فیض، ذات، اسماء، حادث، غرض، خلقت

0 Comments

نویسد:
انّ جمیع الهویّات الجسمانیّه التی فی هذا العالم سواء کانت بسائط أو مرکبات و سواء کانت صوراً أو مواداً و سواء کانت فلکیه أوعنصریه و سواء کانت نفوساً أو طبایع فهو مسبوقهً بالعدم زمانی فلها بحسب کل وجود معین مسبوقه بعدم زمانی غیر منقطع فی الازل فلکها حادثه لیس فیها واحد شخصی مستمر الوجود و لا حقیقه ثابه الهویه.262
تمام هویّات جسمانی که در این عالم وجود دارد، خواه بسائط باشند خواه مرکبات؛ صور باشد یا مواد، فلکی یا عنصری، نفوس باشد یا طبایع، همگی مسبوق به عدم زمانی اند؛ پس آنها به حسب هر وجود معین و مشخصی، مسبوق به عدم زمانی غیر منقطع در ازل هستند؛ پس در ازل، تمام اشخاص جسمانی و هویات طبیعی اعدام اند، چون تمام آنها بر استغراق شمول افرادی و جمعی هستند که بر آنها مسبوق بودن به عدم ازلی، مصداق صادق است؛ پس همگی حادث اند و در آنها، واحد شخصی که دارای وجود مستمر و حقیقی و دارای هویت ثابت باشد، نیست.263
وی، حادث زمانی بودن جهان را پذیرفته و آن را از طریق حرکت جوهری اثبات نموده است و می گوید: عالمی که در اثر حرکت جوهری، حادث زمانی و متجدد می گردد، عالم طبیعی و مادی است؛ امّا موجودات مجرّد از ماده و عقول مفارق جز عالم محسوب نمی شوند؛ بلکه از صقع ربوبی و شئون و اوصاف لازم خداوند هستند، از این رو قدیم هستند. صدرالمتألهین این صور عقلی و مثال نوری را برای همیشه به فاعل و غایت ملحق می داند؛ زیرا امکان آن ها از فعلیت، جدا نیست و قصور و کمبود آن ها با تمامیت،، مباینت ندارد؛ پس ذات آنها برای همیشه در ذات مبدأ اول مستهلک است و برای آنها مغایرت، امکان ندارد؛ بلکه جزء اشعه ی انواره ذات الهی هستند.264 می توان با این استدلال گفت: عالم به تمامه، تحت فساد است و ملحق به عدم و انقراض است و هرچه ملحق به عدم و انقراض است، حادث زمانی است؛265 امّا انیّات مفارق و هویّات جوهری که به منزله ی علم الهی و از حقایق عقلی و فعلی الهی هستند، نزد خداوند ثابت اند و تغییری در آنها نیست.266 از جملۀ آیاتى که بر حدوث جهان دلالت دارد این سخن خداى بزرگ است که مى‌فرماید:
﴿ إِنَّ رَبَّکُمُ اللّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ فِی سِتَّهِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ …﴾267
خداى پاک، از آفرینش مکّونات در مدّت مذکور در آیه، خبر مى‌دهد و این امر به‌ سبب آن است که زمان حدوث که تدریجى الوجود باشد، عین زمان ثبوت و استمرار آن است؛ چون جز حدوث تجددى، بقایى براى آن نیست. پس به وسیلهی برهان و قرآن معلوم می گردد که همهی جهان جسمانى، حادث و مسبوق به عدم زمانى است و براى جسم طبیعى، بقایى نیست؛ زیرا آن، در ذات خود از حدوث، خالى نیست و آن چه در ذات خود از حدوث، خالى نباشد، هویّتى حادث و ذاتى تدریجى و هستی ای متغیر است. لیکن حقایق نوعیه در علم خداوند، ثابت الوجود هستند و علم خداى بلندمرتبه به اشیاء، ثابت وغیر متغیر است، ولى معلومات متکثر و متغیر هستند، هم چنان که قدرت خدا، ازلى ولى مقدورات، حادث هستند. خداوند در قرآن کریم می فرماید:
﴿مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ. ﴾268
در حقیقت در مورد رابطه ی حدوث زمانی و آفرینش می توان گفت: آن چه از معنای حدوث و آفرینش می توان فهمید، وابستگی وجودی همه ی ماسوی الله به خداوند است؛ امّا این که برای موجودیّت جهان، یک لحظه ی نخستین بوده یا نه، تأثیری در مخلوق بودن جهان ندارد. این مطلب از معنای آفریده بودن جهان، بیرون است. جهان، حادث زمانی است یا نیست، در هر صورت، مخلوق خداوند است و طبق کلام امیرالمؤمنین(علیه السّلام) ملاک معلولیت چیزی، اتکاء وجودی آن چیز به غیر خود است؛ وقتی به اصل وجود موجودات چه مجرّد و چه مادّی نظر افکنیم آنها را وابسته و قائم به وجود حق تعالی می یابیم. «کل شی قائم به» یعنی هر شی ای قائم به خداوند است.269
4-1-5. رابطه ی بین خالق و مخلوقات
یکی از کارکردهای قاعده ی بسیط الحقیقه، توجیه رابطه ی حق و خلق پیش و پس از خلفت است؛ به این توصیف، از آن جا که در بسیط الحقیقه من جمیع جهات، تمام کمالات تمام مراتب، موجود است؛ بنابراین آفرینش، عبارت است به ظهور آمدن تمام کمالات پنهانی در عین آن که واجب متعال از تمام نواقص آن ها مبرّا است. پس حق متعال که ابسط البسایط است با ایجاد جهان، چیزی بر او افزوده نمی گردد، بلکه تنها، اجمال به تفصیل آمد. چنان چه مولوی می سراید:
حق از ایجاد جهان افزون نشد آن چه آن اول نبود اکنون نشد
لیک افزون شد اثر ز ایجاد خلق در میان این دو افزونی فرق
این کثرات و تعدد موجودات که همنشین با امکان و نقص هستند، مخالفت با وجود او که اصل وجود است ندارد، هم چنین اثبات وسائط یعنی همان عقول فعّاله و نفوس کامله، بین او و موجودات و مخلوقاتش نیز منافاتی با مؤثر بودن او در تمام موجودات ندارد؛ چون ایجاد مانند وجود، دارای مراتب است و مراتب بعضی بالاتر و بعضی پایین تراست.270 صدر المتألهین با استناد به آیاتی از قرآن کریم271 می گوید تمام افعال که از موجودات سر می زند، در حقیقت از خداوند صادر گردیده اند و وقوع شان به تأثیر حق تعالی با کمال وحدانیّت و یکتایی او بوده است؛272 زیرا هر موجودی، از جهت وجودش، شأنی از شئون حق تعالی است و هر چیز که آن، اثر قادر یا اثر فاعل است؛ آن چیز از جهت ظهور و صدور از آن فاعل، از حق تعالی صادرگردیده است و به همین لحاظ، کارها از آن جهت که به مبادی مباشر (علت فاعلی و صوری و مادی و غایی)
آن افعال نسبت داده می شوند به خداوند نیز نسبت داده می شوند.273 بنابراین هر آن چه در جهان است؛ حقایق متأصله اش به نحو وحدت و بساطت در نزد خداوند است و جهان به منزله ی سایه ها و اشباه آن حقایق است و موجودات عالم، همه رشحه ها و تجلیّات وجود حق اند. از این جهت، جلوه و ریزش او هستند و به این دلیل، محدود شده و دارای حد و ماهیت می گردند. در واقع آن چه او می دهد؛ وجود است ولی وجود دادن او به منزله ی تنزّل وجود از او است و لازمه ی تنزّل وجود، حد است.274
صدرالمتألهین، ارتباطی که بین واحد و اعداد است، نمونه ای برای ارتباط بین حق و مخلوقات دانسته است. همان طوری که واحد با تکرارش، اعداد را به وجود می آورد؛ می توان گفت حق نیز با ظهور در آیات و نشانه های خود، موجودات را به وجود می آورد و در این جا، منظور از آیات و نشانه ها، همان اسماء و صفات حق هستند و منظور از ظهور در آیات نیز همان تجلّی در اسماء و صفات است.275
بنابراین، نقش اسماء و صفات در آفرینش، این گونه است که آفرینش، همه ی مظاهر اسمای حق است و کائنات بر حسب اسماء و به ترتیب واقع بین آن ها آفریده شده اند و هر امری که در عالم واقع شود، یا پدیده ای ظهور یابد، برای اظهار حکم یکی از اسمای الهی است و اسماء واسطه ی فیض و مربّی و حقایق وجودی اند و حق در ذات خود، بی نیاز از جهانیان است و این اسماء هستند که ارتباط حق را با مخلوقات برقرار می کنند؛ بنابراین جهان به اسماء نیازمند است و اسماء علت وجود عالم اند و حق در مرتبه ی اسماء، علت وجود عالم است و تعدد اشیاء و موجودات، تعدد اسمای الهی است و چون اسمای الهی بی نهایت است؛ اشیاء عالم نیز بی نهایت هستند.276 چنان چه صدرالمتألهین می گوید:
فهو الحقیقه و الباقی شئونه و هو الذات و غیره اسماؤه و نعوته و هو الأصل و ما سواه أطواره و فروعه.277
حق تعالی، اصل و حقیقت است و باقی، فرع و اطوار و ظهورات نور حق و شئونات ذات و پرتوهای خالق و آیات و مظاهر او هستند.278
این همان، بیان خدای متعال است که می فرماید:
﴿ کُلُّ شَیْءٍ هَالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ ﴾279
4-1-6. هدف از خلقت جهان
نخست باید اثبات گردد که خداوند در فعلش، هدف دارد، بنابراین باید گفت که فعل خداوند یعنی خلقت این عالم، «بالحق» است؛ یعنی ذات حق تعالی، عالم خلقت را بر اساس حکمت و طرح و هدفی آفریده است و از آن جایی که خداوند، عزیز و حمید است؛ هیچ ذلّت و فقر و حاجتی در ذات او راه ندارد. بنابراین از فعل خود، غرض و هدفی داشته است؛280چون او حق محض است و باطل و عبث در او راه ندارد.281 بنابراین خداوند می فرماید:
﴿وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاء وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلًا ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِّلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ﴾282
باطل، یعنی چیزی که غایتی ندارد تا غرض به آن تعلق بگیرد .283
بنابراین تفسیر می توان گفت که پاسخی که نسبت به مسألهی خلقت با زبان دینی گفته می شود، به این صورت است: «غرض خداوند متعال از آفرینش جهان، رساندن نفعی به دیگران است نه خود”284. پس غرض از آفرینش آسمانها و زمین و آن چه در آنها است، رسانیدن اشیاء به غایت هاى ذاتى و خیرهاى آنها و از بین بردن شرها و نقص هاى آنها است، تا آن جا که تمامى عالم، خیر و نور و کمال محض گردد؛ به‌طورى که هیچ شر و ظلمت و نقصانى در آن قرا نگیرد. از سوی دیگر، جهان هستی با تمام نظم و زیبایی هایش نمادی از لطف، مهربانی، علم، قدرت و حکمت خداوند است؛ به طوری که بدون آفرینش، صفات جمال و جلال خدا مخفی و پنهان می ماند. پس غرض از اصل آفرینش، شناخت وجود آفریدگار و فیض او است که آن فیض، هر ناقصى را به کمال خود و مادّه را به صورت خود و صورت را به معنا و نفس خود و نفس را به درجهی عقل و مقام روح مى‌رساند که آن، مقام راحت و آرامش و سعادت و بهترین نیکیها و نیز مقصد نهایى و هدف اصلى از برپا ساختن زمین و آسمان و روانه ساختن کشتى هیولا در طوفان دنیا است. خداوند در قرآن کریم می فرماید:
﴿لِّیَهْلِکَ مَنْ هَلَکَ عَن بَیِّنَهٍ وَیَحْیَى مَنْ حَیَّ عَن بَیِّنَهٍ وَإِنَّ اللّهَ لَسَمِیعٌ عَلِیمٌ ﴾285.
پس می توان گفت که غرض از خلق عالم، عالم نبوده، بلکه غرض اشرف از عالم بوده است و غرض، رساندن اشیاء به کمال و غایات شان و برطرف کردن شرور و نقایص از آن است؛ چرا که خداوند، خیر محض است و غرض این است که هر ناقصی را به کمال برساند.286

این مطلب را هم بخوانید :
حقوق، احکام، بینالمللی، جهانیشدن، هویت، حقوقی

4-2. تاریخچه ی نظام فیض
ریشه های نظریه ی فیض و فاعل وجودی را می توان در عقاید و افکار مزداییان، مانویان و صائبان پیدا کرد.287 نظریه وسائط فیض در زمان افلاطون مطرح بوده است.288 فیلون فیلسوف و متکلم یهودی، نخستین بار تفکّر واسطه در خلقت موجودات را به صورت مبهم، نزد افلاطون و برخی نظام های فکری یونان مطرح کرد و لوگوس را واسطه بین خالق و عالم خلقت و انسان الهی می دانند.289 فلوطین، متأثر از فیلون، معتقد بود که موجودات بر اساس نظم آفریده شده اند و مبدأ اول، بسیط است و خلقت کثرات به عقل اول، منسوب است. طرح واسطه، به دست فلوطین، پایه ی فلسفی تر و فنّی تر پیدا کرد.290 فارابی گردآورنده ی اصلی این نظریه در فلسفه ی اسلامی به شمار می آید و آن را با شریعت اسلام سازگار می داند.291 ابن سینا فیض را فقط درباره ی خداوند و عقول به کار می برد292 و پیدایش کثرت در فیض و مستفیض را به تحقق واسطه مستند می کند.293
بنابراین با بیان این تاریخچه، می توان نتیجه گرفت که پیش ازصدرالمتألهین، دانشوران مسلمان مثل فارابی، ابن سینا و…در باره ی نظام فیض سخن گفته اند و صدرالمتألهین در بعضی آثار خویش از قبیل «المشاعر» کلیات نظام فیض را مطرح می کند، ولی ایشان در رساله ی «اجوبه المسائل النصریه» نظام فیض را به شکل ثنایی و مشابه فارابی، در رساله ی«شواهد الربوبیه» و «المبدأ و المعاد» به شکل ثلاثی و مشابه ابن سینا، در رساله ی «الواردات القلبیه فی معرفه الربوبیه» به نظام اشراقی نزدیک و از نظام مشایی دور می گردد و در کتاب «الشواهد الربوبیه» و «الاسفار الاربعه» نظام فیض را به صورت عرفانی به تصویر می کشد و تأکید صدرالمتألهین بر اصالت و تشکیک وجود، وجه ممیزه ی نظریه ی ایشان، از نظرات حکیمان مشایی، اشراقی و عرفا است.294
4-3. تعریف فیض
حکیمان مسلمان، خداوند را تنها وجود بخش هستی می دانند. از آن جا که هستی از خدا فرا نمی گذارد و جز او همه چیز، هیچ است؛ پس او هدف و غرضی جز ذات خود ندارد و از آن روی که ذات هستی، پیوسته و همیشه بوده، فاعلیت او نیز جاودانه است. این ویژگی را فیض خداوند می نامند.
4-3-1. فیض در لغت
«فیض»، مصدرباب «فاض یفیض» به معنای فزونی، جاری و در مقابل «غیض» به معنای اندک است.295 «فاض الماء» یعنی آب، آن قدر زیاد شد که در بیابان جاری گردید. «حوض فایض» یعنی حوض پر از آب. «رجل فیاض» یعنی مرد جواد و بخشنده. فوران، دفع، سرریزی و فزونی نیز از معانی جوهری ریشه ی فیض به شمار می آیند.296
4-3-2. فیض در متون دینی
در قرآن کریم، واژه ی فیض با مشتقات آن، یازده بار به کار رفته است که در اکثر موارد به معنای لغوی آن، توجّه شده است، مانند: چشم های آنان را می بینی که پر از اشک شده است.297 معنای لغوی فیض در متون روایی، به همان معنای زیادی، پری و لب ریزی برمی گردد. هر چند به معانی دیگر هم به کار رفته است چنان چه در دعای نماز وتر می خوانیم: « أی محتفر من فضلک لم یمهه فیض جودک؟298»

این مطلب را هم بخوانید :
مصاحبه، مقولات، کدگذاری، می‌شود، داده‌ها، پژوهشگر نوشته ای با ...درباره :

4-3-3. فیض در اصطلاح
فیض، معانی زیادی دارد؛ یک معنای آن در اصطلاح فلسفی، مورد بحث است و آن، به فعل فاعلی گفته می شود که پیوسته و همیشه، بدون دریافت عوضی و بدون غرض


]]>