چیکار، میخوام، ناهید، میشه، میکنه، میتونم

0 Comments

اون موقع نگفتی دوستم داری؟
مژده:…
فرهاد:یه نگاه به خودمون کردی؟
مژده:که چی؟
فرهاد:به اینکه چیکار داریم میکنیم؟داریم کی رو گول میزنیم؟داریم به کی دروغ میگیم؟
مژده:…
فرهاد:چرا جواب نمیدی؟
مژده:چی بگم؟
فرهاد:بگو بعد از این همه سال چرا برگشتی؟
مژده:نمیتونم بگم
فرهاد:چرا؟
مژده:چون اگر بهت بگم همه چی خراب می شه
فرهاد:تو الان داری بیشتر شرایط رو خراب میکنی
مژده:کاش میتونستم بهت بگم
فرهاد:بگو…
مژده:نمیتونم فرهاد…نمی تونم بگم
دوباره بهم خیره میشوند
فرهاد:کاش برنمیگشتی؟
مژده:من میخوام برم
فرهاد:میرسونمت
مژده:میخوام تنها برم
فرهاد:خودم میرسونمت
مژده:کاش میگفتم این حرفها رونزنی
فرهاد:ناراحتت کردم؟
مژده:…
فرهاد:بریم…
تاریکی
صحنه سوم
نور
دکتر:قرار بود هردوهفته یکبار بیاین خانم فلاح الان یک ماه گذشته
مژده:اومدنم دردم رو دوا میکنه؟
دکتر:ناامیدی از سم برای شما خطرناکتره …با امید میشه این بیماری رو به زانو دراورد
مژده:نه اتفاقاً اینکه بدونی کی میمیری لذت بخشِ
دکتر:جالبه…اکثراً عکس این رو میگن…همه کار میکنند تا زنده بمونن
مژده:منم از زندگی بدم نمیاد ولی دیگه چیکار میشه کرد.
دکتر:خانوادهتون میدونند؟
مژده:تنها کسی که میدونه شمایید آقای دکتر
دکتر:چرا به بقیه نمیگید؟حداقل همسرتون
مژده:میخوام سورپرایزش کنم…اینجوری بیشتر برام گریه میکنه
دکتر:رابطهتون با همسرتون چطوره؟
مژده:خیلی خوبه…خیلی آدم خوبیه…همدیگر رو اذیت نمیکنیم
دکتر:میخواید یه دوره شیمی درمانی رو امتحان کنید؟
مژده:نه اصلاً من دیگه به این چیزها نیازی ندارم
دکتر:چرا؟
مژده:اینجوری بهتر میتونم این روزها رو سپری کنم،تازه خرجش هم برای همسرم سنگینِ
دکتر:ولی من قسم خوردم که هرکاری برای کسی که به من مراجعه میکنم انجام بدم
مژده:من به قسم شما احترام میذارم ولی این خواسته منِ، نمی خوام تو بیمارستان بمیریم اینجوری توذهن بچههام یه مادر کچل نقش نمیبنده درضمن حالم از محبتهای که به یک آدم در حال مرگ میشه بهم میخوره
دکتر:پس چرا دوباره اومدی؟
مژده شما تنها کسی هستید که میدونید من دارم میمیرم ودر این باره فقط میتونم با شما صحبت کنم
دکتر:اگر هیچ کاری نتونم بکنم میتونم به حرفهات گوش بدم
مژده:خودش کمک بزرگیه…
دکتر:…
مژده:مردن سخته؟
دکتر:نمیدونم …یکسری آدم خیلی راحت مردن و یکسری خیلی سخت
مژده:به نظر شما من جز کدوم دسته ام؟
دکتر:بستگی داره چه جور زندگی کرده باشی؟
مژده:اونجور که دلم خواست زندگی نکردم
دکتر:…منم مثل شما نمیدونم…
مژده:فقط یک چیز رو میدونم من از مردن نمی ترسم
دکتر:یه مقداری مسکن تجویز میکنم ،مصرف کن شاید دردت رو کمتر کنه
مژده: تحمل اش میکنم میخوام خستهاش کنم
تاریکی

صحنه چهارم
نور
مژده:فردا شب ناهید میاد اینجا
کاوه:…
مژده:خیلی وقته مهمون نداشتیم
کاوه:آره خوب کردی دعوتش کردی
مژده:تو نمیخوای کسی از دوستات رو دعوت کنی
کاوه:برای فردا شب؟
مژده:نه کلاً میگم
کاوه:نه
مژده:بدنیست یکم از این پیلهای برای خودت درست کردی بیای بیرون با چند نفر رفت و آمد کنی
کاوه:من خیلی اهل رفت و آمد نیستم…دوست برای بیرونه
مژده:نه من قبول ندارم
کاوه:نداشته باش
مژده:بداخلاق..فردا ناهید اومد یه کم بگو بخند عنق نباشیها
کاوه:چشم
مژده:آدم باید تا میتونه معاشرت کنه
کاوه:اوه…یادم نبود
مژده:زهرمار دارم جدی میگم
کاوه:نگفتی دلیل اومدنش چیه؟
مژده:هیچی همین جوری
کاوه:میخوای من دیر بیام؟
مژده:نه برای چی؟تو هم باید باشی
کاوه:اون دوست توئه
مژده:باشه…دوست تو هم هست
کاوه:…
مژده:ازش خوشت نمیاد؟
کاوه:یه جوریه
مژده:چه جوریه؟
کاوه:نمیدونم یه طوریه دیگه
مژده:میخوای بگم نیاد
کاوه:نه بابا…دیگه بهش گفتی…بذار بیاد…یه شب دیگه
مژده:تو یه بار دیدیش بیشتر ببینیش حتماً ازش خوشت میاد…
کاوه:…حالا چرا باید ازش خوشم بیاد؟
مژده:چون دوست منه…من فردا صبح میرم سر خاک بابام
کاوه:میخوای منم بیام
مژده:نه خودم میرم.
تاریکی

صحنه پنجم
نور
مژده بر سر خاک پدرخود نشسته است دسته گل سفیدی را روی قبر می گذارد
تاریکی
پرده چهارم
صحنه یکم
صدای مژده:چرا غمگین نیستم…؟باید غمگین باشم ولی نیستم همه آدمهای که تو بیمارستان یا تو خونه منتظر عزرائیل نشستهاند نمیتونن خوشحال باشن اونها با غمگین بودنش خودشون رو آماده سفر میکنن…دیگه بچههامو نمیبینم خدایا چی میشه؟من بچهها رو پیش کی بذارم؟
نور
مژده روی تخت نشسته است و بیرون را نگاه میکند نوری شبیه نور آفتاب دیوار صحنه را روشن کرده است.
تاریکی.نور
فرهاد:از دست من ناراحتی؟
مژده:خیلی
فرهاد:ببخش
مژده:چی رو …اینکه به من توهین کردی
فرهاد:معذرت میخوام !
مژده:فکر کردی اومدم گدایی
فرهاد:ببخش…وقتی دیدم دوباره پیغام گذاشتی و باز میخوای من رو ببینی بال دراوردم
مژده:نمی خواستم بیام..اومدم تا باهات حرفهای آخر مو بزنم
فرهاد:حرفهای آخر چی رو …مژده من تازه تو رو پیدا کردم ما میتونیم مثل دوتا دوست بمونیم
مژده:لازم نکرده…اینجا قرار گذاشتم چون روزی که بهت گفتم میخوام شوهر کنم همین جا بود
فرهاد:آره این پارک مزخرف…آخرین بار همون موقع اینجا بودم چقدر عوض شده همه چی…
مژده:…
فرهاد:میخوای بریم تو کوچهی دوری بزنیم شاید از همسایه های قدیمی کسی باشه هنوز
مژده:نه حالم از این کوچه بهم میخوره
فرهاد:میخوای بریم یه جای یه چایی چیزی بخوریم
مژده:نه همین جا میشینیم من زود باید برم
فرهاد:چی میخوای بگی؟
مژده:از روزی که دیدمت دلم لرزید هنوزم این حس رو بهت دارم
فرهاد:…
مژده:اومدم بهت همین رو بگم
فرهاد:چرا اون موقع نگفتی…چرا اون موقع این جمله رو نگفتی…
مژده:نمیتونستم بگم
فرهاد:حالا دیر نیست؟
مژده:چرا خیلی دیره
فرهاد:حالا میخوای چیکار کنی؟
مژده:…
فرهاد:مژده…میخوای چیکار کنی؟
مژده خارج می شود
فرهاد:مژده مژده
تاریکی

صحنه دوم
نور
مژده درب اتاقی را می بندد وارد می شود
ناهید:خوابیدن؟
مژده:آره
ناهید:ماشاا…خیلی شیرین ان
مژده:لطف داری
ناهید:امروز خیلی خسته شدی ها!
مژده:نه بابا چیکار کردم مگه…کاوه خیلی کمکم کرد
ناهید:آره…شوهرت آشپزی هم بلده؟
کاوه:آشپزی که نه من یکم تو آماده کردن غذا کمک اش کردم
ناهید:خیلیها همین کارو هم نمیکنن
مژده:کاوه یه مرده ایده آلِ…خونه تمیز میکنه ،آشپزی میکنه از بچهها مراقبت میکنه
کاوه:اگر یکی از این کارها رو نکنم ایده آل نیستم
ناهید:مژده همش از شما تعریف میکنه
کاوه:خوب یا بد؟
ناهید:خوب
کاوه:اوه…
مژده:چرا میوه پوست نمیکنی؟
ناهید:خوردم…خیلی خوردم…همه چی خوب بود میشه یه زنگ بزنی آژانس
مژده:بعید می دونم این آژانسی الان ماشین داشته باشه
ناهید:ای وای چیکار کنم؟
کاوه:تاکسی تلفنی
ناهید:آره…فکر خوبیه
مژده:نه سه تایی میریم موتورسواری
کاوه:جداً میخواهی سوار موتور بشی؟
مژده:آره…
کاوه:مطمئنی مژده…نمی ترسی؟
مژده :نه بریم…هم ناهید رو میرسونیم…هم موتورسواری کنیم
تاریکی

صحنه سوم
نور
مژده:دیدی چه دختر خوبیه؟
کاوه:ای…به تو نمیرسه
مژده:زهرمار…داری خرم میکنی؟
کاوه:نه جان تو…
مژده:جون خودت
کاوه:دیدی موتور ترس نداشت؟
مژده:شوهرش تو تصادف مرده
کاوه :چرا دیگه شوهر نکرده؟
مژده:نمی دونم …یه چیزهای میگه ولی خیلی بیاهمیته…خیلی دختر ماهیه
کاوه:لاغر شدی ..رنگت هم زرد شده تو رو خدا یکم به خودت برس
مژده:…
کاوه:چه خوب که هستی…بذار وضعیتم یکم روبراه بشه ببین چه زندگی برات بسازم
مژده:…
کاوه:چرا اینجوری نگاهم میکنی؟
مژده:تو وقتی از آرزوهات حرف میزنی خیلی جذاب میشی
کاوه:تازه متوجه این شدی؟
مژده:آره
کاوه:…
مژده:چقدر موتورسواری کیف داد
کاوه دستش را به سمت مژده دراز می کند مژده از درد به خود می پیچد
کاوه:چی شد؟مژده مطمئنی این مریضیات کم خونیه؟خودم فردا باید با دکترت صحبت کنم باید بریم یه دکتر دیگه ببیندت
مژده:نه بابا نمیخواد برو قرصهامو بیار
تاریکی

صحنه چهارم
مادر، کاوه، ناهید بالای قبری ایستادهان دسته گل سفید را روی قبر میگذارند.
تاریکی مطلق


  • 2

]]>