى، جهر آنست که صدایت را شدیدا بلند کنی.
روایت دوم: حَدَّثَنِی أَبِی عَنِ الصَّبَّاحِ عَنْ إِسْحَاقَ بْنِ عَمَّارٍ عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِی قَوْلِهِ:﴿ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾ قَالَ:الْجَهْرُ بِهَا رَفْعُ الصَّوْتِ- وَ التَّخَافُتُ مَا لَمْ تَسْمَعْ بِأُذُنِکَ- وَ اقْرَأْ مَا بَیْنَ ذَلِک.240
پدرم از صباح و او از اسحاق بن عمار و وی نیز از امام صادق(ع) در مورد قول قرآنی﴿ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾نقل می کند که فرمودند: جهر بلند کردن صداست، اخفات آنست که گوشهایت نشنود، و قرائت مابین آن دو است(یعنی قرائت صحیح حد وسط است مقدارى که گوشهایت بشنود)
روایت سوم: وَ رُوِیَ أَیْضاً عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الْبَاقِرِ ع‏ فِی قَوْلِهِ:﴿وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾ قَالَ: الْإِجْهَارُ أَنْ تَرْفَعَ صَوْتَکَ تُسْمِعُهُ مَنْ بَعُدَ عَنْکَ- وَ الْإِخْفَاتُ أَنْ لَا تُسْمِعَ مَنْ مَعَکَ إِلَّا یَسِیرا.241
از امام باقر(ع) در رابطه با﴿وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾نقل شده که فرمود: اجهار آن است که بلند کنى آواز خود را تا آنانکه از تو دور هستند صدای تو را بشنوند و اخفات آن که نشنوند آواز تو را جمعى که با تو و نزدیک تو باشند.
روایت چهارم: عن جابر، عن أبی جعفر (علیه السلام) قال: سألته عن تفسیر هذه الآیه فی قول الله‏﴿ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا﴾.قال:لا تجهر بولایه علی (علیه السلام) فهو الصلاه، و لا بما أکرمته به حتى انزل و ذلک قوله:﴿ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ‏﴾؛ و أما قوله: ﴿وَ لا تُخافِتْ بِها ﴾فإنه یقول: و لا تکتم ذلک علیا (علیه السلام)، یقول: أعلمه بما أکرمته به‏…242
جابر بن یزید الجعفى روایت کرده که من از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام از تفسیر این آیه کریمه که در قول خداى تعالى است: «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَیْنَ ذلِکَ سَبِیلًا» سؤال کردم حضرت فرمود که: آشکارا مکن ولایت خلافت مرتضى على علیه السّلام را پس ولایت مرتضى على نماز است [و میتوان گفت که: چون نماز بدون اعتقاد بولایت امیر المؤمنین علیه السّلام مقبول نیست لهذا تعبیر از ولایت ولى خدا بنماز شده است] وآشکار مکن آنچه را که ما به مرتضى على اکرام کرده‏ایم تا آنکه أمر کنم ترا باجهار آن و اینست مراد از قول اللَّه تعالى که فرموده: «وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ» و مراد از «وَ لا تُخافِتْ بِها» اینست که حق تعالى میفرماید که: و پوشیده مدار این ولایت را از مرتضى على و باو ا علام کن این اکرامى را که ما باو کرده‏ایم….
1.2.24.2.جهر در لغت
عباراتی که در ارتباط با واژه جهر از سوی لغویون ذکر شده بدین شرح است:
ابن درید آن را ضد و نقطه مقابل سر می داند و ابن فارس نیز جهر را به معنی اعلان یک چیز و کشف آن می شمارد و راغب اصفهانی هم در تعریف جهر می نویسد:«جَهْر یعنى ظهور چیزى بخوبى و زیادى و روشنى در برابر حسن دیدن وشنیدن‏» و سپس در مثال هایی جداگانه از آیات شریفه به تبیین دیدگاه خود در ارتباط با تعریف جهر می پردازد و آیه ی﴿ أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَه﴾ را مثالی برای ظاهر بودن و ظهور چیزی برای چشم و آیه ی﴿ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها﴾ را نیز نمونه ای برای روشن و آشکار بودن براى گوش و حسّ شنیدن‏ می زند.243
مرتضی زبیدی دیگر لغوی معروف نیز به اتفاق فیروزآبادی جهر را عبارت از علن یعنی آشکار کردن می داند و ابن منظورهم در معنی جهرتُ الشی جمله کشفته را ذکر می کند که دلالت بر کشف کردن و آشکار کردن دارد.244
از لغویون معاصر نیز مصطفوی آن را به معنی آشکار ساختن و بلند کردن صدا و غیر آن می داند و اکثر استعمالش را در موضوع صدا شمرده و آن را نقطه مقابل اخفات قلمداد می کند اما قرشی در اثر خویش همان راه راغب را می پیماید و جهر را به معنی آشکار شدن و آشکار کردن می شمارد اعم از آنکه بواسطه دیدن باشد یا شنیدن245
می توان گفت که همگان در آراء و نظرات خویش با الفاظ مطلق و کلی توجه به شمولیت جهر نسبت به هر امری خواه شنیدن یا دیدن باشد داشته اند و از آن غافل نبوده اند هر چند که راغب با صراحت به این امر اهتمام ورزیده بود.
2.2.24.2.اخفات در لغت
فراهیدی در ذیل ماده خفت، صوت خفیت را صدای خفیض که همان پایین بودن صداست آورده و علت گفتن خفت برای میت را نیز به جهت انقطاع کلامش می داند و نیز اطلاق خافت را به زرع به سبب به ثمر نرسیدن آن می شمارد و ازهری نیز به همراه صاحب مراد از خفوت را خفوض و پایینی صوت در اثر گرسنگی میدانند و جوهری هم خفت را سکن یعنی باز ایستاده از حرکت و تخافت را نیز اسرار المنطق تعریف کرده است.246
پنهان داشتن و کتمان کردن نیز از معانی است که ابن فارس در معنی اصل واحد این واژه طرح کرده و ال
خَفتُ را به اتفاق راغب به معنی اسرار النطق که عبارت از کلام سر بسته گفتن و پوشیده داشتن سخن است در نظر گرفته است.247
مصطفوی هم در تعریف خود خفت را پایین آوردن صوت به حدی که نزدیک به مرحله سکون و سکوت شود و نقطه مقابل جهر که همان رفع صوت است می داند.
به نظر می رسد که رای جوهری به سبب اینکه شمولیتش بیشتر است مقبول باشد چرا که وی خفت را سکن که همان باز ایستادن از حرکت است تعریف کرده و این قابل انطباق با همه عبارات ساخته شده از این ماده است چون که در آن صورت هم خافت که برای زرع به کار رفته وهم خفت که برای میت استعمال شده و هم خفت به معنی خفض الصوت معنی پیدا می کند؛ اگر خفت، سکن در نظر گرفته شود در آن صورت اطلاق خافت به زمین بی ثمر صحیح خواهد بود چون این زمین از حرکت خود بازمانده و بازایستاده است و درنتیجه خشک و خار شده است و نیز استعمال خفت برای میت درست است چون مرده فردی است که باز ایستاده و از ادامه حرکت بازمانده است و برای خفض الصوت هم این اطلاق قبول است چرا که علت پایینی صوت، بازماندن آن ازحرکت طبیعی خویش است و اگر باز نمی ماند نتیجه اش می شد وضوح در کلام، اما چون از حرکت بازمانده به خفض دچار شده است.
بنابراین در همه ی این عبارات بعد مشترک که همان سکن باشد مورد ملاحظه واقع شده است.
3.24.2.بررسی
روایات وارده از سوی معصومین در ارتباط با واژگان جهر و اخفات را می توان در دو نوع کلی تقسیم کرد:
دسته ای که مراد از جهر را صدا و صوت بلند و منظور اخفات را هم صوت خفیف به گونه ای که قابل شنیده شدن و استماع حتی برای نزدیکان هم نباشد در نظر گرفته اند؛ و دسته دوم هم روایتی که جهر و اخفات را از مقوله صوت خارج کرده و منظور از آنها را آشکار کردن و عدم اظهار ولایت علی(ع) می شمرد.
با توجه به آنچه که در اقوال لغویین گذشت، مشخص شد که مراد از جهر مطلق آشکار ساختن است خواه در بعد شنیداری باشد خواه در بعد دیداری، با این وصف روایات نوع اول که جهر را صوت بلند معنا کرده اند نسبت به این تعریف جنبه ی مصداقی پیدا می کند یعنی ائمه کرام از میان انواع جهرها، جهر صوتی را اتخاذ کرده اند اما آن دسته از روایات که جهر و هم چنین اخفات را به ولایت علی(ع) گره زده اند به نوعی نسبت به بیان لغویین جنبه ی تاویل دارند.
اما واژه ی اخفات که در بررسی اقوال لغت دانان به این نتیجه رسیدیم که مقصود از آن سکن هست؛ با این تعریف کلام ائمه نسبت به آن جنبه مصداق پیدا می کند چرا که امام صرفا سکون صوتی را ابراز کرده و از ذکر سایر انواع سکن اجتناب کرده است.
25.2.باس
﴿قَیِّمًا لِّیُنذِرَ بَأْسًا شَدِیدًا مِّن لَّدُنْهُ وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا﴾
در حالى که استوار است تا از جانب او، سختىِ (عذاب) شدید را (به کافران) هشدار دهد! و به مؤمنانى که کارهاى شایسته انجام مى‏دهند، مژده دهد که براى آنان پاداش نیکویى است.
1.25.2.باس در روایات
عن البرقی عمن رواه رفعه عن أبی بصیر عن أبی جعفر ع﴿لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ‏﴾ قال: البأس الشدید علی و هو من لدن رسول الله علیه و آله السلام، قاتل معه عدوه، فذلک قوله: ﴿لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْه﴾248
برقی بدون ذکر سند از ابی بصیر از امام باقر(ع)روایت کرده که در ذیل جمله ی ﴿لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ‏﴾ فرموده: مقصود از«باس شدید» على (ع) است که از طرف رسول خدا (ص) مامور به کشتن دشمنانش گردید.
2.25.2.باس در لغت
ابن درید به همراه ابن سیده باس را به معنی جنگ دانسته اند هم چنین ابن سیده بؤس را نیز شدت و فقر معنی کرده است249 اما ابن فارس اصل این واژه را شدت می داند و بوس را نیز که از مشتقات این اصل است شدت در عیش و گذران زندگی قلمداد می کند؛ در این میان ابن منظور و حمیری هم باس را عذاب عنوان کرده اند250
مرتضی زبیدی، فیروزآبادی و طریحی نیز دو معنی در بیان باس ذکر کرده اند که یکی شدت در جنگ و دیگری عذاب یا عذاب شدید است251
مصطفوی باس را در اصل به معنی شدت در آنچه که نا ملایم است دانسته و آنگاه آن را منقسم به دو نوع با فتحه و با ضمه می کند که بأس بفتح اوّل بمعنى شدّت و سختى است که حادث شده و از خارج پیش آمد مى‏کند مانند عذاب و ابتلاء و حوادث ناگوار و [جنگ]که موجب ناراحتى شدید شود و بؤس به ضم اول نیز دلالت مى‏کند بر لزوم و ثبوت شدّت در وجود خود انسان، مانند گرفتگى و مرض و فقر که از شداید و نا ملایمات مربوط به وجود خود انسان است.وی همچنین باساء را که از مشتقات این ماده است را به معنی شدّت ثابت که در باطن و وجود انسان باشد، مانند فقر و مرض و گرفتاری می داند و ابتئاس را نیز که از مادّه بؤس است بمعنى أخذ و کسب می شمرد یعنى کسب شدّت و أخذ ناراحتى و حزن.252
به نظر می رسد که رای علامه مصطفوی جامع تمامی آراء مطرح شده از سوی لغویون است چرا که برطبق رای علامه تمامی نظرات نظیر جنگ، عذاب، فقر در ذیل تعریف ایشان قابل گنجایش است و جنبه ی مصداقی نسبت نظر ایشان پیدا می کنند چون که عذاب و جنگ از جمله شداید بیرونی و فقر نیز در زمره ی شدایدی است که مربوط و مختص به وجود آدمی است.
3.25.2.بررسی
طبق روایت مراد از باس شدید حضرت امیر (ع) است که مامور به کشتن دشمنان اسلام شده است اما براساس لغت، باس عبارت از شدت در ناملایمات است خواه این سختی و شدت بیرونی باشد نظیر جنگ و شکنجه و امثالهم و خواه درونی باشد همانند فقر و مرض.
اما اینکه از علی(ع) تعبی
ر به باس شده می تواند ناشی از سختی های باشد که در اثر مجاهدت های حضرت امیر بر پیکره دشمنان اسلام وارد می شود چرا که مولا همیشه خطری برای مستکبرین و ظالمان عصر خود بود و با بیان و عمل خود پایگاه آنها را به لرزه می انداخت و موجبات زحمت آنان می شد و به نوعی وجود آن جناب نا ملایمتی برای ستمکاران زمان محسوب می شد؛ البته ائمه در این روایت به ایضاح لفظی واژه نپرداخته اند بلکه همانند عده ای از لغویون که هر کدام مصادیقی از ناملایمت ها را ذکر کرده اند نظیر فقر و جنگ و مرض و …معصوم نیز به مصداق دیگری از این ناملایمت که متوجه قشر خاصی(مستکبران)است ورود پیدا کرده اند.دقت کنید اینکه حضرت امیر مصداق سختی بیان شده برای طبقه متکبر بود و الا حضرت امیر در واقع عامل نجات و سعادت جامعه ی انسانی است.
26.2.باخع
﴿فَلَعَلَّکَ بَاخِعٌ نَّفْسَکَ عَلىَ ءَاثَارِهِمْ إِن لَّمْ یُؤْمِنُواْ بِهَاذَا الْحَدِیثِ أَسَفًا﴾
و اگر به این سخن (قرآن) ایمان نیاورند، شاید تو در پى (گیرى کار) شان، خودت را از اندوه هلاک کنی.
1.26.2.باخع در روایات
وَ فِی رِوَایَهِ أَبِی الْجَارُودِ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ ع‏ فِی قَوْلِهِ ﴿فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ‏﴾ یَقُولُ قَاتِلٌ نَفْسَکَ …253
و در روایتی ابى الجارود از حضرت ابى جعفر علیه السلام در مورد آیه‏﴿ فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ‏﴾ نقل می کندیعنى خود را بکشى‏…
2.26.2.باخع در لغت
فراهیدی، بخع که ریشه ی باخع است را به معنی کشته شدن از روی وجد و اندوه می داند اما ابن درید به همراه جوهری آن را کشته شدن از روی غم می شمارد و صاحب نیز قید از روی غیظ را به قتل می افزاید در این میان ازهری با آوردن مخرج نفسک و قاتل نفسک در توضیح باخع نفسک، مطلق قتل را اراده کرده و آن را از قیود طرح شده تجرید می کند.254
راغب اصفهانی و قرشی نیز در آرایی همسو و همنوا با سایر لغویون مقصود از بخع را کشتن و تلف کردن از اندوه دانسته اند255 که به نظر می رسد قاطبه ی لغت دانان، این واژه را به معنی کشته شدن هر چند با قیودی متفاوت که چندان هم در نتیجه ی بحث موثر نیست به حساب آورده اند.
3.26.2.بررسی
در این واژه کلام معصوم با هر آنچه ارباب لغت مرقوم کرده اند در


]]>