داستان، ذهن، صادقی، قمقمه، زن، خواننده

0 Comments

کنم”.موسیوسوسیولوگبا لبخند گفتند:”برای رفع اشکال باید زیرش نوشت در عنفوان کودکی”.آقای شاعر گفتند:”هیچ خنده ای ندارد.اتفاقاً همینطور است،بنویسید!””(ص،1380: 236)

ج)داستان هایی که راوی آن ها دوم شخص است
در این دسته از داستان های صادقی،راوی اصلی زاویه ی دید دیگری دارد اما گاه این زاویه ی دید که معمولاً دانای کل نامحدود است تغییر می کند و راوی مستقیماً خواننده را مخاطب قرار داده و با او صحبت می کند.حسن عابدینی نیز در کتاب صدسال داستان نویسی در ایران به این نکته اشاره می کند:”بهرام صادقی در داستان های خود که در آن ها به توصیف درونی شخصیت ها می پردازد از دیدگاه دانای کل به گفتگوی درونی رو می کند(داستان سنگر و قمقمه های خالی)گاه این گفتگو خود به گفتگوی آشکار نویسنده با شخصیت های داستان مبدل می شود.مثلاً در داستان آقای نویسنده تازه کار است،به صورت مصاحبه ای با نویسنده ای،امکانات نوشتن یک داستان اجتماعی به صورتی طنزآمیز بررسی می شود.دخالت نویسنده در داستان و خطاب مستقیم به خواننده به منظور پند و موعظه و اندرز نیست بلکه جزئی از طرح داستانی و اصولاً بخشی از سبک نومایه ی نویسنده به شمار می آید.در اغلب داستان ها حضور نویسنده و گفتگوی مستقیم با خواننده عامل تعیین کننده ای می شود.نویسنده در داستان تدریس در بهار دل انگیز،خواننده را با خود همراه می کند و به گشت در محل وقوع حوادث می برد.بدین ترتیب خواننده نمی تواند خود را از دایره ی طنز صادقی کنار بکشد و خوخواهانه بر ابتذال قهرمانان داستان هایش پوزخند بزند”. (عابدینی،1366: 220) علاوه بر دو داستان نام برده شده (تد و آق) در داستان های نمایش در دو پرده ،سنگر و قمقمه های خالی و خواب خون نیز با ضمیر خطابی “تو” یا “شما”،مخاطب وارد متن داستان می شود:
“اگر یکی از ما نمایشنامه نویس بود و می خواست نمایشی در دو پرده بنویسد چه می کرد؟البته ظاهراً جواب خیلی آسان و ساده است: اول موضوعش را در نظر می گرفت(مثلاً خیانت یک زن شوهردار در یک شهر نیمه بزرگ…) بعد نصفش را برای پرده ی اول می گذاشت و نصف دیگرش را برای پرده ی دوم،آدم ها را جابه جا می کرد،حرف توی دهانشان می گذاشت و کار تمام بود.اما تصدیق باید کرد که اگر نوشتن نمایشنامه ای این قدر آسان باشد پاسخ دادن به سؤالی که می گوید:اگر یکی از ما…چه می کرد؟همان اندازه دشوار است که بیرون آوردن صندلی ها و اثاثه ی تآتر معروف شهر ما از در تنگش.اوه…البته می دانم منتظرید.اما اگر شتاب نکنید مطلب روشن تر خواهد شد…”(ص،1380: 61 داستان نمایش در دو پرده)
“یک روز از زندگی آقای کمبوجیه: بازهم مثل همیشه…اما نه،ممکن است پیش خودتان بگویید:”چرا باز هم مثل همیشه؟چرا باز هم مثل همیشه می خواهند با گفتن چندچیز کلی جزئیات گفتنی را ناگفته بگذارند؟”برای این که چنین نگویید من هم سعی خواهم کرد که بیدار شدن آقای کمبوجیه را درست و حسابی برایتان شرح بدهم.حالا شما هم درست و حسابی گوش کنید: …”.(ص،1380: 81 داستان سنگر و قمقمه های خالی)
“”آقای نویسنده تازه کار است”،اما خواهش می کنم،از حضورتان صمیمانه خواهش می کنم که فراموش نکنید عنوان داستان این نیست،چیز دیگری است:”آقای اسبقی برمی گردد”.البته من هم با شما هم عقیده ام که نویسنده در نامگذاری سلیقه به خرج نداده است،اما به حقیقت سوگند می خورم که این حرف را نه برای خوشامد شما می زنم و نه برای آن که با بدگویان همداستان شوم و بر نویسنده بتازم.این را می دانید که دنیای ما دنیای آشفته ای است و…بر این اساس من می گویم بیائید دور هم بنشینیم،قلب هایمان را صاف کنیم…”.(ص،1380: 147-148داستان سنگر و قمقمه های خالی)
“فرض می کنیم،اگر شما موافق باشید،که هر دو در یک کلاس درس نشسته ایم…اما اشکالی ندارد اگر به نظرتان مضحک می آید،یا از تنهایی وحشت می کنید و یا می خواهید قضیه رسمی تر و به واقعیت نزدیک تر بشود.فرض می کنیم که همه ی ما در یک کلاس درس نشسته ایم.همه ی ما”.(ص،1380: 266داستان تدریس در بهار دل انگیز)
“این دومی را هم اکنون اضافه کرده ام و ژ دیگر از آن چیزی نمی داند و نباید بداند و شماهم به خاطر خدا او را به حال خودش بگذارید،بگذارید در شب های سرد مه آلود…دماغ و لب هایش را روی شیشه ی سرد بچسباند،بگذارید از طبقه ی سوم به کوچه نگاه بکند،بگذارید مثل روحی در اتاق همیشه تاریک خودش بپلکد…اما به خاطر خودتان از مقابل او،از زیر اتاقش،از این کوچه ی دراز لعنتی رد نشوید…می دانید،هیچ چیز واقعاً وحشتناک و حتی غم انگیز نیست…این ها را من شاید در قصه ی کوتاه و بسیار غمناکم بنویسم.اما آیا کسی از شما هست که آن را بخواند؟” (ص،1380: 385داستان خواب خون)

این مطلب را هم بخوانید :
داستان، کشمکش، است.-،، سر:، مازیار

د)داستان هایی که به شیوه ی تک گویی روایت می شوند
صادقی در اکثر داستان هایش از این شیوه نیز بهره می جوید و آن را به عنوان شیوه ی روایتی مورد علاقه ی او در جای جای داستان هایش می توان به وضوح دید.و این امر بدین سبب است که آن چه برای صادقی مهم است،توصیف بیرونی داستان نیست.بلکه برای او نمایش تناقضات درونی شخصیت ها و آشفتگی افکار و عقاید قهرمانان داستان هایش درجه ی اول اهمیت را دارا هستند.بهرام کاوش درون و ذهن انسان ها را هدف اصلی داستان هایش قرار می دهد و لذا تنها راه برای نشان دادن یافته های این کاوش،روایت آن ها از زبان خود شخصیت هاست.به هرحال تک گویی درونی و روایت داستان با شگرد جریان سیال ذهن،مؤلفه ی بارز و چشمگیر بسیاری از داستان های صادقی محسوب می شود،به گونه ای که کاربرد آن باعث تمایز آثار او از بسیاری نویسندگان برون گرای عصر خودش می گردد.

* در داستان های سراسرحادثه،قریب الوقوع،هفت گیسوی خونین،وسواس،سنگر و قمقمه های خالی،باکمال تأسف،آقای نویسنده تازه کار است،تأثیرات متقابل،صراحت و قاطعیت،خواب خون و مهمان ناخوانده در شهر بزرگ،راوی اصلی یا فرعی،گهگاه به شیوه ی تک گویی درونی،درون،افکار و اندیشه های خود را به نمایش می گذارد به عنوان نمونه برخی از قسمت های داستان های صادقی که در آن ها از شیوه ی روایتی تک گویی درونی استفاده شده است را با هم می خوانیم:
“آقای Xاندیشید:”خدایا،آه!کاش مادرم این جا بود.برای چه همه جا همراه من نمی آید؟حالا به او چه بگویم؟چطور تعارف کنم که بگیرد یا لااقل بدش نیاید؟چگونه احوالپرسی کنم که گرم و مناسب باشد؟درباره ی چه مطلبی با او بحث کنم که توجهش جلب شود؟”(ص،1380: 358داستان صراحت و قاطعیت)
“و آیا هنوز فرصتی هست که باز هم از خود بپرسم،بپرسم که چرا در این محله ی لعنتی خانه گرفتم و چرا برای این که زودتر به خانه برسم راهم را کج کردم و از زیر خانه ی او رد شدم؟همان ژنده پوش ها و همان زن های چادر به سر و همان کارمندان ادارات با بچه های قد و نیم قدشان اکنون کوچه را پر کرده اند…می دانم،خود من هم زمانی همین حال را داشته ام.همیشه تماشای اعدامی ها یا آن ها که قرار است اعدام شوند ومقتول ها…لذت بخش بوده است.اما این ها دیگر چه لذتی می برند؟مگر ژ را نمی شناخته اند و اکنون که ژ را می خواهند فقط در آمبولانس بگذارند…بلکه او را دستگیر کردند و من می دانم،زیرا خون خودم را خوب می شناسم، به همان اندازه که خون مرد بلندقد را که از خودم دورش کردم و می شناسم و”به نظر می رسد که خیلی زود به قتل مرد ناشناسی که در نانوائی کشته شده بود اعتراف کند”آه!آه!چرا ناشناس؟او را همه می شناسند،او همه جا هست…بله من می دانم اعتراف می کند،همه چیز را اعتراف می کند،اما دیگر خسته و دلزده است و می داند که بیهوده دشنه را فرود آورده است…و با این همه ژ آسوده خواهد بود…و فقط منم که نطفه ی وحشت آن شب سیاه و دردناک را همیشه در خود خواهم داشت تا روزی به جهان بیاورمش”.(ص،1380: 383داستان خواب خون)
” نه باید واقعیت را پذیرفت(این جمله را کجا خوانده بود؟)و اینجا هم مثل اداره کمی حساب کرد(این دیگر از خودش بود)پانزده روز در پایتخت!پانزده روز و بلکه بیشتر باید خویشاوند مهربان را بگرداند،به سؤال های احمقانه و متعددش حتی درباره ی میخ های اسفالت جواب بدهد،به خاطر او خودش را با تماشای ستارگان درشت آسمان سینمای ایران سرگرم سازد،در حالی که خودش از تماشاخانه خوشش می آید و دوست دارد به تآترهای کهنسال و آبرومند برود…شاید اگر خویشاوند بیمار و مهربان اهل عرق خوری و فسق و فجور بود باز فاجعه کمی سبک تر می شد،اما …بله،آقای هادی پور با آن سماجت و اصرار عجیب …همه جا دنبالش خواهد آمد ، همه ی برنامه هایش را (مگر برنامه ای هم دارم؟)به هم خواهد زد.”ما چشم امیدمان به شماست.همه ی اهل خانواده از ترقی شما خوشحال و سربلندند.افتخار می کنند که یکی را در پایتخت دارند که در اداره کار می کند”.همه ی اهل خانواده غلط می کنند!بهتر است یکباره نیست و نابود بشوند.کدام ترقی،کدام سربلندی؟اگر در موردی ترقی کرده باشیم!چطور نمی فهمند…”.(ص،1380: 393داستان مهمان ناخوانده در شهر بزرگ)
“می رود سینما.این را به زن همسایه که در طبقه ی دوم می نشیند گفته است.حالا باید در صف بایستد.وقتی فیلم تمام شد کمی در خیابان گردش می کند.این را دیگر به زن همسایه نگفته است.اما زیاد طول نمی دهد.باید برود خانه شامش را تهیه کند.شامش را می گذارد سر بخاری.ای داد!نکند بخاری را خاموش نکرده باشد…درِ اتاق را که بسته است؟فکر کرد.آره بسته است،این هم کلیدش.چه مصیبتی!اتاق آتش خواهد گرفت.خدایا،بخاری را خاموش کرده است یا نه؟قوری آب را از سر آن برداشت،این را حتم دارد…”.(ص،1380: 22داستان وسواس) در این داستان اخیر(وسواس)به جز قسمت هایی که در مورد گفتگوی زن همسایه با مرد بلندقد مرموز است ،به شیوه ی تک گویی درونی روایت می شود تا به بهترین نحو درونمایه ی و مضمون داستان که وسواسی بودن شخصیت اصلی است به خواننده القا گردد.

این مطلب را هم بخوانید :
مصدق، آمریکا، انگلیس، سیاست، آمریکا،، انتخابات

* اما داستان های صادقی که در آن ها از شیوه ی جریان سیال ذهن استفاده می شود عبارتند از:وسواس،غیرمنتظر،سنگر و قمقمه های خالی،عافیت،سراسرحادثه و…. .این گونه داستان ها ویژگی هایی دارند:
– مبنای ورود به داستان جریان سیال ذهن این است که ما هرچه می بینیم در ذهن شخصیت است و از آن جاست که جهان بیرون را هم می بینیم.
– این داستان ها معمولاً در زمان و مکان حال روایت می شوند.زیرا مکان و زمان حال بیش از هر چیز، تعیین کننده ی موقعیت فرد نسبت به کل زندگی اش است.
– این داستان ها هم مثل داستان های رئالیستی،تشکلی از خاطرات و افکار هستند.اما تفاوت آن ها با داستان های دیگر این است که در واقع آن چه از یک واقعه به یاد آورده می شود به جزئیات خاصی از آن واقعه تأکید می کند، پس نحوه ی به یادآوری آن است که تفاوت شخصیت ها را می سازد و همین بازنمایی ذهن شخصیت ها در شیوه ی روایت،داستان جریان سیال ذهن را می سازد.پس این داستان ها نمایش ساده ی وقایع در ذهن یا درازگویی های تفکرهای اتزاعی نیست،بلکه بیش از هرچیز تغییر شکل یافتن واقعیت از نگاه شخصیت است.
– ویژگی دیگر این داستان ها تداخل زمان هاست.ذهن در حال یادآوری یک واقعه از زمانی به زمان دیگر می پرد که ترتیب وقوع آن ها را نه زمان وقوعشان مشخص می کند و نه اهمیت شان،بلکه شباهتشان به یکدیگر باعث تداعی و تداخل آن ها می شود.
– در این داستان ها وقایع ذهنی نه با گفتار و نه با نوشتار روایت می شوند،بلکه آن ها بی واسطه به نمایش گذارده می شوند.(سناپور،1387: 101-123) از نمونه های کاربرد این شگرد داستانی در میان داستان های صادقی به مواردی اشاره می کنیم:
“نه شما نگفتید،با این موشتان…تو هم خودت را گول می زنی.اما من چقدر تار را دوست دارم.فقط می ماند این که چرا اینقدر از همه بدم می آید…مثلاً دلم می خواهد مثل برادرم بودم،چقدر خوب بود…مرتب اصلاح می کند،غذا می پزد،بی طرف است،یعنی این که همه چیز را قبول دارد.خیلی خوب،او راحت است.شب به محض اینکه می خوابد صدای خرخرش بلند می شود، اینطور:خورخور!خورخور!ولی چرا من باید اینقدر بدبخت باشم؟تو اهل عملی، مسخره نیست؟اهل کدام عمل؟چه عملی؟شاید اینکه درس می خوانی برایت سرگرمی خوبی باشد،تو هم زنده ای…معلوم است.اما مرا کشتند.آخ،کشتند این ماشین ها،این بلبل،این صاحبخانه ها که اینقدر مهربانند و خود من که همه را گول می زنم و این بهروز…حالا جمع شده اید که من گریه نکنم؟مادر،اگر مادرم زنده بود،وای…آن وقت ها که بچه بودم؛سرم را روی دامنش می گذاشت،موهایم را به هم می زد،ماچم می کرد،دستش چه گرم بود،دستش چه مهربان بود…حالا اگر مادرم زنده بود سرم را توی دامانش می گذاشت و برایم لالائی می گفت.لالائی می گفت ،بعد ماچم می کرد،دست به سرم می کشید.آن وقت من می گفتم:”مادر من پیر شده ام!پیر شده ام و خوابم می آید”…وقتی دستش را به بدنم می گذاشت پرخون می شد.داد می زد،می شنوم،داد می زند:”کشتید،پسرم را کشتید،شما همه تان!خدا از سر هیچ کدامتان نگذرد!”…بعد من خوابم میبرد،خوابم می برد…”پسر نازنینم را…او را کباب کردید،او را مثل یک موش سیاه آویزان کردید”…بعد من می

این مطلب را هم بخوانید :
مصلحت، احکام، مصالح، فقه، عقل، شریعت

]]>